Forwarded from Khomeinichan
Khomeinichan
https://echoesofeternity.substack.com/p/philosophical-diary-dating-a-feminist ترجمه در دو بخش: خاطرات فلسفی: آشنایی با یک فمینیست در دانشگاه و مواجههام با لویاتان درمانگر ـ افلاطون بدنساز در اوایل دههٔ ۲۰۱۰ تصمیم گرفتم فلسفه بخوانم و استاد دانشگاه شوم.…
بخش دوم:
رابطهام را پایان دادم، چون تحملِ همزمانِ دو خواستِ متناقض غیرممکن بود: از سویی انتظارِ آزادیخواهانۀ ایدئولوژیک، و از سوی دیگر طلبِ حمایت عاطفیِ سنتی. آنگاه تازه دریافتم که سیلویا پلات راست میگفت وقتی نوشت: «هر زنی عاشق فاشیست است». من نه بهخاطرِ فاشیست یا سکسیست بودنم، که بهخاطرِ «کافی نبودنِ» این ویژگیها هدفِ باجگیری عاطفی، دستکاری ایدئولوژیک و شعارهای آزادیخواهانه قرار گرفته بودم! روسو درست گفته بود: «هیچ زنی نخست عاشق مرد نیست، بلکه عاشق قدرت اوست». وقتی مردی ضعیف باشد، زن به او کینه میورزد و خوارش میکند؛ اما وقتی با حاکمیتِ تمام زندگیش را در اختیار بگیرد و—به قول پلات—«لگدی بر صورتش بزند»، آنگاه به تولهسگی رام و فرمانبردار تبدیل میشود. هر زنی مشتاق فاشیست است، چون فاشیسمِ جادویِ قدرت و تسلط بر خود و دیگران را میستاید. هیچ چیز شهوانیتر از مردی نیست که روحِ حاکمش، او را فرمانروایِ خود و جهان میکند—پهلوانی فاتح که شخصیتاش با ارزشهای متعالیِ انسانی گره خورده است.
پس از جدایی از دوستدخترم و زیرِ بارِ سنگینِ این شکست عاطفی و مرگ پدر، به رواندرمانگر روی آوردم. در اولین جلسه، او گفت که برای تکمیل درمان به نظارت روانپزشکی نیاز دارم. از آنجا که همواره به مطالعه علاقه داشتم، شروع به بررسی منابع روانپزشکی کردم. آنگاه کشف کردم که DSM-5 (راهنمای تشخیصی روانپزشکی جهانی) اجازه میدهد از هفتۀ دوم پس از فقدان عزیزان، بیماران را با داروهای بسیار خطرناکی مثل ضدروانپریشی و ضدافسردگی درمان کنند. یعنی جامعۀ روانپزشکی بهراستی سوگ را بیمارگونه معرفی کرده بود!
اما سوگ و دردِ جدایی تنها چیزهایی نبود که این طبقۀ درمانگرِ جدید بیمارگونه خوانده بود. در ده سال طاقتفرسا و آسیبزای «درمان» کشف کردم هر آنچه رفتار طبیعیِ معطوف به تعالی انسانی است—که در شریعت الهی و فلسفه ریشه دارد—به «پیشداوری»، «بیماری» و «سمّیت» تبدیل شده است. یادم است یکبار به رواندرمانگر گفتم چطور از معاشرت با مردم امروز به تنگ آمدهام، چون گفتوگوها فقط بر محور سکس، پورنوگرافی و لذتهای سطحی میچرخد. پاسخش این بود که این «امر عادیِ» زمانۀ ماست و مشکل واقعی من «انزوا» و «تنهایی» است. وقتی گفتار نیچه را یادآور شدم که «همزیستی فقط با همتایان خود، یا تنهایی»، چندان خوشش نیامد.
