یادداشتهای مُعَوَّجْ
رخداد
من همیشه لفظ «رخداد» رو برای این جریانات به کار میبرم که بگم در وهله اول پذیرفتم که شکاف و ستمی در ساختار وجود داشته که به عنوان بستر و زمینه، این حرکتها رو ممکن کرده.
ولی حقیقتا بیانصافیه که در این دوره جهانیشدن پرشتاب سرمایهداری متاخر، امپریالیسم فرهنگی و کمرنگ شدن مفاهیم مدرن دولت/ملت، به مسئله شدن حجاب در جامعهمون اصلا جریانشناختی و میکروپلیتیک نگاه نکنیم و آبشخور سیاسیشون رو ردگیری نکنیم...(اکثر مواقع رو انتخاب واژه هام انقدر وسواس ندارم)
ولی حقیقتا بیانصافیه که در این دوره جهانیشدن پرشتاب سرمایهداری متاخر، امپریالیسم فرهنگی و کمرنگ شدن مفاهیم مدرن دولت/ملت، به مسئله شدن حجاب در جامعهمون اصلا جریانشناختی و میکروپلیتیک نگاه نکنیم و آبشخور سیاسیشون رو ردگیری نکنیم...(اکثر مواقع رو انتخاب واژه هام انقدر وسواس ندارم)
یادداشتهای مُعَوَّجْ
جریانی که تنها ماهیهای مرده در آن شناورند4 شکاف زبانی اما منحصر به خانم رایس نیست؛ او فقط نمود چیزی است که همواره با زیست فردی و اجتماعی ما عجین شده بود. ما در طول زندگی به وفور با انسانهای به ظاهر دغدغهمندی(!) برخورد داشتیم که حقوق «زن» را مطالبه یا خواستار…
این سلسله متون انتقادی هم _ همونطور که بارها بهش اشاره کردم _ اصلا به این معنا نیست که دنبال ثبات وضع موجود یا اسبق باشم و مثل یه ناظری فرادست ذات جنبشها رو قضاوت ارزششناختی کرده باشم
صرفا خسته شدم!
از دیدن دخترانی که توام با توهم آزادی، آگاهانه به این بردگی تن میدن و مثل یه دستمال کاغذی یه بار مصرف، کالای التذاذ جنسی موقت مردان شدن. از میل خودویرانگر مصرفگرایانهشون...
از این که میبینم چطور پوشش زن اروپایی، در مدت زمانی که کره هم نمیتونه آب شه، تو تن یه دختربچه نوجوون اینستاگرامی میره...
به چیزی که میبینم اصلا نمیتونم لفظ «ترقی» رو حمل کنم. صرفا انگار ارزشهای فرهنگی بچه پولدارهای شمال جهانی، به جنوب جهان انتقال شده باشه...
صرفا خسته شدم!
از دیدن دخترانی که توام با توهم آزادی، آگاهانه به این بردگی تن میدن و مثل یه دستمال کاغذی یه بار مصرف، کالای التذاذ جنسی موقت مردان شدن. از میل خودویرانگر مصرفگرایانهشون...
از این که میبینم چطور پوشش زن اروپایی، در مدت زمانی که کره هم نمیتونه آب شه، تو تن یه دختربچه نوجوون اینستاگرامی میره...
به چیزی که میبینم اصلا نمیتونم لفظ «ترقی» رو حمل کنم. صرفا انگار ارزشهای فرهنگی بچه پولدارهای شمال جهانی، به جنوب جهان انتقال شده باشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
این سلسله متون انتقادی هم _ همونطور که بارها بهش اشاره کردم _ اصلا به این معنا نیست که دنبال ثبات وضع موجود یا اسبق باشم و مثل یه ناظری فرادست ذات جنبشها رو قضاوت ارزششناختی کرده باشم صرفا خسته شدم! از دیدن دخترانی که توام با توهم آزادی، آگاهانه به این…
اگر «آزادی» و «ترقی» بخواد برای من ما به ازایی داشته باشه، در گسستش از همین تصاویر از پیش موجوده نه در میل منفعلانهای به سمتش
Forwarded from زیرنورِ کَم (Mohammad)
اسپیوک در مقاله درخشان «آیا فرودست میتواند سخن بگوید؟» معتقد است که فرودستان صرفاً با مرگشان است که صدایشان به گوش میرسد. طفلک بچههای میناب که حتی با مرگشان هم صدایشان شنیده نشد. گویا این بچهها در پروژهی آزادیخواهی برخی دوستان جایی ندارند و ارزش یک تسلیت خشکوخالی را هم نداشتند. البته این اتفاق عجیبی نیست؛ آن زمان که این آزادیخواهان از ما میخواستند صدای کودکان غزه را به بهانهی صدای کودکان ایران نشنویم، باید میفهمیدیم که پروژهی نمایندگیِ غربپرستان در جامهی ایرانپرست، صرفاً نام دیگری است برای خفهکردن صدای فرودست ایرانی.
