یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
هدف این رویکرد حذف نقد و اعتراض نیست! بلکه تهی کردنشون از سائق‌های ایدئولوژیکشه
یکی از دلایلی مهمی که فکر میکنم مشکلات ما بهبود پیدا نکرده همین فقدان «اعتراض» و «نقد» عه؛ نگاه کنید به اعتراضات شناخته شده‌مون، از ۷۸ به اینور، انگار ما شاهد هیچ «اعتراض»ی به این معنا نبودیم! جنبش‌ها به طرفة العینی مصادره میشه و این باعث شده حاکمیت و حتی از خود گروه‌های «معترض» نسبت به این حرکت‌ها اینرسی‌ پیدا کنن و مدام امنیتی‌شون کنن.(خصوصا ۸۸ که تبعاتش مهم‌تر بود) خود ۸۸ که حول یه تئوری توطئه می‌چرخید(مهندسی انتخابات)، یا ماجرای ژینا که شعارها و رتوریکش کاملا صبغه‌ای سیاسی داشت تا اجتماعی، یا همین حوادث دی! نگاه کنید که چطور این اعتراضات از قشر فرودست و بازاری‌های حامی حکومت شروع میشه و صدایی که قرار بود مطالبه اقتصادی داشته باشه، بعد از خروجش از بلندگوی الیگارش‌های داخلی و خارجی، منحرف و آنا سیاسی میشه... در همشون هدف براندازی یک حاکمیت بود!

«اعتراض» منتسب به مردمه و «نقد» متنسب به روشنفکر. مشکل ما اینه که از روشنفکر هم شانس نیوردیم! جامعه‌شناسی که قرار بود فریادهای به حاشیه رفته رو حتی‌الامکان با عبور از فیلترها، عاری از هرگونه پیش‌پنداشتی کنه، با سوگیری‌های ایدئولوژیکی خودش بیشتر کاتالیزور واگرایی اجتماعی میشه و صدای بخش عظیمی از مردمش رو‌ نادیده می‌گیره...

بنابراین به نظرم(به چشم یه راه‌حل سلبی ببینیدش) اولین قدم برای اصلاح جامعه فراهم کردن بستری برای «اعتراض»عه و این می‌طلبه که ما اولا به ثبات منطقه‌ای رسیده باشیم و ثانیا خود حاکمیت با اقتدار با الیگارش برخورد کرده باشه...
Forwarded from Multipolar Press
"Formerly no one was allowed to think freely; now it is permitted, but no one is capable of it any more. Now people want to think only what they are supposed to think, and this they consider freedom."

— Oswald Spengler
Forwarded from The Sound of Waves
Inchallah (Français)
Maher Zain
Inchallah (Français) - Maher Zain

تقدیم به پاریس، که اسلام دین اولشه.


--- Song
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
باورهای افراد نسبتی درون‌ماندگار با سبک زندگی [ایده‌آل] اون‌ها داره
اگر علایق محمد نامی مال خودش نباشه و محصول تاریخی سیاسی باشه، علایق علی نامی هم - که مخالفشه - مال خودش نیست و محصول تاریخی سیاسیه
دو تصویر یا دو متعلق میل از حیث تعلقشون به قلمروی خیال هیچ‌جوره مقایسه‌‌پذیر نیستن! چون شما برای مقایسه‌شون(بهتر/بدتر) همواره به یه تصویر آرمانی نیاز دارید تا نسبت بهش بسنجینشون

یه شاعر(هرچند ناشی) میتونه آزادی رو توصیف کنه ولی خودش آزاد نباشه؟
«آزادی» همون بدبینی به تصاویره تا مادامی که خود این تعریف تصویر نشده باشه...
تردیدگاه
غرب‌زدگی، غرب و مدرنیته! افرادی که با سطح‌سواد پایینی میخوان «غرب‌زدگی» نقد کنن، خوبه بدونن که «مدرنیته» با «غرب» فرق داره. «غرب» چیزیه که بعد از جنگ‌جهانی‌دوم و نشکیل ناتو در ۱۹۴۹ به‌وجود میاد و یک مفهومِ جنگ‌سردیه. یک مفهوم سیاسی.‌ «مدرنیته» با اندیشه‌های…
خیلی عذر میخوام بابت لحن تندم

