یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Photo
برای نو-ارتجاعی‌‌های تندرو، دموکراسی صرفاً محکوم به تباهی نیست، بلکه خود تباهی است. خلاص شدن از آن به یک ضرورت غایی بدل می‌شود. جریان زیرزمینی ضدسیاست که چنین دیدگاهی را پیش می‌برد آشکارا هابزی است - نوعی "روشنگری تاریک" نظام‌مند که از همان ابتدا عاری از هرگونه شور و اشتیاق روسویی برای مشارکت مردمی بوده است.

این جریان فکری که همواره توده‌های سیاسی‌شده را به مثابه اوباشی شلوغ‌کار و غیرعقلانی می‌بیند، فرآیندهای دموکراسی‌سازی را ذاتاً انحطاط‌آفرین می‌پندارد: سازوکاری که به طور سیستماتیک به تقویت و تشدید رذایل فردی، کینه‌جویی‌ها و نقصان‌های اخلاقی می‌پردازد تا جایی که به مرحله جنایت جمعی و فساد اجتماعی تمام‌عیار می‌رسد.

در این وضع دموکراتیک سیاست‌مداران و رأی‌دهندگان در چرخه‌ای از تحریک متقابل به یک‌دیگر گره خورده‌اند - جایی که هر طرف، دیگری را به سوی افراطی‌ترین و شرم‌آورترین اشکال جنجال‌آفرینی، نمایش‌های مضحک و رفتارهای آدمخوارانه سوق می‌دهد؛ تا آن‌جا که در نهایت تنها گزینه‌های پیش‌رو، یا فریاد کشیدن است یا بلعیده شدن.

~نیک‌لند/روشنگری تاریک
Old Doll
Mad Father
▪️Ar: #Mad_Father.

▪️Al: Single Track.

▪️Released: 2023.

▪️Genre:
#Classical.

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
#Instrumental | @Wizpire_House
Forwarded from NOŪS (Hamede Roshanie Rad)
تکرار می‌کنم، افلاطون فارابی، مانند هایدگر، به معنایی رادیکال "پدیدارشناختی" است. افلاطون برای درک امور سیاسی، بدون پیش‌داوری‌های متافیزیکی، خودِ امور را بررسی می‌کند. در کتاب تلخیص النوامیس، این امور، نظرات پذیرفته‌شده‌ی رایج در مورد قانون الهی و منشأ آن هستند. کتاب قوانین با این پرسش آغاز می‌شود: چه کسی قوانین را ایجاد می‌کند؟ تا جایی که قوانین الهی هستند، بدیهی‌ترین و عادلانه‌ترین پاسخ این است که قوانین توسط خدا ایجاد شده‌اند. اما مسائل پیچیده‌تر می‌شوند. نه تنها یک خدا، بلکه یک قهرمان نیمه‌خدا نیز یک علت است. گفتگوی بین غریبه‌ی آتنی و همصحبت‌های کرتی و لاکدمونی او که در اوج الهیات بی‌نتیجه آغاز شده است، به این پرسش می‌رسد که هدف قوانین چیست؟ تنها از طریق تحقیق در مورد هدف یا علت نهایی قوانین، آنها به پاسخی در مورد سازنده یا علت مؤثر آنها خواهند رسید. بخش عمده‌ی قوانین به بررسی قبلی اختصاص دارد. نتیجه نهایی این خواهد بود که هدف آنها آموزش شهروندان به نحوه‌ی صحیح احترام به روح خود است. والاترین هدف، آنطور که انتظار می‌رود، الهیاتی نیست، بلکه روانشناختی است. اگر انسان‌ها ثابت کنند که قادر به تعیین چگونگی تکریم روح خود هستند، آنگاه خود سازندگان قوانین خود خواهند بود. با این حال، چیزی الهی در مورد این توانایی وجود دارد. تعداد کمی از مردم قادر به پزشک واقعی روح بودن هستند. قوانین به تنهایی قادر به آموزش سلامت روح نیستند، زیرا آنها در درجه اول به بدن مربوط می‌شوند. اطاعت از قوانین برای رفاه شهر و بدن ضروری است و رفاه آنها به نوبه خود برای رفاه روح ضروری است. افلاطون فارابی، قوانین را به طور خاص با هنر بلاغت در مورد خدایان تکمیل می‌کند که شهروندان را به اطاعت از قوانین ترغیب می‌کند. این مکمل به شکل مقدمه‌هایی قبل از قانون قرار می‌گیرد. به گفته فارابی، مقدمه‌ها همچنین شامل استدلال‌های دیالکتیکی هستند که افراد پرهیزکار را به تحقیق در مورد سلامت روح خود سوق می‌دهند. اگرچه مقدمات، قوانین را با پشتوانه الهیاتی ارائه می‌دهند، اما این الهیات به عنوان یک استدلال بلاغی در نظر گرفته شده است تا یک پایه متافیزیکی اثباتی. اگر قوانین بیگانه آتنی پایه و اساسی داشته باشند، آنها روانشناختی هستند. اگرچه روح به یک معنا پایه و اساس قوانین است، اما پایه و اساس متافیزیکی نیست زیرا، برای افلاطون، روح انسان نیز پایه و اساس کل نیست، همانطور که مثلاً ایگو برای دکارت است. روح نمی‌تواند چنین پایه و اساسی باشد زیرا امور انسانی از نظر نوع با کل طبیعی متفاوت هستند. در مقابل، سنت قانون طبیعی مسیحی، مانند دین وحیانی، فرض می‌کند که امور انسانی را می‌توان از یک روایت (متافیزیکی) از کل استخراج کرد: توماس قانون طبیعی (سیاسی) خود را از قانون ابدی (متافیزیکی) خود استخراج می‌کند.

