Forwarded from مشاوره فلسفی
خطرناکترین نوع نابینایی این است که فکر کنی نگاه تو، تنها واقعیت ممکن است.
فردریش نیچه
@PhilosophicalPractice
فردریش نیچه
@PhilosophicalPractice
ایدئولوگ بودنتون باعث چندپارگیتون شده!
صدای شما صدای مردم نیست! صدای خودتون هم نیست! صداییه که بهتون القا شده...
این صدا به قدری براتون مهمه که حتی حاضرید ایران رو وارد یک جنگ کنید، جمعیت عظیمی از مردم رو زیر بمباران براش قربانی کنید، بلکه به هدفتون برسید...
صدای شما صدای مردم نیست! صدای خودتون هم نیست! صداییه که بهتون القا شده...
این صدا به قدری براتون مهمه که حتی حاضرید ایران رو وارد یک جنگ کنید، جمعیت عظیمی از مردم رو زیر بمباران براش قربانی کنید، بلکه به هدفتون برسید...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
ایدئولوگ بودنتون باعث چندپارگیتون شده! صدای شما صدای مردم نیست! صدای خودتون هم نیست! صداییه که بهتون القا شده... این صدا به قدری براتون مهمه که حتی حاضرید ایران رو وارد یک جنگ کنید، جمعیت عظیمی از مردم رو زیر بمباران براش قربانی کنید، بلکه به هدفتون برسید...
من این رو در مقام دفاع از بقای ج.ا نگفتم که بعد هر اعتراضی رو به وسیلهش برچسبگذاری و نفی کنم!
انتقاد من به شکل رادیکالی از اعتراض مصادره شده و ایدئولوژیزدگیه که هدفش(نابودی ج.ا) رو به قدری مطلق و والا جلوه میده تا برای رسیدن به این هدف، حتی ظرفیت توجیه تمام پیامدهای جانی و مالی یک جنگ عظیم رو پیدا کنه...
انتقاد من به شکل رادیکالی از اعتراض مصادره شده و ایدئولوژیزدگیه که هدفش(نابودی ج.ا) رو به قدری مطلق و والا جلوه میده تا برای رسیدن به این هدف، حتی ظرفیت توجیه تمام پیامدهای جانی و مالی یک جنگ عظیم رو پیدا کنه...
تردیدگاه
در جنگ ایران و عراق که ۸ سال طول کشید ۱۲هزار شهروند غیر نظامی ایرانی توسط صدام کشته شدند. ولی جمهوری اسلامی در عرض ۲ روز، ۳۶هزار نفر رو کشت. با اینحال بعضیا هنوز فکر میکنن این یک دعوای خانوادگیه.
برا همینه که میتونیم بفهمیم چرا کمیت(بدون مشخص بودن متدولوژیای برای احرازش) و ساختن روایتی واحد انقدر برای ایدئولوگها مهمه! و چه کارکرد گفتمانی و سیاسیای برای رسیدن به نتیجهگیری مطلوبشون داره!
بازم این ادعا رو ندارم که آگاهانهس و سوءنیتی داشتن.
بازم این ادعا رو ندارم که آگاهانهس و سوءنیتی داشتن.
Forwarded from اتاق۶۶ (عرفان)
برخلاف شما ما برای احترام به درگذشته ها منتظر نمیمونیم ببینیم کی کشته اگه طرف مقابل کشته بود تازه احترام بذاریم.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
سیستمی از توزیع [یا به تعبیر بهتر] شکلی از اقتصاد سیاسی در ناخودآگاه امیال انسانها وجود داره که به خوبی میدونه باید احساساتش رو بیشتر خرج چه کسانی کنه.
بهم حق بدید از بهرهکشی سیاسیتون ناراحت باشم، منزجر باشم، متنفر باشم...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
بازم این ادعا رو ندارم که آگاهانهس و سوءنیتی داشتن.
ولو اینکه بارها گفتم که از عمد اینکار رو نمیکنید.
کومار
«بسیج دانشجویی» بازوی ایدئولوژیک حاکمیت تو دانشگاهه. فلذا شخصاً بین دانشجو و بسیجی تمایز قائل میشم. هویت «بسیجی» بیش از اونکه با تعلقش به دانشگاه متعین بشه با تعلقش به ایدئولوژی منحط «اسلام سیاسی» و وفاداریش به جمهوری اسلامی متعین میشه.