با وجودی که اصلا متوجه سطح بحث و مسئله‌ای که منتقداشون باهاش درگیر هستن نیستش، دوتا برچسب تنگشون می‌چسبونه تا مخاطبای عقب‌مانده‌ش رو هم مثل خودش به موجوداتی ماقبل نقد تبدیل کنه.
اینا اصلا متوجه نیستن برای ما «غرب» و «شرق» مفاهیم پیشینی‌ای نیست که بخوایم دنبال مابه‌ازاش بگردیم! اتفاقا این ما هستیم که میگیم این مفاهیم برساخته‌س نه شماها! این که ارباب سفیدت به دلیل اشباع شدن بازارش پاش رو هزاران کیلومتر اونورتر می‌ذاره تا با وعده شکوفایی‌ یک جامعه منابعشون رو غارت کنه، قطعا براش ترکیبِ«جوامع پیشامدرن شرقی» کارکرد سیاسی و گفتمانی داره تا سرکوبش رو‌ توجیه کنه...
اصلا مسئله ربطی به بلوک‌بندی شرقی و غربی تو جنگ سرد نداره!
منحصر به جریان راست هم نیست! خود مفهوم «استبداد شرقی» مارکس هم تا همین اندازه گفتمانی و‌ سیاسیه! حالا کانت و هگلش بماند...
تردیدگاه
«مدرنیته» با «غرب» فرق داره. «غرب» چیزیه که بعد از جنگ‌جهانی‌دوم و نشکیل ناتو در ۱۹۴۹ به‌وجود میاد و یک مفهومِ جنگ‌سردیه
مدرنیته روح و جوهره همان ساختار سیاسی است که در لیبرال‌دموکراسی و بعدتر در نظم پس از ج.ج دوم تجلی پیدا کرد و حقیقتا جدا کردن فلسفه جان لاک از امپریالیسم قرن نوزدهم یا هژمونی تکنولوژیک قرن بیستم، به مثابه جدا کردن «علت» از «معلول» است؛ سیاست مدرن، نهادینه‌سازی عینی همان اصولی است که در معرفت‌شناسی دکارتی و اقتصاد سیاسی اسمیت ریشه دارد - به تعبیری بارزترین تجلیات امهات «غرب معنوی» . به نظر حقیر باید یک نکته بسیار بدیهی اما مهجور را در نظر داشت که نقد غرب و مدرنیته، نقد یک بلوک جغرافیایی نیست، نظر انداختن به یک بیماری هستی‌شناختی هست که پیش از قرن هفدهم آغاز شد و تا امروز به صور جدیدی بازتولید شده. مجددا با گذشتن از این نکته بدیهی که نسبت دادن زایش مدرنیته به جان لاک و آدام اسمیت، ساده‌سازی خطرناکی است باید باز یک نکته بدیهی دیگری را به یاد بیاوریم که یک تمدن آسیایی می‌تواند ذیل الهیات «غرب معنوی» باشد اگر پارادایم بایسته را بپذیرد، همانطور که یک متفکر اروپایی می‌تواند ذیل مردمان «شرق معنوی» قرار بگیرد - چنان که رنه گنون بود...
حقیقتا اگر خود غرب رو یک باغچه بدونیم، مدرنیته یک نهال نوعی صرف در باغچه خواهد بود...
استعمار خارجی رو شاید بشه کاری کرد ولی مغز استعمار زده رو اصلا...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
حسام سلامت
من حق ندارم از این آقا ناراحت باشم؟ وقتی مطالبش رو میخونم انگار واقعا در دنیای دیگه‌ای سیر میکنه. معلوم نیست متدولوژی ایشون زمانی که حرفاش رو مدام به حرف «مردم» ارجاع میده، چیه! انگار صرف روابطی محدود، میتونه به ایشون جواز تعمیم‌‌های گلوله‌برفی‌ رو بده. آقای جامعه‌شناس ما خوب از نگاه کردن به پرچم‌هایی که در خیابون‌ها در حال چرخشن احتراز میکنه! یا گوش‌هاش رو میگیره تا فریادهاشون رو نشنوه! اصلا تصادفی نیست که تو حرفای اخیرش این صداها رو نمیبینیم! این‌که ایشون سعی در نادیده گرفتن مردمی داره که کف خیابونن در واقع به این علته در ناخودآگاهش اصلا اون ها «مردم» تعریف نشدن یا حتی «انسان»!
حالا بخواد مدام از دموکراسی و جمهوری سایر چرندیات موهومی حرف بزنه، چه فایده؟ میلی که در ناخودآگاهش میشه خوند نباید با ارجاع به انکار خودآگاهانه‌ش نفی کرد.