به نظر نمیرسد در روایت مقابل هم بچههای میناب صدایی داشته باشند. مشخص است که در اینجا بمب آمریکایی چندان خواستنی نیست، اما اقتصاد آمریکایی هواداران زیادی دارد و به شکلی دیگر بر سر فرودستان ایرانی فرود میآید؛ گیرم از خودِ استیت، بهدست شیکاگوبویهایی که چفیه میاندازند.
به نظر نمیرسد در روایت مقابل هم بچههای میناب صدایی داشته باشند. مشخص است که در اینجا بمب آمریکایی چندان خواستنی نیست، اما اقتصاد آمریکایی هواداران زیادی دارد و به شکلی دیگر بر سر فرودستان ایرانی فرود میآید؛ گیرم از خودِ استیت، بهدست شیکاگوبویهایی که چفیه میاندازند.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
شکاف و ستمی در ساختار وجود داشته که به عنوان بستر و زمینه، این حرکتها رو ممکن کرده.
من همیشه بین دو نقد درونماندگار و ایدئولوژیک فرق میذارم
درک ناقص من، تحلیل درونماندگار رو دشمن هرگونه تصویرسازی میفهمه؛ در امتداد مسئله ژینا وقتی تلاش میکنیم این جریان رو تبارشناسی کنیم، باید ابتدا مسئله زنان رو از پوشش و حجاب تفکیک کرده باشیم. منتقد ایدئولوگ ولی برای ساخت یه زنجیره علّی ساده به تصویرسازی نیاز داره. صورتبندی منطقی ذهنش اینطور میشه:
حاکمیت استبدادی »» قوانین سرکوب کننده »» خیزشی علیهش
آمریکای جنایتکار »» پروپاگاندای رسانهای »» توطئه سیاسی
این نوع تصویرسازی از مطالبه جزئی(پوشش) و بعد ساخت زنجیر علی علاوهبر نسبت دادن جایگاهی فرادست به منتقد، با خودش شکلی از ارزشگذاری رو هم به همراه داره؛ زن آزاد(مترقی) و زن اسیر(سنتی) یا زن عفیف و زن هرزه، رژیم فاسد و مردم آگاه و نامردم رانتی و... دقت که میکنیم قضاوتها همگی اخلاقیه! چرا؟ چون در قلمروی خیال و تصاویر، فرد علت و معلول رو پس و پیش میبینه(دربارهش تو پست بعدیم بیشتر توضیح میدم)، یه علت واحد «خارجی» و پیشینی برای یک رخداد اجتماعی میچینه و بسته به فلسفه اخلاقی که بهش متعهده، اونو قضاوت میکنه
در مقابل، منتقد درونماندگار، رخداد اجتماعی رو خروجی یه تابع پیچیده چند متغیره میفهمه که اینبار به جای یه علت واحد خارجی، با مجموعهای از علتهای صفحهای(نه خارجی نسبت به معلول) طرف هست. اینبار به جای قضاوت اخلاقی توسط ناظر روشنییافته ما و متعاقبا «تجویز» یه مدل از پیش آماده صفر تا صد، ما با «توصیف» یک پدیده اجتماعی مواجهیم؛ یعنی پرسشمون رو به «چی و چه نیروهایی باعث شد به اینجا برسه؟» تغییر دادیم. ممکنه این علتها لزوما به مسئله پوشش ربطی نداشته باشه! مثلا محدودیتهای حقوقی زنان، ضعف نهاد آموزشیمون و... که به صورت گسسته و تصادفی(نه پیوسته و خطی) باعث شکلگیری همچین جریانی شده
درک ناقص من، تحلیل درونماندگار رو دشمن هرگونه تصویرسازی میفهمه؛ در امتداد مسئله ژینا وقتی تلاش میکنیم این جریان رو تبارشناسی کنیم، باید ابتدا مسئله زنان رو از پوشش و حجاب تفکیک کرده باشیم. منتقد ایدئولوگ ولی برای ساخت یه زنجیره علّی ساده به تصویرسازی نیاز داره. صورتبندی منطقی ذهنش اینطور میشه:
حاکمیت استبدادی »» قوانین سرکوب کننده »» خیزشی علیهش
