یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
آنان می‌گویند: «آن‌جا آزادی حکمران است.» دروغ می‌گویند! دروغ می‌گویند! چرا که آزادی هرگز حکم نمی‌راند...
من این‌جا شعر نگفتم! 😅
یکی از جدی‌ترین تناقضاتشونه!
«چطور می‌خواهند از وجه سلبی آزادی به وجه ایجابی آن برسند؟؟»
اگر پاسخی به این پرسش نداشتند، بدونید و آگاه باشید که هنوز از دوران طفولیت فلسفه عبور نکرده و هنوز روحیه خودانتقادی الگوهای فیلسوفشون رو ندارند...
Forwarded from بارو
شبح آزادی: از روشنگری تا مرگ انسان
سروش سیدی

ـــــــــــــــــــــــــــ از دفتر نهم بارو


مدرنیته نشان داد که در برابر این پرسش که در تاریخ کدام عنصر از همه مهم‌تر است، فقط یک پاسخ می‌توان داد: خود تاریخ. مشروعیت تاریخ برخاسته از هیچ منبعی نیست جز خودش. نبردها درون همین تاریخ رخ می‌دهند. چیزی بیرون تاریخ وجود ندارد که به آن معنا دهد. حتی اگر تاریخ هیچ معنایی نداشته باشد. نام این رویکرد نیهیلیسم است. تاریخ خودبسنده است. خودآیین است. اتونوم است. مستقل است. تاریخ نوعی تقدیر است به قول هایدگر. یا به قول نیچه نوعی تاس‌ریختن است که نظم‌های تصادفی تولید می‌کند. آیون کودکی است که با کرونوس بازی می‌کند. نظم‌ها از طریق همین تصادف تولید می‌شوند. نیچه، فوکو، دلوز و دریدا و هایدگر اصلاً پسامدرن نبودند، بلکه دقیقاً به توصیه کانت عمل کردند و نقد را بر خود عقل و تاریخ هم وارد کردند. اتفاقاً اولین کسی که چنین کرد هگل بود که معمولاً «پسامدرن‌ها» از او دل خوشی ندارند. تاریخ منبع مشروعیت نظم‌های حقوقی و سیاسی نیست، بلکه محمل افشای ناضروربودن هر فرم به‌ظاهر ضروری است. به عبارتی حق با کانت بود که انسان آزاد است، اما باید دانست که تنها و تنها یک گزینه برای انتخاب وجود دارد و آن جبر تاریخ است.

هرچند صورت‌بندی فوق متناقض به نظر می‌رسد (که البته دیالکتیک چیزی جز رفع این تناقضات در تناقضات انضمامی‌تر نیست)، اما باید در اینجا تبار یک نزاع متافیزیکی را بازشناخت. این نزاعی بود بین تصوری اسپینوزایی از اراده و تصوری کانتی. هرچند مشهور است که کانت سنتزی بین عقل‌گرایی اسپینوزا و لایبنیتس و تجربه‌گرایی بارکلی و هیوم ایجاد کرد، اما واقعیت این است که نزد فلاسفهٔ پساکانتی، کانت عمدتاً یک اسپینوزیست تلقی می‌شد. پساکانتی‌هایی که نگران اثرات ویرانگر نقد کانتی بر نهادهای مرجعیت سنتی اجتماع بودند، او را اسپینوزیستی می‌دانستند که از کاربست عقل در هیچ حوزه‌ای ابا ندارد و در نتیجه یکی از شاگردان کانت یعنی یاکوبی، برای نخستین بار در توصیف چنین تفکری بود که از واژه‌ای استفاده کرد که بعدها بدل به یکی از مفاهیم محبوب فلاسفه شد: نیهیلیسم. نیهیلیست نزد یاکوبی مترادف بود با شکاک. کسی که در نهایت واقعیت همه‌چیز را منکر می‌شود، کسی که به نوعی بیماری شکاکیت بی‌وقفه یا پرسشگری رادیکال مبتلاست. (در مقابل کانت نیز این محافظه‌کاری مخالفان را میستاگوژی می‌نامید، میستاگوگ یا کسی که میل به رازآمیزگری دارد و از عقل دل خوشی ندارد، کسی که خواستار جهیدن و معلق‌زدن (salto mortale) از روی مسیر ضروری عقل و رسیدن به الهامات غیبی (Schwaermerei) است).


