یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
فارغ از نگاه جامعه‌شناختی چرا باید به خانواده آری گفت؟ خانواده چیست؟ چه رابطه‌ای اصیله؟ و وابستگی یعنی چه؟؟ میشه گفت زمانی‌که یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام می‌کنه و زمانی‌که این شخص منفرد وابسته سعی می‌کنه با شخص دیگری که وابسته‌ش…
اگر دقت کرده باشید در این تعریف از خانواده هیچ "جزئی" به موجب "جزء" بودنش نسبت به "کل"، مستقل از "کل" تعریف نمیشه! بنابراین اون‌دسته از فمینیست‌هایی که(البته نه هر فمینیستی) با آوردن مفهوم «زن مستقل» سعی در بازتعریف خانواده دارند، اصلا متوجه کیفیت این وحدت نشدند! روابط اون‌ها هم مثل روابط معمولی هر دختر و پسری(دوستی، پارتنر و...) شکننده هست و با تخلیه هیجانات جنسی تضعیف میشه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
فارغ از نگاه جامعه‌شناختی چرا باید به خانواده آری گفت؟ خانواده چیست؟ چه رابطه‌ای اصیله؟ و وابستگی یعنی چه؟؟ میشه گفت زمانی‌که یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام می‌کنه و زمانی‌که این شخص منفرد وابسته سعی می‌کنه با شخص دیگری که وابسته‌ش…
نگاهم به جامعه هم به همین نحو بسط پیدا می‌کنه. من خودم رو ناسیونالیست یا "ملی"گرا نمی‌بینم که هویت ملی-تاریخی‌م رو نسبت به سایر ملل متعالی کنم یا برتری بدم اما برای من امر ملی، امری معناداره. یک "کل"ی که کثرت و تکینگی فرهنگ‌ها در اون(ایران) به نحو دیالکتیکی رفع میشن؛ بنابراین با تنوع فرهنگی-هویتی تا زمانی‌که در طول این امر ملی باشن نه تنها موافقم بلکه حمایت هم می‌کنم اما وقتی حس کنم "جزئی" قصد تجزیه این "کل" واحد یا قصد نوعی برتری‌جویی فرهنگی نسبت به بقیه اجزا داشته باشه، مخالفت می‌کنم.

در ابعاد فراملی هم از این قسم وحدت‌‌ها استقبال می‌کنم و نه با "دیگری"(افغانستانی، پاکستانی، فلسطینی و...) و نه با مهاجرین هیچ ستیزی ندارم ولی در این زمانه مدرن و این برهه حساس، چیزی که امر ملی رو معنادار می‌کنه مثل هر کشور دیگری، سیاسته! در هر کشور مدرنی افراد فقط و فقط باهم رابطه‌ای سیاسی دارند و وقتی اجزای یک "کل" باهم بیشتر رابطه‌ سیاسی پیدا می‌کنن تا اجتماعی، منافع ملی(نه منافع قشری خاص! منافع همه افراد ایران با هر سلیقه و قومیتی در کلیت و کثرتش) اولویت پیدا می‌کنه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
نگاهم به جامعه هم به همین نحو بسط پیدا می‌کنه. من خودم رو ناسیونالیست یا "ملی"گرا نمی‌بینم که هویت ملی-تاریخی‌م رو نسبت به سایر ملل متعالی کنم یا برتری بدم اما برای من امر ملی، امری معناداره. یک "کل"ی که کثرت و تکینگی فرهنگ‌ها در اون(ایران) به نحو دیالکتیکی…
ایران برای من مَثَل کشتی‌ پارویی‌ای‌ست که افرادش هرکدوم پارویی در اختیار دارن، بعضی‌ها پاروهای کم‌تر و بعضی‌ها پاروهای بیشتر...
بلاتکلیفی امروز ایران در دریای توسعه و اقتصاد چیزی جز معدل اجتماعی‌ش نیست...
Forwarded from Am.F
دنیا صحنه‌ی نمایش ما بازیگران است
کارگردانی نیست. یک کمدی دردناک.
همه بازیگریم، مزدمان خنده های دروغین.
هرکس که بهتر بازی دهد بازیگر بهتریست، هرکس که بیشتر به بازی دیگران دچار شود دون پای تر است.
از زخم هایمان میگذریم و میخندیم انگار که دردشان خواب شب را بر ما تلخ نمی‌سازد. بر شادیمان طوری ذوق مرگ می‌شویم انگار که همیشگی‌ست.
یگانه فرق یک چپ عدالت‌خواه و یک سرمایه‌دار سوداگر، تنها در توزیع عادلانه قوای فاهمه گوارشی-تناسلی به مابقی آدمیان است!
اگر سرمایه‌دار خوک باشد، چپ‌ها سگانی‌اند که از لاشه فاسد شده دنیا سهمی برابر می‌خواهند.
از عجایب تاریخ فلسفه زمانی بود که فهمیدم هر اندیشه‌ای با اندیشه‌ای دیگر و هر فیلسوفی با فیلسوف دیگر با وجود سربالایی‌ها و سراشیبی‌هاشون، سرکله زدن‌ها و نزاع‌هاشون، از واقع‌گراترین‌ها بگیر تا نسبی‌گراترین‌هاشون، دست کم در یک موضوع با هم اتفاق نظر دارن:
عینیت مرگ
در عصر رسانه‌ای که غالبا فراواقعیت‌ها جایگزین واقعیت‌ها میشه، چطور ممکنه از امکان گفت‌وگوی میان‌ْگفتمانی صحبت کرد؟

