یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
شرایط جوری شده که ناچاریم «آدم» بودن خانواده‌هایی که کف خیابونن رو تابوزدایی کنیم تا بی‌حجابی و...(برای یه عده حتی کودکان میناب رو)
«هنجار» چیزی نیست که صرفا در یک گروه خاص دنبالش بگردیم! گاهی این «هنجار» قرارداد از پیش‌نوشته‌ شده‌ای بین گروه‌های متفاوتیه؛ اینکه چی باعث میشه در طبقات بالاتر یک جامعه، دریدگی، برهنگی و نفرت از گروه‌های خاص با فرهیختگی مساوق باشه. در این گروه‌ها، با تعدد روابط جنسی‌ت، افزایش رقم بادی کانت، بالا رفتن میزان خیانت‌هات، اعتبار اجتماعی بیشتری داری و به اصطلاح آزاد«تر» و مترقی«تر»ی!(اگر هم با این اصول جزمی و مرام‌نامه‌شون موافق نباشی برچسب میخوری و طرد میشی)
هرجا صفت تفضیلی دیدید، بدونید مقایسه براساس یه تصویر حاضر و آماده‌س، یعنی زن سفید پوست اروپایی! مطابقش نباشی نه «آزادی» نه «فرهیخته»(مفاهیم بار ارزشی و اخلاقی دارن برای قضاوت)
چقدر ترحم برانگیز!
+ (...) با فرض یک خدای با محبت، چرا نباید جهانی باشد که به طور خاص دوست انسان است؟

- (...) می‌توان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره می‌افتد در هوا معلق می‌شود تا بدون آسیب به زمین برسد، آن‌جا که زخم چاقو فورا التیام پیدا می‌کند و گلوله شلیک شده به تو تبدیل به هوای رقیق می‌شود، جایی که هرگز کسی گرسنه نمی‌شود چرا که همیشه غذای فراوان وجود دارد، و به طور خلاصه جهانی که در آن رنج و دردی نیست. حال در چنین جهانی تو قادر نخواهی بود کسی را زخمی کنی، در نتیجه اگر زخم زدن به دیگران خلاف اخلاق باشد، در این صورت خلافی وجود نخواهد داشت، چیزی به عنوان عمل غلط نخواهد بود. اما مسلما در آن صورت چیزی به نام عمل درست هم نخواهد بود. و روشن است که چنین جهانی محیطی انسان‌ساز نخواهد بود. می‌شود باغ عدن منهای مار.
همچین دنیایی نخواهد بود که در آن عشق در عمیق‌ترین معنایش میسر باشد. بله، کشش جنسی وجود خواهد داشت؛ اما دلسوزی دو طرفه، تمایل به فدا کردن خود برای دیگران، مواجه مشترک با معضلات و چالش‌های زندگی که عشق، به معنای ژرف‌ترش است، وجود نخواهد داشت. یا همان عشق، زمانی که به عشق به بشریت، که خود را در انواع خدمت به فقرا یا بیماران یا افراد رو به مرگ ابراز می‌شود، تعالی می‌یابد.

جان هیک/میان شک و ایمان:گفت‌وگویی درباره دین و عقل
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Video
توضیحات جالب سید حسین نصر پیرامون مسئله شر، خدا و جهان غرب