آمریکای جنایتکار »» پروپاگاندای رسانهای »» توطئه سیاسی
این نوع تصویرسازی از مطالبه جزئی(پوشش) و بعد ساخت زنجیر علی علاوهبر نسبت دادن جایگاهی فرادست به منتقد، با خودش شکلی از ارزشگذاری رو هم به همراه داره؛ زن آزاد(مترقی) و زن اسیر(سنتی) یا زن عفیف و زن هرزه، رژیم فاسد و مردم آگاه و نامردم رانتی و... دقت که میکنیم قضاوتها همگی اخلاقیه! چرا؟ چون در قلمروی خیال و تصاویر، فرد علت و معلول رو پس و پیش میبینه(دربارهش تو پست بعدیم بیشتر توضیح میدم)، یه علت واحد «خارجی» و پیشینی برای یک رخداد اجتماعی میچینه و بسته به فلسفه اخلاقی که بهش متعهده، اونو قضاوت میکنه
در مقابل، منتقد درونماندگار، رخداد اجتماعی رو خروجی یه تابع پیچیده چند متغیره میفهمه که اینبار به جای یه علت واحد خارجی، با مجموعهای از علتهای صفحهای(نه خارجی نسبت به معلول) طرف هست. اینبار به جای قضاوت اخلاقی توسط ناظر روشنییافته ما و متعاقبا «تجویز» یه مدل از پیش آماده صفر تا صد، ما با «توصیف» یک پدیده اجتماعی مواجهیم؛ یعنی پرسشمون رو به «چی و چه نیروهایی باعث شد به اینجا برسه؟» تغییر دادیم. ممکنه این علتها لزوما به مسئله پوشش ربطی نداشته باشه! مثلا محدودیتهای حقوقی زنان، ضعف نهاد آموزشیمون و... که به صورت گسسته و تصادفی(نه پیوسته و خطی) باعث شکلگیری همچین جریانی شده
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من همیشه بین دو نقد درونماندگار و ایدئولوژیک فرق میذارم درک ناقص من، تحلیل درونماندگار رو دشمن هرگونه تصویرسازی میفهمه؛ در امتداد مسئله ژینا وقتی تلاش میکنیم این جریان رو تبارشناسی کنیم، باید ابتدا مسئله زنان رو از پوشش و حجاب تفکیک کرده باشیم. منتقد ایدئولوگ…
من این مثال رو(که از دکتر حیدری یاد گرفتم) همیشه برای شفافتر شدن بحثم میزنم:
مثلا شما مشکلات راهنمایی رانندگی یه جامعه فرضی رو در نظر بگیرید.
فرد ایدئولوگ یا تخلفات رو به رانندهها نسبت میده یا به قوانین راهنمایی رانندگی کشور(مقایسه کنید با نظام حقوقی ج.ا) در حالی که هیچکدوم از اینها «علت» نبوده! شما تصور کنید تو جامعهای که اکثریت متخلف تشریف دارن آیا میشه اصلا قانونمندی یه راننده رو ممکن دونست؟ یعنی مثلا اگر همه رانندهها از چراغ قرمز عبور میکنن، شاید راننده قانونمند فرضی ما پیر بشه که بایسته تا ماشین رد نشه و عبور کنه... این نشون میده چقدر یک محیط در تحمیل هنجارهاش وزنه داره. یا مثلاً یکی بگه مشکل قوانین راهنمایی رانندگی جامعهشه ولی در کنار جادهها همیشه یه تابلو ممنوعیت میبینه! قانون وجود داره ولی توان اثرگذاری نداره! اگر بخوایم به همه مسائل اجتماعی و اقتصادیمون هم این رویکرد رو تعمیم بدیم، واقعا معضلات در این حد پیچیده میشن!
تو همین مثال، اگر یه سانحه رانندگی رخ بده، خیال ظرفیت تصویرسازی توامان چندین علت رو نداره. یا میگه راننده متخلف بوده یا قانون مشکل داشته. و اگر بخوایم سطح بحث رو کلانتر کنیم یا میگه جمهوری اسلامی ذاتا مشکل داره یا مخالفای رادیکالش تماما تحتتاثیر ماهواره قرار گرفتن و اونارو متهم میکنه...
