جنگل نوشته ها
کار خدا رو ببین. در بحبوحه « نه به اعدام ها» قتل وحشیانه یک جوان مومن توسط کفار حربی انجام میشه. حالا این کسانی که تا دیروز نه به اعدام میگفتند حالا نه به آدم کشی میگن؟ نمیگن.
به نظرم همین که جنایت به قدری فجیع بوده که اکثرشون لال شدن و بازداشت شدن این جانیها رو محکوم نمیکنن، مغتنمه
از این دست جنایتها و وحشیگریها در جریان دی که ما تا حالا از داعش هم ندیده بودیم کم نبود. ولی چی میشه آگاهانه به نفع روایت تمامیتخواهانه خودشون نادیدهش میگیرن؟
این یه نکته خیلی مهم رو آشکار میکنه: اینکه اونها چطور از فضای ابهامآمیز اعتراضات برای رسیدن به هدف متعالیشون سواستفاده سیاسی میکنن...
از این دست جنایتها و وحشیگریها در جریان دی که ما تا حالا از داعش هم ندیده بودیم کم نبود. ولی چی میشه آگاهانه به نفع روایت تمامیتخواهانه خودشون نادیدهش میگیرن؟
این یه نکته خیلی مهم رو آشکار میکنه: اینکه اونها چطور از فضای ابهامآمیز اعتراضات برای رسیدن به هدف متعالیشون سواستفاده سیاسی میکنن...
مطمئن باشید اگه همین الان در حال و هوای اعتراضات میبودیم، دوباره هشتگها و پیکهای رسانهای جریان اکثریت رسانه سر بازداشت شدنشون جولان میداد
Forwarded from نِکْراسوفْسْکایا 48
یک مثال از لیبرالیسم ایرانی
احتمالا امروز در اخبار ماجرای حمیدرضا رجبزاده را دیدهاید. جوانی معلم و مبتلا به سرطان خون. گروهی سلطنتطلب او را ربودند، بدنش را تکه تکه کردند. اندامش را بریدهاند. از تمام این فرآیند فیلم گرفتهاند. و در کمال افتخار انتشار داده و به این جنایت افتخار کردهاند. رجبزاده معلم مدرسه بود. پسر بچهای از نزدیکان من در مدرسه شاگردش بود. نه سرمایهدار بود و نه نظامی. نه امنیتی بود و نه جیرهخوار نظام. تنها جرمش مداحی در هیئتی محلی بوده. امرار معاشش هم از معلمی. مدت مدیدی هم درگیر مبارزه با سرطان بود. او به دست یک گروه شناختهشدهی سلطنتطلب که داعیهدار لیبرالیسم و آزادیخواهیاند، مثله شد. اساس لیبرالیسم بر آزادی مذهب و عقیدهاست. و یک گروه آزادیخواه اینچنین جوانان را به جرم اعتقاد سلاخی میکند. دوباره بیندیشید. احمق مردا که برای رهایی از ناکارآمدی جمهوری اسلامی دل ببندد به این اپوزیسیون کور و سفله و وحشی و بیایده. جمهوری اسلامی با ایدئولوگها و رهبرانی که در تمام آثارشان سخن از فضیلت و عدالت میگفتند، با بهترین فارغالتحصیلان الهیات و فلسفه و علوم از برترین دانشگاههای آمریکا و فرانسه، با چمرانها و شریعتیها و بازرگانها، گرفتار این کاستیهایی شد که امروز همه میبینیم. تصور کنید آن حکومت فرضی که حامیانش از ابتدای کار، جنایت را بدینسان توجیه و عملی میکنند، به چه سرنوشتی دچار خواهدشد. آنها که چنان بودند، چنین شدند. اینها به کجا خواهند رسید؟
به قول خاقانی:
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان
احتمالا امروز در اخبار ماجرای حمیدرضا رجبزاده را دیدهاید. جوانی معلم و مبتلا به سرطان خون. گروهی سلطنتطلب او را ربودند، بدنش را تکه تکه کردند. اندامش را بریدهاند. از تمام این فرآیند فیلم گرفتهاند. و در کمال افتخار انتشار داده و به این جنایت افتخار کردهاند. رجبزاده معلم مدرسه بود. پسر بچهای از نزدیکان من در مدرسه شاگردش بود. نه سرمایهدار بود و نه نظامی. نه امنیتی بود و نه جیرهخوار نظام. تنها جرمش مداحی در هیئتی محلی بوده. امرار معاشش هم از معلمی. مدت مدیدی هم درگیر مبارزه با سرطان بود. او به دست یک گروه شناختهشدهی سلطنتطلب که داعیهدار لیبرالیسم و آزادیخواهیاند، مثله شد. اساس لیبرالیسم بر آزادی مذهب و عقیدهاست. و یک گروه آزادیخواه اینچنین جوانان را به جرم اعتقاد سلاخی میکند. دوباره بیندیشید. احمق مردا که برای رهایی از ناکارآمدی جمهوری اسلامی دل ببندد به این اپوزیسیون کور و سفله و وحشی و بیایده. جمهوری اسلامی با ایدئولوگها و رهبرانی که در تمام آثارشان سخن از فضیلت و عدالت میگفتند، با بهترین فارغالتحصیلان الهیات و فلسفه و علوم از برترین دانشگاههای آمریکا و فرانسه، با چمرانها و شریعتیها و بازرگانها، گرفتار این کاستیهایی شد که امروز همه میبینیم. تصور کنید آن حکومت فرضی که حامیانش از ابتدای کار، جنایت را بدینسان توجیه و عملی میکنند، به چه سرنوشتی دچار خواهدشد. آنها که چنان بودند، چنین شدند. اینها به کجا خواهند رسید؟
به قول خاقانی:
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان
Forwarded from نِکْراسوفْسْکایا 48
این تفکر را ببینید.