به شخصه فکر میکنم به خلاف نتیجه‌گیری‌شون، چیزی که باعث بی‌اهمیتی این مسئله در شرق شده، دقیقا خارجی نبودن نسبت خدا با این جهانه. «شر» به عنوان یک مفهوم متافیزیکی اصلا در جهان‌بینی‌شون مابه‌ازایی نداره! به این موضوع میشه با اندکی تعمق در سطح گفتارهای روزمره‌ جامعه‌مون هم پی برد؛ چه ما در مواجهه با آسیب‌های جسمی و روانی، صلاح دید خدا رو پیشاپیش فرض میگیریم. اگه این زبان و دلالت‌هاش رو رمزشکنی کنیم، متوجه میشیم در این چارچوب «شر» نه یک عنصر خارجی بالفعل موجود، بلکه برهم‌کنشی ضروری، موقتی و خشن فی‌مابین سوژه و جهانه و بیرون از این رابطه، «شر» موجودیت مستقل و معناداری نداره.
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده و هنوز نتونستم به صورتی رضایت‌بخش بهش انسجام ببخشم و نیاز به مطالعه بیشتر برای نتیجه‌گیریش میبینم، رابطه مستقیم بولد شدن مسئله شر با مقوله «ایمان» در الهیات مسیحی در هم‌جواری‌ش با تأسیس سوژه مدرن غربیه
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده و هنوز نتونستم به صورتی رضایت‌بخش بهش انسجام ببخشم و نیاز به مطالعه بیشتر برای نتیجه‌گیریش میبینم، رابطه مستقیم بولد شدن مسئله شر با مقوله «ایمان» در الهیات مسیحی در هم‌جواری‌ش با تأسیس سوژه مدرن غربیه
خلاصه چیزهایی که به صورت پراکنده و ساده‌ شده تو ذهنمه اینه:

من یکه‌تازی «ایمان» در مسیحیت رو ازین جهت می‌فهمم که خدای مسیحیت از اساس وابستگی آشکاری با امر محال، خارق اجماع و ناممکن داره: یعنی تثلیث! باور به ترکیب پارادوکسیکال «خدای متشخص انسان‌وار» ظهور مفهوم جدیدی به نام «ایمان» رو ممکن میکنه؛ خدایی کاملا کنده شده، بیگانه، متعارض و «متعالی» با جهانی که درکش میکنیم.(اینجا میشه چرایی دلالت «متعالی» هم به این خدا رو رمزشکنی کرد) در همچین چارچوبی، «شر» عینیت پیدا می‌کنه که این «شر» می‌تونه همین جهان یا حتی انسان(گناه نخستین) باشه
اینجا سوالی که تا پیش از مدرنیته ذهن الهی‌دان‌ها و متکلمین مسیحی رو با خودش درگیر میکنه، چرایی ضرورت خلق «شر» توسط چنین خدایی بود.
«شر» در اون دوره هنوز ماهیت تفاوت یافته‌ای با زیست آدمی نداشت، کاملا باهاش عجین شده بود: فلاکت، جنگ، رنج، بیماری یک چیز متداول و عادی با جامعه اون روزگار بود و مرگ هم در اذهان چیزی اهلی.‌‌..
با تأسیس سوژه خود بنیاد مدرن، تمام این مفاهیم اینبار نه از فیلتر الهیات، که میبایست از فیلتر اذهان ایزوله شده عبور داده میشد و شکلی متفاوت به خودش میگرفت. اینبار فرد باید نسبت خودش رو با این مفاهیم روشن و معنایی بهشون افاضه میکرد، نه کلیسا! حتی «ایمان» هم دیگه با توجیه نظری «شر» کارش رو شروع نمیکرد، بلکه با پذیرش همچین زمینه‌ای خودش رو بازتعریف می‌کرد.(ایمان اگزیستانسیال) برای همین متعلق همچین ایمانی نه آسودگی که دلهره، رنج، ناامیدی و... بود.
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (علی سلطان زاده)
🗯 [هلنا والرو زنی برزیلی و «سفیدپوست» بود که توی یه خانوادۀ اسپانیایی‌تبار به دنیا اومد. سال 1932 والرو همراه پدر و مادرش به نقاط دوردست ریو دیمیتی سفر کرده بود که توسط یانومامی‌ها، بزرگ‌ترین قبیلۀ نسبتاً منزوی توی امریکای جنوبی، ربوده شد. والرو حدود 20 سال با چندتا خانوادۀ یانومامی زندگی کرد، دو بار ازدواج کرد و آخرش به یه مقام تقریباً مهم توی اجتماع یانومامی‌ها رسید. والرو سال 1956 یانومامی‌ها رو ترک کرد تا خانوادۀ اصلیش رو پیدا کنه و یه بار دیگه در دل «تمدن» زندگی کنه. نتیجه برای والرو چیزی نبود جز گرسنگی گاه و بیگاه، دل‌شکستگی و تنهایی دائمی. بعد از مدتی هلنا والرو تصمیم گرفت که دوباره برگرده به زندگی بین یانومامی‌ها. داستان والرو اصلاً نامعمول نیست. یکی دیگه از موارد این چنینی جیمز ویلارد شولتز هست؛ فردی هجده ساله از یکی از خانواده‌های برجستۀ نیویورکی که با فردی از بلک‌فوت‌ها (گروهی از بومی‌های امریکای شمالی) ازدواج کرد و تجربه‌شو از زندگی بین اون‌ها نوشت:]

