یادداشتهای مُعَوَّجْ
فکر میکنم عمده مشکلات ما اینه که تجارب تاریخی غرب در نیل به این ایده رو نداشتیم، یعنی مدرنیته غربی و جریانهای چپ و راست سیاسی که واکنشهایی به اون بود؛ بنابراین وضعیت "پستمدرن" مورد اشاره لیوتار رو به نحو بیواسطه درک نمیکنیم.
این مسئله از اهمیت حیاتی برخورداره که متوجه باشید دلیل توقف غرب در این ایده صرفا تاریخیه! تجاربی که غرب در اقتدار دینی-سیاسی داشته باعث شده نسبت به هرگونه ایده جایگزین، عکسالعملی محافظهکارانه نشون بده.(این ترس رو حتی میشه در تفاسیر کربنی از اسلام مشاهده کرد)
دموکراسی در یک حاکمیت به هیچ عنوان امضای مشروعیت اون حاکمیت نیست. همانطور که ارسطو ٢۵٠٠ سال پیش به ما گوشزد کرد: دموکراسی به همان اندازه دیکتاتوری ظرفیت توحش دارد و امروز ما این حد غایی توحش رو در اسرائیل میبینیم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در قدیم گمان میکردیم که انسان غربی به دنبال سلطه بر کشورمان است اما حال نیک میفهمیم از ابتدا هم این کشورها نبودند که مستعمره غربیها میشدند، بلکه اذهان...
جنبشهای ضد استعماری در قدیم معطوف به حذف قدرت بیگانه در عرصه نظامیگری و سیاستهای داخلی کشور بود. قدرت بیگانه را خارج میکنیم ولی همچنان وابستگی به مفاهیم غربی وجود دارد... این وابستگی شاید چیزی بیش از اسارت ذهنی باشد! که بشود به قسمی وضع تاریخی یا به تعبیر آنیبال کویجانو فیلسوف پرویی،استعمار قدرت(coloniality of power) آن را ترجمه کرد...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اگر بتوان در مورد فیلسوفی چنین گفت که «او مفهومی نیافریده، او مفاهیم خودش را نیافریده!»، آن فیلسوف دیگر چه ارج و ارزشی خواهد داشت؟ فلسفه چیست؟ ژیل دلوز، فلیکس گتاری
سوالی که پیش میآید این است:
آیا میشود با فیالمثل پساساختارگرایی دلوز یا زیستجهان هایدگر و... به عنوان فلسفهای رهاییبخش، غرب را در اذهان مرکززدایی و استعمارزدایی کرد؟
آیا میشود با فیالمثل پساساختارگرایی دلوز یا زیستجهان هایدگر و... به عنوان فلسفهای رهاییبخش، غرب را در اذهان مرکززدایی و استعمارزدایی کرد؟
یا رجوع به مفاهیم این بزرگواران هم نوعی بازتولید همان استعمار غربی است؟
این متن آقای چاپار از دوستان حقوقیم رو از دست ندید که با ظرافت تحسین برانگیزی، خط دقیقی بین آزادی بیان به عنوان یک حق فردی و حقوق اجتماعی ترسیم میکنه.(در امتداد نقدش به آقای برهانی)
قبلتر هم متن جالب دیگری نوشته بودند پیرامون این سوال که: آیا میتوان اخلاقیات را به بند قانون کشید؟!
این هم خوندنش خالی از لطف نیست.
این هم خوندنش خالی از لطف نیست.