موضوع سخن من حمایت از جمهوری اسلامی نیست. قصدی که همفکران شما برای رسیدن به یک جامعهی آزاد و مرفه دارند، اتفاقا خیلی هم خوب است. موضوع سخن این است: مسیری که انتخاب کرده و از آن دفاع میکنید، مسیر غلطی است.
با حمایت از حملهی آمریکا به کشورتان، با گرا دادن به اسراییل برای بمباران مناطق شهریِ «احتمالا» نظامی، با دهندریدگی، با قطع عضو، با پوست کندن، با فرو کردن چوب در مقعد یک بسیجی، با آتش زدن جنازهی کسانی که احتمال میدهید طرفدار حکومت باشند، با مثله کردن یک جوان که حتی او را نمیشناسید و خودارضایی روی صورتش و سپس فیلمبرداری از این صحنهها و پخش آن در فضای مجازی، باری، با این دست اقدامات نه نظام عوض میشود، نه جمهوری اسلامی اصلاح میشود، نه یک جنبش منسجم اجتماعی شکل میگیرد. بر فرض که جمهوری اسلامی شرّ مطلق باشد و از لحظهی تاسیس تا امروز اندک بهرهای از حقانیت نداشتهباشد، روش شما به اصلاح وضع موجود منتهی نخواهدشد. شما خود بخشی از وضع بد موجودید. میخواهید به همین روش ادامه دهید؟
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است
و اما در باب «کارکرد چیزها»، در باب حرکت ایجابی به سمت آلترناتیو، در باب فعل سیاسی معنادار و اثرگذار، دربارهی بایستههای جنبش دانشجویی و فعالیت مثمر ثمر تشکلی، در همین مخزن بسیار نوشتهام. آنکه اهل خواندن باشد، میخواند.
موضوع سخن من حمایت از جمهوری اسلامی نیست. قصدی که همفکران شما برای رسیدن به یک جامعهی آزاد و مرفه دارند، اتفاقا خیلی هم خوب است. موضوع سخن این است: مسیری که انتخاب کرده و از آن دفاع میکنید، مسیر غلطی است.
با حمایت از حملهی آمریکا به کشورتان، با گرا دادن به اسراییل برای بمباران مناطق شهریِ «احتمالا» نظامی، با دهندریدگی، با قطع عضو، با پوست کندن، با فرو کردن چوب در مقعد یک بسیجی، با آتش زدن جنازهی کسانی که احتمال میدهید طرفدار حکومت باشند، با مثله کردن یک جوان که حتی او را نمیشناسید و خودارضایی روی صورتش و سپس فیلمبرداری از این صحنهها و پخش آن در فضای مجازی، باری، با این دست اقدامات نه نظام عوض میشود، نه جمهوری اسلامی اصلاح میشود، نه یک جنبش منسجم اجتماعی شکل میگیرد. بر فرض که جمهوری اسلامی شرّ مطلق باشد و از لحظهی تاسیس تا امروز اندک بهرهای از حقانیت نداشتهباشد، روش شما به اصلاح وضع موجود منتهی نخواهدشد. شما خود بخشی از وضع بد موجودید. میخواهید به همین روش ادامه دهید؟
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است
و اما در باب «کارکرد چیزها»، در باب حرکت ایجابی به سمت آلترناتیو، در باب فعل سیاسی معنادار و اثرگذار، دربارهی بایستههای جنبش دانشجویی و فعالیت مثمر ثمر تشکلی، در همین مخزن بسیار نوشتهام. آنکه اهل خواندن باشد، میخواند.
