یادداشتهای مُعَوَّجْ
شاید خیلیهاتون فکر میکردید راست محافظهکارم ولی من مدرنیتهستیزم و طرفدار شیفت پارادایمی.
بسیار جالب!
چرا فکر میکنن هرکی با عقلانیت مدرن در جامعهشناسی مخالفت کنه، ارتجاعیه؟!
این در خصوص نازیها! درباره کمونیستها هم استفاده حداکثری از اردوگاه به اندازه کافی شناخته شده هست که لازم به یادآوری نباشه...
در واقع کمونیستها سعی میکردن سلسله مراتب دیوان سالاری رو حذف کنن و برای اینکار مجبور شدن اقتدار سیاسی و دیکتاتوری جهت نظارت ایجاد کنن...
چرا فکر میکنن هرکی با عقلانیت مدرن در جامعهشناسی مخالفت کنه، ارتجاعیه؟!
این در خصوص نازیها! درباره کمونیستها هم استفاده حداکثری از اردوگاه به اندازه کافی شناخته شده هست که لازم به یادآوری نباشه...
در واقع کمونیستها سعی میکردن سلسله مراتب دیوان سالاری رو حذف کنن و برای اینکار مجبور شدن اقتدار سیاسی و دیکتاتوری جهت نظارت ایجاد کنن...
لیبرالدموکراتها هم باید بیان نسلکشی اسرائیل رو مالهکشی کنن که با وجود ساختار «دموکراتیک»ش همچین حجمی از قساوت و کشتار راه انداخته...
تجربه نشون داده نگاه فرمالیستی صرف به جامعه، ضرورتا نتایج خوبی رو عایدمون نمیکنه...
مدرنیته و تک تک ارزشهاش در حال مرگه و کسی که اینو نفهمیده، ارتجاعی و نفهم واقعیه...
مدرنیته و تک تک ارزشهاش در حال مرگه و کسی که اینو نفهمیده، ارتجاعی و نفهم واقعیه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
به عنوان آخرین نقدم از آقای مرتضی و رجایی میپرسم که پاسخ این عزیزان به چرایی ضرورت نگاه ارزششناختی به فرهنگ مدرنیته چیست؟ در فلسفه جدید غرب که خود چیستی "ارزش" زیر سواله چرا باید تنها افق دید ما مدرنیته و ارزشهاش باشه؟؟ مدرنیتهای که بارها معناباختگیش…
از تمام حرفهام و مقدمات میخواستم به این نتیجه برسم که:
لیبرالیسم، کمونیسم، نازیسم و فاشیسم تمامی هیولاهایی در اَشکال مختلفن.
لیبرالیسم، کمونیسم، نازیسم و فاشیسم تمامی هیولاهایی در اَشکال مختلفن.
چیزی نزدیک به یک قرن و اندی از مرگ خدای نیچه میگذره و امروز شاهد مرگ ابر انسان نیچهایم...
من خودم رو در تاریخ جهان در یک نقطه عطف تاریخی میبینم ولی نه در تاریخ ایران.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من خودم رو در تاریخ جهان در یک نقطه عطف تاریخی میبینم ولی نه در تاریخ ایران.
نقطه عطفی که سرنوشتش به جنگ فلسطین و اسرائیل گره خورده...
شکست اسرائیل معادل است با شکست هژمونی متافیزیک غربی...
شکست اسرائیل معادل است با شکست هژمونی متافیزیک غربی...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
متافیزیک غربی.
این رو هم به عنوان حسن ختام بگم که منظورم از متافیزیک غربی، جهانیبینی نیچهای هست.
بعد از نیچه، هایدگر در فلسفه غرب نیچه رو از یک هنرمند فیلسوف صرف، به متافیزیکینی قهار تبدیل کرد...
شکست اسرائیل معادل است با پایان جهان نیچهای...
بعد از نیچه، هایدگر در فلسفه غرب نیچه رو از یک هنرمند فیلسوف صرف، به متافیزیکینی قهار تبدیل کرد...
شکست اسرائیل معادل است با پایان جهان نیچهای...
با همه پنهانیش هست در اعیان عیان
با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست...
با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست...
