با این مبنای نظری و بدون تفکیک عقل عملی از اون، حتی توان ارزش "مثبت" دادن به ساختار سیاسی مطلوبتون رو در فلسفه سیاست ابدا ندارید؛ خواه این ساختار دموکراسی باشد، خواه دیکتاتوری.
به همین خاطر خواندن فلسفههای مضاف(فلسفه اخلاق، حقوق و سیاست) این روزها ضرورت پیدا میکنه.
فلسفهای که همه چیز رو زیر تیغه تیز علامت سوالش ببره ولی در «ضرورت ایده دموکراسی» متوقف شه از ابتدا هم مغرضانه بوده.
Forwarded from تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
همانطور که [ایهود] باراک نخست وزیر سابق یک بار اقرار کرد، اگر فلسطینی به دنیا آمده بود، «به یک سازمان تروریستی میپیوست». اگر وضعیت برعکس می شد و اسرائیلی ها تحت اشغال اعراب بودند، تقریباً به طور قطع از تاکتیک های مشابهی علیه سرکوبگران خود استفاده می کردند؛ همانطور که دیگر جنبش های مقاومت در سراسر جهان چنین کرده اند.
در واقع، تروریسم یکی از تاکتیکهای کلیدیای بود که صهیونیستها زمانی که در موقعیت ضعف قرار داشتند و تلاش میکردند کشور خود را به دست آورند، از آن استفاده کردند. همانا این تروریستهای یهودی از گروه بدنام ایرگون ـ یک گروه نظامی صهیونیستی ـ بودند که در اواخر سال 1937، عملیاتِ ناشناختهی قرار دادن بمب در اتوبوسها و میان جمعیتهای زیاد را وارد فلسطین کردند. بنی موریس حدس میزند که
بین سالهای 1944 و 1947، چندین سازمان صهیونیستی از حملات تروریستی برای بیرون راندن انگلیسیها از فلسطین استفاده کردند و جان بسیاری از غیرنظامیان بیگناه را در این راه گرفتند. تروریستهای اسرائیلی همچنین کُنت فولکه برنادوت، میانجی سازمان ملل را در سال 1948 به قتل رساندند، زیرا با پیشنهاد او برای بین المللی کردن اورشلیم مخالفت کردند. عاملان این اعمال، افراط گرایان منزوی نبودند: رهبرانِ سازماندهندهی قتل میانجی سازمان ملل، در نهایت توسط دولت اسرائیل عفو شدند و یکی از آنها بعداً به نمایندگی کنسِت انتخاب شد. یکی دیگر از رهبران تروریستی که ترور برنادوت را تایید کرد اما دادگاهی نشد، اسحاق شامیر، نخست وزیر آتی اسراییل بود. او آشکارا استدلال کرد که
استفاده فلسطینیها از تروریسم امروزه از نظر اخلاقی مذموم است، اما اتکای صهیونیستها به آن در گذشته نیز چنین بود. بنابراین، نمی توان حمایت آمریکا از اسرائیل را به این دلیل توجیه کرد که رفتار گذشته یا حال اسراییل، از نظر اخلاقی برتر است.
John J. Mearsheimer&Stephen M. Walt,
The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy,
pp. 102,103
New York: Farrar, Straus and Giroux.
@AdnanFallahi
در واقع، تروریسم یکی از تاکتیکهای کلیدیای بود که صهیونیستها زمانی که در موقعیت ضعف قرار داشتند و تلاش میکردند کشور خود را به دست آورند، از آن استفاده کردند. همانا این تروریستهای یهودی از گروه بدنام ایرگون ـ یک گروه نظامی صهیونیستی ـ بودند که در اواخر سال 1937، عملیاتِ ناشناختهی قرار دادن بمب در اتوبوسها و میان جمعیتهای زیاد را وارد فلسطین کردند. بنی موریس حدس میزند که
عربها ممکن است ارزش بمبگذاریهای تروریستی را از یهودیان آموخته باشند".