Forwarded from نِکْراسوفْسْکایا 48
خشم باید پشتوانهی آگاهی باشد، نه این که آگاهی توجیهگر خشم. اگر نیروی قدرتمند خشم و کینه در خدمت آگاهی و ایده قرار گیرد، ضامن اجرایی شدن ایده خواهدبود، اما اگر خود خشم، منشأ عمل شود و سپس ایدههایی به توجیه آن برآیند، این همان است که تئوریزه کردن جنایت و وحشیگری نامیدهمیشود. پیش از آنکه مانند حیوانات وحشی به همنوعان خود حملهور شوید، به دنبال دلیل حمله بگردید، و نتیجهی مثبتی که آن تهاجم به دنبال خواهدآورد.
#روش
#روش
Forwarded from یادداشتهای مُعَوَّجْ (ДунеКнигхт)
𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
عاشورا.
رنه گنون در به گمانم «سیطره کمیت و علائم آخر زمان» یک نشانه ابتذال معنایی عصر حاضر رو «وارونگی» میدید؛ وارونگی به این معنا که کلمات (که در اعصار گذشته در خود واجد خمیرهای ازلی بودند) در این زمان گاه به متضاد بدل خواهند شد، در دیگر معانی خواهند آمیخت، تخفیف و استحاله خواهند یافت و یا اصولا از میان خواهند رفت؛ این ناشی از میلی است که اساسا «خود» رو محور و نفسانیت رو موضوعیت بخشیده — انسانی که میخواهد «همهکس» باشد و «هیچکس» نیست.
انسان متجدد، به جای آنکه بکوشد تا خویشتن را به سوی حقیقت بر کشد، در پی آن است که حقیقت را به تراز خویشتن فرو کشد. — رنه گنون، بحران عالم متجدد، «فصل پنجم؛ فردگرایی»
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Sometimes I feel like I want to take out all my anger at someone in public but I can't! I just can't... Maybe the whole reason I created this channel is exactly that... Idk if it's because I'm too weak to do it or because I'm strong enough not to...
درونم مثل یه آتشفشان فعال در حال جوش و خروشه و بیرونم مثل یک سنگ سخت، سرد و بیتفاوت، در حال عبور
نسبت به تحقیرها، تهدیدها و قضاوتها...
شاید این چنل بتونه ذهن شلخته و آشفته منو به نحوی نمایندگی(؟) کنه!
صدام به محض بیرون اومدن خفه میشه...
خشمم دقیقا در لحظه بروز مهار میشه...
ولی این خشم و این فریاد انباشته شدهم، ناچاره در «جایی» این سد مستحکم رو بکشنه، و فکر میکنم اون «جا» باید این چنل باشه
دلم نمیخواد اینجا آدم مرتبی باشم، چیزیم که همیشه در پس ظاهرسازیهای شیک و مجلسی بیرونم مخفی بوده: یه انسان سادهٔ معمولی مثل همه
نسبت به تحقیرها، تهدیدها و قضاوتها...
شاید این چنل بتونه ذهن شلخته و آشفته منو به نحوی نمایندگی(؟) کنه!
صدام به محض بیرون اومدن خفه میشه...
خشمم دقیقا در لحظه بروز مهار میشه...
ولی این خشم و این فریاد انباشته شدهم، ناچاره در «جایی» این سد مستحکم رو بکشنه، و فکر میکنم اون «جا» باید این چنل باشه
دلم نمیخواد اینجا آدم مرتبی باشم، چیزیم که همیشه در پس ظاهرسازیهای شیک و مجلسی بیرونم مخفی بوده: یه انسان سادهٔ معمولی مثل همه
یادداشتهای مُعَوَّجْ
مقایسه کنید با این جمله منتسب به دریدا: دموکراسی همواره موعود است، یک نوید است و تحت نام آن نوید و وعده است که میتوان همواره آنچه به عنوان دموکراسی واقعی عرضه میشود را نقد کرد و به پرسش کشید. در نتیجه من اعتقاد دارم در جهان، دموکراسیای وجود ندارد که زمینهساز…
ایده «نمایندگی» در دموکراسی به همون اندازه مسخره و سلطهپذیره که «بازنمایی» در نظریه معرفت
The summary of political economy in one sentence, as Lewis Carroll says:
A man may surely claim his dues: But, when there's money to be lent, a man must be allowed to choose such times as are convenient.