مثلا شما مشکلات راهنمایی رانندگی یه جامعه فرضی رو در نظر بگیرید.
فرد ایدئولوگ یا تخلفات رو به رانندهها نسبت میده یا به قوانین راهنمایی رانندگی کشور(مقایسه کنید با نظام حقوقی ج.ا) در حالی که هیچکدوم از اینها «علت» نبوده! شما تصور کنید تو جامعهای که اکثریت متخلف تشریف دارن آیا میشه اصلا قانونمندی یه راننده رو ممکن دونست؟ یعنی مثلا اگر همه رانندهها از چراغ قرمز عبور میکنن، شاید راننده قانونمند فرضی ما پیر بشه که بایسته تا ماشین رد نشه و عبور کنه... این نشون میده چقدر یک محیط در تحمیل هنجارهاش وزنه داره. یا مثلاً یکی بگه مشکل قوانین راهنمایی رانندگی جامعهشه ولی در کنار جادهها همیشه یه تابلو ممنوعیت میبینه! قانون وجود داره ولی توان اثرگذاری نداره! اگر بخوایم به همه مسائل اجتماعی و اقتصادیمون هم این رویکرد رو تعمیم بدیم، واقعا معضلات در این حد پیچیده میشن!
تو همین مثال، اگر یه سانحه رانندگی رخ بده، خیال ظرفیت تصویرسازی توامان چندین علت رو نداره. یا میگه راننده متخلف بوده یا قانون مشکل داشته. و اگر بخوایم سطح بحث رو کلانتر کنیم یا میگه جمهوری اسلامی ذاتا مشکل داره یا مخالفای رادیکالش تماما تحتتاثیر ماهواره قرار گرفتن و اونارو متهم میکنه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
من این مثال رو(که از دکتر حیدری یاد گرفتم) همیشه برای شفافتر شدن بحثم میزنم: مثلا شما مشکلات راهنمایی رانندگی یه جامعه فرضی رو در نظر بگیرید. فرد ایدئولوگ یا تخلفات رو به رانندهها نسبت میده یا به قوانین راهنمایی رانندگی کشور(مقایسه کنید با نظام حقوقی…
هدف این رویکرد حذف نقد و اعتراض نیست! بلکه تهی کردنشون از سائقهای ایدئولوژیکشه
یادداشتهای مُعَوَّجْ
هدف این رویکرد حذف نقد و اعتراض نیست! بلکه تهی کردنشون از سائقهای ایدئولوژیکشه
یکی از دلایلی مهمی که فکر میکنم مشکلات ما بهبود پیدا نکرده همین فقدان «اعتراض» و «نقد» عه؛ نگاه کنید به اعتراضات شناخته شدهمون، از ۷۸ به اینور، انگار ما شاهد هیچ «اعتراض»ی به این معنا نبودیم! جنبشها به طرفة العینی مصادره میشه و این باعث شده حاکمیت و حتی از خود گروههای «معترض» نسبت به این حرکتها اینرسی پیدا کنن و مدام امنیتیشون کنن.(خصوصا ۸۸ که تبعاتش مهمتر بود) خود ۸۸ که حول یه تئوری توطئه میچرخید(مهندسی انتخابات)، یا ماجرای ژینا که شعارها و رتوریکش کاملا صبغهای سیاسی داشت تا اجتماعی، یا همین حوادث دی! نگاه کنید که چطور این اعتراضات از قشر فرودست و بازاریهای حامی حکومت شروع میشه و صدایی که قرار بود مطالبه اقتصادی داشته باشه، بعد از خروجش از بلندگوی الیگارشهای داخلی و خارجی، منحرف و آنا سیاسی میشه... در همشون هدف براندازی یک حاکمیت بود!
«اعتراض» منتسب به مردمه و «نقد» متنسب به روشنفکر. مشکل ما اینه که از روشنفکر هم شانس نیوردیم! جامعهشناسی که قرار بود فریادهای به حاشیه رفته رو حتیالامکان با عبور از فیلترها، عاری از هرگونه پیشپنداشتی کنه، با سوگیریهای ایدئولوژیکی خودش بیشتر کاتالیزور واگرایی اجتماعی میشه و صدای بخش عظیمی از مردمش رو نادیده میگیره...