بعدها نیچه این تصور را در قالب این صورت‌بندی عرضه کرد که اندیشیدن می‌تواند (مثلاً در مورد سقراط) اساساً نافی حیات باشد. متفکران معاصر ما، کسانی چون ری برسیه و توماس لیگوتی، با نقد تصور رایج نیچه‌ای استدلال می‌کنند که مقاصد و منافع اندیشه از اساس با منافع حیات ناسازگار است. پساکانتی‌ها عمدتاً حاضر به پذیرش سنتز کانتی نشدند. آنها در نهایت یا به تجربه‌گرایی بازگشتند یا به عقل‌گرایی. اما در این میان خطر اصلی که از فلسفهٔ کانت یا خود روشنگری برمی‌خاست همین خطر رادیکال‌شدن عقل اسپینوزایی بود. اسپینوزا عقل را آنقدر تا سرحداتش می‌کشاند که در نهایت در جهان سراسر عقلانی و ضروری او جایی برای ارادهٔ آزاد باقی نمی‌ماند. پس اگر کانت اسپینوزیست بود و اسپینوزیسم هم به معنای نفی غایت و ارادهٔ آزاد انسانی بود، یک نتیجه مسلم می‌شد: نیهیلیسم در مقام یأس و ناامیدی از رسیدن به سنتزی بین فرهنگ و طبیعت، فرد و جامعه و در واقع دست‌شستن از رویای روشنگری یعنی تأسیس یک جامعهٔ افراد آزاد و برابر. (به نظر می‌رسید واقعاً اندیشه با حیات در تنافر است). در همین مسیر بود که کسانی همچون یاکوبی و بسیارانی دیگر چاره را در رجوع به چیزی دیگر یافتند، چیزی که بتواند خود این عقل را توجیه کند، یا نشان دهد پاسخ عقل کانتی پاسخ نهایی نیست. اما کجا باید پی این راه رستگاری، رستگاری و رهایی از عقل کانتی، می‌گشتند؟ کدام عقل می‌توانست پادزهری برای ویرانگری عقل کانتی باشد؟ وانگهی، مگر کانت نبود که گفت نقد عقل توسط خود عقل انجام می‌شود؟ آیا این دور باطل خود بیانی از نیهیلیسم نیست؟ به یک معنا نزاع پساکانتی‌ها با کانت بیش از هر چیز متکی بر همین بود که آیا عقل به آزادی منتهی می‌شود یا به اتوماتیسم تکنولوژیک، و آیا راه رهایی از آن عقل‌ستیزی یا روی‌آوردن به الهامات غیبی و ایمان است؟

◄ [کلیک کنید: متن کامل]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

■ به «بارو» بپیوندید.

Telegram | Instagram
بارو
شبح آزادی: از روشنگری تا مرگ انسان سروش سیدی ـــــــــــــــــــــــــــ از دفتر نهم بارو مدرنیته نشان داد که در برابر این پرسش که در تاریخ کدام عنصر از همه مهم‌تر است، فقط یک پاسخ می‌توان داد: خود تاریخ. مشروعیت تاریخ برخاسته از هیچ منبعی نیست جز خودش.…
کاملا میشه فهمید روح کانت هم‌چنان به فلسفه جدید غرب حاکمه.
فلسفه‌های جدید غرب هرکدوم پاسخ‌های مثبت و منفی به فلسفه کانت بوده...
تنها با نفی پارادایم روشنگری و مدرنیته میشه نهیلیسم رو از چهره دنیا زدود...
Forwarded from Delphi🏛️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علم به مثابه ابزار قدرت و اعمال سلطه:

هیچ رابطه قدرتی بدون تشکیل حوزه‌ای از دانش متصور نیست و هیچ دانشی هم نیست که متضمن روابط قدرت نباشد...
میشل فوکو
Forwarded from Delphi🏛️
"دانش" در این جمله فقط دلالت بر علم(science) نمی‌کنه! هر دانشی تجربی و انسانی‌ای مانند حقوق، جامعه‌شناسی و...
حتی خود حرفای فوکو!
اصلا از این موضوع نمی‌شه خودْمتناقضی رو نتیجه گرفت! بلکه باید اونو به قسمی خودارجاعی و انعکاس‌پذیری (reflexivity) ترجمه‌ش کرد...
صداقت فلسفی
Forwarded from Delphi🏛️
البته از حرفای فوکو نسبی‌گرایی افراطی هم میشه نتیجه گرفت ولی اینو با هدف خاصی فرستادم،
نه در مقام جمله‌ای که بازتاب‌کننده خود حقیقت باشه!
بلکه در مقام جمله‌ای که رخداد‌هارو بی‌طرفانه توصیف می‌کنه کمااینکه فوکو هم همین نیت در توصیف تاریخ داشت...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"دانش" در این جمله فقط دلالت بر علم(science) نمی‌کنه! هر دانشی تجربی و انسانی‌ای مانند حقوق، جامعه‌شناسی و... حتی خود حرفای فوکو! اصلا از این موضوع نمی‌شه خودْمتناقضی رو نتیجه گرفت! بلکه باید اونو به قسمی خودارجاعی و انعکاس‌پذیری (reflexivity) ترجمه‌ش کرد...…
به همین نحو می‌شه مفهوم "توسعه" رو از دل جامعه‌شناسی بیرون کشید.
"سلطه‌"ای که تا پیش از فوکو محدود به سرمایه‌داری در نظام مارکسیستی می‌شد و در فلسفه فمینیستی محصور به مردسالاری می‌شد یا بعضا مردسالاری توامان آمیخته با سرمایه‌داری(فمینیسم چپ)، در فوکو به کلیت گفتمان‌ها توسعه پیدا کرده!
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
به همین نحو می‌شه مفهوم "توسعه" رو از دل جامعه‌شناسی بیرون کشید. "سلطه‌"ای که تا پیش از فوکو محدود به سرمایه‌داری در نظام مارکسیستی می‌شد و در فلسفه فمینیستی محصور به مردسالاری می‌شد یا بعضا مردسالاری توامان آمیخته با سرمایه‌داری(فمینیسم چپ)، در فوکو به کلیت…
"توسعه" با آن‌که در جامعه‌شناسی جدید و مدرن هم(روشنفکران چپ‌ پیش از دهه 50 ایران جز عده معدودی با این مفهوم آشنا نبودن) چیزی پذیرفته‌ شده‌س ولی حتی این جامعه‌شناسان جدید که هم‌چنان دل‌بسته مدرنتیه و ارزش‌هاش هستن این وضعیف پست‌مدرن فوکو و دوستانش در تعریف "قدرت" و مناسباتش رو به این شکل افراطی برنمی‌تابند...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
پس لطفا انقدر متعصبانه زبان علم رو به نفع خودتون تفسیر نکنید (این با روحیه حقیقت طلبی علمی جمع نمیشه)
و محدودیت‌های علم در پاسخ به سوالات وجودی و متافیزیکی رو بپذیرید...
اگر تا پیش از لحاظ جمله فوکو از این بند، بی‌طرفی علم رو نتیجه می‌گرفتیم، با در نظرگیری حرف فوکو کاملا می‌شه به سوگیری علم و برآمده بودنش از روابط قدرت رسید.

نتیجه‌ای که فلاسفه مطرح علم هم من جمله پوپر، کوهن(افراطی‌تر) و فایرابند(در افراطی‌ترین شکلش) به اون می‌رسند...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
علم به مثابه ابزار قدرت و اعمال سلطه: هیچ رابطه قدرتی بدون تشکیل حوزه‌ای از دانش متصور نیست و هیچ دانشی هم نیست که متضمن روابط قدرت نباشد... میشل فوکو
مثال ملموس‌تر این اعمال سلطه و قدرت نئوداروینیست‌هایی هستند که با برچسب «غیرعلمی» به گفتمان‌های مخالفشون مجال ارائه ایده‌هاشون رو در محافل آکادمیک نمی‌دن و گویی حقیقت رو به انحصار خودشون در میارن.(فارغ از مناقشه‌پذیر بودن دعاویشون حتی در خود علم)
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
آیا شما از "باز یک بلایی بر سر یک زن آمد" چیزی جز بغض و کینه علیه زنان و رنج زنان فهم می‌کنید؟
قطعا بله! درسته حرفش شاید مقداری تند باشه ولی مراد ایشون شرطی‌سازی ذهن افراد نسبت به پدیده‌های خاصی از جامعه‌ست! یعنی صرف سوار بر موج رسانه‌ای شدن یا صرف گرفتن اعتبار اجتماعی از بقیه نه دغدغه‌مندی!