چه نیازی به الهیاتی مانند الهیاتی که بیگانه آتنی مطرح می‌کند وجود دارد؟ اقتصاد روح به آن بستگی دارد. به گفته‌ی غریبه، انسان‌ها آرزو دارند «چیزها مطابق با فرامین روح خودشان اتفاق بیفتند - ترجیحاً همه چیز، اما اگر این نباشد، حداقل چیزهای انسانی». میل ما به فرمان دادن از ناامیدی ما از ناتوانی خودمان در شناخت کل ناشی می‌شود. این میل به فرمان دادن ما را به دعا کردن سوق می‌دهد. ما با این هدف دعا می‌کنیم که قدرتی را که بر کل حاکم است متقاعد کنیم که کل را مطابق با دیدگاهی که ما از آن داریم، نظم دهد. بدون چنین الهیاتی، انسان‌ها از ترس اینکه اعمالشان به طور عادلانه پاداش داده نشود، در عمل پرشور شرکت نمی‌کنند. در مقابل، سلامت انسان مستلزم شناخت دانش ناکافی ما از کل و لزوم ادامه‌ی پیگیری چنین دانشی است. زندگی در جستجوی چنین دانشی، فلسفه است. با این حال، عمل سیاسی نمی‌تواند منتظر چنین سلامتی باشد. این امر به مبنایی برای عمل پرشور نیاز دارد: یک الهیات. با این حال، هر الهیاتی این کار را نخواهد کرد. «الهیات‌هایی که وعده می‌دهند خدا همه دشمنان فرد را به دست او خواهد سپرد، یا امیدهای غیرمنطقی ایجاد می‌کنند یا عزم و اراده را تضعیف می‌کنند. از این رو، استنباط اینکه چه نوع الهیاتی مناسب‌ترین است، دشوار نیست. در نتیجه، به گفته فارابی، روایت افلاطون از سیاست را نمی‌توان از مبانی متافیزیکی استنباط کرد. برعکس، اوضاع برعکس است: الهیات او را می‌توان از سیاستش استنباط کرد.
NOŪS
تکرار می‌کنم، افلاطون فارابی، مانند هایدگر، به معنایی رادیکال "پدیدارشناختی" است. افلاطون برای درک امور سیاسی، بدون پیش‌داوری‌های متافیزیکی، خودِ امور را بررسی می‌کند. در کتاب تلخیص النوامیس، این امور، نظرات پذیرفته‌شده‌ی رایج در مورد قانون الهی و منشأ آن…
این مطالب استاد روشنی‌راد در امتداد بحثم با عزیزی در خصوص چگونگی امکان بازتعریف امر اخلاقی در پیوندش با سیاست هست.
انفکاک عقل عملی از نظری باعث میشه این رهیافت سیاسی از فرایند اپوخه در پدیدارشناسی سالم در بره.
Politica_Aeterna_Political_Platonism_And_The_Dark_Alexander_Dugin.pdf
9.1 MB
سیاست ابدی
افلاطون‌گرایی سیاسی و روشنگری تاریک