بنابراین به نظرم(به چشم یه راهحل سلبی ببینیدش) اولین قدم برای اصلاح جامعه فراهم کردن بستری برای «اعتراض»عه و این میطلبه که ما اولا به ثبات منطقهای رسیده باشیم و ثانیا خود حاکمیت با اقتدار با الیگارش برخورد کرده باشه...
«اعتراض» منتسب به مردمه و «نقد» متنسب به روشنفکر. مشکل ما اینه که از روشنفکر هم شانس نیوردیم! جامعهشناسی که قرار بود فریادهای به حاشیه رفته رو حتیالامکان با عبور از فیلترها، عاری از هرگونه پیشپنداشتی کنه، با سوگیریهای ایدئولوژیکی خودش بیشتر کاتالیزور واگرایی اجتماعی میشه و صدای بخش عظیمی از مردمش رو نادیده میگیره...
بنابراین به نظرم(به چشم یه راهحل سلبی ببینیدش) اولین قدم برای اصلاح جامعه فراهم کردن بستری برای «اعتراض»عه و این میطلبه که ما اولا به ثبات منطقهای رسیده باشیم و ثانیا خود حاکمیت با اقتدار با الیگارش برخورد کرده باشه...
Forwarded from Multipolar Press
"Formerly no one was allowed to think freely; now it is permitted, but no one is capable of it any more. Now people want to think only what they are supposed to think, and this they consider freedom."
— Oswald Spengler
— Oswald Spengler
Forwarded from The Sound of Waves
Inchallah (Français)
Maher Zain
Inchallah (Français) - Maher Zain
--- Song
تقدیم به پاریس، که اسلام دین اولشه.
--- Song
یادداشتهای مُعَوَّجْ
باورهای افراد نسبتی درونماندگار با سبک زندگی [ایدهآل] اونها داره
اگر علایق محمد نامی مال خودش نباشه و محصول تاریخی سیاسی باشه، علایق علی نامی هم - که مخالفشه - مال خودش نیست و محصول تاریخی سیاسیه
دو تصویر یا دو متعلق میل از حیث تعلقشون به قلمروی خیال هیچجوره مقایسهپذیر نیستن! چون شما برای مقایسهشون(بهتر/بدتر) همواره به یه تصویر آرمانی نیاز دارید تا نسبت بهش بسنجینشون
یه شاعر(هرچند ناشی) میتونه آزادی رو توصیف کنه ولی خودش آزاد نباشه؟
«آزادی» همون بدبینی به تصاویره تا مادامی که خود این تعریف تصویر نشده باشه...
دو تصویر یا دو متعلق میل از حیث تعلقشون به قلمروی خیال هیچجوره مقایسهپذیر نیستن! چون شما برای مقایسهشون(بهتر/بدتر) همواره به یه تصویر آرمانی نیاز دارید تا نسبت بهش بسنجینشون
یه شاعر(هرچند ناشی) میتونه آزادی رو توصیف کنه ولی خودش آزاد نباشه؟
«آزادی» همون بدبینی به تصاویره تا مادامی که خود این تعریف تصویر نشده باشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Karim Mansouri – سورة يوسف
هنوزم ضرباهنگش موی تنم رو سیخ میکنه
تردیدگاه
غربزدگی، غرب و مدرنیته! افرادی که با سطحسواد پایینی میخوان «غربزدگی» نقد کنن، خوبه بدونن که «مدرنیته» با «غرب» فرق داره. «غرب» چیزیه که بعد از جنگجهانیدوم و نشکیل ناتو در ۱۹۴۹ بهوجود میاد و یک مفهومِ جنگسردیه. یک مفهوم سیاسی. «مدرنیته» با اندیشههای…
خیلی عذر میخوام بابت لحن تندم
با وجودی که اصلا متوجه سطح بحث و مسئلهای که منتقداشون باهاش درگیر هستن نیستش، دوتا برچسب تنگشون میچسبونه تا مخاطبای عقبماندهش رو هم مثل خودش به موجوداتی ماقبل نقد تبدیل کنه.
