یادداشتهای مُعَوَّجْ
قرائت هگلی نباید ذهن مخاطبینم رو به این سمت بکشونه که مارکس هگل رو خوب فهمیده! مارکس حتی با استناد به گفته مارکسپژوهان در درک «دیالکتیک هگل» دچار بدفهمی بوده! ایشون تحت تاثیر فوئرباخ، ماتریالیسم رو بهش ضمیمه میکنه و این انضمام ماتریالیسم، اصل دیالکتیک رو…
من اصلا علاقهای ندارم بحث رو بغرنج و پیچیده کنم طوری که یه عده با دیدن پستهام بگن: «وه! چه اصطلاحات خفنی!» و مخالفینم رو در ابهام پیچیدگیهای این اصطلاحات مغلوب... خیلی از چپها از همین ترفند استفاده میکنن که به زعم خودشون پیروز نبرد اندیشه میشن.
ولی خب از اونجایی که هنوز حس میکنم به اندازه کافی عمق اختلافات مارکس و هگل در استفاده از دیالکتیک به عنوان روش رو نشون ندادم، میخوام خیلی خیلی مختصر وارد خود اصطلاح "دیالکتیک" شم.(ولی بسطش نمیدم و برای درک بهتر فلسفه هگل و حرفام پیشنهاد میکنم کتاب «فلسفه هگل» اثر ولتر استیس رو بخونید)
ولی خب از اونجایی که هنوز حس میکنم به اندازه کافی عمق اختلافات مارکس و هگل در استفاده از دیالکتیک به عنوان روش رو نشون ندادم، میخوام خیلی خیلی مختصر وارد خود اصطلاح "دیالکتیک" شم.(ولی بسطش نمیدم و برای درک بهتر فلسفه هگل و حرفام پیشنهاد میکنم کتاب «فلسفه هگل» اثر ولتر استیس رو بخونید)
چیزی که لااقل مراد هگل از دیالکتیک بوده، وحدت ضدین هست. در واقع ما در سنتز هگلی نه با یک وحدت خام که نافی مخالفت باشه بلکه با وحدت دو ضد روبهرو هستیم؛ به تعبیر بهتر در سنتز هگلی، به همون اندازه که به نایکسانیهای تز و آنتیتز اهمیت میدیم، به یکسانیهاشون هم توجه میکنیم! این رفت و برگشت تز و آنتیتز خودش رو در مقوله سوم(سنتز) همچنان حفظ میکنه. هگل از این وحدت با نام وحدت انضمامی(concrete unity) هم یاد میکنه.
مارکس ولی با بدفهمی(یا به عمد با فرض درست بودن توجیهات برخی مارکسیستها) صرفا به نایکسانیها و ضدیت تز و آنتیتز معطوف میشه و سنتزش هم یک وحدت خام تشریف داره! بدین وسیله حرکت سادهانگارانه تاریخ رو برای ما تشریح میکنه. حالا چه این دلالت بر بدفهمی مارکس بکنه یا چه از نگاه مارکسیستها کاملا آگاهانه باشه، فرقی در نتیجهگیری ما ایجاد نمیکنه! درهرحال این همون یکسونگری به تاریخ(یعنی فقط و فقط لحاظ کردن تضادها) برای رسیدن به نتیجه دلخواهشه...
مارکس ولی با بدفهمی(یا به عمد با فرض درست بودن توجیهات برخی مارکسیستها) صرفا به نایکسانیها و ضدیت تز و آنتیتز معطوف میشه و سنتزش هم یک وحدت خام تشریف داره! بدین وسیله حرکت سادهانگارانه تاریخ رو برای ما تشریح میکنه. حالا چه این دلالت بر بدفهمی مارکس بکنه یا چه از نگاه مارکسیستها کاملا آگاهانه باشه، فرقی در نتیجهگیری ما ایجاد نمیکنه! درهرحال این همون یکسونگری به تاریخ(یعنی فقط و فقط لحاظ کردن تضادها) برای رسیدن به نتیجه دلخواهشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
درهرحال این همون یکسونگری به تاریخ(یعنی فقط و فقط لحاظ کردن تضادها) برای رسیدن به نتیجه دلخواهشه...
فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند، مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است.اینکه چرا مارکس تفسیر خودش رو از دیالکتیک هگل داشته شاید تا حدودی به این جمله حک شده در یکی از دانشگاههای آلمان در زمان تفکیک برلین غربی و شرقی برگرده...
کارل مارکس
مارکس دنبال یک عمل انقلابی بر ضد وضع موجود بود و فلسفه هگل رو به درستی به نفع وضع موجود میفهمیده هرچند در پی ریزی این نظام ناکام موند.
برای من مارکس همیشه آدم محترمی بود.
مارکس رو فیلسوف به معنای اخصش نمیبینم ولی به عقیده من اقتصاددان بزرگی در زمان خودش بود و جامعهشناس بزرگی همچنان هست.
شاید به نوعی از برخی پستهام حس کنید که تحقیرش میکنم ولی صرفا بهخاطر خشم و زوال عقل بودن پیروانشه نه خودش.
مارکس رو فیلسوف به معنای اخصش نمیبینم ولی به عقیده من اقتصاددان بزرگی در زمان خودش بود و جامعهشناس بزرگی همچنان هست.
شاید به نوعی از برخی پستهام حس کنید که تحقیرش میکنم ولی صرفا بهخاطر خشم و زوال عقل بودن پیروانشه نه خودش.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دین وسیله حرکت سادهانگارانه تاریخ رو برای ما تشریح میکنه
و اینکه چرا اغلب نوجوونها و جوونها جذبش میشن هم به انگیزه داشتن بیشترشون برای تغییر دنیا برمیگرده و هم به جهت فرار از پیچیدگیها در تفسیر تاریخ و جامعه.
Forwarded from فرعیات
چقدر همه چیز دور است!
نمی فهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم، چرا باید دوستان و آرمانها، امیدها و رویاهایی داشته باشیم؟ بهتر نبود به گوشه ای دورافتاده از دنیا پناه میبردیم جایی که در آن صدای هیاهو و آشفتگی های جهان به گوشمان نرسد؟ آن وقت می توانستیم از فرهنگ و جاه طلبی چشم بپوشیم؛ همه چیز را ببازیم بی آنکه چیزی به کف آریم؛ مگر این دنیا چه حاصلی برای ما دارد؟
برای برخی منفعت بی اهمیت است، برای ناامیدان ناخرسند و تنها در برابر یکدیگر بسیار ناگشوده ایم و با این حال، اگر قرار بود به تمامی برای هم گشوده باشیم آنسان که از اعماق روان یکدیگر آگاه شویم، چقدر با تقدیرمان روبه رو میشدیم؟ ما چنان در زندگی تنهاییم که باید از خود بپرسیم آیا تنهایی در مرگ نشانه ای از وجود انسانی ما نیست؟ آیا آخرین لحظه را تسلایی است؟ میل به زیستن و مرگ در میان اجتماع نشان نقصانی بزرگ است. مردن در گوشه ای تنها و متروک هزار بار بهتر است طوری که بتوان بدون اطوارهای احساساتی و دور از چشم دیگران جان سپرد. بیزارم از کسانی که در بستر مرگ بر خود مسلط میشوند و حالتی می گیرند که بر دیگران تأثیر بگذارند اشک مگر در تنهایی سوزان نیست تمایل انسانها به بودن در میان در هنگام مرگ از فرط ترس و ناتوانی از تنها زیستن در آخرین لحظات است. میخواهند مرگ را در لحظه مرگ هم فراموش کنند. آنها فاقد دلاوری بی پایان اند چرا درها را به روی خود نمیبندند و از آن احساسات دیوانه کننده با هوشیاری و هراسی بی حد و مرز، رنج نمی کشند؟
از همه چیز بسیار جدا افتاده ایم اما مگر همه چیز به همین اندازه برایمان دور از دسترس نیست؟ عمیق ترین و طبیعی ترین شکل مرگ مردن در انزواست وقتی حتی روشنایی قاعده ای برای مرگ می شود.