کتاب خواننده را به سفری در ساختار جاودانه لوگوس سیاسی می‌برد؛ سفری که پیوندهای عمیق سیاست را با فلسفه، متافیزیک و هستی‌شناسی آشکار می‌سازد. نویسنده سیاست را نه صرفاً به عنوان یک پدیده تاریخی، بلکه به‌مثابه چارچوبی جاودانه بررسی می‌کند و سپس مسیر تحولات چشمگیر آن را در گذر زمان پی می‌گیرد.
وی با مقایسه جوامع سنتی و مدرن، نشان می‌دهد که چگونه ایده‌هایی که زمانی در مرکز گفتمان سیاسی بوده‌اند، ممکن است در گذر زمان به حاشیه رانده شوند یا حتی «بدعت‌آمیز» تلقی گردند. این کتاب تنش میان این نیروهای متضاد را با دقت به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه خود تاریخ، برخی ساختارهای سیاسی را جلوی صحنه می‌آورد و برخی دیگر را به پشت صحنه می‌برد.
کتاب ما را به بازاندیشی در درک‌مان از متافیزیک سیاسی فرا می‌خواند و استدلال می‌کند که زمان، ادراک ما را دگرگون می‌کند و تنها حقیقت‌های ناقصی را به ما عرضه می‌دارد؛ حقیقت‌هایی که تحت تأثیر لحظات تاریخی خاص شکل گرفته‌اند...

الکساندر دوگین

#انگلیسی
Forwarded from طَرفاء
آیا در آینده، گروهی برگزیده [نخبگانی] وجود خواهد داشت که توانایی بر دوش کشیدن حقیقت اسلام را داشته باشد تا معنای محض اسلام روحانی بر دنیای ما رخ بنماید، اسلام معنوی محضی که هیچ نسبتی با اعمال و اهداف جاه‌طلبانۀ سیاست‌مداران نداشته باشد؟ مخاطب تامّ و تمام این پرسش تشیّع است، زیرا گرامی‌داشت خاطرۀ رخداد غم‌بار کربلا در آغاز هر سال آئینی اعتراضی دائمی به نظام‌های این عالم است، و نیز به این دلیل که اعتقاد به امام غایب و انتظار ظهور او که بر معنویت اسلام شیعی سیطره دارد، مبیّن آن است که پرسش مذکور از همان آغاز برای تشیّع مطرح بوده است.

هانری کربن، اسلام ایرانی
ما هیچ پیش‌فرضی تحت ‌عنوان «تاکید بر بی‌معیاری» نداریم!

