با همه پنهانیش هست در اعیان عیان
با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست...
با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست...
حکیم سبزواری
یادداشتهای مُعَوَّجْ
با همه پنهانیش هست در اعیان عیان با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست... حکیم سبزواری
تصور کنید که قوام وجودتون به همین هوایی وابستهس که نه دیده میشه و هیچ حضورش هم حس نمیکنید...
این مثالم هم وجه تشابه داره و هم وجه افتراق، شما به تشابهاتش توجه کنید.
این مثالم هم وجه تشابه داره و هم وجه افتراق، شما به تشابهاتش توجه کنید.
پس چه کنیم به آزادی(یا اسارت، با استخدام مفهوم «دیگرآیینی» کانت) برسیم؟
حقیقت رو هزارتکه کنیم!
آن را نسبی کنیم!
سیالش کنیم!
حقیقت رو هزارتکه کنیم!
آن را نسبی کنیم!
سیالش کنیم!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در واقع ایرادی که فمنیستهای متاخرتر ازش میگیرن اینه که در صورت پذیرشش، صحبت از حقوق و مفهومی به نام "زن" عبث میشه و همچنین تلاش برای احقاق این حقوق، بیهوده و پوچ...
این جزمیت در عدم امکان حصول به حقیقت، سوای نداشتن یک پاسخ به جواب نقضی ساده ما در ساحت عقل نظری، در کارکرد عملیش هم چیزی جز پوچی نیست...
کار رو راحت کنیم.
کسی که حتی در حقوق هم توانایی اثبات ارزش ذاتی «آزادی» رو نداره، حق نداره با بلندگوی چنلش گوش ما رو باهاش کر کنه!
کسی که حتی در حقوق هم توانایی اثبات ارزش ذاتی «آزادی» رو نداره، حق نداره با بلندگوی چنلش گوش ما رو باهاش کر کنه!
Forwarded from زیرنورِ کَم
هرچه توهینها به حامیان فلسطین بیشتر میشود، جسارت برای ایستادن پشت این پرچم نیز در دلها جان میگیرد.
انگار اینجاست، همان مانعی که ما ایرانیان میان خود و مفاهیم آزادی و برابری احساس میکنیم؛
تتمههایی از ترسی عمیق، از اینکه آزادی و برابری، مفاهیمی جهانشمول شوند—متعلق به همه.
و جهانیشدنِ این مفاهیم، تنها در سایهی همبستگی و نفی مطلق سلطه ممکن است؛
و اگر قرار است تحقق یابند، ناگزیر باید از «دیگری» آغاز شود.
و چه «دیگری»ای بهتر از فلسطین؟ ملتی که هر شکل از فرودستی را زیسته است.
و ملتی که سوژهی ایرانی (دستکم بخشی از آن)، در اسارت فانتزیهایش دربارهی «امپراتور»، وسوسه میشود چشم بر رنج او ببندد و به سلطهای که از دل این فانتزی سر برآورده، تن دهد.
انگار رخدادِ فلسطین این پرسش را پیش میکشد:
تا کجا آزادی را طلب میکنی؟
تا آنجا که تو را به سلطهگری تازه بدل کند، یا تا آنجا که بساط سلطه را برچیند؟
انگار اینجاست، همان مانعی که ما ایرانیان میان خود و مفاهیم آزادی و برابری احساس میکنیم؛
تتمههایی از ترسی عمیق، از اینکه آزادی و برابری، مفاهیمی جهانشمول شوند—متعلق به همه.
و جهانیشدنِ این مفاهیم، تنها در سایهی همبستگی و نفی مطلق سلطه ممکن است؛
و اگر قرار است تحقق یابند، ناگزیر باید از «دیگری» آغاز شود.
و چه «دیگری»ای بهتر از فلسطین؟ ملتی که هر شکل از فرودستی را زیسته است.
و ملتی که سوژهی ایرانی (دستکم بخشی از آن)، در اسارت فانتزیهایش دربارهی «امپراتور»، وسوسه میشود چشم بر رنج او ببندد و به سلطهای که از دل این فانتزی سر برآورده، تن دهد.
انگار رخدادِ فلسطین این پرسش را پیش میکشد:
تا کجا آزادی را طلب میکنی؟
تا آنجا که تو را به سلطهگری تازه بدل کند، یا تا آنجا که بساط سلطه را برچیند؟
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یکبار برای همیشه میگم: من خودم رو اصلا با مختصات سیاسی مدرن(چپ و راست) تعریف نمیکنم و کاملا علیهش هستم! برای من استفاده از تاکتیکها و ابزارهای مدرن چپها(انقلاب و گفتمانسازی و...) فقط علیه خود مدرنیته و ارزشهاش توجیه پذیره نه مثل مارکسیستها در خدمتش!