من هم معترفم که «گرسنگی» بازوی عملیاتی بقا توی بدن انسانه. فلذا شخصاً بین خوابآلود و گرسنه تمایز قائل میشم. هویت «گرسنه» بیش از اونکه با تعلقش به خواب متعین بشه با گرسنگیش متعین میشه.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
طرف ترجمه کل حرفش اینه که هرکی با ما نباشه، بسیجیه
"دانشجو" فقط اونیه که تو ساید ایشون باشه.
مابقی یه مشت ایدئولوگ بنیادگرای فاشیعیست تروریست حیوان بسیجی.
مابقی یه مشت ایدئولوگ بنیادگرای فاشیعیست تروریست حیوان بسیجی.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
"دانشجو" فقط اونیه که تو ساید ایشون باشه. مابقی یه مشت ایدئولوگ بنیادگرای فاشیعیست تروریست حیوان بسیجی.
البته منحصر به ایشون نیست! این صفبندی رو متاسفانه خیلی از بسیجیهامون با ریخت دیگری دارن.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فهم اینا چقدر از "ایدئولوژی" فرسودهس
مطمئن باشین این پیادهنظامهای سلطنتطلبا که تو بحثهای داغ مجازی هی ایدئولوژیک ایدئولوژیک میکنن، به محض اینکه دستشویی میرن خودشون رو تا زانو غرق در ایدئولوژی میبینن.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
سلام، بدرود و سلام... کسی که خداحافظی کردن بلد نباشه، سلام کردن هم بلد نیست و در حالت کلی زندگی کردن... من تلاش کردم با همه فرازها و نشیبهای فکریم صادقانه عقاید و نشخوارهای فکریم رو با اندک ممبرهای آشنا و ناآشنا اینجا به اشتراک بذارم، عقایدی که ممکن بود…
مردم تغییر نخواهند کرد و کسی آنها را تغییر نخواهد داد و نمیارزد که انسان سعی بیهوده کند.
این جمله رو دوستی به من گفت که هیچ اشتراک فکریای نداشتیم ولی چقدر حق بود...
به عقیده من، باورهای افراد نسبتی درونماندگار با سبک زندگی [ایدهآل] اونها داره، طوری که هیچکدوم علت پیشینی و معلول پسینی دیگری تعریف نمیشه.
چیزی که باعث محافظهکاریشون در عقاید سیاسی میشه(در هر جهتی که بخواد باشه) خود باور نیست! چه باور به "حقیقت" مطلق(که به تعبیر هانا آرنت خاستگاه شکلگیری حاکمیت توتالیتر بوده) و چه حتی باور به "آزادی"(در معنای اقتدارگریزیش) محلی از اعراب نداره! بلکه ترسِ از فروپاشی ثبات نسبیای که در زندگی هدفشون حکمفرما شده و اونهارو در هویتی منجمد اسیر کرده... تجویز اونها بسته به این ثبات سبک زندگی از یک انسان دموکراتیک مصرفگرا تا موجودی موظف و فرمانبردار متغیره...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
مردم تغییر نخواهند کرد و کسی آنها را تغییر نخواهد و نمیارزد که انسان سعی بیهوده کند.
Forwarded from ناآزادیستان (یحتمل)
« (...) راستش من هیچوقت نتوانستهام با آنتوان بحث کنم. یا با او سرشاخ میشوم و اختیار از دستم درمیرود، یا در برابر استدلالهایی که برایم ردیف میکند خودم را میبازم و ساکت میمانم. مثل حالا. با نوعی دورویی. چون میدانم آنتوان سکوتهای مرا علامت رضا میداند. ولی اینطور نیست. ابدا اینطور نیست. من دودستی به افکارم چسبیدهام. و هیچ اهمیت نمیدهم این افکار برای دیگران مبهم باشد. من به ارزشهای آنها یقین دارم. فقط باید راهی برای اثبات این ارزشها پیدا کنم. روزی میرسد که زحمت اینکار را به خودم بدهم! دلیل و برهان همیشه پیدا میشود. ولی آنتوان همینطور میرود و میرود. و هیچوقت فکر نمیکند که ممکن است در اندیشههای من چیز مستدلی از نوع دیگر باشد. واقعا که خودم را چقدر تنها حس میکنم!»