بین سالهای 1944 و 1947، چندین سازمان صهیونیستی از حملات تروریستی برای بیرون راندن انگلیسیها از فلسطین استفاده کردند و جان بسیاری از غیرنظامیان بیگناه را در این راه گرفتند. تروریستهای اسرائیلی همچنین کُنت فولکه برنادوت، میانجی سازمان ملل را در سال 1948 به قتل رساندند، زیرا با پیشنهاد او برای بین المللی کردن اورشلیم مخالفت کردند. عاملان این اعمال، افراط گرایان منزوی نبودند: رهبرانِ سازماندهندهی قتل میانجی سازمان ملل، در نهایت توسط دولت اسرائیل عفو شدند و یکی از آنها بعداً به نمایندگی کنسِت انتخاب شد. یکی دیگر از رهبران تروریستی که ترور برنادوت را تایید کرد اما دادگاهی نشد، اسحاق شامیر، نخست وزیر آتی اسراییل بود. او آشکارا استدلال کرد که
نه اخلاق یهودی و نه سنت یهودی نمی توانند تروریسم را به عنوان وسیله ای برای مبارزه، غیرمجاز بدانند.. بلکه تروریسم نقش مهمی در جنگ ما علیه اشغالگر [بریتانیایی] بازی کرد".و همچنین شامیر از گذشته تروریستی خود ابراز پشیمانی نکرد و در سال 1998 به مصاحبهکنندهای گفت که:
اگر من آن گونه که در گذشته بودم عمل نمیکردم، این تردید وجود داشت که بتوانیم یک دولت مستقل یهودی برای خودمان ایجاد کنیم".البته مناخیم بگین که ریاست ایرگون را بر عهده داشت و بعداً نخست وزیر شد، یکی از برجسته ترین تروریست های یهودی در سال های قبل از استقلال اسرائیل بود. نخستوزیر لِوی اِشکول هنگامی که درباره بگین صحبت میکرد، اغلب از او به سادگی به عنوان «تروریست» یاد میکرد.
استفاده فلسطینیها از تروریسم امروزه از نظر اخلاقی مذموم است، اما اتکای صهیونیستها به آن در گذشته نیز چنین بود. بنابراین، نمی توان حمایت آمریکا از اسرائیل را به این دلیل توجیه کرد که رفتار گذشته یا حال اسراییل، از نظر اخلاقی برتر است.
John J. Mearsheimer&Stephen M. Walt,
The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy,
pp. 102,103
New York: Farrar, Straus and Giroux.
@AdnanFallahi
Forwarded from NOŪS (Hamede Roshanie Rad)
1_19438389009.pdf
26.8 MB
The Israel lobby and U.S. foreign policy. Mearsheimer, John J; Walt, Stephen M. 2007
لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا. نوشته جان مارشایمر و استفان والت. سال ۲۰۰۶-۷
لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا. نوشته جان مارشایمر و استفان والت. سال ۲۰۰۶-۷
آیا برای این جهان نامی میخواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهانترین، نیرومندترین، بیپرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرتاید و دیگر هیچ!
فریدریش نیچه/ اراده قدرت
معادلات متافیزیکی جهان رو نیچه خیلی وقت پیش حل کرده بود...
تمدن غرب(چه چپ و چه راست، چه فرهنگی و چه نظامی و... ) دنبال اعمال سلطه است! راه گریزی جز مقاومت نداریم.
تمدن غرب(چه چپ و چه راست، چه فرهنگی و چه نظامی و... ) دنبال اعمال سلطه است! راه گریزی جز مقاومت نداریم.
عراق، لیبی و سوریه باید درس عبرتی برامون بشه.
که متاسفانه نمیشه(چون هنوز دشمنان اصلی تاریخ یعنی چپهای ترقیخواه و نئولیبرالهای ایرانی رو داریم😅)
این جمله هگل خیلی زیبا بود که قریب به این مضمون گفت: تاریخ به ما نشان داد که تنها چیزی که از تاریخ یاد گرفتیم این بود که چیزی از تاریخ یاد نگرفتیم...
