یادداشتهای مُعَوَّجْ
در عصر رسانهای که غالبا فراواقعیتها جایگزین واقعیتها میشه، چطور ممکنه از امکان گفتوگوی میانْگفتمانی صحبت کرد؟
برگردم به سوال اولم، آیا در این فضا اصلا میشه از امکان گفتوگو حرف زد؟ یا به قول برایان فی، نسبیگرایی به این شکل مفرط، تنها به گسترش خلاءها و جداییگرایی افراد جامعه منتج میشه؟؟
Wittgenstein in Exile
نوستالژی برای هیولا این روزها جماعتی پیدا میشوند که با نگاهی حسرتبار به هشتم مه ۱۹۴۵ مینگرند. گویی که شکست آلمان نازی، نه پایان یکی از هولناکترین فصلهای تاریخ، بلکه آغاز انحطاط بشر بوده! اینان که جرئت ندارند صریح بگویند دل در گرو نازیسم دارند، با ناله…
به عنوان آخرین نقدم از آقای مرتضی و رجایی میپرسم که پاسخ این عزیزان به چرایی ضرورت نگاه ارزششناختی به فرهنگ مدرنیته چیست؟ در فلسفه جدید غرب که خود چیستی "ارزش" زیر سواله چرا باید تنها افق دید ما مدرنیته و ارزشهاش باشه؟؟
مدرنیتهای که بارها معناباختگیش رو برامون ثابت کرده...
این عزیزان ما رو به زنده شدن یکباره هیولا تهدید میکنن اما هیولا همواره زنده بوده منتها به شکل دیگری...
در همین جنایتهای اخیر صهیونیستها میزان ظرفیت حمایت یک حاکیمت «دموکراتیک» از توحش و قساوت برای تمامی جهانیان آشکار شد! جوری که یهودیهای آزادهای مثل انیشتین که خودشون با مقامات اسرائیلی مراودات داشتند از «بلا و جنایتی به مراتب بدتر از کورههای آدمسوزی هیتلر مدنظر شما در فلسطین» صحبت میکنن...
در این جهان مدرن یگانه چیزی که معنا نداشته، خودِ "معنا" بوده که باعث شده گذر از این پارادایم نحس برای ما ضرورت پیدا کنه...
مدرنیتهای که بارها معناباختگیش رو برامون ثابت کرده...
این عزیزان ما رو به زنده شدن یکباره هیولا تهدید میکنن اما هیولا همواره زنده بوده منتها به شکل دیگری...
در همین جنایتهای اخیر صهیونیستها میزان ظرفیت حمایت یک حاکیمت «دموکراتیک» از توحش و قساوت برای تمامی جهانیان آشکار شد! جوری که یهودیهای آزادهای مثل انیشتین که خودشون با مقامات اسرائیلی مراودات داشتند از «بلا و جنایتی به مراتب بدتر از کورههای آدمسوزی هیتلر مدنظر شما در فلسطین» صحبت میکنن...
در این جهان مدرن یگانه چیزی که معنا نداشته، خودِ "معنا" بوده که باعث شده گذر از این پارادایم نحس برای ما ضرورت پیدا کنه...
اشتباه است اگر فکر میکنید در فلسفه جدید قارهای با چیز بدیعی مواجه هستیم...
نسبیت همان نسبیت پروتاگوراسی و سوفسطایی است که از خاکستر برون آمده، به ردای «معاصر» ملبس و غالب میشود...
نسبیت همان نسبیت پروتاگوراسی و سوفسطایی است که از خاکستر برون آمده، به ردای «معاصر» ملبس و غالب میشود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اشتباه است اگر فکر میکنید در فلسفه جدید قارهای با چیز بدیعی مواجه هستیم... نسبیت همان نسبیت پروتاگوراسی و سوفسطایی است که از خاکستر برون آمده، به ردای «معاصر» ملبس و غالب میشود...
فلاسفه جدید قارهای چه کسانی هستند؟
در واقع این «جزماندیشی منفی» را امثال
هایدگر با پدیدارشناسی
گادامر با هرمنوتیک
دریدا با گرامر
لکان با روانشناسی
دلوز با مفهوم "ریزوم"(rhizome)
فوکو با تاریخ
و لیوتار و بودریار با جامعهشناسی
سعی کردند به ما بقبولانند...
در واقع این «جزماندیشی منفی» را امثال
هایدگر با پدیدارشناسی
گادامر با هرمنوتیک
دریدا با گرامر
لکان با روانشناسی
دلوز با مفهوم "ریزوم"(rhizome)
فوکو با تاریخ
و لیوتار و بودریار با جامعهشناسی
سعی کردند به ما بقبولانند...