روژه مارتن دوگار، از «خانواده تیبو»، کتاب سوم(فصل گرم)، ص۴٨۵(طبق کتابخوان مجازی فیدیبو)
« (...) راستش من هیچوقت نتوانستهام با آنتوان بحث کنم. یا با او سرشاخ میشوم و اختیار از دستم درمیرود، یا در برابر استدلالهایی که برایم ردیف میکند خودم را میبازم و ساکت میمانم. مثل حالا. با نوعی دورویی. چون میدانم آنتوان سکوتهای مرا علامت رضا میداند. ولی اینطور نیست. ابدا اینطور نیست. من دودستی به افکارم چسبیدهام. و هیچ اهمیت نمیدهم این افکار برای دیگران مبهم باشد. من به ارزشهای آنها یقین دارم. فقط باید راهی برای اثبات این ارزشها پیدا کنم. روزی میرسد که زحمت اینکار را به خودم بدهم! دلیل و برهان همیشه پیدا میشود. ولی آنتوان همینطور میرود و میرود. و هیچوقت فکر نمیکند که ممکن است در اندیشههای من چیز مستدلی از نوع دیگر باشد. واقعا که خودم را چقدر تنها حس میکنم!»
روژه مارتن دوگار، از «خانواده تیبو»، کتاب سوم(فصل گرم)، ص۴٨۵(طبق کتابخوان مجازی فیدیبو)
«آنجا که گمان میبردیم با امر مهیب روبرو خواهیم شد، الوهیت را خواهیم یافت؛
آنجا که سودای از پای درآوردن دیگری را داشتیم، خویشتن خویش را بازخواهیم یافت؛
آنجا که در پی هجرتی به برون بودیم، به مرکز هستی خود راه خواهیم یافت؛
و آنجا که پنداشتیم تنها ماندهایم، با تمام جهان یکی خواهیم شد.»
آنجا که سودای از پای درآوردن دیگری را داشتیم، خویشتن خویش را بازخواهیم یافت؛
آنجا که در پی هجرتی به برون بودیم، به مرکز هستی خود راه خواهیم یافت؛
و آنجا که پنداشتیم تنها ماندهایم، با تمام جهان یکی خواهیم شد.»
یادداشتهای مُعَوَّجْ
«آنجا که گمان میبردیم با امر مهیب روبرو خواهیم شد، الوهیت را خواهیم یافت؛ آنجا که سودای از پای درآوردن دیگری را داشتیم، خویشتن خویش را بازخواهیم یافت؛ آنجا که در پی هجرتی به برون بودیم، به مرکز هستی خود راه خواهیم یافت؛ و آنجا که پنداشتیم تنها ماندهایم،…
در نگاه کیرکگور، بزرگترین فریب بشر این است که گمان میکند نبرد در ساحت بیرونی (با دشمن، با رقیب، با جهان) در جریان است - لکن قهرمان کسی است که میفهمد «آن دیگری» که باید کشته شود، همان «ایگوی کاذب» است. یعنی اصالت با جهاد اکبر است.
جهان مدرن فرد را به «بیرون» (تکنولوژی، توسعه، حرکت عرضی) فرا میخواند، اما نجات در «مرکز» (حرکت طولی و عمودی) است.
وقتی از تودهها جدا میشوی، در ابتدا تنها میمانی. اما در این تنهایی مطلق، به «حقیقت واحد» غایی خواهی رسید که تمام جهان را به هم پیوند داده است.
ایمان از دل «اضطراب» و ترس و لرز زاده میشود. اما جهان مدرن از «اضطراب» و «تاریکی» فرار میکند و میخواهد همهچیز را با نور کاذب عقلانیت سفیدشویی کند.
این انسان آزاده است که به درون غار وحشت خود میرود - او در انتهای آن سیاهی دهشتناک، با امر «مطلق» روبرو میشود.