نتیجۀ چنین ذهنیتِ درمانی چیزی نیست جز فروکاستنِ تجربۀ انسانی به پستترین شرایط طبیعی؛ چرا که همۀ ابعاد روح و فرهنگ متعالی—که میراث نژادها و تمدنهاست و در نمونههای انسانیِ برتر متجلی میشود—به «پیشداوریهای قدیمی» تقلیل مییابد که باید از میان برود. در این نظام، تنها معیارِ «سلامت روان»، پذیرش رفتارهایی است که در پی امنیت، لذت و همرنگی با جامعهاند. اما بهقول اگوستین قدیس، آنچه در زندگی اهمیت دارد «سلامت روح» است: ساماندهیِ استعدادها، احساسات و خواستهها به سوی عرصههای متعالیِ هستی—فضیلت، عدالت، زیبایی، شجاعت و در یک کلام، خدا. نتیجۀ سیطرهیافتنِ این حساسیتِ درمانی بر پیوندهای اجتماعی، انفجار درونیِ روح انسان و جایگزینی فرد با تودهای از کلیشههای ایدئولوژیک است که به زبان روانپزشکی بیان میشود.
نتیجهٔ رویارویی من با «لویاتان درمانگر»، — این شکلِ سیاسیِ دموکراسیهای لیبرال امروز که در نامِ آزادیِ اقلیتهای ایدئولوژیکشده (توسط رسانه، دانشگاه، قضات و طبقۀ درمانگر)، هنجارهای بهارثرسیدۀ تمدن را میشکند—هزینهای گزاف داشت: افزون بر عوارض داروهای خطرناکِ تجویزشده (ضدروانپریش و ضدافسردگی)، روحی زخمخورده که در معرض نگاه خشنِ فرقۀ پزشکیِ مادیگرا قرار گرفته؛ فرقهای که بُعد روحانی را بیماری میخواند، و پستترین غرایز و ناپاکترین خواستهها را «آزادی بشری» مینامد. لویاتان درمانگر، تجسدِ سُدوم در روزگار ماست: بابلِ فاحشهها، قوادها، جنایتکاران و منحرفان جنسی که ردای فضیلت بر تن کردهاند، حال آنکه اصالتِ راستینِ روح، زیرِ گِلهای این قاچاقچیانِ شرکتهای داروسازی—در لباس پزشک—دفن شده است.
در برابر چنین جنایتکارانی، تنها یک جهادِ متعالی و اسطورهای میتواند روح و جامعه را دوباره به سوی ابعاد برینِ هستی و فیض الهی هدایت کند. به یاد آوریم که توماس آکویناس میگفت: «مسیحی نه برای گرویدن دشمن، که برای حفظ راهِ زندگی خود که بر محور تقدس و عظمتِ خدامحور جاری است، پیکار میکند». این است پارادایمِ وجودیِ انسان غربی در عصر ما: یا باید روحاش به نامِ رذیلت و جنایتِ عادیسازیشده مورد تجاوز قرار گیرد، یا جایگاهاش را در بهشت—بهعنوان سربازِ جهادی که خدا مشتاقانه انتظارش را میکشد—بهچنگ آورد. من راه خود را برگزیدهام.
Khomeinichan
بخش دوم: رابطهام را پایان دادم، چون تحملِ همزمانِ دو خواستِ متناقض غیرممکن بود: از سویی انتظارِ آزادیخواهانۀ ایدئولوژیک، و از سوی دیگر طلبِ حمایت عاطفیِ سنتی. آنگاه تازه دریافتم که سیلویا پلات راست میگفت وقتی نوشت: «هر زنی عاشق فاشیست است». من نه بهخاطرِ…
این رو بخونید دوستان
به عمق انحطاط غرب و جریان چپگرایی جدید پی میبرید.
به عمق انحطاط غرب و جریان چپگرایی جدید پی میبرید.
و میفهمید چپی که قاعدتا باید ضد فاشیسم میبود چطور در لباس فاشیست عرض اندام میکنه.
