یادداشتهای مُعَوَّجْ
میدونید چرا وقتی مدعیان آزادی و حقوق «زن» میبینند جماعت فاشیست سطلی با نهایت بیشرمی، تصاویر «زنان» محجبه رو برهنهسازی میکنن، به شکل وقیحانهای خفه میشن؟ کأنه زبون ندارن... یا موقعی که میبینند مردمشون در جنگ تکه تکه شدن دیگه اون آبوتاب و رمانتیزهسازی رو…
فقط مرور کردن واکنشهای به غایت سیاستزدهشون برای فهم پوچی مفاهیم «آزادی» و «برابری» کفایت میکنه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
میدونید چرا وقتی مدعیان آزادی و حقوق «زن» میبینند جماعت فاشیست سطلی با نهایت بیشرمی، تصاویر «زنان» محجبه رو برهنهسازی میکنن، به شکل وقیحانهای خفه میشن؟ کأنه زبون ندارن... یا موقعی که میبینند مردمشون در جنگ تکه تکه شدن دیگه اون آبوتاب و رمانتیزهسازی رو…
روزی میرسه که همین «نامردم مستضعفزاده دوزخی» جوری بساط گل و منقلتون رو از گعدههای مجازی جمع میکنن و جوری از سپهر فکری و سیاسی ایران فراموش میشید که ناچار بشید برای بازخرید هویت از دسترفتهتون، یا به صورت فریبکارانهای از مواضعتون عقبنشینی کنید، یا دوباره رسماً به رفقای فاشیست سلطنتطلبتون بپیوندید
گرچه می گویند گـُردی دیگر اندر گـَرد نیست
کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست
اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار؟!
نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست
گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند
غیر رندان بلاکش، کس حریف درد نیست
کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد؟!
سربِ کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست
لاله دل گرچه خون شد در خزانِ هجر دوست
شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست
حارصان کنز در این شهر بسیارند، لیک
شب نوردان را «معارف» بیمی از شبگرد نیست
- سید عباس معارف
کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست
اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار؟!
نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست
گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند
غیر رندان بلاکش، کس حریف درد نیست
کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد؟!
سربِ کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست
لاله دل گرچه خون شد در خزانِ هجر دوست
شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست
حارصان کنز در این شهر بسیارند، لیک
شب نوردان را «معارف» بیمی از شبگرد نیست
- سید عباس معارف
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در یک رهیافت و ارزشگذاری انتزاعی، کسی میتونه بنیادگرایی و فاشیسم رو به ادیان و ایدئولوژیها(در معنای محدود سیاسیش) نسبت بده، ولی کسی که به عقبه مادی شکلگیری این عقاید آگاهه، به خوبی میدونه این افراطها بیش از اینکه با گذشته ارتباط داشته باشه، با حال…
برخی جریانات رو(مثل جریان سلفی طالبان) میشه در همون دقیقه شکلگیریش به ماهیت ضد آفرینشگر و تمامیتخواهانهش پی برد با این ملاحظه که نباید این جریانات رو انحرافی از امر مدرن فهم کرد
یادداشتهای مُعَوَّجْ
برخی جریانات رو(مثل جریان سلفی طالبان) میشه در همون دقیقه شکلگیریش به ماهیت ضد آفرینشگر و تمامیتخواهانهش پی برد با این ملاحظه که نباید این جریانات رو انحرافی از امر مدرن فهم کرد
این مهمه که متوجه دو سطح نقد باشید.
ما طالبان رو در کنار یه تصویر کیوت و گوگولی از جامعه سکولار نمیذاریم که بعد بر اساس اخلاقیات آسمانی لیبرال قضاوت ارزششناختیشون کنیم.
برای ما چه آزادی چه مقاومت چیزی جز یه رابطه نیست! نه یه سوژه مستقل از رابطه که کیفیات عینی مشخصی داشته باشه(یه زن با فلان ویژگی ظاهری یا بهمان عقاید)
تفاوت ما با فمینیست و چپ لیبرال هم همینجا محرز میشه
ما طالبان رو در کنار یه تصویر کیوت و گوگولی از جامعه سکولار نمیذاریم که بعد بر اساس اخلاقیات آسمانی لیبرال قضاوت ارزششناختیشون کنیم.