«تشریک مساعی» مورد اشاره فارابی برای «مصلحت عمومی» در انیمه دیمن اسلیر!🤯
یادداشتهای مُعَوَّجْ
«تشریک مساعی» مورد اشاره فارابی برای «مصلحت عمومی» در انیمه دیمن اسلیر!🤯
البته صرفا جنبه فان داشت حرفم ولی خب بد نیست اینم اشاره کنم این رهیافت در فلسفه سیاست در تقابل کامل با «رقابت» در نظام داروینستی سرمایهداری تعریف میشه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
« فمینیسم واقعی نفی مردانگی نیست، بلکه کشف و احترام به زنانگی است. » هر شخصی اگر منصفانه در ذهنش کندوکاو کنه متوجه میشه که حتی تصور شبحوار مفاهیم «زن» و «مرد» در ذهن ما متمایز صورت میگیرند. توجه به این «صور جزئی» متمایز خواسته یا ناخواسته ما رو به دو…
ضرورت دیدم چند نکته رو در ادامه همین متن بگم:
نکته اول اینکه مرادم در اینجا از «صور جزئی» همون صور ذهنی(=تصورات) بود. مفهوم "صورت"(μορφή) در خوانشهای مدنظرم از ارسطو، یعنی چیزی که جوهریت شیء به آن بستهست. واژه "جزئی"(با جزئی در مقابل کلی خلط نشود) رو همونطور که شاید از متن قبلی متوجه شده باشید ازین جهت به مفهوم "صورت" ضمیمه کردم که بگم صور جزئی ما(= تصورات ما) از هر شیئی ناقص تشریف داره و چه به لحاظ کیفی و چه کمی به اون به اصطلاح "صورت" یا حقیقت شیء میل میکنه ولی هیچگاه به دلیل فقدان معیاری برای تشخیص، به کمال خودش نمیرسه. این یکی گرفتن صورت ذهنی با تصور به من این کمک رو کرد تا ازین مدخل به منطق در جهت نفی امکان تعریف کامل از اشیا با لحاظ نظرات بزرگانی چون ابنسینا، سهروردی، طباطبایی و قوامصفری حکم صادر کنم.
نکته اول اینکه مرادم در اینجا از «صور جزئی» همون صور ذهنی(=تصورات) بود. مفهوم "صورت"(μορφή) در خوانشهای مدنظرم از ارسطو، یعنی چیزی که جوهریت شیء به آن بستهست. واژه "جزئی"(با جزئی در مقابل کلی خلط نشود) رو همونطور که شاید از متن قبلی متوجه شده باشید ازین جهت به مفهوم "صورت" ضمیمه کردم که بگم صور جزئی ما(= تصورات ما) از هر شیئی ناقص تشریف داره و چه به لحاظ کیفی و چه کمی به اون به اصطلاح "صورت" یا حقیقت شیء میل میکنه ولی هیچگاه به دلیل فقدان معیاری برای تشخیص، به کمال خودش نمیرسه. این یکی گرفتن صورت ذهنی با تصور به من این کمک رو کرد تا ازین مدخل به منطق در جهت نفی امکان تعریف کامل از اشیا با لحاظ نظرات بزرگانی چون ابنسینا، سهروردی، طباطبایی و قوامصفری حکم صادر کنم.
نکته دومم در خصوص دوستانی هست که به مفهوم «ذاتگرایی» آلرژی عجیبی دارن؛ از طرفی هم ادعا میکنند که موضع آنتولوژیکی که اتخاذ کردند ضرورتا بایستی درست باشه(؟) ولی «ذاتگرایی» غلطه! عجیب اینکه این دوستان در عین حفظ مواضع هستیشناسانهشون، مشغله اصلی فلسفه در هستیشناسی رو خوب درک نکردند! یا نتونستند به خوبی مقصودشون رو برسونند... ابعاد بررسی حقیقت هستی(=ذات هستی) ما رو ناچار میکنه خواهناخواه شکلی از ذاتگرایی رو پذیرا باشیم، در ارسطو به شکلی و در هایدگر به شکلی کاملا متفاوت...
شاید بشه حرفهاشون رو بهتر ترجمه کرد و مشکلاتشون با ذاتگرایی رو به ذاتگرایی ارسطویی تقلیل داد.
شاید بشه حرفهاشون رو بهتر ترجمه کرد و مشکلاتشون با ذاتگرایی رو به ذاتگرایی ارسطویی تقلیل داد.