A man may surely claim his dues: But, when there's money to be lent, a man must be allowed to choose such times as are convenient.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
The summary of political economy in one sentence, as Lewis Carroll says: A man may surely claim his dues: But, when there's money to be lent, a man must be allowed to choose such times as are convenient.
A time will come when the creditor has not yet lent while the debtor never quits repaying...
Forwarded from اخوان المُبَيِّنین
تردیدگاه
دین، برپایهی استناد و تسلیمشدن به مرجعیتی بیرون از فهمِ مشترک و بینالاذهانی(Common sense) انسان یا چیزی خارج از ارزیابیهای بشریست. صدق در دین، ریشه در مطابقت گزاره با شواهد در دسترس ندارد. بلکه ریشه در فرضِ مرجع خطاناپذیر دارد. وجه ممیزهی ساختارهای دینی،…
اگر چنانچه بنا بود به منظور «وصول به حقیقت» (که حقیقتاً تعبیر شما، هرچند کنایی، برای آن مناسب بود: «تسلیمشدن») منحصراً معرفتی را معتبر بدانیم که مستقیماً در دسترس فهم متعارف ماست، عملاً بخش عظیمی از معرفت انسانی فرو میریخت و جهان به یک سیرک تمامعیار تبدیل میشد.
جالب آنکه خود شما نیز در نگارش این ملغمه به همین معنایی که از «فهم متعارف» مراد میکنید وفادار نماندهاید. تصویری از مقالهای فرستادهاید و انتساب آن را به نویسنده پذیرفتهاید. آیا نویسنده را دیدهاید؟ آیا شخصاً مقاله را برای شما فرستاده است؟ آیا اصلاً میتوانید صحت تمام فرایندی را که مقاله از خلال آن به دست شما رسیده مستقیماً و شخصاً احراز کنید؟ مسلماً خیر. شما بر مجموعهای از قرائن و گواهیها تکیه کردهاید: به سازوکار آن سایت، فرایند انتشار مقالات و مجموعاً به وثاقت این زنجیره اعتماد کردهاید و بر اساس همین قرائن، انتساب مقاله به نویسنده را پذیرفته و طبعاً باور به این انتساب را موجه دانستهاید.
مثال روشنتر، تاریخ است. برای تصدیق اینکه «سقراط در آتن اعدام شد»، هیچکدام از ما دسترسی مستقیمی به آن واقعه نداریم. ما در آن صحنه حاضر نبودهایم، آن را با چشم خود ندیدهایم و امکان بازگشت به آن لحظه تاریخی را نیز نداریم. بااینحال بهواسطه مجموعهای از قرائن تاریخی و عقلی و گواهی مراجع متخصص، وقوع آن را تصدیق میکنیم. اساساً «گواهی دیگران» (testimony) در کنار قرائن و شواهد تاریخی و عقلی، یکی از منابع معرفتی انسان است. پس صرفِ آنکه گزارهای مستقیماً در معرض ارزیابی شخصی ما نباشد هیچگاه بهخودیخود ملازم با ناموجهبودن باور به آن نیست.
گزارههای دینی و الهی نیز از این قاعده مستثنا نیستند؛ بلکه دقیقاً باید در همین بستر فهم شوند: در قالب زنجیرهای از گواهیها، شواهد تاریخی و استدلالهای عقلی. وقتی مؤمنی که خود تجربه مستقیم وحی نداشته است آیهای از قرآن را باورمندانه میخواند، در حقیقت مجموعهای از گزارههای بههمپیوسته را پذیرفته و تصدیق کرده است:
- وجود خداوند سبحان و صفات کمال الهی؛
- امکانپذیری وحی و وقوع نبوت؛
- صدق محمّد (ص) در ادعای نبوّت خویش؛
- انتساب قرآن به محمّد (ص)؛
- انتساب آن آیه به متن اصلی قرآن.
بنابراین در معرفت دینی نیز «مرجع خطاناپذیر» بهتنهایی صدق یک گزاره را بدون هیچ مقدمه و واسطهای تضمین نمیکند. ما با یک زنجیره مواجهیم؛ زنجیرهای که باید حلقهبهحلقه بررسی شود. شما اگر میتوانید هرکدام از این حلقهها را قطع کنید، بسماللّٰه (قرنهاست ادعا همین است) اگر هم میتوانید اصل «امکان توجیه عقلانیِ اعتماد به یک منبع خطاناپذیر» را رد کنید، باز بسماللّٰه. اما با تمسک به چنین تعریفی از «فهم متعارف» نمیتوانید ناموجهبودن باور به گزارههای مذکور را نتیجه بگیرید.
