یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
بازنده‌ترین انسان کسیه که برای یه "تصویر" ایده‌آل می‌جنگه! چه در زندگی انسان فکر می‌کنه با رسیدن به معشوق یا ازدواج تازه زندگی‌ش شروع میشه و وقتی "واقعیت" با زبان تلخ و بی‌رحمانه‌ش بهش نشون میده چیزی که براش هایپ شده پوچ بوده، به یه "تصویر" ایده‌آل دیگه پناه…
ما می‌توانیم زندگی کردن را توصیف کنیم ولی زندگی نمی‌کنیم... افسوس که به جای استدلال کردن با همه نیروی روح خود زندگی ‌نمی‌کنیم... ما بیش از اندازه می‌اندیشیم! و چشم‌بسته خواهان فدا کردن خود برای آرمانی بزرگ هستیم...
زندگی کردن با زنده بودن یکی نیست! سرمایه‌دارانی "زنده" هستند و با یک دستشویی متحرک فرق ماهوی‌ای ندارند! و چه بسا نوجوانانی زیر بمباران کشته شوند اما در اندک بهره‌شان از زندگی، بیش از تمامی‌ ما مجمع مردگان زمینی "زندگی" کرده باشد... مگر زندگی چیزی غیر از مقاومت است؟!
دلنوشته‌های خودم با خودم...
دوستان من در کنه ضمیرشون به خوبی به کمبود نیروی مادی‌شون برای نابودی ج.ا آگاه بودن و هستن؛ دقیقا برای همینه که به شدت به مداخله خارجی امیدوار و محتاجن...
دوزخ امّا سرد
پسارژیم
و برا همینه که ناچارن با تولید یک "واقعیت" برساخته در رسانه، یک وضعیت گذاری رو بازسازی کنن.
در رخداد ژینا هم دقیقا حکمرانی همچین وضعیتی بود که مسبب تشدید شکاف‌های اجتماعی، فروپاشی کامل زیست سیاسی و اخلاقی و مردم‌خواری جامعه ما در حوادث اخیر شد.
نباید بذاریم همچین اتمسفری دوباره حاکم بشه!
این‌بار با ابراز وجودتون در رسانه و با عبرت‌گیری از تجربه تاریخی‌تون، این سیکل خشونت رو تخریب کنید.
فقط بوی کودتا...
فقط تماشای هم‌زمان صحبت‌های خانم رایس(وزیر خارجه اسبق آمریکا) در کنار اجساد کودکان برای فهم شکاف بنیادین زبان و واقعیت کفایت می‌کند. مرتکب اشتباه فاحشی می‌شوید اگر این شکاف را به انحراف ساده‌ای از ایده دموکراسی نمایندگی مورد اشاره خانم رایس ترجمه کنید! این ایده متعلق به مجموعه گفتارهای همین زبان است؛ زبانی که از بهشتی موهومی سخن می‌گوید و توامان جهنم عظیمی می‌گستراند. خطابه‌ای حماسی در ستایش زن ایراد می‌کند... در ستایش زندگی! در ستایش آزادی! در بیرون از لنز دوربین ولی زنان و کودکان را زیر آواره‌ها دفن می‌کند. «چیز»ی عمیقأ ناانسانی در مبانی فکری یوروسنتیکی ملبس به حقوق بشر، انسانیت و [در حالت کلی] اومانیسم نظری نهفته است، «چیز»ی که ما به نحوی تاخیری وجودش را درک کردیم؛ هنگامی که توییت‌های دلسوزانه سران آمریکایی را در کنار صدای دهشتناک بمباران می‌گذاریم... هنگامی که رقص مستانه سلطنت‌طلبان را در کنار جسدهای سوخته کودکان مینابی می‌گذاریم... یک شکاف!

