یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
هنوز هم تو کشور وطن‌پرست حقیقی پیدا میشه.
Forwarded from پُر
وقتی پروانه در اوج نومیدی، شمع، قاتل خود را یافت، خوشحال ترین بود!
دورادور گرما و نور شمع را می‌پرستید. این پرستش در زمانی کوتاه به عشق مبدل شد. نزدیک تر می‌شود... حتی شمع هم گرما و نورش بیشتر هم می‌شود! گویی این موجود بی‌ جان هم به پروانه علاقه‌مند بود... گاه فکر می‌کنم پروانه هم می‌دانست این گرما به زیان اوست...
پرزهای تنش می‌سوخت... بال‌هایش از حرارت جمع شده بودند، سخت تر بال می‌زند! اما عشق او به شمع بیش از پیش شد! سرانجام به هنگامی که پروانه خواست شمع را لمس کند، در شعله‌ی شمع سوخت...
هیچ‌کس ندانست که پروانه در عشق خود سوخته یا در دستان عشق خود. شمع قبل از تمام شدنش خاموش گشت...
در دیده‌ی آنان که پوچ‌اند فرقی ندارد که پروانه در زمان مرگش شاد بود یا غمگین از فهمیدن حقیقت این عشق... اما در نظر من این سوالی حیاتی‌ست که جوابش تنها در دستان جسد سوخته‌ی پروانه بود...
دردی همراه با لذت.
Forwarded from ن.ا
پاسخ اسدالله رحمان زاده، استاد فلسفه در آمریکا به بیژن عبدالکریمی