برای «تسلیمنشدن به حقیقت» باید بهانههای بهتری جست…
- روزبه
جالب آنکه خود شما نیز در نگارش این ملغمه به همین معنایی که از «فهم متعارف» مراد میکنید وفادار نماندهاید. تصویری از مقالهای فرستادهاید و انتساب آن را به نویسنده پذیرفتهاید. آیا نویسنده را دیدهاید؟ آیا شخصاً مقاله را برای شما فرستاده است؟ آیا اصلاً میتوانید صحت تمام فرایندی را که مقاله از خلال آن به دست شما رسیده مستقیماً و شخصاً احراز کنید؟ مسلماً خیر. شما بر مجموعهای از قرائن و گواهیها تکیه کردهاید: به سازوکار آن سایت، فرایند انتشار مقالات و مجموعاً به وثاقت این زنجیره اعتماد کردهاید و بر اساس همین قرائن، انتساب مقاله به نویسنده را پذیرفته و طبعاً باور به این انتساب را موجه دانستهاید.
مثال روشنتر، تاریخ است. برای تصدیق اینکه «سقراط در آتن اعدام شد»، هیچکدام از ما دسترسی مستقیمی به آن واقعه نداریم. ما در آن صحنه حاضر نبودهایم، آن را با چشم خود ندیدهایم و امکان بازگشت به آن لحظه تاریخی را نیز نداریم. بااینحال بهواسطه مجموعهای از قرائن تاریخی و عقلی و گواهی مراجع متخصص، وقوع آن را تصدیق میکنیم. اساساً «گواهی دیگران» (testimony) در کنار قرائن و شواهد تاریخی و عقلی، یکی از منابع معرفتی انسان است. پس صرفِ آنکه گزارهای مستقیماً در معرض ارزیابی شخصی ما نباشد هیچگاه بهخودیخود ملازم با ناموجهبودن باور به آن نیست.
گزارههای دینی و الهی نیز از این قاعده مستثنا نیستند؛ بلکه دقیقاً باید در همین بستر فهم شوند: در قالب زنجیرهای از گواهیها، شواهد تاریخی و استدلالهای عقلی. وقتی مؤمنی که خود تجربه مستقیم وحی نداشته است آیهای از قرآن را باورمندانه میخواند، در حقیقت مجموعهای از گزارههای بههمپیوسته را پذیرفته و تصدیق کرده است:
- وجود خداوند سبحان و صفات کمال الهی؛
- امکانپذیری وحی و وقوع نبوت؛
- صدق محمّد (ص) در ادعای نبوّت خویش؛
- انتساب قرآن به محمّد (ص)؛
- انتساب آن آیه به متن اصلی قرآن.
بنابراین در معرفت دینی نیز «مرجع خطاناپذیر» بهتنهایی صدق یک گزاره را بدون هیچ مقدمه و واسطهای تضمین نمیکند. ما با یک زنجیره مواجهیم؛ زنجیرهای که باید حلقهبهحلقه بررسی شود. شما اگر میتوانید هرکدام از این حلقهها را قطع کنید، بسماللّٰه (قرنهاست ادعا همین است) اگر هم میتوانید اصل «امکان توجیه عقلانیِ اعتماد به یک منبع خطاناپذیر» را رد کنید، باز بسماللّٰه. اما با تمسک به چنین تعریفی از «فهم متعارف» نمیتوانید ناموجهبودن باور به گزارههای مذکور را نتیجه بگیرید.
برای «تسلیمنشدن به حقیقت» باید بهانههای بهتری جست…
- روزبه
Forwarded from هاوار
شخصه با محمد مالجو زاویههای فراوانی دارم، اما بیتردید او را از شریفترین چهرههای ساحت روشنفکری ایران میدانم.
او هیچگا حتی در اوجِ مخالفتِ صددرصدی با جمهوری اسلام دعوتِ به نزاع و خشونت نکرد...
هیچگاه چون سلطنتطلبانی مانند سجاد فتاحی ها، ویرانیطلب و رؤیافروش نبود و کشور را به میدانِ بازیهای سیاسیِ سبک و بیریشه بدل نساخته امروزه که بسیاری سیاست را به ابتذال تقلیل دادهاند، او آگاهانه از این میدان کنار میایستد؛ نه از سرِ انفعال، بلکه از سرِ وقار و مسئولیت.چقدر کماند کسانی از جنسِ مالجو!
درود به شرفتان
@havarpress
او هیچگا حتی در اوجِ مخالفتِ صددرصدی با جمهوری اسلام دعوتِ به نزاع و خشونت نکرد...