این رفتارهای فاشیستیک پنهان بی‌اندازه خطرناک‌تر از رفتار های فاشیستیک عریان سلطنت طلبه و اصلا یکی از دلایل اصلی شکاف اجتماعی امروزمونه
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
کاش اینارو حسام سلامت بخونه...
از ایشون از یه جهت دیگه هم کینه دارم
چند وقتیه ذهن دوستانم رو شست‌وشو داده
هویت های اجتماعی از جهاتی بسیار شبیه نقش‌های بازیگران در فیلم سازیه؛ همون‌طور که نقش‌ها توسط کارگردان به بازیگر القا میشه، هویت‌ها هم در جامعه توسط قدرت‌ها «جعل» میشه. یکی از این هویت‌های «جعلی» چیزیه که امروز ما تحت عنوان جامعه LGBT میبینم. اگر ابتدائا پتانسیل انقلابی این جریان رو در مختصات خاصی از زمان و مکان پذیرفته باشیم، الان دیگه با بازقلمروگذاریشون توسط سرمایه‌داری، این انحرافات جنسی به کالاهایی‌ بدل شده که به واسطه صنعت فیلم و سکس به مخاطب عرضه میشه و متعاقبا توسطشون مصرف میشه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
هویت های اجتماعی از جهاتی بسیار شبیه نقش‌های بازیگران در فیلم سازیه؛ همون‌طور که نقش‌ها توسط کارگردان به بازیگر القا میشه، هویت‌ها هم در جامعه توسط قدرت‌ها «جعل» میشه. یکی از این هویت‌های «جعلی» چیزیه که امروز ما تحت عنوان جامعه LGBT میبینم. اگر ابتدائا پتانسیل…
[...] در "سرزمین آزادگان"، از طریق تمامی رسانه‌های به انسان القا می‌شود که به درجه‌ای از سعادت دست یافته که پیش از این تصور ناپذیر بوده است. او، فراموش می‌کند که کیست و از کجا آمده؛ او، تنها در زمان حالِ [مصرف‌زده] غوطه می‌خورد. - یولیوس اوولا

در تکنیک متد اکتینگ - جرد لتو به گمانم مثال خوبیست، بازیگر باید هویت پیشین خود را محو و از نظر روانی و عاطفی تماما به سوژه‌ مورد نظر و بایسته بدل شود. نظام سرمایه‌داری و رسانه‌های مدرن، دقیقا همین تکنیک را در مقیاس توده‌ای پیاده می‌کنند و اعجاز متد اکتینگ ارگانیک اینجاست که فرد، این نقش جعلی را به مثابه «ذات کشف ‌شده‌» خود می‌پندارد و با تعصبی کورکورانه از متنی که برایش نوشته شده، دفاع می‌ورزد...
بزرگ‌ترین فریب این جریانات نوظهور، ژست ساختارشکنی و حاشیه‌نشینی آن‌هاست. این حرکات کور، نه تنها آنتی‌تز سرمایه‌داری نیستند، بلکه فرزندان نامشروع و غایات منطقی عالم معنایی تجدد محسوب می‌شوند. سیر تاریخی غرب معنوی از رهایی از دین، تا رهایی از خانواده، و امروز رهایی از طبیعت بیولوژیک و جنسیت نشان می‌دهد که هیچ تضاد ماهوی میان این جریانات و غرب معنوی وجود ندارد. اختلاف آن‌ها با سیستم مسلط، دعوایی صوری بر سر «نما» و ویترین است...
وقتی انسان از تعاریف ریشه‌دار و اصیلی که او را به یک مبدا واجد معنای استعلایی راستین متصل می‌کردند تهی می‌شود، به یک «لوح سپید» می‌ماند. در این خلا، نظام سلطه هویتی را «جعل» کرده و به او می‌پوشاند و در این میان بازیگران این نمایش، با «افتخار» زنجیرهای خود را به نمایش می‌گذارند و می‌پندارند که در اوج آزادی و رهایی قرار دارند، بی‌آنکه بدانند این آزادی غریزی، دقیقا همان قفسی است که نمایشنامه‌نویسان برای آن‌ها طراحی کرده‌اند.
خداوند هیچ‌کس را به معنی امروزی دنیا آزاد نکند و ما را از آن آزادی، آزاد کند؛ این آزادی شیطانی است...

شاید اکنون بشود فهمید که چرا فردید چنین گفته بود