All human conflict is neither political nor economic; it is logically, ultimately, and fundamentally theological!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
All human conflict is neither political nor economic; it is logically, ultimately, and fundamentally theological!
This is exactly why Karl Marx failed.
Forwarded from میان فلسفه، تاریخ و سیاست | آریا سُلگی
«تولد ایدئولوژی جنگ از بطن روشنگری»
در گوشهای از جهان که آسمانش همیشه بوی باروت میدهد و خاکش با خون کودک آغشته است، ایدئولوژی صهیونیسم خود را نه فقط بهعنوان یک پروژهی سیاسی، که چونان تجسمی تاریک از مدرنیتهی سرکوبگر نشان میدهد؛ مدرنیتهای که از دل روشنگری برخاست، اما در پیچوخم قدرت و امپراتوری، چهرهای دیگر به خود گرفت.
روشنگری، آنگونه که کانت و دیگران بنیان نهادند، فراخوانی بود برای خروج انسان از نابالغیِ خودساختهاش. صدایی علیه جهل، علیه خرافه، علیه قدرتِ بیپرسش. اما این پروژه، در مسیر خود ربوده شد. عقل، که میتوانست نوری برای رهایی باشد، گاه به ابزاری برای نظمبخشیهای خشن، مهندسی سیاسی، و حتی مشروعسازی خشونت بدل شد. صهیونیسم یکی از نمودهای عینی این انحراف است؛ نه از آنرو که زادهی عقلانیت است، بلکه چون عقل را در خدمت ارادهی سلطه قرار میدهد.
در غزه، بدن کودک گرسنه سندی است بر شکست جهانی که خود را متمدن میخواند. این نه فقط یک تراژدی انسانی، که تزلزل بنیادهای اخلاقی تمدنیست که از آتن تا پاریس، از روشنگری تا دموکراسی، نام خود را بهعنوان وارث عدالت فریاد میزند، اما در عمل، توان ایستادن در برابر جنایت را ندارد؛ یا بدتر، خود شریک آن است.
صهیونیسم، با بهرهگیری از زبان قربانی، تاریخ را وارونه مینویسد. ستمدیدهی دیروز، در هیئت دولت-ملت مدرن، امروز با تانک و پهپاد میآید تا صدای دیگری را خاموش کند. اوج ایدئولوژی جنگ، جایی است که مشروعیت خود را از درد قدیمی میگیرد، اما آن درد را به خشونت تازهای بدل میسازد؛ خشونتی موجه، محاسبهشده، تکنولوژیک.
مدرنیتهی رهاییبخش، اگر از خود نپرسد که چگونه به ابزار سرکوب بدل میشود، خود به بند کشیده خواهد شد. مسئله در صهیونیسم، تنها اشغال زمین نیست؛ اشغال معنا، اشغال تاریخ، اشغال مفهوم آزادی است. و اینهمه، در بطن پروژهای صورت میگیرد که با واژگان روشنفکرانه سخن میگوید، اما کودکان را از نان، و مادران را از آغوش، محروم میسازد.
صهیونیسم، آینهایست برای بازاندیشی مدرنیته؛ برای آنکه دریابیم عقل، آنگاه که ریشه در همدلی نداشته باشد، میتواند دستافزار سرکوب باشد. راه رهایی، نه بازگشت به خرافه، بلکه دفاعی رادیکال از روشنگریست: روشنگریای که خود را نقد میکند، که از حاشیه سخن میگوید، که حقیقت را نه در قدرت، که در کرامت انسانی جستوجو میکند.
@PhilosophyHistoryPolitics
در گوشهای از جهان که آسمانش همیشه بوی باروت میدهد و خاکش با خون کودک آغشته است، ایدئولوژی صهیونیسم خود را نه فقط بهعنوان یک پروژهی سیاسی، که چونان تجسمی تاریک از مدرنیتهی سرکوبگر نشان میدهد؛ مدرنیتهای که از دل روشنگری برخاست، اما در پیچوخم قدرت و امپراتوری، چهرهای دیگر به خود گرفت.
روشنگری، آنگونه که کانت و دیگران بنیان نهادند، فراخوانی بود برای خروج انسان از نابالغیِ خودساختهاش. صدایی علیه جهل، علیه خرافه، علیه قدرتِ بیپرسش. اما این پروژه، در مسیر خود ربوده شد. عقل، که میتوانست نوری برای رهایی باشد، گاه به ابزاری برای نظمبخشیهای خشن، مهندسی سیاسی، و حتی مشروعسازی خشونت بدل شد. صهیونیسم یکی از نمودهای عینی این انحراف است؛ نه از آنرو که زادهی عقلانیت است، بلکه چون عقل را در خدمت ارادهی سلطه قرار میدهد.