Forwarded from پُر
امواج افکار لاینقطع به دریای متلاطم و آشفتهی ذهنم هجوم میآورند؛ من به مانند کودک یسیری که میل آغوش مادر را میکند، بی هیچ سرپناه و هیچ حمایتی میان این امواج متلاطم... میگریم، و گریستن که تنها یک مرهم موقت بر این زخم کشنده است... در این شرایط هیچ چیز مرا از خود سیر نمیسازد من بیش میخواستم، اما بیش از چه؟
جوابی برای سوال های ذهن کودکانهی من در دست زندگان نیست، تمام جواب ها مردهاند. سوگواری متضرع من برای جواب ها تنها یک پوچی بی انتهاست، پوچی ای که برای اعتراض در من شکل گرفت...
جوابی برای سوال های ذهن کودکانهی من در دست زندگان نیست، تمام جواب ها مردهاند. سوگواری متضرع من برای جواب ها تنها یک پوچی بی انتهاست، پوچی ای که برای اعتراض در من شکل گرفت...
Forwarded from یادداشتهای دفتر سیاه (Babak Mina)
نام اثر: سواران را چه شد، از ناصر اویسی
یادآور این نیست؟
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
یادآور این نیست؟
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
یادداشتهای دفتر سیاه
نام اثر: سواران را چه شد، از ناصر اویسی یادآور این نیست؟ کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
تحت تاثیر قرار گرفتم.
فارغ از محتواهای تلویحیش به لحاظ فرمیک واقعا اثر زیباییه...
فارغ از محتواهای تلویحیش به لحاظ فرمیک واقعا اثر زیباییه...
Forwarded from ابدیت
عاشورا نمادی است از تقابل میان دو ساحت متافیزیکی: ساحت افقی که در آن اکثریت، نمادی از سیطره کمیت است، و ساحت عمودی، که در آن روح قهرمانانه به صورت سلسلهمراتبی به سوی اتصال با امر متعال حرکت میکند. این واقعه نمادی است از متافیزیک سنتی، که حقیقت نه در هژمونی دموکراتیک اکثریت، بلکه در تجلی ارادهای متعال و قهرمانانه نهفته است. این جنبه جنگجویانه از سنت اسلامی که نیچه آن را در برابر سنت منفعلانه مسیحیت میستاید، ارادهای است که با پذیرش وضعیت تراژیک جهان، در برابر ارزشهای گلهای (herd morality) و نیهیلیسم ناشی از اکثریت میایستد. تصویر جهانی «جنگجو-عارف» در جهان سنتی، همچون مفهوم «کشاتریا» در جهان بینی هندوآریایی، تجسم انسانی متعالی است که از محدودیتهای جهان پست فراتر رفته و با پذیرش مرگ در راه حقیقت، به ابدیت میپیوندد.
@TheJahandideh
@TheJahandideh
جنگ دوازده روزه نشون داد که دشمن تا چه عمقی در بدنه نظام در این مدت 40 ساله رخنه کرده و برنامهریزی داشته...
و متوجه شدیم ج.ا مدینه فاضلهای نیست که هیچ جای نقد نداشته باشه و با برچسب "مقدس" نقصانهاش رو ماله کشید.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دشمنمون
غرب؛ چه در عرصه فرهنگ و هویت چه در عرصه اقتصاد و جنگ.
تردیدگاه
این، پرنیا عباسی است. دخترِ جوانِ ۲۴ سالهی شاعری که در جریان تهاجمِ رژیم اسرائیل به جمهوریاسلامی ایران به همراه خانوادهاش شامل مادر، پدر و برادرِ کوچکش کشته شد. اما هیچ یک از تروئیکایِ اروپایی یا ایالات متحده نسبت به فاجعهی کشتهشدنِ او، برادر، پدر و مادرش…
به ریکشنهای این پست خوب نگاه کنید
هیچ زوال عقلی بدتر از خودفریبی نیست...
مشکل ما اینه که بلاهت رو با سوگیریهامون یا به دلیل محافظهکاری نسبت به مواضعمون علیه ج.ا فقط در یک جهت جستوجو میکنیم در حالیکه متوجه ظهور بلاهتی به مراتب خانمانسوزتر نیستیم.