نکته سوم و آخری که میخواستم بگم اینه که متاسفانه عمده این دوستانی که باهاشون بحث میکنم درک درستی از مفهوم "ذات" در خوانشهای متنوع ارسطو ندارند و سطحی از ارسطو(در حالت کلیتر از فلسفه یونان) میگذرند. این مفهوم براشون به دلایلی نامعلومی تداعیگرِ تاکیدِ بیجا بر قسمی مفاهیم منجمد، لایتغیر و ایستا هست. در متون قبل به خوانش مدنظرم از ارسطو اشاره کرده بودم؛ در واقع با این مبنا نمیتونیم ارسطو رو به مفاهیم، تعاریف یا اگر بخوایم به معرفتشناسی ضمنی ارسطو هم بسطش بدیم، به "معرفت" خوشبین تصور کنیم! صور جزئی برای ایشون به همون اندازه پویا و سیال تعریف میشه که در برخی متفکرین معاصر متنها با ریختی دیگر... بیانصافیه که صرفا به خاطر تروما، اغراض و جهتگیریهامون همچین برداشت سطحیای از همچین متفکر بزرگی کنیم و مروج این قبیل بیعدالتیهای معرفتی باشیم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
ابنسینا،
حدود حقیقی میبایست بیانگر همه ذاتیات محدود باشد، و آنچنان تمام ماهیت مطلوب را شرح دهد که هیچیک از محمولات ذاتی آن، خواه جنس یا فصل در مقام تحدید از قلم نیفتد و فروگذشته نگردد، به این ترتیب حد حقیقی با محدود واقعی هم به حسب معنی و هم به حسب مصداق برابر میگردد، ولی تعریف حیوان به حساس با اینکه از جهت مصداق این دو مفهوم با یکدیگر برابرند، از جهت مفهوم معنای حیوان از معنای حساس کاملتر است، چه معنای حساس، جسم صاحب حس است، در صورتی که معنای حیوان، علاوه بر جسم دارای حس، ذاتیات دیگر —چون جوهر دارای بعد، جاندار، نیازمند به خوراک و چیزهای دیگر جز این معانی— را در بر دارد که در معنی حساس موجود نیست.
—————————————————————
پس بنگر که از کجا، (در مقام تحدید) آدمی مصون میماند، از به کار بردن لازم غیر مفارق که جدایی آن در تصور از مطلوب ناممکن است به جای ذاتی مقوم؟ و چه چیز او را در همه موارد باز میدارد از غفلت در برگزیدن(جنس بعید) به جای (جنس قریب)؟ زیرا، ترکیب، او را به کار راهنمایی نخواهد کرد و تقسیمی که از کژی به دور باشد هم کاری بس دشوار است...
—————————————————————
پرسشهایی که به آن اشاره شد، و همانند آنها، ما را از دسترسی به حدود حقیقی ماهیتهای ممکن چنان که هستند ناامید میگرداند...
—————————————————————
پس بنگر که از کجا، (در مقام تحدید) آدمی مصون میماند، از به کار بردن لازم غیر مفارق که جدایی آن در تصور از مطلوب ناممکن است به جای ذاتی مقوم؟ و چه چیز او را در همه موارد باز میدارد از غفلت در برگزیدن(جنس بعید) به جای (جنس قریب)؟ زیرا، ترکیب، او را به کار راهنمایی نخواهد کرد و تقسیمی که از کژی به دور باشد هم کاری بس دشوار است...
—————————————————————
پرسشهایی که به آن اشاره شد، و همانند آنها، ما را از دسترسی به حدود حقیقی ماهیتهای ممکن چنان که هستند ناامید میگرداند...
شیخالرئیس/رساله حدود
یادداشتهای مُعَوَّجْ
علامه طباطبایی/بدایةالحکمة
این بحثی که پایینتر در خصوص فصل اشتقاقی میکنند ارتباط جالبی با نفسشناسی ارسطو اونطوری که من فهمیدم داره که اگر فرصت شد بعدا بهش میپردازم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
صور جزئی برای ایشون به همون اندازه پویا و سیال تعریف میشه که در برخی متفکرین معاصر متنها با ریختی دیگر..
اینم باز تاکید کنم که دچار بدفهمی نشید. تفاوت این سیالیت و پویایی در نگاه ارسطو اینه که صور ذهنی در جهت مثبت مدام درحال رشد و تکامل هستند و نقص تصور ما تنها در ناکامی حصول به صورت کامل شیء(یعنی چیزی که شیء رو شیء میکنه) هست.