آیا برای این جهان نامی میخواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهانترین، نیرومندترین، بیپرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرتاید و دیگر هیچ!
فریدریش نیچه/ اراده قدرت
معادلات متافیزیکی جهان رو نیچه خیلی وقت پیش حل کرده بود...
تمدن غرب(چه چپ و چه راست، چه فرهنگی و چه نظامی و... ) دنبال اعمال سلطه است! راه گریزی جز مقاومت نداریم.
تمدن غرب(چه چپ و چه راست، چه فرهنگی و چه نظامی و... ) دنبال اعمال سلطه است! راه گریزی جز مقاومت نداریم.
عراق، لیبی و سوریه باید درس عبرتی برامون بشه.
که متاسفانه نمیشه(چون هنوز دشمنان اصلی تاریخ یعنی چپهای ترقیخواه و نئولیبرالهای ایرانی رو داریم😅)
این جمله هگل خیلی زیبا بود که قریب به این مضمون گفت: تاریخ به ما نشان داد که تنها چیزی که از تاریخ یاد گرفتیم این بود که چیزی از تاریخ یاد نگرفتیم...
که متاسفانه نمیشه(چون هنوز دشمنان اصلی تاریخ یعنی چپهای ترقیخواه و نئولیبرالهای ایرانی رو داریم😅)
این جمله هگل خیلی زیبا بود که قریب به این مضمون گفت: تاریخ به ما نشان داد که تنها چیزی که از تاریخ یاد گرفتیم این بود که چیزی از تاریخ یاد نگرفتیم...
بیژن عبدالکریمی
پژمردگی
من اسم این پژمردگی رو «بحران هویت» میذارم. نسلی که هنوز داغه و هیچ متوجه نیست در آینده قراره با چه زبالههای فکری و روانیای کلنجار بره...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
آیا برای این جهان نامی میخواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهانترین، نیرومندترین، بیپرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرتاید و دیگر هیچ! فریدریش نیچه/ اراده قدرت
نیچه، پدر پست مدرنیسم رو بعضی از دوستانمون به دلیل این نظریات رادیکال و حملات مکررش به دستاوردهای مدرنیته(بالاخص مردمسالاری) متهم به ارتجاع میکنند ولی این دوستان به خوبی درساشون رو خوندند که متوجه باشند از این برچسبها صرفا قصد فریب گله گوسفندان اکثریت رو از واژه دموکراسی دارند.
قدرت و به تبعش سلطه هیچوقت به دولت یا در نگاه چپها، به سرمایه و طبقه خاص و یا در نگاه فمنیستها، به مردسالاری محصور نبوده! قدرت اراده معطوف به قدرت است! قدرت یک رابطه است که در سادهترین روابطمون با دیگری هم نمود پیدا میکنه... در این جهان مدرن، دنیا چیزی جز مناسبات قدرت نیست! این جهان نیچهایست! در این جهان یگانه چیزی که باعث فزونی ایده دموکراسی به اقتدار در سیاست میشد، یعنی آزادی و احترام به ارزشهای گلهای مردم، از معنا تهی شد... سلطه در دموکراسی فقط شکل و شمایلی خدعهآمیز و خودفریبانهای پیدا میکنه.
رمز آسودگی
کلبه ای داشت جنگلی، پسرم
تبری شب گذاشت زیر سرم
گفت: «اگر دشمنی به در بزند
گردنش را همین تبر بزند!»
تبر و تیغ بود و خواب نبود
خواب تا تیغ آفتاب نبود!
صبح گفتم: «نه جای زیستن است
تیشه ات ریشه سوز خواب من است!
سر آسودهات به بالین نیست
چاره ای کن که زندگی این نیست»
گفت: «تا جهل، رهبر بشر است
رمز آسودگی در این تبر است.»
کلبه ای داشت جنگلی، پسرم
تبری شب گذاشت زیر سرم
گفت: «اگر دشمنی به در بزند
گردنش را همین تبر بزند!»
تبر و تیغ بود و خواب نبود
خواب تا تیغ آفتاب نبود!
صبح گفتم: «نه جای زیستن است
تیشه ات ریشه سوز خواب من است!
سر آسودهات به بالین نیست
چاره ای کن که زندگی این نیست»
گفت: «تا جهل، رهبر بشر است
رمز آسودگی در این تبر است.»
فریدون مشیری
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من هیچوقت ضرورت نگاه خطی به تاریخ فلسفه رو درک نکردم.
چی باعث میشه ما خطی به تاریخ نگاه کنیم، به مفاهیم؟ چه ضرورت منطقیای داره؟؟
حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چی باعث میشه ما خطی به تاریخ نگاه کنیم، به مفاهیم؟ چه ضرورت منطقیای داره؟؟ حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
"ترقی" و "ارتجاع" دو مفهوم ذاتا پوچ میشه اگر ضرورت این نگاه احراز نشه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دموکراسی
فکر میکنم عمده مشکلات ما اینه که تجارب تاریخی غرب در نیل به این ایده رو نداشتیم، یعنی مدرنیته غربی و جریانهای چپ و راست سیاسی که واکنشهایی به اون بود؛ بنابراین وضعیت "پستمدرن" مورد اشاره لیوتار رو به نحو بیواسطه درک نمیکنیم.
تصور و توقع ما از دموکراسی، سازوکاریه که فساد متمرکز دیکتاتور فرضیمون رو "اصلاح" میکنه در حالیکه این سازوکار فقط فساد متمرکز رو به نهادهای کوچکتر توزیع میکنه! (حتی کمتر هم نمیشه)
این فقدان تجربه ما باعث میشه نه تنها در جامعه حتی در محافل آکادمیک دست به رمانتیزهسازی ازش بزنیم، از مشروطه و الخ... جامعهای که همه مردم با انواع و اقسام گرایشهای فکری در صلح و صفا کنار هم زندگی میکنن! وَه!