۱) باید امر دینی را به پیش راند و به فراتر از خود هدایت کرد و ذات این میراث را به مثابه مواجهه‌ای شاعرانه (شورمندانه)، اصیل و با درک جدیدی از فلسفه و متافیزیک انسان با جهان آشکار ساخت.
اما و برای اینکه، بر خلاف نظر عبدالکریمی، معتقدم:
۲) سکولاریسم و نیهیلیسم به پایان خط خود رسیده اند؛ یعنی در این زمان نه تنها امر دینی غیرممکن نیست، بلکه بر عکس امر غیردینی و سکولار غیرممکن شده است. به این دلایل:
۲-۱) بی پایگی حقیقت علمی در مدرنیسم و مرگ حقیقت در پست مدرنیسم. (به نوشته من: «گفتگو درباره ایمان پیشا فلسفی ۱-۱۰؛ و «تأملی درباره یقین، حقیقت، و ایمان»، «تأملی فلسفی بر زندگیم در غرب»؛ «نیهیلیسم فعال و چشم انداز صلح»؛ «معنای زندگی و تکنولوژی»؛ «یگانگی به معنای باز بودن به همه تجربه و همه نقد» رجوع کنید.)
۲-۲) تفوق و سقوط نهایی نیهیلیسم به آخرین مرحله آن «آنتروپوسین»: نا برابری فاحش اجتماعی و جهانی، ظهور مجدد ملی گرایی نژادپرستانه، اقتدارگرایی و قتل عام امپریالیستی و جهان سومی، و ویرانی و گرمایش زمین، و ششمین انقراض گروهی انواع. (به کتاب America: The Farewell Tour نوشته Chris Hedges و مقاله ها ی ایشان در Truthdig رجوع کنید.1)
 ۲-۳) به دنبال قطع رابطه اخلاق با معیارهای ارزشی کیهانی، مرام انسانی به قدرت، لذت، و سود تنزل پیدا کرده است، یعنی بی ارزشی بالاترین ارزشها به پایان نتیجه عملی خود رسیده است. (به کتاب “Power, Pleasure, and Profit” نوشته Wootton مراجعه کنید.)
۳) به تعبیری: جهان نیچه ای مرده است و جز بر گشتن به امر دینی راه دیگری نیست، اما این برگشت، مانند آن دوری از امر دینی، هر دو امری الهی است.
۳-۱) در مقابل تاریک‌اندیشی مذهبی، خداوند در روشنگری غرب از شرق و غرب عقب کشید ، چون ما عقب کشیده بودیم.
۳-۲) و در بن بست عصر حاضر، خداوند دوباره تجربه خویش را در رحمت و برکتش میسر می سازد: به دنبال روی برگرداندن انسان از جهان نیچه ای و تاریک‌اندیشی مذهبی به سوی او.
۳-۳) اما این تجربه امر دینی امری پویاست. با عنایت الهی، این تحولی جدید است در درون انسان. در این تحول پویا، انسان از قید کلام تجریدی بیروح خود را خلاص کرده و پر شور و عاشقانه به متون مقدس و خداوند برمی گردد. (به نوشته من «یگانگی به معنای باز بودن به همه تجربه و همه نقد»، «تأملی فلسفی بر زندگیم در غرب»، و «چرا خیامی نیستم» رجوع کنید.)
۴) حضور و ظهور آگاهی تجربه خداوند در ایمان پیشافلسفی در: شناخت شناسی، وجودشناختی، اخلاق، و متافیزیک دوباره احیا می شود.
الان دقیقاً زمان این است که تجربه ایمان خداوند به مردم جهان ارائه شود. متون مقدس با شور ایمان جدیدی که خود را از چنگال اشباع و تنگ نظری مذهبی آزاد کرده خوانده و تفسیر شوند و حرکت آونگی تاریخ از دین، اقتدارگرایی، و دگماتیسم به روشنگری غرب و تفکر نقادی و نیهلیسم یا نوسان ارتجاعی از مدرنیسم و سکولاریسم به اقتدارگرایی و تحجر فکری متوقف شود. وقت آن است که خداوند و پس ایمان به خداوند، از یک طرف از زنگار کوته نظری و ریا و انسداد و از طرف دیگر از زندان نیهیلیسم، سوبژکتیویسم، و لذت گرایی آزاد شود و امر قدسی بر جان، احساس، تفکر، کنش و زبان انسان روزگار ما ظهور و تجلی کند.
متاسفانه بسیاری از اساتید برجسته ما در ملاحظات خود، نسبت ایران با جهان را لحاظ نمی‌کنن و هنوز در حسرت مشروطه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ pinned «پاسخ اسدالله رحمان زاده، استاد فلسفه در آمریکا به بیژن عبدالکریمی ۱) باید امر دینی را به پیش راند و به فراتر از خود هدایت کرد و ذات این میراث را به مثابه مواجهه‌ای شاعرانه (شورمندانه)، اصیل و با درک جدیدی از فلسفه و متافیزیک انسان با جهان آشکار ساخت. اما…»
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
پست مدرنیسم.
حتی پست مدرنیسم رو نیز میشه به قسمی پگنیسم نو ترجمه کرد.
نبرد در دنیای جدید، نبرد ادیان است!
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
این آزادی منفی‌ست! سلبی‌ست!
آنان می‌گویند: «آن‌جا آزادی حکمران است.»
دروغ می‌گویند! دروغ می‌گویند!
چرا که آزادی هرگز حکم نمی‌راند...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
آنان می‌گویند: «آن‌جا آزادی حکمران است.» دروغ می‌گویند! دروغ می‌گویند! چرا که آزادی هرگز حکم نمی‌راند...
من این‌جا شعر نگفتم! 😅
یکی از جدی‌ترین تناقضاتشونه!
«چطور می‌خواهند از وجه سلبی آزادی به وجه ایجابی آن برسند؟؟»
اگر پاسخی به این پرسش نداشتند، بدونید و آگاه باشید که هنوز از دوران طفولیت فلسفه عبور نکرده و هنوز روحیه خودانتقادی الگوهای فیلسوفشون رو ندارند...
Forwarded from بارو
شبح آزادی: از روشنگری تا مرگ انسان
سروش سیدی

