یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
و وقتی به یزید لعن و نفرین می‌فرستیم تمامی جرثومه‌های فساد گذشته و حال و آینده رو لعنت می‌کنیم.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
و حقوق هم اینجا به مثابه ترازویی تعریف میشه که قاضی "افعال" خوب و بده نه "اشخاص" خوب و بد! جنایت‌کار جرم "فعلش" رو می‌کشه وگرنه ما هیچ راهی برای درک تجربه استثنایی ذهنی‌ش در اون موقعیت خاص رو نداریم برای قضاوت "خودش" که اگر داشتیم هم باز این قضاوت ناممکن بود...
فرق من با چپ‌ها در خلاصه‌ترین شکلش اینه که چپ‌ها اخلاق و حقوق رو قربانی ایدئولوژی و سیاست می‌کنن که برای من کاملا برعکسه(نگاهم به سیاست تجویزیه ولی در شرایط خاص تشریعی و واقع‌بینانه میشه که این نگاه با نتیجه‌گرایی اخلاقی تباینی نداره)

فرق من با نئولیبرال‌ها اینه که اونا حقوق و اخلاق و سیاست رو قربانی اقتصاد می‌کنن.

اشتراک من با چپ‌ها در اینه که اقتصاد رو ذیل سیاست تعریف می‌کنم نه رها شده و آزاد.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
تجویزیه
مقصودم از تجویزی یعنی نگاه افلاطونی‌ و فارابی‌وار به سیاست.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
نئولیبرال‌ها
هرچند لیبرال‌های کلاسیک امثال لاک همچین نگاهی به اخلاق و حقوق نداشتن.
زیاد حرف زدم.
الإمام علي بالأسد بشار بشر علي بن أبي طالب بالأسد بشار بشر بعمرو ما قابل الشر بالشر
من خیلی با نگاه انسان‌شناختی چپ‌ها که یه‌جورایی از فوئرباخ به ارث بردن مخالفم و بعد از این به لفظ "برابری" با معنای مدنظرشون می‌رسن...
سلسله مراتب در یک ساختار سیاسی به "نابرابری" انتولوژیک دلالت نمی‌کنه! نگاه انسان‌شناختی اینا ماتریالیستیکه که فکر می‌کنن این ساختار مصداق نابرابریه!
Forwarded from Khomeinichan
https://echoesofeternity.substack.com/p/philosophical-diary-dating-a-feminist
ترجمه در دو بخش:

خاطرات فلسفی: آشنایی با یک فمینیست در دانشگاه و مواجهه‌ام با لویاتان درمانگر
ـ افلاطون بدن‌ساز

در اوایل دههٔ ۲۰۱۰ تصمیم گرفتم فلسفه بخوانم و استاد دانشگاه شوم. با الهام از کتاب «انحطاط ذهن آمریکایی»ِ آلن بلوم، تصوری از فضای دانشگاهی داشتم، اما واقعیتی که با آن روبرو شدم مرا شوکه کرد. انتظار داشتم جناح چپی را بیابم که در چارچوب توصیف‌های بلوم ایستا مانده است؛ اما بیماری فکری که او تشخیص داده بود، اکنون گسترش یافته و به پدیده‌ای ترسناک‌تر تبدیل شده بود.

ذهنیت یک چپ‌گرای معمولی دیگر صرفاً ترکیبی از نسبی‌گرایی نیچه‌ای و سوسیالیسم مارکسی نبود، بلکه معجونی پسامتافیزیکی و نیهیلیستی بود از مکتب فرانکفورت، پساساختارگرایی فرانسوی، فرهنگ توده‌ای هویت‌محور و روان‌شناسی درمان‌محور. اما هدف نهایی همگی یک چیز بود: وارونه‌سازیِ کاملِ ارزش‌ها، هنجارها و اصول عینیِ تعریف‌کنندۀ هنجارمندی، حقیقت، فضیلت و زیبایی.

اگر فلسفۀ نیچه در جست‌وجوی احیای دیدگاهی طبیعت‌محور است، و اگر مارکسیسم زیرساخت اقتصادی را پایۀ سیاست می‌داند، آنچه من دیدم ذهنیتی بود که تنها جنبه‌های ویرانگر اندیشه‌هایی مانند نیچه، هایدگر و مارکس را گرفته بود، بی‌آنکه جایگزینی ارائه دهد. به بیان دیگر: نیهیلیسمی انقلابی با هدفِ فروپاشی تمدن غربی تا نابودی کاملِ هستۀ مسیحی و میراث قومی-فرهنگی انسان غربی. روشن است که چنین خلاءِ نیهیلیستی‌ای توان سازندگی ندارد. پس پیامد نهایی چپ، تنها می‌تواند سلطۀ بلامنازع اسلام باشد. وضعیت کنونی اروپا گویا تأییدی بر این تحلیل است.