در چنین لحظاتی شما از زندگی عشق لبخند، دوستان و حتی از خود مرگ خواهید برید و از خود خواهید پرسید مگر جز پوچی دنیا و پوچی خودتان چیز دیگری هم هست.
"امیل چوران، بر قلههای ناامیدی"
نمی فهمم چرا باید در این جهان کاری کنیم، چرا باید دوستان و آرمانها، امیدها و رویاهایی داشته باشیم؟ بهتر نبود به گوشه ای دورافتاده از دنیا پناه میبردیم جایی که در آن صدای هیاهو و آشفتگی های جهان به گوشمان نرسد؟ آن وقت می توانستیم از فرهنگ و جاه طلبی چشم بپوشیم؛ همه چیز را ببازیم بی آنکه چیزی به کف آریم؛ مگر این دنیا چه حاصلی برای ما دارد؟
برای برخی منفعت بی اهمیت است، برای ناامیدان ناخرسند و تنها در برابر یکدیگر بسیار ناگشوده ایم و با این حال، اگر قرار بود به تمامی برای هم گشوده باشیم آنسان که از اعماق روان یکدیگر آگاه شویم، چقدر با تقدیرمان روبه رو میشدیم؟ ما چنان در زندگی تنهاییم که باید از خود بپرسیم آیا تنهایی در مرگ نشانه ای از وجود انسانی ما نیست؟ آیا آخرین لحظه را تسلایی است؟ میل به زیستن و مرگ در میان اجتماع نشان نقصانی بزرگ است. مردن در گوشه ای تنها و متروک هزار بار بهتر است طوری که بتوان بدون اطوارهای احساساتی و دور از چشم دیگران جان سپرد. بیزارم از کسانی که در بستر مرگ بر خود مسلط میشوند و حالتی می گیرند که بر دیگران تأثیر بگذارند اشک مگر در تنهایی سوزان نیست تمایل انسانها به بودن در میان در هنگام مرگ از فرط ترس و ناتوانی از تنها زیستن در آخرین لحظات است. میخواهند مرگ را در لحظه مرگ هم فراموش کنند. آنها فاقد دلاوری بی پایان اند چرا درها را به روی خود نمیبندند و از آن احساسات دیوانه کننده با هوشیاری و هراسی بی حد و مرز، رنج نمی کشند؟
از همه چیز بسیار جدا افتاده ایم اما مگر همه چیز به همین اندازه برایمان دور از دسترس نیست؟ عمیق ترین و طبیعی ترین شکل مرگ مردن در انزواست وقتی حتی روشنایی قاعده ای برای مرگ می شود.
در چنین لحظاتی شما از زندگی عشق لبخند، دوستان و حتی از خود مرگ خواهید برید و از خود خواهید پرسید مگر جز پوچی دنیا و پوچی خودتان چیز دیگری هم هست.
"امیل چوران، بر قلههای ناامیدی"
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Blackfield – This Killer (Remastered)
This killer on the run
He steals from me the sun
He'll catch me off my guard
He likes me when I'm down and when I'm sad...
He steals from me the sun
He'll catch me off my guard
He likes me when I'm down and when I'm sad...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جنایت فرهنگی کوچکشون
جهت روشن شدن محل نزاع و خصومتم:
بیفرهنگی برای من یعنی پذیرش کثرت فرهنگی بیهیچ حد و حدود اخلاقی و بیاخلاقی برای من یعنی نداشتن هیچ اصولی در اخلاق اجتماعی، دو مولفهای که چپها غالبا پاسش میکنن...
خانواده یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی برای حفظ انسجام جامعهس و با تضعیفش جامعه به سمت اتمیزه شدن و گسست میل میکنه. من با تکثر فرهنگی در جامعه تا جایی راه میام که به این نهاد آسیبی وارد نکنه و یکی از مهمترین متر و معیارهای اخلاقیم برای قضاوت کنشهای افراد در ساحت جامعه همینه! سر همین با آزادی اجتماعی بیحد و حصر مدنظر چپها به شدت مخالفم.