برای ما چه آزادی چه مقاومت چیزی جز یه رابطه نیست! نه یه سوژه مستقل از رابطه که کیفیات عینی مشخصی داشته باشه(یه زن با فلان ویژگی ظاهری یا بهمان عقاید)
تفاوت ما با فمینیست و چپ لیبرال هم همینجا محرز میشه
«خشونت» مقولهای نیست که منحصر به هیولاهای تاجدار یا بنیادگراهای رعبآور باشه. در ساختار نوین این خشونت(صرفا به دلیل ناکارآمد بودنش) فقط شکلش عوض شده نه چیزی که واجد معنای «اصلاح» یا «پیشرفت» باشه! اینبار به جای اینکه این «خشونت» به بدن اعمال شه، به روح اعمال میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فاشیسم پدیده پیچیده و عجیبیه! اینکه کسی نابودی رو نه تنها منکر نشه بلکه به استقبالش بره در نگاه اول به نظر مسخره میاد ولی متاسفانه حکایت خیلیهامونه! فکر میکنم یکی از راههای تشخیص این انحراف میل در افراد ، اینه که نگاه کنیم چه کسایی سعی میکنن به سلایق…
ما معمولا تغییر هرچیزی رو نسبت به خودمون مقدم میگیریم؛ تغییر خانواده، دوست، همسر، جامعه...
همواره دنبال این بودیم زندگی رو با تصور خیالیمون وفق بدیم. این باعث شده نادانسته جایگاه «خود»مون رو بالاتر از دیگران ببینیم...
ولی آیا میشه نام مطابقت «دیگری» با تصویر ایدهآلمون رو «تغییر» گذاشت؟ چرخش سیارهها بر مدار دلخواهمون رو «تحول» فهمید؟ یا انتظار همسویی مردم با جامعه آرمانیمون رو «انقلاب» تعریف کرد؟
میل به ثابت و پایداری نسبی رو نباید فقط در دولتها دید، گاهی در اذهانمون! فاشیسم رو هم نباید فقط در جریانهای تاریخی دید، گاهی در «خود»مون...
همواره دنبال این بودیم زندگی رو با تصور خیالیمون وفق بدیم. این باعث شده نادانسته جایگاه «خود»مون رو بالاتر از دیگران ببینیم...
ولی آیا میشه نام مطابقت «دیگری» با تصویر ایدهآلمون رو «تغییر» گذاشت؟ چرخش سیارهها بر مدار دلخواهمون رو «تحول» فهمید؟ یا انتظار همسویی مردم با جامعه آرمانیمون رو «انقلاب» تعریف کرد؟
میل به ثابت و پایداری نسبی رو نباید فقط در دولتها دید، گاهی در اذهانمون! فاشیسم رو هم نباید فقط در جریانهای تاریخی دید، گاهی در «خود»مون...
Forwarded from مرآت
- «متافیزیک جنگ؛ تبیین امر سیاسی بر پایه هستیشناسی بنیادین»؛
@MeraatOnline
نوشتار پیش رو نسخه مکتوب سخنان داریا پلاتونووا دوگینا در باشگاه دانشجویان روسی مورخ یکم آوریل ۲۰۲۱ میلادی است. وی در اینجا پدیده جنگ را از منظر افلاطونگرایی، نوافلاطونگرایی و سنت فلسفی پس از آن تحلیل میکند.
#مرات405
#ترجمه | «مرآت»؛ برای نگریستن
#الهیات
@MeraatOnline
با بودن حق جنگ عهدنامه صلح معنی ندارد. راست است که طرفین با خود قرارداد بستهاند، لیکن این قرارداد حالت جنگ را از بین نمیبرد بلکه آن را ادامه میدهد.*
*ارباب به غلام میگوید: «میتوانستم تو را بکشم زیرا از تو قویتر هستم ولی تو را میبخشم به شرط اینکه بنده من باشی و کاملا از من اطاعت کنی.» غلام این شرط را از ترس میپذیرد، ولی بدیهی است به محض اینکه زور او بچربد قرارداد به خودیخود ملغی میشود. پس چنین قراردادی حالت جنگ را موقوف نمیدارد بلکه آن را ادامه میدهد...