اینا اصلا متوجه نیستن برای ما «غرب» و «شرق» مفاهیم پیشینیای نیست که بخوایم دنبال مابهازاش بگردیم! اتفاقا این ما هستیم که میگیم این مفاهیم برساختهس نه شماها! این که ارباب سفیدت به دلیل اشباع شدن بازارش پاش رو هزاران کیلومتر اونورتر میذاره تا با وعده شکوفایی یک جامعه منابعشون رو غارت کنه، قطعا براش ترکیبِ«جوامع پیشامدرن شرقی» کارکرد سیاسی و گفتمانی داره تا سرکوبش رو توجیه کنه...
با وجودی که اصلا متوجه سطح بحث و مسئلهای که منتقداشون باهاش درگیر هستن نیستش، دوتا برچسب تنگشون میچسبونه تا مخاطبای عقبماندهش رو هم مثل خودش به موجوداتی ماقبل نقد تبدیل کنه.
اینا اصلا متوجه نیستن برای ما «غرب» و «شرق» مفاهیم پیشینیای نیست که بخوایم دنبال مابهازاش بگردیم! اتفاقا این ما هستیم که میگیم این مفاهیم برساختهس نه شماها! این که ارباب سفیدت به دلیل اشباع شدن بازارش پاش رو هزاران کیلومتر اونورتر میذاره تا با وعده شکوفایی یک جامعه منابعشون رو غارت کنه، قطعا براش ترکیبِ«جوامع پیشامدرن شرقی» کارکرد سیاسی و گفتمانی داره تا سرکوبش رو توجیه کنه...
اصلا مسئله ربطی به بلوکبندی شرقی و غربی تو جنگ سرد نداره!
منحصر به جریان راست هم نیست! خود مفهوم «استبداد شرقی» مارکس هم تا همین اندازه گفتمانی و سیاسیه! حالا کانت و هگلش بماند...
منحصر به جریان راست هم نیست! خود مفهوم «استبداد شرقی» مارکس هم تا همین اندازه گفتمانی و سیاسیه! حالا کانت و هگلش بماند...
تردیدگاه
«مدرنیته» با «غرب» فرق داره. «غرب» چیزیه که بعد از جنگجهانیدوم و نشکیل ناتو در ۱۹۴۹ بهوجود میاد و یک مفهومِ جنگسردیه
مدرنیته روح و جوهره همان ساختار سیاسی است که در لیبرالدموکراسی و بعدتر در نظم پس از ج.ج دوم تجلی پیدا کرد و حقیقتا جدا کردن فلسفه جان لاک از امپریالیسم قرن نوزدهم یا هژمونی تکنولوژیک قرن بیستم، به مثابه جدا کردن «علت» از «معلول» است؛ سیاست مدرن، نهادینهسازی عینی همان اصولی است که در معرفتشناسی دکارتی و اقتصاد سیاسی اسمیت ریشه دارد - به تعبیری بارزترین تجلیات امهات «غرب معنوی» . به نظر حقیر باید یک نکته بسیار بدیهی اما مهجور را در نظر داشت که نقد غرب و مدرنیته، نقد یک بلوک جغرافیایی نیست، نظر انداختن به یک بیماری هستیشناختی هست که پیش از قرن هفدهم آغاز شد و تا امروز به صور جدیدی بازتولید شده. مجددا با گذشتن از این نکته بدیهی که نسبت دادن زایش مدرنیته به جان لاک و آدام اسمیت، سادهسازی خطرناکی است باید باز یک نکته بدیهی دیگری را به یاد بیاوریم که یک تمدن آسیایی میتواند ذیل الهیات «غرب معنوی» باشد اگر پارادایم بایسته را بپذیرد، همانطور که یک متفکر اروپایی میتواند ذیل مردمان «شرق معنوی» قرار بگیرد - چنان که رنه گنون بود...
حقیقتا اگر خود غرب رو یک باغچه بدونیم، مدرنیته یک نهال نوعی صرف در باغچه خواهد بود...
استعمار خارجی رو شاید بشه کاری کرد ولی مغز استعمار زده رو اصلا...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
خیلی عذر میخوام بابت لحن تندم با وجودی که اصلا متوجه سطح بحث و مسئلهای که منتقداشون باهاش درگیر هستن نیستش، دوتا برچسب تنگشون میچسبونه تا مخاطبای عقبماندهش رو هم مثل خودش به موجوداتی ماقبل نقد تبدیل کنه. اینا اصلا متوجه نیستن برای ما «غرب» و «شرق» مفاهیم…
همیشه خشمگین وارد تلگرام میشم و غمگین خارج
عجبا!
عجبا!