بیفرهنگی برای من یعنی پذیرش کثرت فرهنگی بیهیچ حد و حدود اخلاقی و بیاخلاقی برای من یعنی نداشتن هیچ اصولی در اخلاق اجتماعی، دو مولفهای که چپها غالبا پاسش میکنن...
خانواده یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی برای حفظ انسجام جامعهس و با تضعیفش جامعه به سمت اتمیزه شدن و گسست میل میکنه. من با تکثر فرهنگی در جامعه تا جایی راه میام که به این نهاد آسیبی وارد نکنه و یکی از مهمترین متر و معیارهای اخلاقیم برای قضاوت کنشهای افراد در ساحت جامعه همینه! سر همین با آزادی اجتماعی بیحد و حصر مدنظر چپها به شدت مخالفم.
فارغ از نگاه جامعهشناختی چرا باید به خانواده آری گفت؟ خانواده چیست؟ چه رابطهای اصیله؟ و وابستگی یعنی چه؟؟
میشه گفت زمانیکه یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام میکنه و زمانیکه این شخص منفرد وابسته سعی میکنه با شخص دیگری که وابستهش هست وجودش رو حل کنه و به قسمی وحدت برسه، رابطه اصیل معنادار میشه... طبعا جوهره این رابطه عشق شهویه ولی هنوز اصیل نیست مادامیکه کیفیت این عشق شهوی ترقی پیدا نکنه، به عشق روانی بدل نشه، آشکار نشه و به تبعش مسئولیتی در قبال یکدیگر هم تعریف نشه...(وظیفه آشکارگی رابطه رو ازدواج برعهده میگیره و همچنین اختفای رابطه علاوه بر مترقی نکردنش، امکان خیانت رو بیش از پیش به اون رابطه تزریق میکنه)
این وحدت در رابطه اصیل ما یک وحدت انضمامیه! یعنی وحدت در عین کثرت! یعنی شخص در عین اینکه "خود"ش رو نفی میکنه(به دلیل وابستگیش)، "خود"ی منفک از طرف دیگر رابطه هم هست! در این شرایط هست که یک "کل" و جوهری قائم به ذاتی به نام "خانواده" برای رفع این تناقض ابراز وجود میکنه...
میشه گفت زمانیکه یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام میکنه و زمانیکه این شخص منفرد وابسته سعی میکنه با شخص دیگری که وابستهش هست وجودش رو حل کنه و به قسمی وحدت برسه، رابطه اصیل معنادار میشه... طبعا جوهره این رابطه عشق شهویه ولی هنوز اصیل نیست مادامیکه کیفیت این عشق شهوی ترقی پیدا نکنه، به عشق روانی بدل نشه، آشکار نشه و به تبعش مسئولیتی در قبال یکدیگر هم تعریف نشه...(وظیفه آشکارگی رابطه رو ازدواج برعهده میگیره و همچنین اختفای رابطه علاوه بر مترقی نکردنش، امکان خیانت رو بیش از پیش به اون رابطه تزریق میکنه)
این وحدت در رابطه اصیل ما یک وحدت انضمامیه! یعنی وحدت در عین کثرت! یعنی شخص در عین اینکه "خود"ش رو نفی میکنه(به دلیل وابستگیش)، "خود"ی منفک از طرف دیگر رابطه هم هست! در این شرایط هست که یک "کل" و جوهری قائم به ذاتی به نام "خانواده" برای رفع این تناقض ابراز وجود میکنه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فارغ از نگاه جامعهشناختی چرا باید به خانواده آری گفت؟ خانواده چیست؟ چه رابطهای اصیله؟ و وابستگی یعنی چه؟؟ میشه گفت زمانیکه یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام میکنه و زمانیکه این شخص منفرد وابسته سعی میکنه با شخص دیگری که وابستهش…