*ارباب به غلام میگوید: «میتوانستم تو را بکشم زیرا از تو قویتر هستم ولی تو را میبخشم به شرط اینکه بنده من باشی و کاملا از من اطاعت کنی.» غلام این شرط را از ترس میپذیرد، ولی بدیهی است به محض اینکه زور او بچربد قرارداد به خودیخود ملغی میشود. پس چنین قراردادی حالت جنگ را موقوف نمیدارد بلکه آن را ادامه میدهد...
قرارداد اجتماعی/ژان ژاک روسو
شرایط جوری شده که ناچاریم «آدم» بودن خانوادههایی که کف خیابونن رو تابوزدایی کنیم تا بیحجابی و...(برای یه عده حتی کودکان میناب رو)
«هنجار» چیزی نیست که صرفا در یک گروه خاص دنبالش بگردیم! گاهی این «هنجار» قرارداد از پیشنوشته شدهای بین گروههای متفاوتیه؛ اینکه چی باعث میشه در طبقات بالاتر یک جامعه، دریدگی، برهنگی و نفرت از گروههای خاص با فرهیختگی مساوق باشه. در این گروهها، با تعدد روابط جنسیت، افزایش رقم بادی کانت، بالا رفتن میزان خیانتهات، اعتبار اجتماعی بیشتری داری و به اصطلاح آزاد«تر» و مترقی«تر»ی!(اگر هم با این اصول جزمی و مرامنامهشون موافق نباشی برچسب میخوری و طرد میشی)
هرجا صفت تفضیلی دیدید، بدونید مقایسه براساس یه تصویر حاضر و آمادهس، یعنی زن سفید پوست اروپایی! مطابقش نباشی نه «آزادی» نه «فرهیخته»(مفاهیم بار ارزشی و اخلاقی دارن برای قضاوت)
هرجا صفت تفضیلی دیدید، بدونید مقایسه براساس یه تصویر حاضر و آمادهس، یعنی زن سفید پوست اروپایی! مطابقش نباشی نه «آزادی» نه «فرهیخته»(مفاهیم بار ارزشی و اخلاقی دارن برای قضاوت)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
«هنجار» چیزی نیست که صرفا در یک گروه خاص دنبالش بگردیم! گاهی این «هنجار» قرارداد از پیشنوشته شدهای بین گروههای متفاوتیه؛ اینکه چی باعث میشه در طبقات بالاتر یک جامعه، دریدگی، برهنگی و نفرت از گروههای خاص با فرهیختگی مساوق باشه. در این گروهها، با تعدد…
قسمت کمیک ماجرا زمانیه که میبینیم توامان با مصرف کالاهای فرهنگیه اروپایی، توهم «آزادی»، «هنجارشکنی» و «ترقیخواهی» میکنه
Forwarded from یادداشتهای مُعَوَّجْ
+ (...) با فرض یک خدای با محبت، چرا نباید جهانی باشد که به طور خاص دوست انسان است؟
- (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده به تو تبدیل به هوای رقیق میشود، جایی که هرگز کسی گرسنه نمیشود چرا که همیشه غذای فراوان وجود دارد، و به طور خلاصه جهانی که در آن رنج و دردی نیست. حال در چنین جهانی تو قادر نخواهی بود کسی را زخمی کنی، در نتیجه اگر زخم زدن به دیگران خلاف اخلاق باشد، در این صورت خلافی وجود نخواهد داشت، چیزی به عنوان عمل غلط نخواهد بود. اما مسلما در آن صورت چیزی به نام عمل درست هم نخواهد بود. و روشن است که چنین جهانی محیطی انسانساز نخواهد بود. میشود باغ عدن منهای مار.
همچین دنیایی نخواهد بود که در آن عشق در عمیقترین معنایش میسر باشد. بله، کشش جنسی وجود خواهد داشت؛ اما دلسوزی دو طرفه، تمایل به فدا کردن خود برای دیگران، مواجه مشترک با معضلات و چالشهای زندگی که عشق، به معنای ژرفترش است، وجود نخواهد داشت. یا همان عشق، زمانی که به عشق به بشریت، که خود را در انواع خدمت به فقرا یا بیماران یا افراد رو به مرگ ابراز میشود، تعالی مییابد.