در غزه، بدن کودک گرسنه سندی است بر شکست جهانی که خود را متمدن میخواند. این نه فقط یک تراژدی انسانی، که تزلزل بنیادهای اخلاقی تمدنیست که از آتن تا پاریس، از روشنگری تا دموکراسی، نام خود را بهعنوان وارث عدالت فریاد میزند، اما در عمل، توان ایستادن در برابر جنایت را ندارد؛ یا بدتر، خود شریک آن است.
صهیونیسم، با بهرهگیری از زبان قربانی، تاریخ را وارونه مینویسد. ستمدیدهی دیروز، در هیئت دولت-ملت مدرن، امروز با تانک و پهپاد میآید تا صدای دیگری را خاموش کند. اوج ایدئولوژی جنگ، جایی است که مشروعیت خود را از درد قدیمی میگیرد، اما آن درد را به خشونت تازهای بدل میسازد؛ خشونتی موجه، محاسبهشده، تکنولوژیک.
مدرنیتهی رهاییبخش، اگر از خود نپرسد که چگونه به ابزار سرکوب بدل میشود، خود به بند کشیده خواهد شد. مسئله در صهیونیسم، تنها اشغال زمین نیست؛ اشغال معنا، اشغال تاریخ، اشغال مفهوم آزادی است. و اینهمه، در بطن پروژهای صورت میگیرد که با واژگان روشنفکرانه سخن میگوید، اما کودکان را از نان، و مادران را از آغوش، محروم میسازد.
صهیونیسم، آینهایست برای بازاندیشی مدرنیته؛ برای آنکه دریابیم عقل، آنگاه که ریشه در همدلی نداشته باشد، میتواند دستافزار سرکوب باشد. راه رهایی، نه بازگشت به خرافه، بلکه دفاعی رادیکال از روشنگریست: روشنگریای که خود را نقد میکند، که از حاشیه سخن میگوید، که حقیقت را نه در قدرت، که در کرامت انسانی جستوجو میکند.
@PhilosophyHistoryPolitics
میان فلسفه، تاریخ و سیاست | آریا سُلگی
حقیقت را نه در قدرت، که در کرامت انسانی
در جهان نیچهای، این قدرت هست که به گزارههای اخلاقی ارزش میدهد نه وظیفه!
وظیفهگرایی اخلاقی و اخلاق سکولار فرزند مدرنیته است اما تاب مقابله با پدرش را ندارد...
وظیفهگرایی اخلاقی و اخلاق سکولار فرزند مدرنیته است اما تاب مقابله با پدرش را ندارد...
باید به دنبال رانه دیگری بود... سرچشمهای زوالناپذیر...
راهحل مسئله فلسطین نه در بازگشت رادیکال به روشنگری بلکه نفی کلیت آن است...
راهحل مسئله فلسطین نه در بازگشت رادیکال به روشنگری بلکه نفی کلیت آن است...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
متاسفانه در جامعه الان ما جا افتاده که اگر یکی کار کسی رو مورد انتقاد قرار بده، نقدش دلالت بر قضاوت خود "شخص" میکنه؛ مثلا وقتی زن/مرد متاهلی وارد رابطه با فرد دیگری میشه، اگر کسی این کارش نقد کنه به چشم قضاوت خودش میبینه. معمولا جوابی که میدن اینه: – به…
میخوام باور کنم که من هیچ برتری اخلاقیای نسبت به دیگری ندارم یا باور کنم که انتخابهای من، من رو با ارزشتر از دیگری نمیکند.
من بیاخلاقی رو نقد میکردم، میکنم و تند هم نقد خواهم کرد ولی خوب به اندازهٔ متفاوت ظرف وجودی انسانها آگاهم...
شاید اگر در "دیگر"ی میبودم، انتخابهای بدتری میکردم! نه لزوما در بدن فیزیولوژیکیش بلکه در "خود" هستیشناختیش...
تجارب ذهنی یکسانی ندارم...
من بیاخلاقی رو نقد میکردم، میکنم و تند هم نقد خواهم کرد ولی خوب به اندازهٔ متفاوت ظرف وجودی انسانها آگاهم...
شاید اگر در "دیگر"ی میبودم، انتخابهای بدتری میکردم! نه لزوما در بدن فیزیولوژیکیش بلکه در "خود" هستیشناختیش...
تجارب ذهنی یکسانی ندارم...
بیاخلاقتر از اونیم که از اخلاقم حرف بزنم...
بیسوادتر از اونیم که از سوادم حرف بزنم...
بیایمانتر از اونیم که از ایمانم حرف بزنم...
بیسوادتر از اونیم که از سوادم حرف بزنم...
بیایمانتر از اونیم که از ایمانم حرف بزنم...