که متاسفانه نمیشه(چون هنوز دشمنان اصلی تاریخ یعنی چپهای ترقیخواه و نئولیبرالهای ایرانی رو داریم😅)
این جمله هگل خیلی زیبا بود که قریب به این مضمون گفت: تاریخ به ما نشان داد که تنها چیزی که از تاریخ یاد گرفتیم این بود که چیزی از تاریخ یاد نگرفتیم...
بیژن عبدالکریمی
پژمردگی
من اسم این پژمردگی رو «بحران هویت» میذارم. نسلی که هنوز داغه و هیچ متوجه نیست در آینده قراره با چه زبالههای فکری و روانیای کلنجار بره...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
آیا برای این جهان نامی میخواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهانترین، نیرومندترین، بیپرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرتاید و دیگر هیچ! فریدریش نیچه/ اراده قدرت
نیچه، پدر پست مدرنیسم رو بعضی از دوستانمون به دلیل این نظریات رادیکال و حملات مکررش به دستاوردهای مدرنیته(بالاخص مردمسالاری) متهم به ارتجاع میکنند ولی این دوستان به خوبی درساشون رو خوندند که متوجه باشند از این برچسبها صرفا قصد فریب گله گوسفندان اکثریت رو از واژه دموکراسی دارند.
قدرت و به تبعش سلطه هیچوقت به دولت یا در نگاه چپها، به سرمایه و طبقه خاص و یا در نگاه فمنیستها، به مردسالاری محصور نبوده! قدرت اراده معطوف به قدرت است! قدرت یک رابطه است که در سادهترین روابطمون با دیگری هم نمود پیدا میکنه... در این جهان مدرن، دنیا چیزی جز مناسبات قدرت نیست! این جهان نیچهایست! در این جهان یگانه چیزی که باعث فزونی ایده دموکراسی به اقتدار در سیاست میشد، یعنی آزادی و احترام به ارزشهای گلهای مردم، از معنا تهی شد... سلطه در دموکراسی فقط شکل و شمایلی خدعهآمیز و خودفریبانهای پیدا میکنه.
رمز آسودگی
کلبه ای داشت جنگلی، پسرم
تبری شب گذاشت زیر سرم
گفت: «اگر دشمنی به در بزند
گردنش را همین تبر بزند!»
تبر و تیغ بود و خواب نبود
خواب تا تیغ آفتاب نبود!
صبح گفتم: «نه جای زیستن است
تیشه ات ریشه سوز خواب من است!
سر آسودهات به بالین نیست
چاره ای کن که زندگی این نیست»
گفت: «تا جهل، رهبر بشر است
رمز آسودگی در این تبر است.»
کلبه ای داشت جنگلی، پسرم
تبری شب گذاشت زیر سرم
گفت: «اگر دشمنی به در بزند
گردنش را همین تبر بزند!»
تبر و تیغ بود و خواب نبود
خواب تا تیغ آفتاب نبود!
صبح گفتم: «نه جای زیستن است
تیشه ات ریشه سوز خواب من است!
سر آسودهات به بالین نیست
چاره ای کن که زندگی این نیست»
گفت: «تا جهل، رهبر بشر است
رمز آسودگی در این تبر است.»
فریدون مشیری
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من هیچوقت ضرورت نگاه خطی به تاریخ فلسفه رو درک نکردم.
چی باعث میشه ما خطی به تاریخ نگاه کنیم، به مفاهیم؟ چه ضرورت منطقیای داره؟؟
حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چی باعث میشه ما خطی به تاریخ نگاه کنیم، به مفاهیم؟ چه ضرورت منطقیای داره؟؟ حتی فوکو و دلوز هم ماتریالیسم تاریخی مارکس رو پس زدن! نه تنها این بلکه بزرگانی چون نیچه و هایدگر معتقدن حرکت تاریخ نزولی بوده تا صعودی!
"ترقی" و "ارتجاع" دو مفهوم ذاتا پوچ میشه اگر ضرورت این نگاه احراز نشه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دموکراسی
فکر میکنم عمده مشکلات ما اینه که تجارب تاریخی غرب در نیل به این ایده رو نداشتیم، یعنی مدرنیته غربی و جریانهای چپ و راست سیاسی که واکنشهایی به اون بود؛ بنابراین وضعیت "پستمدرن" مورد اشاره لیوتار رو به نحو بیواسطه درک نمیکنیم.