"اقلیت" ضرورتا به جمعیت کمّی افراد اشاره نمی‌کنه بلکه به سرکوب گفتمانشون؛ مثلا زنان که کمّا نصف جمعیت جهان رو تشکیل می‌دن به این معنا اقلیت محسوب میشن.
مشکل جامعه ما اینه که با گفتمانشون به دلایل پیشینه فرهنگی-تاریخمون مواجهه صحیحی نداشته و نتیجه‌ش رواج مکاتب بعضا رادیکال فمینیستی در جامعه‌س.
مشکل دیگر اما که الان موضوع بحثمه اینه که ما هم‌زمان با توجه افراطی به گفتمان سرکوب شده‌ای(مثلا زنان) ، به صورت ناخواسته باعث و بانی اقلیت‌سازی و به حاشیه راندن سایر گفتمان‌ها می‌شیم؛ مثل گفتمان کارگر‌ها یا حتی گفتمان خود مردان!
مخاطب با انصاف متوجه می‌شه این قبیل واکنشات افراطی به هیچ عنوان مصداق عدالت اجتماعی نیست...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
قطعا بله! درسته حرفش شاید مقداری تند باشه ولی مراد ایشون شرطی‌سازی ذهن افراد نسبت به پدیده‌های خاصی از جامعه‌ست! یعنی صرف سوار بر موج رسانه‌ای شدن یا صرف گرفتن اعتبار اجتماعی از بقیه نه دغدغه‌مندی! "اقلیت" ضرورتا به جمعیت کمّی افراد اشاره نمی‌کنه بلکه به…
این افراط ماسوای شرطی بودنش، اثرات بی‌اندازه مخربی در ذهنیت افراد جامعه ایجاد می‌کنه.
نگاه کنید به کامنت‌های بعضی پست‌ها در خصوص قتل شوهری توسط همسرش یا قتل پدری توسط دخترش، افراد جوری واکنش نشون می‌دن که انگار حقش بوده! بدون این‌که اصلا متوجه داستان شده باشند...
حال اینارو مقایسه کنید با این قبیل قتل‌ها؛ یعنی نه تنها بازخورد عمومی نداشته بلکه با موضعی حق به جانب بهش نگاه می‌شه!
Forwarded from NOŪS (Hamede Roshanie Rad)
“There is a God in the human soul. The question is whether he is also in nature.”

"در ساحت روح انسان خدایی وجود دارد و پرسش این است که آیا این خدا در ساحت طبیعت نیز وجود دارد"

(Kant. Opus Postumum, 22: 120)
بعضی وقتا برای پیامی که این‌جا می‌فرستم با این پرسش روبه‌رو می‌شم که واقعا چه ضرورتی داره که بنویسم! چیزی که بعدها شاید برای خودم مضحک و مسخره به نظر بیاد؟ این همه تلاش برای چیه؟؟
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
بعضی وقتا برای پیامی که این‌جا می‌فرستم با این پرسش روبه‌رو می‌شم که واقعا چه ضرورتی داره که بنویسم! چیزی که بعدها شاید برای خودم مضحک و مسخره به نظر بیاد؟ این همه تلاش برای چیه؟؟
فکر می‌کنم این خصلت هر انسانی باشه که از ایجاد تغییرات در محیط اطرافش حظ ببره؛ مثل کودکی که با پرتاب سنگ به دریاچه از حرکات مواج آب لذت می‌بره...
شاید به این معنا بشه هر انسانی رو هنرمند دونست.