- (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده به تو تبدیل به هوای رقیق میشود، جایی که هرگز کسی گرسنه نمیشود چرا که همیشه غذای فراوان وجود دارد، و به طور خلاصه جهانی که در آن رنج و دردی نیست. حال در چنین جهانی تو قادر نخواهی بود کسی را زخمی کنی، در نتیجه اگر زخم زدن به دیگران خلاف اخلاق باشد، در این صورت خلافی وجود نخواهد داشت، چیزی به عنوان عمل غلط نخواهد بود. اما مسلما در آن صورت چیزی به نام عمل درست هم نخواهد بود. و روشن است که چنین جهانی محیطی انسانساز نخواهد بود. میشود باغ عدن منهای مار.
همچین دنیایی نخواهد بود که در آن عشق در عمیقترین معنایش میسر باشد. بله، کشش جنسی وجود خواهد داشت؛ اما دلسوزی دو طرفه، تمایل به فدا کردن خود برای دیگران، مواجه مشترک با معضلات و چالشهای زندگی که عشق، به معنای ژرفترش است، وجود نخواهد داشت. یا همان عشق، زمانی که به عشق به بشریت، که خود را در انواع خدمت به فقرا یا بیماران یا افراد رو به مرگ ابراز میشود، تعالی مییابد.
جان هیک/میان شک و ایمان:گفتوگویی درباره دین و عقل
یادداشتهای مُعَوَّجْ
+ (...) با فرض یک خدای با محبت، چرا نباید جهانی باشد که به طور خاص دوست انسان است؟ - (...) میتوان جهانی را تصور کرد که در آن وقتی کسی از صخره میافتد در هوا معلق میشود تا بدون آسیب به زمین برسد، آنجا که زخم چاقو فورا التیام پیدا میکند و گلوله شلیک شده…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Video
توضیحات جالب سید حسین نصر پیرامون مسئله شر، خدا و جهان غرب
به شخصه فکر میکنم به خلاف نتیجهگیریشون، چیزی که باعث بیاهمیتی این مسئله در شرق شده، دقیقا خارجی نبودن نسبت خدا با این جهانه. «شر» به عنوان یک مفهوم متافیزیکی اصلا در جهانبینیشون مابهازایی نداره! به این موضوع میشه با اندکی تعمق در سطح گفتارهای روزمره جامعهمون هم پی برد؛ چه ما در مواجهه با آسیبهای جسمی و روانی، صلاح دید خدا رو پیشاپیش فرض میگیریم. اگه این زبان و دلالتهاش رو رمزشکنی کنیم، متوجه میشیم در این چارچوب «شر» نه یک عنصر خارجی بالفعل موجود، بلکه برهمکنشی ضروری، موقتی و خشن فیمابین سوژه و جهانه و بیرون از این رابطه، «شر» موجودیت مستقل و معناداری نداره.
به شخصه فکر میکنم به خلاف نتیجهگیریشون، چیزی که باعث بیاهمیتی این مسئله در شرق شده، دقیقا خارجی نبودن نسبت خدا با این جهانه. «شر» به عنوان یک مفهوم متافیزیکی اصلا در جهانبینیشون مابهازایی نداره! به این موضوع میشه با اندکی تعمق در سطح گفتارهای روزمره جامعهمون هم پی برد؛ چه ما در مواجهه با آسیبهای جسمی و روانی، صلاح دید خدا رو پیشاپیش فرض میگیریم. اگه این زبان و دلالتهاش رو رمزشکنی کنیم، متوجه میشیم در این چارچوب «شر» نه یک عنصر خارجی بالفعل موجود، بلکه برهمکنشی ضروری، موقتی و خشن فیمابین سوژه و جهانه و بیرون از این رابطه، «شر» موجودیت مستقل و معناداری نداره.