یا در فلاسفه تحلیلی، ویتگنشتاین با زبانشناسی
و در اهالی علم، بور با فیزیک کوانتوم(یکی از تفاسیرش نه اینکه با روششناسی علمی تایید شده باشه)
و در اهالی علم، بور با فیزیک کوانتوم(یکی از تفاسیرش نه اینکه با روششناسی علمی تایید شده باشه)
من برای تمام این بزرگواران احترامی بیاندازه قائلم(علی الخصوص ویتگنشتاین) ولی اغلب در این باغ وحش مجازی مشاهده میکنم که مزین شدن متون به اسامی این عزیزان بیشتر از خود "فلسفه" و روحیه حقیقتطلبی، به فلسفه اعتبار میدهد... فلسفه این است؟؟
فلسفه در نظرشان به سرگرمیای بزک کرده چونان نوجوانی که پرسیده باشد: نظرتان درباره این تابلوی مقدس(که منظور جنابشان دلوز باشد) چیست؟ یا نظرتان درباره این زباله کشکول نویس(ملاصدرا)؟
پاسخها پیشاپیش در سوالهایشان نفهتهست... ای کاش بدانند با امعان نظرشان، بیش از آنکه فلسفه را متعالی کنند، زیر سم تعصباتشان له میشود...
فلسفه در نظرشان به سرگرمیای بزک کرده چونان نوجوانی که پرسیده باشد: نظرتان درباره این تابلوی مقدس(که منظور جنابشان دلوز باشد) چیست؟ یا نظرتان درباره این زباله کشکول نویس(ملاصدرا)؟
پاسخها پیشاپیش در سوالهایشان نفهتهست... ای کاش بدانند با امعان نظرشان، بیش از آنکه فلسفه را متعالی کنند، زیر سم تعصباتشان له میشود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فلاسفه جدید قارهای چه کسانی هستند؟ در واقع این «جزماندیشی منفی» را امثال هایدگر با پدیدارشناسی گادامر با هرمنوتیک دریدا با گرامر لکان با روانشناسی دلوز با مفهوم "ریزوم"(rhizome) فوکو با تاریخ و لیوتار و بودریار با جامعهشناسی سعی کردند به ما بقبولانند...
دوستان عزیزم گاهی سعی میکنن با سواستفاده از ترکیب «فلسفه پستمدرن» به رویکرد این متفکران اعتبار بدن. این در حالی هست که همچین تفکیکی اصلا در فلسفه به شکل معناداری و طوریکه به اجماع رسیده شده باشه، صورت نگرفته!(حتی اگر صورت هم میگرفت، چگونه و با چه منطقی ارزش میآفرید؟) تفکیک هنر مدرن و پستمدرن اما تفکیکی پذیرفته شدهس.
برای بهتر رسوندن منظورم مثلثی رو در ذهنتون ترسیم کنید. اسم یک راس این مثلث رو خدا بذارید، راس دیگر طبیعت و راس آخر سوژه. در فلسفه به هرکدوم ازین رئوس و نسبتشون به طرق مختلقی پرداخته میشه. در واقع در منحنی تاریخ فلسفه، متفکران ابتدا به یکی ازین رئوس معطوف میشدند و بعد مابقی رئوس رو تحت لوای اون راس متمرکز بازتعریف میکردند؛ مثلا در دوران باستان، طبیعت و نظمش در نگاه یونانیها غلبه پیدا میکنه و سر همین عمده مسائلشون کیهانشناسی هست. محرک لایتحرک ارسطو بیشتر به یک خدای دئیستیک شبیه است تا دینی! در دوره میانی ولی خدا محوریت پیدا میکنه و به تبعش الهیات. در نهایت در دوران مدرن، سوژگی دکارتی-کانتی و به تبعش انسان ارزش آفرین و اومانیسم...
پس با این مقدمات میشه فلسفه رو با لحاظ تاریخش به سه قسم تقسیم کرد:
باستان
میانی
مدرن
پس با این مقدمات میشه فلسفه رو با لحاظ تاریخش به سه قسم تقسیم کرد:
باستان
میانی
مدرن
حال برای این گروه از متفکرین به دلیل ساختارشکنی و نسبیگرایی افراطیشون، لفظ «پست مدرن» رو با تسامح حمل میکنن و نه اینکه فصل جدیدی رو در مثلث فلسفهمون آغاز کرده باشند!
مثلا در نگاه این اندیشمندان، سوژه آگاه و "هستنده" دکارت به یک «میدان استعلایی»(نه سوژه استعلایی) بدل میشه یا در افراطیترینشون که لکان باشه اساس "خود" زیرسوال میره. ایشون با این استدلال که کودک تا قبل از فهم زبان، هیچ درکی از "خود"ش نداره، موجودیت با ثباتی به نام "خود" رو منکر میشه.