اگر دقت کرده باشید در این تعریف از خانواده هیچ "جزئی" به موجب "جزء" بودنش نسبت به "کل"، مستقل از "کل" تعریف نمیشه! بنابراین اوندسته از فمینیستهایی که(البته نه هر فمینیستی) با آوردن مفهوم «زن مستقل» سعی در بازتعریف خانواده دارند، اصلا متوجه کیفیت این وحدت نشدند! روابط اونها هم مثل روابط معمولی هر دختر و پسری(دوستی، پارتنر و...) شکننده هست و با تخلیه هیجانات جنسی تضعیف میشه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فارغ از نگاه جامعهشناختی چرا باید به خانواده آری گفت؟ خانواده چیست؟ چه رابطهای اصیله؟ و وابستگی یعنی چه؟؟ میشه گفت زمانیکه یک شخص بفهمه قوام وجودش به خودش نیست، "وابستگی" عرض اندام میکنه و زمانیکه این شخص منفرد وابسته سعی میکنه با شخص دیگری که وابستهش…
نگاهم به جامعه هم به همین نحو بسط پیدا میکنه. من خودم رو ناسیونالیست یا "ملی"گرا نمیبینم که هویت ملی-تاریخیم رو نسبت به سایر ملل متعالی کنم یا برتری بدم اما برای من امر ملی، امری معناداره. یک "کل"ی که کثرت و تکینگی فرهنگها در اون(ایران) به نحو دیالکتیکی رفع میشن؛ بنابراین با تنوع فرهنگی-هویتی تا زمانیکه در طول این امر ملی باشن نه تنها موافقم بلکه حمایت هم میکنم اما وقتی حس کنم "جزئی" قصد تجزیه این "کل" واحد یا قصد نوعی برتریجویی فرهنگی نسبت به بقیه اجزا داشته باشه، مخالفت میکنم.
در ابعاد فراملی هم از این قسم وحدتها استقبال میکنم و نه با "دیگری"(افغانستانی، پاکستانی، فلسطینی و...) و نه با مهاجرین هیچ ستیزی ندارم ولی در این زمانه مدرن و این برهه حساس، چیزی که امر ملی رو معنادار میکنه مثل هر کشور دیگری، سیاسته! در هر کشور مدرنی افراد فقط و فقط باهم رابطهای سیاسی دارند و وقتی اجزای یک "کل" باهم بیشتر رابطه سیاسی پیدا میکنن تا اجتماعی، منافع ملی(نه منافع قشری خاص! منافع همه افراد ایران با هر سلیقه و قومیتی در کلیت و کثرتش) اولویت پیدا میکنه.
در ابعاد فراملی هم از این قسم وحدتها استقبال میکنم و نه با "دیگری"(افغانستانی، پاکستانی، فلسطینی و...) و نه با مهاجرین هیچ ستیزی ندارم ولی در این زمانه مدرن و این برهه حساس، چیزی که امر ملی رو معنادار میکنه مثل هر کشور دیگری، سیاسته! در هر کشور مدرنی افراد فقط و فقط باهم رابطهای سیاسی دارند و وقتی اجزای یک "کل" باهم بیشتر رابطه سیاسی پیدا میکنن تا اجتماعی، منافع ملی(نه منافع قشری خاص! منافع همه افراد ایران با هر سلیقه و قومیتی در کلیت و کثرتش) اولویت پیدا میکنه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
نگاهم به جامعه هم به همین نحو بسط پیدا میکنه. من خودم رو ناسیونالیست یا "ملی"گرا نمیبینم که هویت ملی-تاریخیم رو نسبت به سایر ملل متعالی کنم یا برتری بدم اما برای من امر ملی، امری معناداره. یک "کل"ی که کثرت و تکینگی فرهنگها در اون(ایران) به نحو دیالکتیکی…
ایران برای من مَثَل کشتی پاروییایست که افرادش هرکدوم پارویی در اختیار دارن، بعضیها پاروهای کمتر و بعضیها پاروهای بیشتر...
بلاتکلیفی امروز ایران در دریای توسعه و اقتصاد چیزی جز معدل اجتماعیش نیست...
بلاتکلیفی امروز ایران در دریای توسعه و اقتصاد چیزی جز معدل اجتماعیش نیست...
Forwarded from Am.F
دنیا صحنهی نمایش ما بازیگران است
کارگردانی نیست. یک کمدی دردناک.
همه بازیگریم، مزدمان خنده های دروغین.