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده و هنوز نتونستم به صورتی رضایتبخش بهش انسجام ببخشم و نیاز به مطالعه بیشتر برای نتیجهگیریش میبینم، رابطه مستقیم بولد شدن مسئله شر با مقوله «ایمان» در الهیات مسیحی در همجواریش با تأسیس سوژه مدرن غربیه
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چیزی که ذهنم رو درگیر کرده و هنوز نتونستم به صورتی رضایتبخش بهش انسجام ببخشم و نیاز به مطالعه بیشتر برای نتیجهگیریش میبینم، رابطه مستقیم بولد شدن مسئله شر با مقوله «ایمان» در الهیات مسیحی در همجواریش با تأسیس سوژه مدرن غربیه
خلاصه چیزهایی که به صورت پراکنده و ساده شده تو ذهنمه اینه:
من یکهتازی «ایمان» در مسیحیت رو ازین جهت میفهمم که خدای مسیحیت از اساس وابستگی آشکاری با امر محال، خارق اجماع و ناممکن داره: یعنی تثلیث! باور به ترکیب پارادوکسیکال «خدای متشخص انسانوار» ظهور مفهوم جدیدی به نام «ایمان» رو ممکن میکنه؛ خدایی کاملا کنده شده، بیگانه، متعارض و «متعالی» با جهانی که درکش میکنیم.(اینجا میشه چرایی دلالت «متعالی» هم به این خدا رو رمزشکنی کرد) در همچین چارچوبی، «شر» عینیت پیدا میکنه که این «شر» میتونه همین جهان یا حتی انسان(گناه نخستین) باشه
من یکهتازی «ایمان» در مسیحیت رو ازین جهت میفهمم که خدای مسیحیت از اساس وابستگی آشکاری با امر محال، خارق اجماع و ناممکن داره: یعنی تثلیث! باور به ترکیب پارادوکسیکال «خدای متشخص انسانوار» ظهور مفهوم جدیدی به نام «ایمان» رو ممکن میکنه؛ خدایی کاملا کنده شده، بیگانه، متعارض و «متعالی» با جهانی که درکش میکنیم.(اینجا میشه چرایی دلالت «متعالی» هم به این خدا رو رمزشکنی کرد) در همچین چارچوبی، «شر» عینیت پیدا میکنه که این «شر» میتونه همین جهان یا حتی انسان(گناه نخستین) باشه
اینجا سوالی که تا پیش از مدرنیته ذهن الهیدانها و متکلمین مسیحی رو با خودش درگیر میکنه، چرایی ضرورت خلق «شر» توسط چنین خدایی بود.
«شر» در اون دوره هنوز ماهیت تفاوت یافتهای با زیست آدمی نداشت، کاملا باهاش عجین شده بود: فلاکت، جنگ، رنج، بیماری یک چیز متداول و عادی با جامعه اون روزگار بود و مرگ هم در اذهان چیزی اهلی...
با تأسیس سوژه خود بنیاد مدرن، تمام این مفاهیم اینبار نه از فیلتر الهیات، که میبایست از فیلتر اذهان ایزوله شده عبور داده میشد و شکلی متفاوت به خودش میگرفت. اینبار فرد باید نسبت خودش رو با این مفاهیم روشن و معنایی بهشون افاضه میکرد، نه کلیسا! حتی «ایمان» هم دیگه با توجیه نظری «شر» کارش رو شروع نمیکرد، بلکه با پذیرش همچین زمینهای خودش رو بازتعریف میکرد.(ایمان اگزیستانسیال) برای همین متعلق همچین ایمانی نه آسودگی که دلهره، رنج، ناامیدی و... بود.
«شر» در اون دوره هنوز ماهیت تفاوت یافتهای با زیست آدمی نداشت، کاملا باهاش عجین شده بود: فلاکت، جنگ، رنج، بیماری یک چیز متداول و عادی با جامعه اون روزگار بود و مرگ هم در اذهان چیزی اهلی...
با تأسیس سوژه خود بنیاد مدرن، تمام این مفاهیم اینبار نه از فیلتر الهیات، که میبایست از فیلتر اذهان ایزوله شده عبور داده میشد و شکلی متفاوت به خودش میگرفت. اینبار فرد باید نسبت خودش رو با این مفاهیم روشن و معنایی بهشون افاضه میکرد، نه کلیسا! حتی «ایمان» هم دیگه با توجیه نظری «شر» کارش رو شروع نمیکرد، بلکه با پذیرش همچین زمینهای خودش رو بازتعریف میکرد.(ایمان اگزیستانسیال) برای همین متعلق همچین ایمانی نه آسودگی که دلهره، رنج، ناامیدی و... بود.