هیچگاه چون سلطنتطلبانی مانند سجاد فتاحی ها، ویرانیطلب و رؤیافروش نبود و کشور را به میدانِ بازیهای سیاسیِ سبک و بیریشه بدل نساخته امروزه که بسیاری سیاست را به ابتذال تقلیل دادهاند، او آگاهانه از این میدان کنار میایستد؛ نه از سرِ انفعال، بلکه از سرِ وقار و مسئولیت.چقدر کماند کسانی از جنسِ مالجو!
درود به شرفتان
@havarpress
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اینها نشون میده مفهوم «ولایت» چقدر با مفهوم «اقتدار/authority» فاصله مفهوم شناختی داره. به اعتقاد من یکی بزرگترین اختلاطها و ایرادات تطبیقی ما در مطالعات بین فرهنگی، همین معادلگیری «ولایت» با «اقتدار/authority» باشه؛ زمانی که ما یک مفهوم رو از زمین مادی…
حرفای الآنم شاید به مذاق برخی دوستانم خوش نیاد و برا بعضی دیگه حتی مسخره باشه ولی بذارید صریح بگم، مسئلهای که این چند وقت به شدت باهاش درگیر بودم نه دفاع از یک شخص، نهاد یا ساختار سیاسی، که دفاع از یک پتانسیل تاریخی در برابر دو رژیم بازنماییه:
رژیمی که میخواد مفهوم «ولایت» رو ابزار و خادم یک سامانه قدرت تصویر کنه.
و رژیمی که اساس نسبت تاریخی این مفهوم با جامعه رو با تقلیل تمام معضلات به نقطهای به نام «ولایت»، حاشا میکنه.
در هردوی اینها ما شاهد نفی و اثبات مطلق یک مدل هستیم؛ جایی که در حرکتی معجزهوار، مفهوم زنده «ولایت» محصول ثانویه یک ساختار سیاسی تعریف میشه. مدلِ قضاوت شده(خیر یا شر) بیواسطه با ذهنِ قضاوت شده و زبانِ قضاوت شده مرتبطه. در همچین وضعیتی، تبعیت یا عدم تبعیت از یک رژیم نمادینه که «خوب» یا «بد» بودنِ «دیگری» رو مشخص میکنه... یکی کارش رو با بینقص بودن ساختار شروع میکنه. اون حمایت از ولایت رو با حمایت از ساختار و وضع موجود مساوق میگیره و صدای معترض و منتقد رو حذف میکنه. یکی کارش با شر بودن ساختار شروع میشه و با حذف خشونتآمیز هر نشانه مرتبط با این ساختار تموم...
ولی میشه «ولایت» رو مثل «شهادت» در گریز از امتداد تصویر، زبان و مرزهای نمادینش فهمید؟ و با تأسی از اسپینوزا مشابه رابطه با خدا، یک نوع رابطه اشتدادی(نه سلسله مراتب ساختاری و مکانی) درک کرد؟ دلوز برای منازعه با روانکاوی مدرن(امپریالیسم ادیپ) به نوعی اسطوره و روایتی از تاریخ برای توصیف نحوه توزیع زمینشناختیِ نیروهای اجتماعی در ساخت انسان مدرن روی میاره؛ تاریخی که نه تنها در گذشته ناپدید نشده، بلکه خودش رو در ناخودآگاه انسان امروز به انحای مختلف آشکار میکنه. اون اشاره میکنه که در جامعه بدوی پیش(تقدم منطقی نه زمانی) از مفاهیم امتدادی پدر، مادر و فرزند(که امروزه به مثلث ادیپال معروفه) میلی تولیدگر، اشتدادی و بیشکل وجود داشته که شکلگیری این مفاهیم رو ممکن کرده...
به همین ترتیب به نظرم میشه از درزها و حفرههای سنت، زبان و تاریخِ خاص تشیع، امکانها و خوانشهای نوینی برای جامعه امروز خودمون داشت؛ جایی که «ولایت» قبل از تشکیل مفهومش، یک نسبت اشتدادی مشابه رابطه مرید و مراد در عرفان و امام و مأموم در احادیث دینی تعریف میشه نه چیزی که قابل تقلیل به قدرت قاهر ساختار سنتی یا اقتدار اداری ساختار مدرن باشه! یک عشق عرفانی نه یک قرارداد خشک اجتماعی...
رژیمی که میخواد مفهوم «ولایت» رو ابزار و خادم یک سامانه قدرت تصویر کنه.
و رژیمی که اساس نسبت تاریخی این مفهوم با جامعه رو با تقلیل تمام معضلات به نقطهای به نام «ولایت»، حاشا میکنه.