ـــــــــــــــــــــــــــ از دفتر نهم بارو


مدرنیته نشان داد که در برابر این پرسش که در تاریخ کدام عنصر از همه مهم‌تر است، فقط یک پاسخ می‌توان داد: خود تاریخ. مشروعیت تاریخ برخاسته از هیچ منبعی نیست جز خودش. نبردها درون همین تاریخ رخ می‌دهند. چیزی بیرون تاریخ وجود ندارد که به آن معنا دهد. حتی اگر تاریخ هیچ معنایی نداشته باشد. نام این رویکرد نیهیلیسم است. تاریخ خودبسنده است. خودآیین است. اتونوم است. مستقل است. تاریخ نوعی تقدیر است به قول هایدگر. یا به قول نیچه نوعی تاس‌ریختن است که نظم‌های تصادفی تولید می‌کند. آیون کودکی است که با کرونوس بازی می‌کند. نظم‌ها از طریق همین تصادف تولید می‌شوند. نیچه، فوکو، دلوز و دریدا و هایدگر اصلاً پسامدرن نبودند، بلکه دقیقاً به توصیه کانت عمل کردند و نقد را بر خود عقل و تاریخ هم وارد کردند. اتفاقاً اولین کسی که چنین کرد هگل بود که معمولاً «پسامدرن‌ها» از او دل خوشی ندارند. تاریخ منبع مشروعیت نظم‌های حقوقی و سیاسی نیست، بلکه محمل افشای ناضروربودن هر فرم به‌ظاهر ضروری است. به عبارتی حق با کانت بود که انسان آزاد است، اما باید دانست که تنها و تنها یک گزینه برای انتخاب وجود دارد و آن جبر تاریخ است.

هرچند صورت‌بندی فوق متناقض به نظر می‌رسد (که البته دیالکتیک چیزی جز رفع این تناقضات در تناقضات انضمامی‌تر نیست)، اما باید در اینجا تبار یک نزاع متافیزیکی را بازشناخت. این نزاعی بود بین تصوری اسپینوزایی از اراده و تصوری کانتی. هرچند مشهور است که کانت سنتزی بین عقل‌گرایی اسپینوزا و لایبنیتس و تجربه‌گرایی بارکلی و هیوم ایجاد کرد، اما واقعیت این است که نزد فلاسفهٔ پساکانتی، کانت عمدتاً یک اسپینوزیست تلقی می‌شد. پساکانتی‌هایی که نگران اثرات ویرانگر نقد کانتی بر نهادهای مرجعیت سنتی اجتماع بودند، او را اسپینوزیستی می‌دانستند که از کاربست عقل در هیچ حوزه‌ای ابا ندارد و در نتیجه یکی از شاگردان کانت یعنی یاکوبی، برای نخستین بار در توصیف چنین تفکری بود که از واژه‌ای استفاده کرد که بعدها بدل به یکی از مفاهیم محبوب فلاسفه شد: نیهیلیسم. نیهیلیست نزد یاکوبی مترادف بود با شکاک. کسی که در نهایت واقعیت همه‌چیز را منکر می‌شود، کسی که به نوعی بیماری شکاکیت بی‌وقفه یا پرسشگری رادیکال مبتلاست. (در مقابل کانت نیز این محافظه‌کاری مخالفان را میستاگوژی می‌نامید، میستاگوگ یا کسی که میل به رازآمیزگری دارد و از عقل دل خوشی ندارد، کسی که خواستار جهیدن و معلق‌زدن (salto mortale) از روی مسیر ضروری عقل و رسیدن به الهامات غیبی (Schwaermerei) است).