حال اگر فضای نسبیت رو به کلیت واقعیت تعمیم بدیم، چطور میشه از بینش «مترقی» چپ‌ها حرف زد یا از «واپس‌گرایی» و ارتجاعی بودن راست‌ها؟ فقط پذیرش این مقدمه ثانی یعنی: «سیاست فلسفه است» برای رسیدن به نتیجه مضحکِ «نمایشی بودن مختصات سیاسی مدرن» کفایت می‌کنه...
در هوای نسبیت نه چپی معنا داره نه راستی، بلکه فقط محافظه‌کاری...
میتونم در ذهنم سنت‌شکنی تصور کنم که هر بتی رو در ذهنش می‌شکنه جز اَبَر بت ذهنیش که خودِ «سنت‌شکنی» باشه... اگر ترازو و خط‌کشی برای ارزش‌گذاری معرفت وجود نداشته باشه، چه چیزی باعث مطلوبیت ذاتی پیش‌فرضش میشه؟ چه چیزی باعث مزیت معرفت‌شناسانه و هستی‌شناسانه عقایدش میشه؟؟ پس باز هم میشه تاکید کرد که در هوای نسبیت، تفاوت یک سنت‌شکن با یک سنت‌گرا تنها در محافظه‌کار بودنشون نسبت به دو پیش‌فرض نایکسانه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
در عصر رسانه‌ای که غالبا فراواقعیت‌ها جایگزین واقعیت‌ها میشه، چطور ممکنه از امکان گفت‌وگوی میان‌ْگفتمانی صحبت کرد؟
برگردم به سوال اولم، آیا در این فضا اصلا میشه از امکان گفت‌وگو حرف زد؟ یا به قول برایان فی، نسبی‌گرایی به این شکل مفرط، تنها به گسترش خلاء‌ها و جدایی‌‌گرایی افراد جامعه منتج میشه؟؟
یه مدت فعالیتی نمی‌کنم.
Wittgenstein in Exile
نوستالژی برای هیولا این روزها جماعتی پیدا می‌شوند که با نگاهی حسرت‌بار به هشتم مه ۱۹۴۵ می‌نگرند. گویی که شکست آلمان نازی، نه پایان یکی از هولناک‌ترین فصل‌های تاریخ، بلکه آغاز انحطاط بشر بوده! اینان که جرئت ندارند صریح بگویند دل در گرو نازیسم دارند، با ناله…
به عنوان آخرین نقدم از آقای مرتضی و رجایی می‌پرسم که پاسخ این عزیزان به چرایی ضرورت نگاه ارزش‌شناختی به فرهنگ مدرنیته چیست؟ در فلسفه جدید غرب که خود چیستی "ارزش" زیر سواله چرا باید تنها افق دید ما مدرنیته و ارزش‌هاش باشه؟؟
مدرنیته‌ای که بارها معناباختگی‌ش رو برامون ثابت کرده...
این عزیزان ما رو به زنده شدن یک‌باره هیولا تهدید می‌کنن اما هیولا همواره زنده بوده منتها به شکل دیگری...
در همین جنایت‌های اخیر صهیونیست‌ها میزان ظرفیت حمایت یک حاکیمت «دموکراتیک» از توحش و قساوت برای تمامی جهانیان آشکار شد! جوری که یهودی‌های آزاده‌ای مثل انیشتین که خودشون با مقامات اسرائیلی مراودات داشتند از «بلا و جنایتی به مراتب بدتر از کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر مدنظر شما در فلسطین» صحبت می‌کنن...

در این جهان مدرن یگانه چیزی که معنا نداشته، خودِ "معنا" بوده که باعث شده گذر از این پارادایم نحس برای ما ضرورت پیدا کنه...
چه صفت برازنده‌ای!
اشتباه است اگر فکر می‌کنید در فلسفه جدید قاره‌ای با چیز بدیعی مواجه هستیم...
نسبیت همان نسبیت پروتاگوراسی و سوفسطایی است که از خاکستر برون آمده، به ردای «معاصر» ملبس و غالب می‌شود...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
اشتباه است اگر فکر می‌کنید در فلسفه جدید قاره‌ای با چیز بدیعی مواجه هستیم... نسبیت همان نسبیت پروتاگوراسی و سوفسطایی است که از خاکستر برون آمده، به ردای «معاصر» ملبس و غالب می‌شود...
فلاسفه جدید قاره‌ای چه کسانی هستند؟

در واقع این «جزم‌اندیشی منفی» را امثال
هایدگر با پدیدارشناسی
گادامر با هرمنوتیک
دریدا با گرامر
لکان با روان‌شناسی
دلوز با مفهوم "ریزوم"(rhizome)
فوکو با تاریخ
و لیوتار و بودریار با جامعه‌شناسی
سعی کردند به ما بقبولانند...
یا در فلاسفه تحلیلی، ویتگنشتاین با زبان‌شناسی
و در اهالی علم، بور با فیزیک کوانتوم(یکی از تفاسیرش نه این‌که با روش‌شناسی علمی تایید شده باشه)
من برای تمام این بزرگواران احترامی بی‌اندازه قائلم(علی الخصوص ویتگنشتاین) ولی اغلب در این باغ وحش مجازی مشاهده می‌کنم که مزین شدن متون به اسامی این عزیزان بیشتر از خود "فلسفه" و روحیه حقیقت‌طلبی، به فلسفه اعتبار می‌دهد... فلسفه این است؟؟

فلسفه در نظرشان به سرگرمی‌ای بزک کرده چونان نوجوانی که پرسیده باشد: نظرتان درباره این تابلوی مقدس‌(که منظور جنابشان دلوز باشد) چیست؟ یا نظرتان درباره این زباله کشکول نویس(ملاصدرا)؟
پاسخ‌ها پیشاپیش در سوال‌هایشان نفهته‌ست... ای کاش بدانند با امعان نظرشان، بیش از آن‌که فلسفه را متعالی کنند، زیر سم تعصباتشان له می‌شود...