در هردوی اینها ما شاهد نفی و اثبات مطلق یک مدل هستیم؛ جایی که در حرکتی معجزهوار، مفهوم زنده «ولایت» محصول ثانویه یک ساختار سیاسی تعریف میشه. مدلِ قضاوت شده(خیر یا شر) بیواسطه با ذهنِ قضاوت شده و زبانِ قضاوت شده مرتبطه. در همچین وضعیتی، تبعیت یا عدم تبعیت از یک رژیم نمادینه که «خوب» یا «بد» بودنِ «دیگری» رو مشخص میکنه... یکی کارش رو با بینقص بودن ساختار شروع میکنه. اون حمایت از ولایت رو با حمایت از ساختار و وضع موجود مساوق میگیره و صدای معترض و منتقد رو حذف میکنه. یکی کارش با شر بودن ساختار شروع میشه و با حذف خشونتآمیز هر نشانه مرتبط با این ساختار تموم...
ولی میشه «ولایت» رو مثل «شهادت» در گریز از امتداد تصویر، زبان و مرزهای نمادینش فهمید؟ و با تأسی از اسپینوزا مشابه رابطه با خدا، یک نوع رابطه اشتدادی(نه سلسله مراتب ساختاری و مکانی) درک کرد؟ دلوز برای منازعه با روانکاوی مدرن(امپریالیسم ادیپ) به نوعی اسطوره و روایتی از تاریخ برای توصیف نحوه توزیع زمینشناختیِ نیروهای اجتماعی در ساخت انسان مدرن روی میاره؛ تاریخی که نه تنها در گذشته ناپدید نشده، بلکه خودش رو در ناخودآگاه انسان امروز به انحای مختلف آشکار میکنه. اون اشاره میکنه که در جامعه بدوی پیش(تقدم منطقی نه زمانی) از مفاهیم امتدادی پدر، مادر و فرزند(که امروزه به مثلث ادیپال معروفه) میلی تولیدگر، اشتدادی و بیشکل وجود داشته که شکلگیری این مفاهیم رو ممکن کرده...
به همین ترتیب به نظرم میشه از درزها و حفرههای سنت، زبان و تاریخِ خاص تشیع، امکانها و خوانشهای نوینی برای جامعه امروز خودمون داشت؛ جایی که «ولایت» قبل از تشکیل مفهومش، یک نسبت اشتدادی مشابه رابطه مرید و مراد در عرفان و امام و مأموم در احادیث دینی تعریف میشه نه چیزی که قابل تقلیل به قدرت قاهر ساختار سنتی یا اقتدار اداری ساختار مدرن باشه! یک عشق عرفانی نه یک قرارداد خشک اجتماعی...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
حرفای الآنم شاید به مذاق برخی دوستانم خوش نیاد و برا بعضی دیگه حتی مسخره باشه ولی بذارید صریح بگم، مسئلهای که این چند وقت به شدت باهاش درگیر بودم نه دفاع از یک شخص، نهاد یا ساختار سیاسی، که دفاع از یک پتانسیل تاریخی در برابر دو رژیم بازنماییه: رژیمی که…
پیامدهای سیاسی این رویکردم هم مشخصه:
من مشخصا از مذهبی های معترض به دولت بیشترین حمایت رو میکنم(اعتراض قرار نیست به یک نزاع غیرقابل رفع با ساختار ترجمه شه)؛ کسانی غالبا از قشر فرودست جامعه که صداشون - به خلاف جناح مقابلشون که نهتنها گوش ایرانی که گوش خارجی رو هم تحت تاثیر انتشار حداکثری پروپاگاندای رسانهای اونطرف کر کرده - همیشه به حاشیه رفته... با برچسبها، تحقیرها و قضاوتها... کسانی که بیشترین رنج رو از تنگناهای اقتصادی و فرهنگی متحمل میشن و با وجودی که معترض به وضع موجود هستن، به دلیل «ولایت»مداریشون دائما توسط جریان اکثریت رسانه ارزشگذاری میشن...
من از اونها حمایت میکنم نه فقط به این خاطر که مظلوم و معترض به سیاستهای داخلی و خارجیاند، به این دلیل که مفهوم «ولایت» رو از چنگ سواستفاده سیاسی ساختار به نفع تثبیت وضع موجود نجات بدم. از چنگ مسئولین ذیربطی که مدام برای فرار از مواخذات و پاسخگوییها، به گزارههایی نظیر «دستور از بالا بوده» پناه میگیرن... نقد مداوم وضع موجود اگر در همجواری این مفهوم(ولایت) ریشهدار در تاریخمون باشه، نه باعث تعضیفش که باعث تقویت اون مفهوم میشه. «ولایت»ی که ابزاری برای توجیه فساد و ناکارآمدی باشه با سلطه هیچ فرق ماهویای نداره...