هرکس که بهتر بازی دهد بازیگر بهتریست، هرکس که بیشتر به بازی دیگران دچار شود دون پای تر است.
از زخم هایمان میگذریم و میخندیم انگار که دردشان خواب شب را بر ما تلخ نمیسازد. بر شادیمان طوری ذوق مرگ میشویم انگار که همیشگیست.
کارگردانی نیست. یک کمدی دردناک.
همه بازیگریم، مزدمان خنده های دروغین.
هرکس که بهتر بازی دهد بازیگر بهتریست، هرکس که بیشتر به بازی دیگران دچار شود دون پای تر است.
از زخم هایمان میگذریم و میخندیم انگار که دردشان خواب شب را بر ما تلخ نمیسازد. بر شادیمان طوری ذوق مرگ میشویم انگار که همیشگیست.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
دنیا صحنهی نمایش ما بازیگران است کارگردانی نیست. یک کمدی دردناک. همه بازیگریم، مزدمان خنده های دروغین. هرکس که بهتر بازی دهد بازیگر بهتریست، هرکس که بیشتر به بازی دیگران دچار شود دون پای تر است. از زخم هایمان میگذریم و میخندیم انگار که دردشان خواب شب را بر…
در این تئاتر مضحک دنیا، بازیِ من تماشاچی بودنم است...
یگانه فرق یک چپ عدالتخواه و یک سرمایهدار سوداگر، تنها در توزیع عادلانه قوای فاهمه گوارشی-تناسلی به مابقی آدمیان است!
اگر سرمایهدار خوک باشد، چپها سگانیاند که از لاشه فاسد شده دنیا سهمی برابر میخواهند.
اگر سرمایهدار خوک باشد، چپها سگانیاند که از لاشه فاسد شده دنیا سهمی برابر میخواهند.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
یگانه فرق یک چپ عدالتخواه و یک سرمایهدار سوداگر، تنها در توزیع عادلانه قوای فاهمه گوارشی-تناسلی به مابقی آدمیان است! اگر سرمایهدار خوک باشد، چپها سگانیاند که از لاشه فاسد شده دنیا سهمی برابر میخواهند.
من یک زیباییشناسم!
جهانبینیای که فاقد ارزشهای پنهانی و معانی حقیقی باشد، فاقد زیبایی است...
جهانبینیای که فاقد ارزشهای پنهانی و معانی حقیقی باشد، فاقد زیبایی است...
از عجایب تاریخ فلسفه زمانی بود که فهمیدم هر اندیشهای با اندیشهای دیگر و هر فیلسوفی با فیلسوف دیگر با وجود سربالاییها و سراشیبیهاشون، سرکله زدنها و نزاعهاشون، از واقعگراترینها بگیر تا نسبیگراترینهاشون، دست کم در یک موضوع با هم اتفاق نظر دارن:
عینیت مرگ
عینیت مرگ
در عصر رسانهای که غالبا فراواقعیتها جایگزین واقعیتها میشه، چطور ممکنه از امکان گفتوگوی میانْگفتمانی صحبت کرد؟
حال اگر فضای نسبیت رو به کلیت واقعیت تعمیم بدیم، چطور میشه از بینش «مترقی» چپها حرف زد یا از «واپسگرایی» و ارتجاعی بودن راستها؟ فقط پذیرش این مقدمه ثانی یعنی: «سیاست فلسفه است» برای رسیدن به نتیجه مضحکِ «نمایشی بودن مختصات سیاسی مدرن» کفایت میکنه...
در هوای نسبیت نه چپی معنا داره نه راستی، بلکه فقط محافظهکاری...
حال اگر فضای نسبیت رو به کلیت واقعیت تعمیم بدیم، چطور میشه از بینش «مترقی» چپها حرف زد یا از «واپسگرایی» و ارتجاعی بودن راستها؟ فقط پذیرش این مقدمه ثانی یعنی: «سیاست فلسفه است» برای رسیدن به نتیجه مضحکِ «نمایشی بودن مختصات سیاسی مدرن» کفایت میکنه...
در هوای نسبیت نه چپی معنا داره نه راستی، بلکه فقط محافظهکاری...