حال باید از خود بپرسیم: چه عنصری وظیفه پوشاندن این شکاف و خلا زبانی را داشت؟ خیال! توهمی جمعی! «اسطوره»ای که انسان روشنی‌یافته(؟) و مدرن غربی همواره در تلاش بود تا با خودفریبی آن را به قصه‌های کودکانه جوامع پیشامدرن(؟) تقلیل دهد؛ گویی [بنابر نگاهشان] این جوامع به حدی عقب‌مانده بودند که صلاحیت و توسعه‌یافتگی(؟) لازم را برای فهم ارزش‌های فرهنگ غربی نداشتند... اما «اسطوره» مدرنیته چیزی جز همین توهم نوگرایی و پیشتازیِ خطیِ تاریخی نبود... از ابتدا هم همین «اسطوره» بود که با ساخت تصویری هذیانی، «واقعیت»ی را که قدرت‌ برای ثبات خود خواهان نمایش آن بود، بازنمایی می‌کرد... همین «اسطوره» بود که به منظور صیانت و حفاظت از نظم کنونی جهان، با طریقه نگاه قربانی‌های مسخ شده‌ فکری‌اش به جهان هم‌بسته بود. همچین «اسطوره‌»ای بود که به انسان مدرن غربی جواز قلع و قمع کردن سرخ‌پوستان را داد، چرا که «اسطوره» بومیان آمریکایی را نامتمدن تصویر می‌کرد. همچین «اسطوره»‌ای بود که به اسرائیل جواز بمباران غزه را داد، چرا که «اسطوره» مسلمانان ساکن غزه را تروریست تصویر می‌کرد. اسطوره‌ای که با نام‌هایی متعدد عرض اندام می‌کرد! گاهی با نام پیشرفت... گاهی دموکراسی... گاهی سکولاریسم... گاهی هم آزادی و برابری...
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند4

شکاف زبانی اما منحصر به خانم رایس نیست؛ او فقط نمود چیزی است که همواره با زیست فردی و اجتماعی ما عجین شده بود. ما در طول زندگی به وفور با انسان‌های به ظاهر دغدغه‌مندی(!) برخورد داشتیم که حقوق «زن» را مطالبه یا خواستار «زندگی» و «آزادی» باشند... این «زن»، «زندگی» و «آزادی» را به چه ترجمه می‌کنید؟ آیا می‌شود هم‌زمان با سر دادن شعارهای بزک کرده در رثای «زن» و «آزادی»، زن‌ستیز یا اسیر بود؟ آیا می‌شود قاتلی که هنوز خون مقتولانش زیر ناخن‌هایش تر است، برای آنان مرثیه‌ بخواند؟؟ نباید این ناسازه را به چیزی خارج از ظاهر ارجاع داد! انگار که در ورای ظواهر، امکان وجود «باطنی» ناشناخته(خوب یا شرور) را فرض گرفته باشیم که به آن هیچ دسترسی‌‌ شناختی‌ای برای نقد نداریم، یا امکان روابط شخصی‌ای منفک از اجتماع را فرض گرفته باشیم که به دلیل «خصوصی» بودنشان، حق دخیل کردن آن‌ها در محاسبات اجتماعی‌مان را نداریم. «ظاهر» و «باطن»، «خصوصی» و «اجتماعی» تفکیکی‌ست برساخته برای تعلیق نقدهایمان...

تصویر «زن» به این علت همواره مردانه بوده که محصول خیال‌پردازی جنسی ذهن فالوس‌محور و باردار کننده مرد است. ذهن خیال‌پرداز مرد گرایش به مطابقت زن با یک تصویر هذیانی و زیبای بازنمایی شده دارد. این ذهن حتی می‌تواند در کالبد یک زن عرض اندام کند! زمانی که متعلق میل زن رسیدن به یک تصویر خیالی از «زن» تعریف شود، ناخودآگاه میل زن به پذیرفتگی جنسی و تطابق با حساسیت‌های مردانه تقلیل می‌یابد. به مجردی که شخصی میل به تصویری از یک «زن» ایده‌آل(زن سفید پوست اروپایی) پیدا کند، میل او ماهیتی منقاد و اسیر یافته، ولو این که شعار «آزادی» سر دهد... برای کشف این شکاف نشانه‌هایی وجود دارد، نشانه‌هایی که خود شخص به ذهنش خطور هم نمی‌کرد ما آن‌ها را «آن‌جا» بیابیم. «آن‌جا» کجاست؟ اتاق خوابش! پی‌وی مخاطبانش! گروه‌های پرایوتش! «آن‌جا» جایی است که ما او را در حال خودارضایی با تصویر برهنه یک زن می‌بینیم.(اتاق خواب) جایی که این عطش به تصویر تزریقی زن در ناخودآگاه، او را وادار به فریب‌کاری با هدف تصاحب بدن یک زن کرده است(پی‌وی مخاطبان) یا جایی که میل دهشتناک ناخودآگاه او با لباس کمدی و شوخی‌های مبتذل جنسی خود را پنهان، و در کسوت یک دلقک کسب جواز می‌کند.(گروه‌ها و محافل خصوصی) از ابتدا هم این امیال [به زعم او] «خصوصی» به شدت سیاسی و جنسیت‌زده بود و نتیجتا بروز اجتماعی این میل هم نادانسته، ایدئولوژیکی...