هیچ زوال عقلی بدتر از خودفریبی نیست...
مشکل ما اینه که بلاهت رو با سوگیریهامون یا به دلیل محافظهکاری نسبت به مواضعمون علیه ج.ا فقط در یک جهت جستوجو میکنیم در حالیکه متوجه ظهور بلاهتی به مراتب خانمانسوزتر نیستیم.
برانداز ایرانی نمیخواهد انفعالش را بپذیرد!
نمیخواهد قبول کند که کورکورانه در حال تقلید و تبعیت از فرهنگ غربی است.
میخواهد تداعیگر «آزادی» باشد نه اسارت...
که حتی بدیهیات هم، یعنی سوءاستفاده پروپاگاندای غربی از مطالباتشان و تأثیرات روانشناختی در بیهویتی تاریخی و فرهنگیشان را حاشا میکند...
این قدرت سوبژکتیویته القایی سرمایهداری است! که حتی به مخالفینش(یعنی چپها) رحم نمیکند. به آنها توهم آزادی میدهد که ناخواسته آنها ابزاری برای مقاصد شومشان شوند.
نمیخواهد قبول کند که کورکورانه در حال تقلید و تبعیت از فرهنگ غربی است.
میخواهد تداعیگر «آزادی» باشد نه اسارت...
که حتی بدیهیات هم، یعنی سوءاستفاده پروپاگاندای غربی از مطالباتشان و تأثیرات روانشناختی در بیهویتی تاریخی و فرهنگیشان را حاشا میکند...
این قدرت سوبژکتیویته القایی سرمایهداری است! که حتی به مخالفینش(یعنی چپها) رحم نمیکند. به آنها توهم آزادی میدهد که ناخواسته آنها ابزاری برای مقاصد شومشان شوند.
Forwarded from 🇮🇷🇵🇸 مکشوفات
فرزند استاد محمدرضا لطفی جلوی نژاد پرستان غربی ایستاد؛ آهنگ «ایران، سرای امید» انحصاری نیست!
🔸امید لطفی فرزند استاد محمدرضا لطفی (آهنگساز قطعه ایران، ای سرای امید) با بازنشر اجرای اقتباسی محمود کریمی در واکنش به پیام یکی از کاربران، نوشت: «آهنگ «ایران، سرای امید» انحصاری نیست.»
🔸وی در مورد نقد دیگری که با توهین همراه بود نوشت: «راستش فقط یک چیز هست که واقعا با آن مسئله دارم: نژاد پرستی و فاشیسم غربی! انشاالله روزی رو خواهیم دید و درک خواهیم کرد که هیچ پدیده ای در این دنیا به اندازه این موضوع، خطرناک، مخرب و ویرانگر نبوده، نیست و نخواهد بود.»
پ.ن: ایران ای سرای امید، اولین سرودی بود که بعد از انقلاب پخش شد و بازخوانی اون توسط حاج محمود کریمی، درخواستی رهبر معظم انقلاب از ایشون در انتهای مراسم شب عاشورای حسینیه امام خمینی (ره) بود
@makshufat
🔸امید لطفی فرزند استاد محمدرضا لطفی (آهنگساز قطعه ایران، ای سرای امید) با بازنشر اجرای اقتباسی محمود کریمی در واکنش به پیام یکی از کاربران، نوشت: «آهنگ «ایران، سرای امید» انحصاری نیست.»
🔸وی در مورد نقد دیگری که با توهین همراه بود نوشت: «راستش فقط یک چیز هست که واقعا با آن مسئله دارم: نژاد پرستی و فاشیسم غربی! انشاالله روزی رو خواهیم دید و درک خواهیم کرد که هیچ پدیده ای در این دنیا به اندازه این موضوع، خطرناک، مخرب و ویرانگر نبوده، نیست و نخواهد بود.»