به تعبیر بهتر، هیچ ذهنی عاری از اغراض نیست. هیچ ذهنی لوح سفید دست نخورده نیست. شما در پدیدارشناسی نمی‌تونید مدعی این باشید که به تمام وجوه یک مکعب اشراف دارید! همه ما از زاویه دید متفاوتی به مکعب فرضی‌مون نگاه می‌کنیم که هم سوبژکتیویته هم بیناسوبژکتیویته هم ابژکیتویته، هم سنت و هم تاریخ جامعه و... در این زاویه دید ما دخیله.
شما بدون تفکیک عقل عملی از نظری با این مبنا منطقا حق هیچ گونه صدور حکم تجویزی ندارید! مادامی‌که معیاری برای خیر و شر، خوب و بد در فلسفه اخلاق تعیین نکرده باشید، حق دستور دادن و سلب نگاه حقوقی-سیاسی و تحمیل نگاه خودتون به "دیگری" مخالف رو ندارید! که در غیر این صورت در چنبره تناقضات ارزش‌شناسانه در فلسفه اخلاق گیر افتادید.
با این مبنای نظری و بدون تفکیک عقل عملی از اون، حتی توان ارزش "مثبت" دادن به ساختار سیاسی مطلوبتون رو در فلسفه سیاست ابدا ندارید؛ خواه این ساختار دموکراسی باشد، خواه دیکتاتوری.
به همین خاطر خواندن فلسفه‌های مضاف(فلسفه اخلاق، حقوق و سیاست) این روز‌ها ضرورت پیدا می‌کنه.
فلسفه‌ای که همه چیز رو زیر تیغه تیز علامت سوالش ببره ولی در «ضرورت ایده دموکراسی» متوقف شه از ابتدا هم مغرضانه بوده.
همانطور که [ایهود] باراک نخست وزیر سابق یک بار اقرار کرد، اگر فلسطینی به دنیا آمده بود، «به یک سازمان تروریستی می‌پیوست». اگر وضعیت برعکس می شد و اسرائیلی ها تحت اشغال اعراب بودند، تقریباً به طور قطع از تاکتیک های مشابهی علیه سرکوبگران خود استفاده می کردند؛ همانطور که دیگر جنبش های مقاومت در سراسر جهان چنین کرده اند.
   در واقع، تروریسم یکی از تاکتیک‌های کلیدی‌ای بود که صهیونیست‌ها زمانی که در موقعیت ضعف قرار داشتند و تلاش می‌کردند کشور خود را به دست آورند، از آن استفاده کردند. همانا این تروریست‌های یهودی از گروه بدنام ایرگون ـ یک گروه نظامی صهیونیستی ـ بودند که در اواخر سال 1937، عملیاتِ ناشناخته‌ی قرار دادن بمب در اتوبوس‌ها و میان جمعیت‌های زیاد را وارد فلسطین کردند. بنی موریس حدس می‌زند که
عرب‌ها ممکن است ارزش بمب‌گذاری‌های تروریستی را از یهودیان آموخته باشند".

   بین سال‌های 1944 و 1947، چندین سازمان صهیونیستی از حملات تروریستی برای بیرون راندن انگلیسی‌ها از فلسطین استفاده کردند و جان بسیاری از غیرنظامیان بی‌گناه را در این راه گرفتند. تروریست‌های اسرائیلی همچنین کُنت فولکه برنادوت، میانجی سازمان ملل را در سال 1948 به قتل رساندند، زیرا با پیشنهاد او برای بین المللی کردن اورشلیم مخالفت کردند. عاملان این اعمال، افراط گرایان منزوی نبودند: رهبرانِ سازمان‌دهنده‌ی قتل میانجی سازمان ملل، در نهایت توسط دولت اسرائیل عفو شدند و یکی از آنها بعداً به نمایندگی کنسِت انتخاب شد. یکی دیگر از رهبران تروریستی که ترور برنادوت را تایید کرد اما دادگاهی نشد، اسحاق شامیر، نخست وزیر آتی اسراییل بود. او آشکارا استدلال کرد که
نه اخلاق یهودی و نه سنت یهودی نمی توانند تروریسم را به عنوان وسیله ای برای مبارزه، غیرمجاز بدانند.. بلکه تروریسم نقش مهمی در جنگ ما علیه اشغالگر [بریتانیایی] بازی کرد".
   و همچنین شامیر از گذشته تروریستی خود ابراز پشیمانی نکرد و در سال 1998 به مصاحبه‌کننده‌ای گفت که:
اگر من آن گونه که در گذشته بودم عمل نمی‌کردم، این تردید وجود داشت که بتوانیم یک دولت مستقل یهودی برای خودمان ایجاد کنیم".
   البته مناخیم بگین که ریاست ایرگون را بر عهده داشت و بعداً نخست وزیر شد، یکی از برجسته ترین تروریست های یهودی در سال های قبل از استقلال اسرائیل بود. نخست‌وزیر لِوی اِشکول هنگامی که درباره بگین صحبت می‌کرد، اغلب از او به سادگی به عنوان «تروریست» یاد می‌کرد.
   استفاده فلسطینی‌ها از تروریسم امروزه از نظر اخلاقی مذموم است، اما اتکای صهیونیست‌ها به آن در گذشته نیز چنین بود. بنابراین، نمی توان حمایت آمریکا از اسرائیل را به این دلیل توجیه کرد که رفتار گذشته یا حال اسراییل، از نظر اخلاقی برتر است.