اما این تجربه برایم گران تمام شد: در میانه‌های بیست‌سالگی، عاشق دختری فمینیست در دانشگاه شدم. ظاهرش عین رامونا فلاورز بود—نماد آن‌روزهای فمینیستِ نسل هزار‌ه‌ای «رهاشده» و ساختارشکن. چرا در دامش افتادم؟ اول: جذاب بود. دوم: جوان بودم. اما اولین شوک، مواجهه با «ایدئولوژی جنسیت» در همان گفت‌وگوهای ابتدایی بود. به گفته‌ی دوست‌دختر آینده‌ام، همین تصورِ تفاوت طبیعی زن و مرد، «جنسیت‌زدگی» و «لوگوس‌محوری» بود. او روی جودیت باتلر—جادوگر پیشاتاریخی مسئول این هیولای نیهیلیستی موسوم به نظریهٔ جنسیت—تحقیق کرده بود، و یکی از پیشنهادهای دوست‌دختر آینده‌ام این بود که دانش‌آموزان پسر و دختر در کلاس‌ درس، با پوشیدن لباس‌های جنس مخالف و دیگر انحرافات از این دست، «بازی‌های جنسیتی» انجام دهند. چنین دیدگاه‌هایی بلافاصله به من فهماند که با چیزی به مراتب خطرناک‌تر از مارکسیسم روبه‌رو هستم.

این دیوانگان در پی بنای تمدنی از سوژه‌های رادیکالِ رها شده نبودند که—چنان‌که تروتسکی آرزو داشت—افرادی هم‌تراز افلاطون و گوته پرورش دهند. مارکسیست‌ها دست‌کم بخشی از آرمانِ کمال‌گرایانه‌ی کلاسیک را حفظ کرده بودند: رهبری بشریت به عصری که انسان در آن به نهایت شکوفایی وجودی و فرهنگی دست یابد. اما خواست چپ نو چیزی نبود جز نابودی هر استاندارد عینیِ ضامن تداوم تاریخی یک ملت: نژاد، جنسیت، فرهنگ، امر متعالی و هر آنچه ماندگاری می‌آفریند.

اما جایی که این تناقض را آشکارتر دیدم، در رابطۀ من با آن «کپیِ رامونا فلاورز» بود. هر انتظاری از جانبم دربارۀ احترام، وفاداری یا تعهد، صرفاً «ستمِ مردسالارانه» خوانده می‌شد؛ چیزی که در من رنجش ایجاد می‌کرد. بااین‌حال، کم‌کم دریافتم که او درحالی برای «آزادی» خود خواستارِ پذیرشِ فمینیستیِ من بود، ناخودآگاه انتظار داشت مانند زنی «سنتی» با او رفتار کنم: پرداخت همۀ هزینه‌ها، راهنمایی در تصمیم‌گیری‌ها و حمایت عاطفی چون پدری دلسوز. همواره صریحاً گفته بودم که در صورت هرگونه خیانتِ جنسی یا عاطفی، بی‌درنگ رابطه را ترک خواهم کرد. اما او پیوسته این سخن را به رخم می‌کشید، گویی وفاداری «فرمانی استبدادی» از سوی یکی از طرفین است، نه نشانۀ احترامی برخاسته از پیوندی بر پایۀ مهر و صمیمیت.

افسوس که در همین دوره، پدرم ناگهان در بیمارستان بستری شد و سرطان پیشرفته‌اش تشخیص داده شد. تنها دو هفته بعد درگذشت. تراژدیِ ازدست‌دادن پدر، همراه با تنش‌های رابطۀ ناپایدار، مرا به فروپاشی روانی کشاند و ناچار شدم به روانپزشک مراجعه کنم. و اینجا بود که با «لویاتان درمان‌گر» مواجه شدم—ناب‌ترین تجلی نظم حاکم سیاسی بر جامعۀ ما.
(ادامه متن، بخش دوم)
Forwarded from Khomeinichan
Khomeinichan
https://echoesofeternity.substack.com/p/philosophical-diary-dating-a-feminist ترجمه در دو بخش: خاطرات فلسفی: آشنایی با یک فمینیست در دانشگاه و مواجهه‌ام با لویاتان درمانگر ـ افلاطون بدن‌ساز در اوایل دههٔ ۲۰۱۰ تصمیم گرفتم فلسفه بخوانم و استاد دانشگاه شوم.…
بخش دوم:
رابطه‌ام را پایان دادم، چون تحملِ همزمانِ دو خواستِ متناقض غیرممکن بود: از سویی انتظارِ آزادی‌خواهانۀ ایدئولوژیک، و از سوی دیگر طلبِ حمایت عاطفیِ سنتی. آن‌گاه تازه دریافتم که سیلویا پلات راست می‌گفت وقتی نوشت: «هر زنی عاشق فاشیست است». من نه به‌خاطرِ فاشیست یا سکسیست بودنم، که به‌خاطرِ «کافی نبودنِ» این ویژگی‌ها هدفِ باج‌گیری عاطفی، دستکاری ایدئولوژیک و شعارهای آزادی‌خواهانه قرار گرفته بودم! روسو درست گفته بود: «هیچ زنی نخست عاشق مرد نیست، بلکه عاشق قدرت اوست». وقتی مردی ضعیف باشد، زن به او کینه می‌ورزد و خوارش می‌کند؛ اما وقتی با حاکمیتِ تمام زندگیش را در اختیار بگیرد و—به قول پلات—«لگدی بر صورتش بزند»، آن‌گاه به توله‌سگی رام و فرمان‌بردار تبدیل می‌شود. هر زنی مشتاق فاشیست است، چون فاشیسمِ جادویِ قدرت و تسلط بر خود و دیگران را می‌ستاید. هیچ چیز شهوانی‌تر از مردی نیست که روحِ حاکمش، او را فرمانروایِ خود و جهان می‌کند—پهلوانی فاتح که شخصیت‌اش با ارزش‌های متعالیِ انسانی گره خورده است.