بعدها نیچه این تصور را در قالب این صورت‌بندی عرضه کرد که اندیشیدن می‌تواند (مثلاً در مورد سقراط) اساساً نافی حیات باشد. متفکران معاصر ما، کسانی چون ری برسیه و توماس لیگوتی، با نقد تصور رایج نیچه‌ای استدلال می‌کنند که مقاصد و منافع اندیشه از اساس با منافع حیات ناسازگار است. پساکانتی‌ها عمدتاً حاضر به پذیرش سنتز کانتی نشدند. آنها در نهایت یا به تجربه‌گرایی بازگشتند یا به عقل‌گرایی. اما در این میان خطر اصلی که از فلسفهٔ کانت یا خود روشنگری برمی‌خاست همین خطر رادیکال‌شدن عقل اسپینوزایی بود. اسپینوزا عقل را آنقدر تا سرحداتش می‌کشاند که در نهایت در جهان سراسر عقلانی و ضروری او جایی برای ارادهٔ آزاد باقی نمی‌ماند. پس اگر کانت اسپینوزیست بود و اسپینوزیسم هم به معنای نفی غایت و ارادهٔ آزاد انسانی بود، یک نتیجه مسلم می‌شد: نیهیلیسم در مقام یأس و ناامیدی از رسیدن به سنتزی بین فرهنگ و طبیعت، فرد و جامعه و در واقع دست‌شستن از رویای روشنگری یعنی تأسیس یک جامعهٔ افراد آزاد و برابر. (به نظر می‌رسید واقعاً اندیشه با حیات در تنافر است). در همین مسیر بود که کسانی همچون یاکوبی و بسیارانی دیگر چاره را در رجوع به چیزی دیگر یافتند، چیزی که بتواند خود این عقل را توجیه کند، یا نشان دهد پاسخ عقل کانتی پاسخ نهایی نیست. اما کجا باید پی این راه رستگاری، رستگاری و رهایی از عقل کانتی، می‌گشتند؟ کدام عقل می‌توانست پادزهری برای ویرانگری عقل کانتی باشد؟ وانگهی، مگر کانت نبود که گفت نقد عقل توسط خود عقل انجام می‌شود؟ آیا این دور باطل خود بیانی از نیهیلیسم نیست؟ به یک معنا نزاع پساکانتی‌ها با کانت بیش از هر چیز متکی بر همین بود که آیا عقل به آزادی منتهی می‌شود یا به اتوماتیسم تکنولوژیک، و آیا راه رهایی از آن عقل‌ستیزی یا روی‌آوردن به الهامات غیبی و ایمان است؟

◄ [کلیک کنید: متن کامل]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

■ به «بارو» بپیوندید.

Telegram | Instagram
بارو
شبح آزادی: از روشنگری تا مرگ انسان سروش سیدی ـــــــــــــــــــــــــــ از دفتر نهم بارو مدرنیته نشان داد که در برابر این پرسش که در تاریخ کدام عنصر از همه مهم‌تر است، فقط یک پاسخ می‌توان داد: خود تاریخ. مشروعیت تاریخ برخاسته از هیچ منبعی نیست جز خودش.…
کاملا میشه فهمید روح کانت هم‌چنان به فلسفه جدید غرب حاکمه.
فلسفه‌های جدید غرب هرکدوم پاسخ‌های مثبت و منفی به فلسفه کانت بوده...
تنها با نفی پارادایم روشنگری و مدرنیته میشه نهیلیسم رو از چهره دنیا زدود...
Forwarded from Delphi🏛️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علم به مثابه ابزار قدرت و اعمال سلطه:

هیچ رابطه قدرتی بدون تشکیل حوزه‌ای از دانش متصور نیست و هیچ دانشی هم نیست که متضمن روابط قدرت نباشد...
میشل فوکو
Forwarded from Delphi🏛️
"دانش" در این جمله فقط دلالت بر علم(science) نمی‌کنه! هر دانشی تجربی و انسانی‌ای مانند حقوق، جامعه‌شناسی و...
حتی خود حرفای فوکو!
اصلا از این موضوع نمی‌شه خودْمتناقضی رو نتیجه گرفت! بلکه باید اونو به قسمی خودارجاعی و انعکاس‌پذیری (reflexivity) ترجمه‌ش کرد...
صداقت فلسفی