شاید به همین خاطر باشه که تعبیر رهبر انقلاب اسلامی رو به رهبر جمهوری اسلامی ترجیح میدم...
من مشخصا از مذهبی های معترض به دولت بیشترین حمایت رو میکنم(اعتراض قرار نیست به یک نزاع غیرقابل رفع با ساختار ترجمه شه)؛ کسانی غالبا از قشر فرودست جامعه که صداشون - به خلاف جناح مقابلشون که نهتنها گوش ایرانی که گوش خارجی رو هم تحت تاثیر انتشار حداکثری پروپاگاندای رسانهای اونطرف کر کرده - همیشه به حاشیه رفته... با برچسبها، تحقیرها و قضاوتها... کسانی که بیشترین رنج رو از تنگناهای اقتصادی و فرهنگی متحمل میشن و با وجودی که معترض به وضع موجود هستن، به دلیل «ولایت»مداریشون دائما توسط جریان اکثریت رسانه ارزشگذاری میشن...
من از اونها حمایت میکنم نه فقط به این خاطر که مظلوم و معترض به سیاستهای داخلی و خارجیاند، به این دلیل که مفهوم «ولایت» رو از چنگ سواستفاده سیاسی ساختار به نفع تثبیت وضع موجود نجات بدم. از چنگ مسئولین ذیربطی که مدام برای فرار از مواخذات و پاسخگوییها، به گزارههایی نظیر «دستور از بالا بوده» پناه میگیرن... نقد مداوم وضع موجود اگر در همجواری این مفهوم(ولایت) ریشهدار در تاریخمون باشه، نه باعث تعضیفش که باعث تقویت اون مفهوم میشه. «ولایت»ی که ابزاری برای توجیه فساد و ناکارآمدی باشه با سلطه هیچ فرق ماهویای نداره...
شاید به همین خاطر باشه که تعبیر رهبر انقلاب اسلامی رو به رهبر جمهوری اسلامی ترجیح میدم...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
حرفای الآنم شاید به مذاق برخی دوستانم خوش نیاد و برا بعضی دیگه حتی مسخره باشه ولی بذارید صریح بگم، مسئلهای که این چند وقت به شدت باهاش درگیر بودم نه دفاع از یک شخص، نهاد یا ساختار سیاسی، که دفاع از یک پتانسیل تاریخی در برابر دو رژیم بازنماییه: رژیمی که…
مطالعه نهجالبلاغه ازین حیث میتونه خیلی راهگشا باشه
تا بشه از این تصور ماکیاولیستی و هابزیِ «سیاست» فاصله گرفت
دوران حکومت امام علی(ع) نمونه بارز امکان همجواری مظلومیت و سیاسته
تا بشه از این تصور ماکیاولیستی و هابزیِ «سیاست» فاصله گرفت
دوران حکومت امام علی(ع) نمونه بارز امکان همجواری مظلومیت و سیاسته
Forwarded from Александр Дугин(فارسی)
الکساندر دوگین :
در کل، خودِ غرب آنقدرها هم نفرت انگیز نیست؛ غربزده های خودمان نفرت انگیزترهستند.
دوزخ[غرب] جذابیتی بسیار خاصی دارد، اما کسانی که دل داده آن میشوند، ذره ای جذابیت ندارند؛
غرب آنقدر ترسناک نیست که غرب زده ترسناک است.
📱 dugin_farsi
در کل، خودِ غرب آنقدرها هم نفرت انگیز نیست؛ غربزده های خودمان نفرت انگیزترهستند.
دوزخ[غرب] جذابیتی بسیار خاصی دارد، اما کسانی که دل داده آن میشوند، ذره ای جذابیت ندارند؛
غرب آنقدر ترسناک نیست که غرب زده ترسناک است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یادداشتهای مُعَوَّجْ
شرط شهادت، شهید بودن است
«شهید» سوژهای نیست که خروجی خط تولید یک کارخونه باشه
یا محصول یک گفتمان سیاسی مشخص...
«شهید» خود فرآیند تولیده!
تو هیچوقت به صرف باور به مشتی گزاره های انتزاعی یا تعلق به ایدئولوژی خاص «شهید» محسوب نمیشی...
یا محصول یک گفتمان سیاسی مشخص...
«شهید» خود فرآیند تولیده!
تو هیچوقت به صرف باور به مشتی گزاره های انتزاعی یا تعلق به ایدئولوژی خاص «شهید» محسوب نمیشی...