🖋 دریغا! دریغا! چرا نباید این زندگی ساده ادامه پیدا کند؟ چرا باید ... انبوه مهاجران به این سرزمین بی‌نظیر یورش ببرند و از رهبران‌شان هر چیز شایستۀ زندگی را بربایند؟ آن‌ها [بومیان] نه بیم می‌شناسند، نه گرسنگی، نه هیچ نیازی. از پنجره‌ام در این‌جا صدای هیاهوی شهر بزرگ را می‌شنوم و انبوه جمعیتی را می‌بینم دستپاچه، فقط به این خاطر که ... «امورات بگذرد» و هیچ گریزی از آن جز مرگ نیست. این است تمدن! شخصاً باور دارم که هیچ ... سعادتی در آن نیست. سرخ‌پوست‌های دشت ... می‌دانند آسودگی تمام‌عیار و سعادت چیست و همین، چنان که گفته‌اند، غایت و نهایت اصلی بشر است - رهایی از نیاز و دغدغه و بیم. تمدن هرگز چنین ارمغانی ندارد، مگر در حدی بسیار بسیار اندک.

📚 از کتاب «زندگی من به عنوان یک سرخ‌پوست»، نوشتۀ جیمز ویلارد شولتز 📚

@philosophycafe
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
روزی میرسه که همین «نامردم مستضعف‌زاده دوزخی» جوری بساط گل و منقل‌تون رو از گعده‌های مجازی جمع میکنن و جوری از سپهر فکری و سیاسی ایران فراموش میشید که ناچار بشید برای بازخرید هویت از دست‌رفته‌تون، یا به صورت فریبکارانه‌ای از مواضعتون عقب‌نشینی کنید، یا دوباره…
صد رحمت به نئومارکسیست‌های فرانکفورتی‌ که باوجودی که منتقد فرهنگی محسوب میشدن، برای فرهنگ توده‌ای ارزش بیشتری نسبت به فرهنگ بورژوازی قائل بودن.
این چپ‌نماهای جدید ایرانی، نظریه‌پردازان و مبلغان ارزش‌های پولدارهای شمال جهانی، در سطح سیاره‌ای و کهکشانی‌اند...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ما معمولا تغییر هرچیزی رو نسبت به خودمون مقدم میگیریم؛ تغییر خانواده، دوست، همسر، جامعه... همواره دنبال این بودیم زندگی رو با تصور خیالی‌مون وفق بدیم. این باعث شده نادانسته جایگاه «خود»مون رو بالاتر از دیگران ببینیم... ولی آیا میشه نام مطابقت «دیگری» با تصویر…
چه کسی گفته نمیشه گذشته رو تغییر داد؟
برای شخصی که نسبت به تغییر گشوده‌س، زمان یه مفهوم فشرده و اشتدادی تعریف میشه نه خطی و امتدادی. این شخص هر آن می‌تونه درک متغیری از گذشته داشته باشه.
یک خاطره‌ای که تا دیروز براش شرم‌آور بود، امروز می‌تونه به موجب نسبتی که با آشنایی شیرینش داشته، براش لذت‌بخش جلوه کنه. تغییر کیفی امروزش باعث بهم ریزی معادلات خطی و منظم زمان میشه؛ این دو مواجهه دیگه براش تفکیک شده نیست! دیگه مشابه آنات منظم زمان که با وجود پیوستگی‌ش، برامون به صورت قطعه‌های زمانی مجزا بازنمایی میشه نیست!
و این مگه معنایی جز تغییر گذشته میده؟
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