تصور و توقع ما از دموکراسی، سازوکاریه که فساد متمرکز دیکتاتور فرضیمون رو "اصلاح" میکنه در حالیکه این سازوکار فقط فساد متمرکز رو به نهادهای کوچکتر توزیع میکنه! (حتی کمتر هم نمیشه)
این فقدان تجربه ما باعث میشه نه تنها در جامعه حتی در محافل آکادمیک دست به رمانتیزهسازی ازش بزنیم، از مشروطه و الخ... جامعهای که همه مردم با انواع و اقسام گرایشهای فکری در صلح و صفا کنار هم زندگی میکنن! وَه!
کار دموکراسی ولی بیش از پیوستگی، گسستگیه! دموکراسی به صورت سیستماتیکی باعث اتمیزه شدن تک تک افراد جامعه میشه...
این فقدان تجربه ما باعث میشه نه تنها در جامعه حتی در محافل آکادمیک دست به رمانتیزهسازی ازش بزنیم، از مشروطه و الخ... جامعهای که همه مردم با انواع و اقسام گرایشهای فکری در صلح و صفا کنار هم زندگی میکنن! وَه!
کار دموکراسی ولی بیش از پیوستگی، گسستگیه! دموکراسی به صورت سیستماتیکی باعث اتمیزه شدن تک تک افراد جامعه میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
تصور و توقع ما از دموکراسی، سازوکاریه که فساد متمرکز دیکتاتور فرضیمون رو "اصلاح" میکنه در حالیکه این سازوکار فقط فساد متمرکز رو به نهادهای کوچکتر توزیع میکنه! (حتی کمتر هم نمیشه)
بخوام مصداقی روشن کنم عرایضم رو به کشورهای دموکراتیکی مثل آمریکا و اسرائیل نگاه کنید (منظورم از دموکراسی اینجا دموکراسی نیابتیه، چه نحوه اجرای اون در کشورهای غربی متفاوته. هرچند بعضی متفکرین سیاسی به دلیل فدرالیستی بودن آمریکا اون رو دموکراتیک به معنای اخصش نمیدونن):
عالیترین مقامهای سیاسی این دو کشور به نحوی بازتابکننده خود مردم کشورشونن. کاملا میشه فسادهای اخلاقی و مالیای که مردم این کشورها با اونها دستوپنجه نرم میکنند در این اشخاص مشاهده کرد. (مثلا پرونده اپستین در آمریکا یا نژادپرستی ساختاری اسرائیل که حتی به اذهان کودکان اسرائیلی هم رخنه کرده)
عالیترین مقامهای سیاسی این دو کشور به نحوی بازتابکننده خود مردم کشورشونن. کاملا میشه فسادهای اخلاقی و مالیای که مردم این کشورها با اونها دستوپنجه نرم میکنند در این اشخاص مشاهده کرد. (مثلا پرونده اپستین در آمریکا یا نژادپرستی ساختاری اسرائیل که حتی به اذهان کودکان اسرائیلی هم رخنه کرده)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فکر میکنم عمده مشکلات ما اینه که تجارب تاریخی غرب در نیل به این ایده رو نداشتیم، یعنی مدرنیته غربی و جریانهای چپ و راست سیاسی که واکنشهایی به اون بود؛ بنابراین وضعیت "پستمدرن" مورد اشاره لیوتار رو به نحو بیواسطه درک نمیکنیم.
این مسئله از اهمیت حیاتی برخورداره که متوجه باشید دلیل توقف غرب در این ایده صرفا تاریخیه! تجاربی که غرب در اقتدار دینی-سیاسی داشته باعث شده نسبت به هرگونه ایده جایگزین، عکسالعملی محافظهکارانه نشون بده.(این ترس رو حتی میشه در تفاسیر کربنی از اسلام مشاهده کرد)