حکیم سبزواری
یادداشتهای مُعَوَّجْ
با همه پنهانیش هست در اعیان عیان با همه بیرنگیش در همه زو رنگ و پوست... حکیم سبزواری
تصور کنید که قوام وجودتون به همین هوایی وابستهس که نه دیده میشه و هیچ حضورش هم حس نمیکنید...
این مثالم هم وجه تشابه داره و هم وجه افتراق، شما به تشابهاتش توجه کنید.
این مثالم هم وجه تشابه داره و هم وجه افتراق، شما به تشابهاتش توجه کنید.
پس چه کنیم به آزادی(یا اسارت، با استخدام مفهوم «دیگرآیینی» کانت) برسیم؟
حقیقت رو هزارتکه کنیم!
آن را نسبی کنیم!
سیالش کنیم!
حقیقت رو هزارتکه کنیم!
آن را نسبی کنیم!
سیالش کنیم!
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در واقع ایرادی که فمنیستهای متاخرتر ازش میگیرن اینه که در صورت پذیرشش، صحبت از حقوق و مفهومی به نام "زن" عبث میشه و همچنین تلاش برای احقاق این حقوق، بیهوده و پوچ...
این جزمیت در عدم امکان حصول به حقیقت، سوای نداشتن یک پاسخ به جواب نقضی ساده ما در ساحت عقل نظری، در کارکرد عملیش هم چیزی جز پوچی نیست...
کار رو راحت کنیم.
کسی که حتی در حقوق هم توانایی اثبات ارزش ذاتی «آزادی» رو نداره، حق نداره با بلندگوی چنلش گوش ما رو باهاش کر کنه!
کسی که حتی در حقوق هم توانایی اثبات ارزش ذاتی «آزادی» رو نداره، حق نداره با بلندگوی چنلش گوش ما رو باهاش کر کنه!
Forwarded from زیرنورِ کَم
هرچه توهینها به حامیان فلسطین بیشتر میشود، جسارت برای ایستادن پشت این پرچم نیز در دلها جان میگیرد.
انگار اینجاست، همان مانعی که ما ایرانیان میان خود و مفاهیم آزادی و برابری احساس میکنیم؛
تتمههایی از ترسی عمیق، از اینکه آزادی و برابری، مفاهیمی جهانشمول شوند—متعلق به همه.
و جهانیشدنِ این مفاهیم، تنها در سایهی همبستگی و نفی مطلق سلطه ممکن است؛
و اگر قرار است تحقق یابند، ناگزیر باید از «دیگری» آغاز شود.
و چه «دیگری»ای بهتر از فلسطین؟ ملتی که هر شکل از فرودستی را زیسته است.
و ملتی که سوژهی ایرانی (دستکم بخشی از آن)، در اسارت فانتزیهایش دربارهی «امپراتور»، وسوسه میشود چشم بر رنج او ببندد و به سلطهای که از دل این فانتزی سر برآورده، تن دهد.
انگار رخدادِ فلسطین این پرسش را پیش میکشد:
تا کجا آزادی را طلب میکنی؟
تا آنجا که تو را به سلطهگری تازه بدل کند، یا تا آنجا که بساط سلطه را برچیند؟
انگار اینجاست، همان مانعی که ما ایرانیان میان خود و مفاهیم آزادی و برابری احساس میکنیم؛
تتمههایی از ترسی عمیق، از اینکه آزادی و برابری، مفاهیمی جهانشمول شوند—متعلق به همه.
و جهانیشدنِ این مفاهیم، تنها در سایهی همبستگی و نفی مطلق سلطه ممکن است؛
و اگر قرار است تحقق یابند، ناگزیر باید از «دیگری» آغاز شود.
و چه «دیگری»ای بهتر از فلسطین؟ ملتی که هر شکل از فرودستی را زیسته است.
و ملتی که سوژهی ایرانی (دستکم بخشی از آن)، در اسارت فانتزیهایش دربارهی «امپراتور»، وسوسه میشود چشم بر رنج او ببندد و به سلطهای که از دل این فانتزی سر برآورده، تن دهد.
انگار رخدادِ فلسطین این پرسش را پیش میکشد:
تا کجا آزادی را طلب میکنی؟
تا آنجا که تو را به سلطهگری تازه بدل کند، یا تا آنجا که بساط سلطه را برچیند؟