آزادگی حقیقی ولی جایی متجلی می‌شود که هیچکس به آن نگاه نمی‌کند. همان جایی که شعارهای کر کننده‌ت جواز ورود به «آن‌جا» را ندارد، در خلوت اتاق خواب، وقتی فقط خودت و یک تصویر مانده‌ای... «آن‌جا» معلوم می‌شود مرثیه‌خوان قاتل بوده است یا نه...
روز به روز دارن کریه‌تر و مشمئز کننده‌تر میشن...
روز به روز دارن فاشیست‌تر میشن...
به لحاظ موقعیتی ما دقیقا در نقطه‌ای ایستادیم که آلمان نازی ایستاده بود؛ یعنی نقطه‌ای که نازی‌ها، تمام معضلات درون‌ذاتی جامعه‌شون رو – که مانع رسیدن به تصویر خیالی مدنظرشون میشد – به یک عامل شئیت‌یافتهٔ «خارجیِ» ذاتا شرور حواله میدادن.
برای نازی‌ها این عامل خارجی یهودیت بود و برای سلطنت‌طلب، «بسیجی»، «سپاهی»، «ارزشی» و...
اون‌ها برای استخراج این ذات شرور، یه تصویر کاریکاتوریزه‌ای از جمهوری اسلامی می‌سازن(حکومت آخرالزمانی و جهادی) تا بتونن نزاع سرتاپا ایدئولوژیکی‌شون رو معقول‌تر جلوه بدن، و با همین برچسب یا برچسب‌های نظیر «رانتی» و [اگر بی‌حجاب بینشون باشه] «پرستو» نقاب «تروریست» رو به کسی که کوچک‌ترین نسبت مسالمت‌آمیزی با این حاکمیت داره، بچسبونن...
برای اونها نه نان آدمی مهمه نه جان آدمی! نه وضع اسفناک اقتصادیمون نه حتی قربانی‌های حوادث دی! این‌ها فقط زمانی اهمیت پیدا می‌کنه که نزاع ایدئولوژیکی خودش رو با جمهوری اسلامی آشکار کرده باشه. تا خصوصی‌ترین امیالشون سیاسیه! برای همینه که پیشامدها(حتی ماجرای میناب) باید به نحوی در ناخودآگاهشون صورت‌بندی بشن که یه وقت خدایی نکرده به این رژیم سفاک کریدیت نداده باشن! شما نباید از چنین افرادی توقع «تغییر» داشته باشید، جوری وفاداریشون رو به تصویر تاخورده خیالیشون ثابت کردن که هیچ رخدادی(بخون تکه تکه شدن آسمون) توان گسستن و رها کردنشون ازین تصویر رو نداره... نسبت به هیچ رخدادی گشوده نیستن...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
برای اونها نه نان آدمی مهمه نه جان آدمی! نه وضع اسفناک اقتصادیمون نه حتی قربانی‌های حوادث دی! این‌ها فقط زمانی اهمیت پیدا می‌کنه که نزاع ایدئولوژیکی خودش رو با جمهوری اسلامی آشکار کرده باشه. تا خصوصی‌ترین امیالشون سیاسیه! برای همینه که پیشامدها(حتی ماجرای…
میلی که در ناخودآگاهشون میشه خوند رو نباید با ارجاع به انکار خودآگاهانه‌شون نفی کرد. بهتون قول میدم یواش یواش در چنان نفرتی غرق میشن که حاضر میشن برای نابودی جمهوری اسلامی بیخ تا بیخ سر بچه‌ها و نوجوون‌های کف‌ خیابون رو ببرن یا حتی شده ۷۹ میلیون ایرانی کشته بشن ولی ج.ا نابود شده باشه...