اما حرف این است که در این نگاه هم باز سوژه، محور است! منتها به جای سوژه "متافیزیکی" دکارت یا سوژه "استعلایی" کانت، سوژه جدید جایگزین و مسبب تعریف شدنش در ذیل فلسفه مدرن میشود...
مثلا در نگاه این اندیشمندان، سوژه آگاه و "هستنده" دکارت به یک «میدان استعلایی»(نه سوژه استعلایی) بدل میشه یا در افراطیترینشون که لکان باشه اساس "خود" زیرسوال میره. ایشون با این استدلال که کودک تا قبل از فهم زبان، هیچ درکی از "خود"ش نداره، موجودیت با ثباتی به نام "خود" رو منکر میشه.
اما حرف این است که در این نگاه هم باز سوژه، محور است! منتها به جای سوژه "متافیزیکی" دکارت یا سوژه "استعلایی" کانت، سوژه جدید جایگزین و مسبب تعریف شدنش در ذیل فلسفه مدرن میشود...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دوستان عزیزم گاهی سعی میکنن با سواستفاده از ترکیب «فلسفه پستمدرن» به رویکرد این متفکران اعتبار بدن. این در حالی هست که همچین تفکیکی اصلا در فلسفه به شکل معناداری و طوریکه به اجماع رسیده شده باشه، صورت نگرفته!(حتی اگر صورت هم میگرفت، چگونه و با چه منطقی…
من هیچوقت ضرورت نگاه خطی به تاریخ فلسفه رو درک نکردم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
از تاریخ، فلسفه و مفاهیم غربی بیاموزیم ولی در زمین این مفاهیم بازی نکنیم... گاهی وقتها یک انسان به ظاهر آزاد اما در باطن تا مغز استخون اسیر میشه...
در قدیم گمان میکردیم که انسان غربی به دنبال سلطه بر کشورمان است اما حال نیک میفهمیم از ابتدا هم این کشورها نبودند که مستعمره غربیها میشدند، بلکه اذهان...
این عکس رو یکی از دوستانم(علیرضا) برای من ارسال کرد.
چیزی که ترجیح میدهم اسمش رو تقارن پارادایمیک غزالی و هیوم بذارم.
چیزی که ترجیح میدهم اسمش رو تقارن پارادایمیک غزالی و هیوم بذارم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
این عکس رو یکی از دوستانم(علیرضا) برای من ارسال کرد. چیزی که ترجیح میدهم اسمش رو تقارن پارادایمیک غزالی و هیوم بذارم.
هم مایه افتخار هست هم مایه عذاب روحی...
مایه عذاب روحی ازین جهت که حتی منی که با فلسفه اسلامی به مقدار اندکی آشنا هستم ازین موضوع اطلاع نداشتم و وقتی مسئله برایم دردناکتر شد که متوجه شدم نویسنده این کتاب خودش غربی است!
مایه عذاب روحی ازین جهت که حتی منی که با فلسفه اسلامی به مقدار اندکی آشنا هستم ازین موضوع اطلاع نداشتم و وقتی مسئله برایم دردناکتر شد که متوجه شدم نویسنده این کتاب خودش غربی است!
ما اصلا با سنت فکریمون تحتتأثیر اسارت ذهنی و تعلقات احساسی نسبت به غرب آشنا نیستیم و نمیخواهیم بشیم!
و همواره خودمون رو با مفاهیم تقلیل یافته غربی در نسبتش با شرق تعریف میکنیم...
آزاد نبوده و نیستیم مادامی که با گشودگی و بیهیچ حب و بغضی وارد فلسفه نشیم...
و همواره خودمون رو با مفاهیم تقلیل یافته غربی در نسبتش با شرق تعریف میکنیم...
آزاد نبوده و نیستیم مادامی که با گشودگی و بیهیچ حب و بغضی وارد فلسفه نشیم...
اگر بتوان در مورد فیلسوفی چنین گفت که «او مفهومی نیافریده، او مفاهیم خودش را نیافریده!»، آن فیلسوف دیگر چه ارج و ارزشی خواهد داشت؟
فلسفه چیست؟ ژیل دلوز، فلیکس گتاری
یادداشتهای مُعَوَّجْ pinned «ما اصلا با سنت فکریمون تحتتأثیر اسارت ذهنی و تعلقات احساسی نسبت به غرب آشنا نیستیم و نمیخواهیم بشیم! و همواره خودمون رو با مفاهیم تقلیل یافته غربی در نسبتش با شرق تعریف میکنیم... آزاد نبوده و نیستیم مادامی که با گشودگی و بیهیچ حب و بغضی وارد فلسفه نشیم...»