John J. Mearsheimer&Stephen M. Walt,
The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy,
pp. 102,103
New York: Farrar, Straus and Giroux.


@AdnanFallahi
Forwarded from NOŪS (Hamede Roshanie Rad)
1_19438389009.pdf
26.8 MB
The Israel lobby and U.S. foreign policy. Mearsheimer, John J; Walt, Stephen M. 2007


لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا. نوشته جان مارشایمر و استفان والت‌‌. سال ۲۰۰۶-۷
آیا برای این جهان نامی می‌خواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهان‌ترین، نیرومندترین، بی‌پرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرت‌اید و دیگر هیچ!

فریدریش نیچه/ اراده قدرت
معادلات متافیزیکی جهان رو نیچه خیلی وقت پیش حل کرده بود...
تمدن غرب(چه چپ و چه راست، چه فرهنگی و چه نظامی و... ) دنبال اعمال سلطه است! راه گریزی جز مقاومت نداریم.
عراق، لیبی و سوریه باید درس عبرتی برامون بشه.
که متاسفانه نمیشه(چون هنوز دشمنان اصلی تاریخ یعنی چپ‌های ترقی‌خواه و نئولیبرال‌‌های ایرانی رو داریم😅)
این جمله هگل خیلی زیبا بود که قریب به این مضمون گفت: تاریخ به ما نشان داد که تنها چیزی که از تاریخ یاد گرفتیم این بود که چیزی از تاریخ یاد نگرفتیم...
بیژن عبدالکریمی
پژمردگی
من اسم این پژمردگی رو «بحران هویت» می‌ذارم. نسلی که هنوز داغه و هیچ متوجه نیست در آینده قراره با چه زباله‌های فکری و روانی‌ای کلنجار بره...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
آیا برای این جهان نامی می‌خواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن؟ نوری برای شما نیز، برای شما پنهان‌ترین، نیرومندترین، بی‌پرواترین و مرموزترینِ مردمان؟ این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ! و شما خود نیز اراده قدرت‌اید و دیگر هیچ! فریدریش نیچه/ اراده قدرت
نیچه، پدر پست مدرنیسم رو بعضی از دوستانمون به دلیل این نظریات رادیکال و حملات مکررش به دستاورد‌های مدرنیته(بالاخص مردم‌سالاری) متهم به ارتجاع می‌کنند ولی این دوستان به خوبی درساشون رو خوندند که متوجه باشند از این برچسب‌ها صرفا قصد فریب گله گوسفندان اکثریت رو از واژه دموکراسی دارند.
قدرت و به تبعش سلطه هیچ‌وقت به دولت یا در نگاه چپ‌ها، به سرمایه و طبقه خاص و یا در نگاه فمنیست‌ها، به مردسالاری محصور نبوده! قدرت اراده معطوف به قدرت است! قدرت یک رابطه است که در ساده‌ترین روابطمون با دیگری هم نمود پیدا می‌کنه... در این جهان مدرن، دنیا چیزی جز مناسبات قدرت نیست! این جهان نیچه‌ای‌ست! در این جهان یگانه چیزی که باعث فزونی ایده دموکراسی به اقتدار در سیاست می‌شد، یعنی آزادی و احترام به ارزش‌های گله‌ای مردم، از معنا تهی شد... سلطه در دموکراسی فقط شکل و شمایلی خدعه‌آمیز و خودفریبانه‌ای پیدا می‌کنه.