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (علی سلطان زاده)
🗯 [هلنا والرو زنی برزیلی و «سفیدپوست» بود که توی یه خانوادۀ اسپانیاییتبار به دنیا اومد. سال 1932 والرو همراه پدر و مادرش به نقاط دوردست ریو دیمیتی سفر کرده بود که توسط یانومامیها، بزرگترین قبیلۀ نسبتاً منزوی توی امریکای جنوبی، ربوده شد. والرو حدود 20 سال با چندتا خانوادۀ یانومامی زندگی کرد، دو بار ازدواج کرد و آخرش به یه مقام تقریباً مهم توی اجتماع یانومامیها رسید. والرو سال 1956 یانومامیها رو ترک کرد تا خانوادۀ اصلیش رو پیدا کنه و یه بار دیگه در دل «تمدن» زندگی کنه. نتیجه برای والرو چیزی نبود جز گرسنگی گاه و بیگاه، دلشکستگی و تنهایی دائمی. بعد از مدتی هلنا والرو تصمیم گرفت که دوباره برگرده به زندگی بین یانومامیها. داستان والرو اصلاً نامعمول نیست. یکی دیگه از موارد این چنینی جیمز ویلارد شولتز هست؛ فردی هجده ساله از یکی از خانوادههای برجستۀ نیویورکی که با فردی از بلکفوتها (گروهی از بومیهای امریکای شمالی) ازدواج کرد و تجربهشو از زندگی بین اونها نوشت:]
🖋 دریغا! دریغا! چرا نباید این زندگی ساده ادامه پیدا کند؟ چرا باید ... انبوه مهاجران به این سرزمین بینظیر یورش ببرند و از رهبرانشان هر چیز شایستۀ زندگی را بربایند؟ آنها [بومیان] نه بیم میشناسند، نه گرسنگی، نه هیچ نیازی. از پنجرهام در اینجا صدای هیاهوی شهر بزرگ را میشنوم و انبوه جمعیتی را میبینم دستپاچه، فقط به این خاطر که ... «امورات بگذرد» و هیچ گریزی از آن جز مرگ نیست. این است تمدن! شخصاً باور دارم که هیچ ... سعادتی در آن نیست. سرخپوستهای دشت ... میدانند آسودگی تمامعیار و سعادت چیست و همین، چنان که گفتهاند، غایت و نهایت اصلی بشر است - رهایی از نیاز و دغدغه و بیم. تمدن هرگز چنین ارمغانی ندارد، مگر در حدی بسیار بسیار اندک.
📚 از کتاب «زندگی من به عنوان یک سرخپوست»، نوشتۀ جیمز ویلارد شولتز 📚
@philosophycafe
🖋 دریغا! دریغا! چرا نباید این زندگی ساده ادامه پیدا کند؟ چرا باید ... انبوه مهاجران به این سرزمین بینظیر یورش ببرند و از رهبرانشان هر چیز شایستۀ زندگی را بربایند؟ آنها [بومیان] نه بیم میشناسند، نه گرسنگی، نه هیچ نیازی. از پنجرهام در اینجا صدای هیاهوی شهر بزرگ را میشنوم و انبوه جمعیتی را میبینم دستپاچه، فقط به این خاطر که ... «امورات بگذرد» و هیچ گریزی از آن جز مرگ نیست. این است تمدن! شخصاً باور دارم که هیچ ... سعادتی در آن نیست. سرخپوستهای دشت ... میدانند آسودگی تمامعیار و سعادت چیست و همین، چنان که گفتهاند، غایت و نهایت اصلی بشر است - رهایی از نیاز و دغدغه و بیم. تمدن هرگز چنین ارمغانی ندارد، مگر در حدی بسیار بسیار اندک.
📚 از کتاب «زندگی من به عنوان یک سرخپوست»، نوشتۀ جیمز ویلارد شولتز 📚
@philosophycafe
یادداشتهای مُعَوَّجْ
روزی میرسه که همین «نامردم مستضعفزاده دوزخی» جوری بساط گل و منقلتون رو از گعدههای مجازی جمع میکنن و جوری از سپهر فکری و سیاسی ایران فراموش میشید که ناچار بشید برای بازخرید هویت از دسترفتهتون، یا به صورت فریبکارانهای از مواضعتون عقبنشینی کنید، یا دوباره…
صد رحمت به نئومارکسیستهای فرانکفورتی که باوجودی که منتقد فرهنگی محسوب میشدن، برای فرهنگ تودهای ارزش بیشتری نسبت به فرهنگ بورژوازی قائل بودن.
این چپنماهای جدید ایرانی، نظریهپردازان و مبلغان ارزشهای پولدارهای شمال جهانی، در سطح سیارهای و کهکشانیاند...
این چپنماهای جدید ایرانی، نظریهپردازان و مبلغان ارزشهای پولدارهای شمال جهانی، در سطح سیارهای و کهکشانیاند...