چه کسی گفته نمیشه گذشته رو تغییر داد؟ برای شخصی که نسبت به تغییر گشوده‌س، زمان یه مفهوم فشرده و اشتدادی تعریف میشه نه خطی و امتدادی. این شخص هر آن می‌تونه درک متغیری از گذشته داشته باشه. یک خاطره‌ای که تا دیروز براش شرم‌آور بود، امروز می‌تونه به موجب نسبتی…
همچین شخصی هیچوقت مثل فیلم‌های علمی-تخیلی خودش رو محتاج ماشین زمان نمیبینه، هر لحظه پتانسیل تفاوت و تغییر رو در خودش حس میکنه... برعکس، شخص منجمدی که در زمان مصرف‌زده غوطه‌وره، زندگی مادامی براش زندگی میشه که جهان خودش رو براساس سلایقش سامان بده... یک زیست ناامیدانه، این شخص یا در آینده‌ای هپروتی که انتظارش رو می‌کشه زندگی می‌کنه یا در گذشته‌ای از دست رفته و همیشه خودش رو به خاطر انتخاب‌هاش ملامت و سرزنش می‌کنه...
این مدل زندگی به خلاف ظاهر کیوتش کاملا انقلابی و سیاسیه
منتها اینجا دیگه تو زیست سیاسی رو تحدید می‌کنی نه سیاست زیست تو رو
خطرناک‌تر از جهل، دونستنِ چیزهاییه که فکر میکنیم ازش بی‌خبریم! چیزهایی که نمی‌دونیم می‌دونیم! نادانسته‌های دانسته! ناخودآگاه! میشه اسم‌های متنوعی براش گذاشت. هر فاشیستی می‌تونه خودش رو با برچسب‌های مساوات‌طلبانه و عدالت‌خواهانه گول بزنه ولی ناخودآگاهش رو نه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
خطرناک‌تر از جهل، دونستنِ چیزهاییه که فکر میکنیم ازش بی‌خبریم! چیزهایی که نمی‌دونیم می‌دونیم! نادانسته‌های دانسته! ناخودآگاه! میشه اسم‌های متنوعی براش گذاشت. هر فاشیستی می‌تونه خودش رو با برچسب‌های مساوات‌طلبانه و عدالت‌خواهانه گول بزنه ولی ناخودآگاهش رو نه...
برای همینه صرف مطالعه کتاب و کسب اطلاعات قرار نیست تو رو در ریل فکری درستی بندازه. کتاب یه متن خنثی نیست که با خوندنش محق بشی! تو نه فقط برای آگاهیت، که برای ناخودآگاهت هم محتاج ممارست و تمرینی. این تمرین چیزی جز خودانتقادی مداوم نیست؛ اینکه جسارت داشته باشی «خود»ت رو در مظان اتهام قرار بدی، و یه قدم عقب تر بری تا نیروها و روابطی که در شکل‌گیری باورها و متعلق میلت نقش داشتن رو وارسی کنی. این مهارت چیزی نیست که با مطالعه کتاب کسب کنی! بلکه با خودمراقبتی...
شخصی میتونه در ذهنش یک کتابخونه‌ رو از بر باشه ولی تمام قد از یک نسل‌کشی حمایت کنه... کتاب ضرورتا انسان رو فضیلت‌مند نمی‌کنه! کتاب ضرورتا انسان رو باسواد نمی‌کنه...
تنها قشری که در این کشور سالم مونده قشر مستضعفه
چیزی راست‌تر، بی‌ریاتر و بی‌آلایش‌تر از این گروه افراد ندیدم
و چیزی میان‌مایه‌تر از قشر متوسط ندیدم
با همه سروصدا و شعارهای کر کننده‌شون