پس از جدایی از دوست‌دخترم و زیرِ بارِ سنگینِ این شکست عاطفی و مرگ پدر، به روان‌درمانگر روی آوردم. در اولین جلسه، او گفت که برای تکمیل درمان به نظارت روانپزشکی نیاز دارم. از آن‌جا که همواره به مطالعه علاقه داشتم، شروع به بررسی منابع روان‌پزشکی کردم. آن‌گاه کشف کردم که DSM-5 (راهنمای تشخیصی روان‌پزشکی جهانی) اجازه می‌دهد از هفتۀ دوم پس از فقدان عزیزان، بیماران را با داروهای بسیار خطرناکی مثل ضدروان‌پریشی و ضدافسردگی درمان کنند. یعنی جامعۀ روان‌پزشکی به‌راستی سوگ را بیمارگونه معرفی کرده بود!

اما سوگ و دردِ جدایی تنها چیزهایی نبود که این طبقۀ درمانگرِ جدید بیمارگونه خوانده بود. در ده سال طاقت‌فرسا و آسیب‌زای «درمان» کشف کردم هر آنچه رفتار طبیعیِ معطوف به تعالی انسانی است—که در شریعت الهی و فلسفه ریشه دارد—به «پیش‌داوری»، «بیماری» و «سمّیت» تبدیل شده است. یادم است یک‌بار به روان‌درمانگر گفتم چطور از معاشرت با مردم امروز به تنگ آمده‌ام، چون گفت‌وگوها فقط بر محور سکس، پورنوگرافی و لذت‌های سطحی می‌چرخد. پاسخش این بود که این «امر عادیِ» زمانۀ ماست و مشکل واقعی من «انزوا» و «تنهایی» است. وقتی گفتار نیچه را یادآور شدم که «هم‌زیستی فقط با هم‌تایان خود، یا تنهایی»، چندان خوشش نیامد.

نتیجۀ چنین ذهنیتِ درمانی چیزی نیست جز فروکاستنِ تجربۀ انسانی به پست‌ترین شرایط طبیعی؛ چرا که همۀ ابعاد روح و فرهنگ متعالی—که میراث نژادها و تمدن‌هاست و در نمونه‌های انسانیِ برتر متجلی می‌شود—به «پیش‌داوری‌های قدیمی» تقلیل می‌یابد که باید از میان برود. در این نظام، تنها معیارِ «سلامت روان»، پذیرش رفتارهایی است که در پی امنیت، لذت و همرنگی با جامعه‌اند. اما به‌قول اگوستین قدیس، آنچه در زندگی اهمیت دارد «سلامت روح» است: سامان‌دهیِ استعدادها، احساسات و خواسته‌ها به سوی عرصه‌های متعالیِ هستی—فضیلت، عدالت، زیبایی، شجاعت و در یک کلام، خدا. نتیجۀ سیطره‌یافتنِ این حساسیتِ درمانی بر پیوندهای اجتماعی، انفجار درونیِ روح انسان و جایگزینی فرد با توده‌ای از کلیشه‌های ایدئولوژیک است که به زبان روان‌پزشکی بیان می‌شود.