ایمان، باور داشتن به «امر محال» است. ایمان، «امید واهی» نیست؛ ایمان یعنی پذیرفتن اینکه در دایره عقل، راه خروجی نیست، اما در پیشگاه خدا، «ناممکن» وجود ندارد.
چرا کیرکگور از واژه «ترس و لرز» استفاده میکند؟ چون وقتی «جهش» میکنی، از پناهگاه «امر کلی» - یعنی یعنی قوانین، عرف، مصلحتهای عقلانی و تشویق تودهها - خروج میکنی.
وقتی شهسوار ایمان حضرت ابراهیم به کوه میرفت، هیچکس حتی همسرش نمیتوانست او را درک کند. او تنها بود.
لذا ذکر این «لرزه» ناشی از این است که دیگر نمیتوانی عملت را با «منطق اجتماع» توجیه کنی - چرا که در برابر «مطلق» ایستادهای.
جهان مدرن از «امر محال» بیزار و - در دل - هراسان است. مدرنیته میخواهد همهچیز را «پیشبینیپذیر»، «بیمهشده» و «محاسبهشدنی» کند.
مدرنیته «ایمان» را به «اخلاق مدنی» و «آرامش روانی» تقلیل داده...
جهان مدرن فرد را به «بیرون» (تکنولوژی، توسعه، حرکت عرضی) فرا میخواند، اما نجات در «مرکز» (حرکت طولی و عمودی) است.
وقتی از تودهها جدا میشوی، در ابتدا تنها میمانی. اما در این تنهایی مطلق، به «حقیقت واحد» غایی خواهی رسید که تمام جهان را به هم پیوند داده است.
ایمان از دل «اضطراب» و ترس و لرز زاده میشود. اما جهان مدرن از «اضطراب» و «تاریکی» فرار میکند و میخواهد همهچیز را با نور کاذب عقلانیت سفیدشویی کند.
این انسان آزاده است که به درون غار وحشت خود میرود - او در انتهای آن سیاهی دهشتناک، با امر «مطلق» روبرو میشود.
ایمان، باور داشتن به «امر محال» است. ایمان، «امید واهی» نیست؛ ایمان یعنی پذیرفتن اینکه در دایره عقل، راه خروجی نیست، اما در پیشگاه خدا، «ناممکن» وجود ندارد.
چرا کیرکگور از واژه «ترس و لرز» استفاده میکند؟ چون وقتی «جهش» میکنی، از پناهگاه «امر کلی» - یعنی یعنی قوانین، عرف، مصلحتهای عقلانی و تشویق تودهها - خروج میکنی.
وقتی شهسوار ایمان حضرت ابراهیم به کوه میرفت، هیچکس حتی همسرش نمیتوانست او را درک کند. او تنها بود.
لذا ذکر این «لرزه» ناشی از این است که دیگر نمیتوانی عملت را با «منطق اجتماع» توجیه کنی - چرا که در برابر «مطلق» ایستادهای.
هر کس که با خدا پنجه دراندازد، بزرگ میشود؛ اما ابراهیم بزرگترین بود، چون با خدا از طریق ایمان درآویخت...
جهان مدرن از «امر محال» بیزار و - در دل - هراسان است. مدرنیته میخواهد همهچیز را «پیشبینیپذیر»، «بیمهشده» و «محاسبهشدنی» کند.
مدرنیته «ایمان» را به «اخلاق مدنی» و «آرامش روانی» تقلیل داده...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
بازندهترین انسان کسیه که برای یه "تصویر" ایدهآل میجنگه! چه در زندگی انسان فکر میکنه با رسیدن به معشوق یا ازدواج تازه زندگیش شروع میشه و وقتی "واقعیت" با زبان تلخ و بیرحمانهش بهش نشون میده چیزی که براش هایپ شده پوچ بوده، به یه "تصویر" ایدهآل دیگه پناه…
ما میتوانیم زندگی کردن را توصیف کنیم ولی زندگی نمیکنیم... افسوس که به جای استدلال کردن با همه نیروی روح خود زندگی نمیکنیم... ما بیش از اندازه میاندیشیم! و چشمبسته خواهان فدا کردن خود برای آرمانی بزرگ هستیم...