کار دموکراسی ولی بیش از پیوستگی، گسستگیه! دموکراسی به صورت سیستماتیکی باعث اتمیزه شدن تک تک افراد جامعه میشه...
این فقدان تجربه ما باعث میشه نه تنها در جامعه حتی در محافل آکادمیک دست به رمانتیزهسازی ازش بزنیم، از مشروطه و الخ... جامعهای که همه مردم با انواع و اقسام گرایشهای فکری در صلح و صفا کنار هم زندگی میکنن! وَه!
کار دموکراسی ولی بیش از پیوستگی، گسستگیه! دموکراسی به صورت سیستماتیکی باعث اتمیزه شدن تک تک افراد جامعه میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
تصور و توقع ما از دموکراسی، سازوکاریه که فساد متمرکز دیکتاتور فرضیمون رو "اصلاح" میکنه در حالیکه این سازوکار فقط فساد متمرکز رو به نهادهای کوچکتر توزیع میکنه! (حتی کمتر هم نمیشه)
بخوام مصداقی روشن کنم عرایضم رو به کشورهای دموکراتیکی مثل آمریکا و اسرائیل نگاه کنید (منظورم از دموکراسی اینجا دموکراسی نیابتیه، چه نحوه اجرای اون در کشورهای غربی متفاوته. هرچند بعضی متفکرین سیاسی به دلیل فدرالیستی بودن آمریکا اون رو دموکراتیک به معنای اخصش نمیدونن):
عالیترین مقامهای سیاسی این دو کشور به نحوی بازتابکننده خود مردم کشورشونن. کاملا میشه فسادهای اخلاقی و مالیای که مردم این کشورها با اونها دستوپنجه نرم میکنند در این اشخاص مشاهده کرد. (مثلا پرونده اپستین در آمریکا یا نژادپرستی ساختاری اسرائیل که حتی به اذهان کودکان اسرائیلی هم رخنه کرده)
عالیترین مقامهای سیاسی این دو کشور به نحوی بازتابکننده خود مردم کشورشونن. کاملا میشه فسادهای اخلاقی و مالیای که مردم این کشورها با اونها دستوپنجه نرم میکنند در این اشخاص مشاهده کرد. (مثلا پرونده اپستین در آمریکا یا نژادپرستی ساختاری اسرائیل که حتی به اذهان کودکان اسرائیلی هم رخنه کرده)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فکر میکنم عمده مشکلات ما اینه که تجارب تاریخی غرب در نیل به این ایده رو نداشتیم، یعنی مدرنیته غربی و جریانهای چپ و راست سیاسی که واکنشهایی به اون بود؛ بنابراین وضعیت "پستمدرن" مورد اشاره لیوتار رو به نحو بیواسطه درک نمیکنیم.
این مسئله از اهمیت حیاتی برخورداره که متوجه باشید دلیل توقف غرب در این ایده صرفا تاریخیه! تجاربی که غرب در اقتدار دینی-سیاسی داشته باعث شده نسبت به هرگونه ایده جایگزین، عکسالعملی محافظهکارانه نشون بده.(این ترس رو حتی میشه در تفاسیر کربنی از اسلام مشاهده کرد)
دموکراسی در یک حاکمیت به هیچ عنوان امضای مشروعیت اون حاکمیت نیست. همانطور که ارسطو ٢۵٠٠ سال پیش به ما گوشزد کرد: دموکراسی به همان اندازه دیکتاتوری ظرفیت توحش دارد و امروز ما این حد غایی توحش رو در اسرائیل میبینیم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در قدیم گمان میکردیم که انسان غربی به دنبال سلطه بر کشورمان است اما حال نیک میفهمیم از ابتدا هم این کشورها نبودند که مستعمره غربیها میشدند، بلکه اذهان...
جنبشهای ضد استعماری در قدیم معطوف به حذف قدرت بیگانه در عرصه نظامیگری و سیاستهای داخلی کشور بود. قدرت بیگانه را خارج میکنیم ولی همچنان وابستگی به مفاهیم غربی وجود دارد... این وابستگی شاید چیزی بیش از اسارت ذهنی باشد! که بشود به قسمی وضع تاریخی یا به تعبیر آنیبال کویجانو فیلسوف پرویی،استعمار قدرت(coloniality of power) آن را ترجمه کرد...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اگر بتوان در مورد فیلسوفی چنین گفت که «او مفهومی نیافریده، او مفاهیم خودش را نیافریده!»، آن فیلسوف دیگر چه ارج و ارزشی خواهد داشت؟ فلسفه چیست؟ ژیل دلوز، فلیکس گتاری
سوالی که پیش میآید این است:
آیا میشود با فیالمثل پساساختارگرایی دلوز یا زیستجهان هایدگر و... به عنوان فلسفهای رهاییبخش، غرب را در اذهان مرکززدایی و استعمارزدایی کرد؟
آیا میشود با فیالمثل پساساختارگرایی دلوز یا زیستجهان هایدگر و... به عنوان فلسفهای رهاییبخش، غرب را در اذهان مرکززدایی و استعمارزدایی کرد؟
یا رجوع به مفاهیم این بزرگواران هم نوعی بازتولید همان استعمار غربی است؟
این متن آقای چاپار از دوستان حقوقیم رو از دست ندید که با ظرافت تحسین برانگیزی، خط دقیقی بین آزادی بیان به عنوان یک حق فردی و حقوق اجتماعی ترسیم میکنه.(در امتداد نقدش به آقای برهانی)