نتیجهٔ رویارویی من با «لویاتان درمان‌گر»، — این شکلِ سیاسیِ دموکراسی‌های لیبرال امروز که در نامِ آزادیِ اقلیت‌های ایدئولوژیک‌شده (توسط رسانه، دانشگاه، قضات و طبقۀ درمانگر)، هنجارهای به‌ارث‌رسیدۀ تمدن را می‌شکند—هزینه‌ای گزاف داشت: افزون بر عوارض داروهای خطرناکِ تجویزشده (ضدروان‌پریش و ضدافسردگی)، روحی زخم‌خورده که در معرض نگاه خشنِ فرقۀ پزشکیِ مادی‌گرا قرار گرفته؛ فرقه‌ای که بُعد روحانی را بیماری می‌خواند، و پست‌ترین غرایز و ناپاک‌ترین خواسته‌ها را «آزادی بشری» می‌نامد. لویاتان درمان‌گر، تجسدِ سُدوم در روزگار ماست: بابلِ فاحشه‌ها، قوادها، جنایتکاران و منحرفان جنسی که ردای فضیلت بر تن کرده‌اند، حال آن‌که اصالتِ راستینِ روح، زیرِ گِل‌های این قاچاقچیانِ شرکت‌های داروسازی—در لباس پزشک—دفن شده است.

در برابر چنین جنایتکارانی، تنها یک جهادِ متعالی و اسطوره‌ای می‌تواند روح و جامعه را دوباره به سوی ابعاد برینِ هستی و فیض الهی هدایت کند. به یاد آوریم که توماس آکویناس می‌گفت: «مسیحی نه برای گرویدن دشمن، که برای حفظ راهِ زندگی‌ خود که بر محور تقدس و عظمتِ خدا‌محور جاری است، پیکار می‌کند». این است پارادایمِ وجودیِ انسان غربی در عصر ما: یا باید روح‌اش به نامِ رذیلت و جنایتِ عادی‌سازی‌شده مورد تجاوز قرار گیرد، یا جایگاه‌اش را در بهشت—به‌عنوان سربازِ جهادی که خدا مشتاقانه انتظارش را می‌کشد—به‌چنگ آورد. من راه خود را برگزیده‌ام.
و می‌فهمید چپی که قاعدتا باید ضد فاشیسم می‌بود چطور در لباس فاشیست عرض اندام می‌کنه.
Forwarded from پُر
امواج افکار لاینقطع به دریای متلاطم و آشفته‌ی ذهنم هجوم می‌آورند؛ من به مانند کودک یسیری که میل آغوش مادر را می‌کند، بی هیچ سرپناه و هیچ حمایتی میان این امواج متلاطم... می‌گریم، و گریستن که تنها یک مرهم موقت بر این زخم کشنده است... در این شرایط هیچ چیز مرا از خود سیر نمی‌سازد من بیش می‌خواستم، اما بیش از چه؟
جوابی برای سوال های ذهن کودکانه‌ی من در دست زندگان نیست، تمام جواب ها مرده‌اند. سوگواری متضرع من برای جواب ها تنها یک پوچی بی انتهاست، پوچی ای که برای اعتراض در من شکل گرفت...
Forwarded from یادداشت‌های دفتر سیاه (Babak Mina)
نام اثر: سواران را چه شد، از ناصر اویسی

یادآور این نیست؟

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
Forwarded from ابدیت
عاشورا نمادی است از تقابل میان دو ساحت متافیزیکی: ساحت افقی که در آن اکثریت، نمادی از سیطره کمیت است، و ساحت عمودی، که در آن روح قهرمانانه به صورت سلسله‌مراتبی به سوی اتصال با امر متعال حرکت می‌کند. این واقعه نمادی است از متافیزیک سنتی، که حقیقت نه در هژمونی دموکراتیک اکثریت، بلکه در تجلی اراده‌ای متعال و قهرمانانه نهفته است. این جنبه جنگجویانه از سنت اسلامی که نیچه آن را در برابر سنت منفعلانه مسیحیت می‌ستاید، اراده‌ای است که با پذیرش وضعیت تراژیک جهان، در برابر ارزش‌های گله‌ای (herd morality) و نیهیلیسم ناشی از اکثریت می‌ایستد. تصویر جهانی «جنگجو-عارف» در جهان سنتی، همچون مفهوم «کشاتریا» در جهان بینی هندوآریایی، تجسم انسانی متعالی است که از محدودیت‌های جهان پست فراتر رفته و با پذیرش مرگ در راه حقیقت، به ابدیت می‌پیوندد.
@TheJahandideh
جنگ دوازده روزه نشون داد که دشمن تا چه عمقی در بدنه نظام در این مدت 40 ساله رخنه کرده و برنامه‌ریزی داشته...
و متوجه شدیم ج.ا مدینه فاضله‌ای نیست که هیچ جای نقد نداشته باشه و با برچسب "مقدس" نقصان‌هاش رو ماله‌ کشید.
ما امروز دشمنمون رو بهتر شناختیم و ضعف‌هامون هم بهتر...