پ.ن: ایران ای سرای امید، اولین سرودی بود که بعد از انقلاب پخش شد و بازخوانی اون توسط حاج محمود کریمی، درخواستی رهبر معظم انقلاب از ایشون در انتهای مراسم شب عاشورای حسینیه امام خمینی (ره) بود
@makshufat
🇮🇷🇵🇸 مکشوفات
فرزند استاد محمدرضا لطفی جلوی نژاد پرستان غربی ایستاد؛ آهنگ «ایران، سرای امید» انحصاری نیست! 🔸امید لطفی فرزند استاد محمدرضا لطفی (آهنگساز قطعه ایران، ای سرای امید) با بازنشر اجرای اقتباسی محمود کریمی در واکنش به پیام یکی از کاربران، نوشت: «آهنگ «ایران، سرای…
هیچ پدیدهای در این دنیا به اندازه فاشیسم غربی، خطرناک، مخرب و ویرانگر نبوده، نیست و نخواهد بود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
محافظهکاری
این روزها ما به کرات به اشتراکات لفظی این کلمه برخورد میکنیم و متاسفانه قدرت تفکیکشون رو از دست دادیم.
محافظهکاری به معنای یک باور جزمی ثابت که امکان هیچ خبط و خطایی یا حرکت و تکوینی برای آن میسر نباشه، قطعا صفتی با ارزش "منفی" تعریف میشه ولی اشتباهه که از این تعریف مسیر تغییرات رو در باور هر فرد مشخص کنیم یا به تعبیر بهتر از منفی بودن همچین صفتی به هیچ عنوان نباید به مطلوبیت یک گفتمان سیاسی با جهتگیری خاص رسید(فیالمثل چپگرایی)
خود چپگرایی افراطی متهم ردیف یک محافظهکاری است؛ زمانیکه با گفتمانهای مخالفش نه به مثابه یک «جهان ممکن» بلکه به عنوان ابژهای که محصول ماشین سرمایهداری باشه، مواجه بشه و حق به جانب با مسائل برخورد کنه.
محافظهکاری به معنای یک باور جزمی ثابت که امکان هیچ خبط و خطایی یا حرکت و تکوینی برای آن میسر نباشه، قطعا صفتی با ارزش "منفی" تعریف میشه ولی اشتباهه که از این تعریف مسیر تغییرات رو در باور هر فرد مشخص کنیم یا به تعبیر بهتر از منفی بودن همچین صفتی به هیچ عنوان نباید به مطلوبیت یک گفتمان سیاسی با جهتگیری خاص رسید(فیالمثل چپگرایی)
خود چپگرایی افراطی متهم ردیف یک محافظهکاری است؛ زمانیکه با گفتمانهای مخالفش نه به مثابه یک «جهان ممکن» بلکه به عنوان ابژهای که محصول ماشین سرمایهداری باشه، مواجه بشه و حق به جانب با مسائل برخورد کنه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چپگرایی افراطی
ما این جزمیت و محافظهکاری رو در مارکسیسم ارتدوکس دیدیم و تبعاتش هم
در نئومارکسیستها هم به شکل دیگری...
شاید تلاش فوکو و دلوز رو بشه در همین راستا فهم کرد؛
زمانی که این دو بزرگوار سعی در تبیین قسمی نسبیگرایی غیر تقلیلگرا داشتند.
در نئومارکسیستها هم به شکل دیگری...
شاید تلاش فوکو و دلوز رو بشه در همین راستا فهم کرد؛
زمانی که این دو بزرگوار سعی در تبیین قسمی نسبیگرایی غیر تقلیلگرا داشتند.
فلسفه فوکو و دلوز کاملا فلسفهای ضد فاشیسم بود. فلسفه آنها ضد هرگونه سلطهای بود.
کمونیسم به آنها ثابت کرده بود فاشیسم قرار نیست ضرورتا مثل ایتالیا موسیلینی عیان و آشکار باشد! بلکه خدعهآمیز و پنهان که این دومی خطرناکتر است.
کمونیسم به آنها ثابت کرده بود فاشیسم قرار نیست ضرورتا مثل ایتالیا موسیلینی عیان و آشکار باشد! بلکه خدعهآمیز و پنهان که این دومی خطرناکتر است.