هیچ جوره نمیذاریم به اتمسفر مبهم و مردم‌خوارانه قبل جنگ برگردیم
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
رخداد
من همیشه لفظ «رخداد» رو برای این جریانات به کار میبرم که بگم در وهله اول پذیرفتم که شکاف و ستمی در ساختار وجود داشته که به عنوان بستر و زمینه، این حرکت‌ها رو ممکن کرده.
ولی حقیقتا بی‌انصافیه که در این دوره جهانی‌شدن پرشتاب سرمایه‌داری متاخر، امپریالیسم فرهنگی و کم‌رنگ شدن مفاهیم مدرن دولت/ملت، به مسئله شدن حجاب در جامعه‌مون اصلا جریان‌شناختی و میکروپلیتیک نگاه نکنیم و آبشخور سیاسی‌شون رو ردگیری نکنیم...(اکثر مواقع رو انتخاب واژه هام انقدر وسواس ندارم)
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
جریانی که تنها ماهی‌های مرده در آن شناورند4 شکاف زبانی اما منحصر به خانم رایس نیست؛ او فقط نمود چیزی است که همواره با زیست فردی و اجتماعی ما عجین شده بود. ما در طول زندگی به وفور با انسان‌های به ظاهر دغدغه‌مندی(!) برخورد داشتیم که حقوق «زن» را مطالبه یا خواستار…
این سلسله متون انتقادی هم _ همون‌طور که بارها بهش اشاره کردم _ اصلا به این معنا نیست که دنبال ثبات وضع موجود یا اسبق باشم و مثل یه ناظری فرادست ذات جنبش‌ها رو قضاوت ارزش‌شناختی‌ کرده باشم
صرفا خسته شدم!
از دیدن دخترانی که توام با توهم آزادی، آگاهانه به این بردگی تن میدن و مثل یه دستمال کاغذی یه بار مصرف، کالای التذاذ جنسی موقت مردان شدن. از میل خودویرانگر مصرف‌گرایانه‌شون...
از این که میبینم چطور پوشش زن اروپایی، در مدت زمانی که کره هم نمیتونه آب شه، تو تن یه دختربچه نوجوون اینستاگرامی می‌ره...
به چیزی که میبینم اصلا نمیتونم لفظ «ترقی» رو حمل کنم. صرفا انگار ارزش‌های فرهنگی بچه پولدارهای شمال جهانی، به جنوب جهان انتقال شده باشه...
Forwarded from زیرنورِ کَم (Mohammad)
اسپیوک در مقاله‌ درخشان «آیا فرودست می‌تواند سخن بگوید؟» معتقد است که فرودستان صرفاً با مرگشان است که صدایشان به گوش می‌رسد. طفلک بچه‌های میناب که حتی با مرگشان هم صدایشان شنیده نشد. گویا این بچه‌ها در پروژه‌ی آزادی‌خواهی برخی دوستان جایی ندارند و ارزش یک تسلیت خشک‌وخالی را هم نداشتند. البته این اتفاق عجیبی نیست؛ آن زمان که این آزادی‌خواهان از ما می‌خواستند صدای کودکان غزه را به بهانه‌ی صدای کودکان ایران نشنویم، باید می‌فهمیدیم که پروژه‌ی نمایندگیِ غرب‌پرستان در جامه‌ی ایران‌پرست، صرفاً نام دیگری است برای خفه‌کردن صدای فرودست ایرانی.

به نظر نمی‌رسد در روایت مقابل هم بچه‌های میناب صدایی داشته باشند. مشخص است که در اینجا بمب آمریکایی چندان خواستنی نیست، اما اقتصاد آمریکایی هواداران زیادی دارد و به شکلی دیگر بر سر فرودستان ایرانی فرود می‌آید؛ گیرم از خودِ استیت، به‌دست شیکاگوبوی‌هایی که چفیه می‌اندازند.