یادداشت‌های مُعَوَّجْ
63 subscribers
73 photos
20 videos
8 files
98 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
نگاه بدبینانه شوپنهاور، نیچه و کامو به من این امکان رو داد که علیه خوش‌بینی ساده‌لوحانه مارکسیست‌ها تمام قد بایستم.
مکتب فرانکفورت و نئومارکسیست‌ها به جای توجیه پیش‌بینی‌های شکست خورده مارکس بایستی دنبال راه‌حل برای این دنیای معناباخته مدرن بگردن.
باید به جای نقد مداوم سرمایه‌داری(که کیسه بوکس دیگری هم ندارن) تمام همت‌شون رو سر پاسخ به پرسش اساسی کامو بذارن: چرا نباید خودکشی کرد؟
میخ تابوت رو جوری بر اندیشه فسیل شده مارکس بزنید که نسل جدید ما توهم نکنن بدون وجود معنا و خدا می‌تونن تجربه زندگی لذت‌بخشی داشته باشن و از این "بازی" لذت دنیا ظفرمند بیرون بیان...
Wittgenstein in Exile
مارکسیسم را نباید همچون نظریه‌ای در اقتصاد یا جامعه‌شناسی بررسی کرد؛ این خطا‌ست. مارکسیسم، از آغاز، یک ایدئولوژی نجات‌بخش است؛ یعنی دین سیاسی. دینِ بدون آسمان، اما با جهنم. دینی که جای وحی را «ماتریالیسم تاریخی» گرفته و پیامبرش همان مردی است که حتی ریاضی نمی‌دانست،…
با این‌که با مرتضی اختلافاتی دارم ولی این متن ایشون واقعا دست مریزاد داشت. خدا خیرش بده، هرچند لحنش ممکنه بیشتر دشمن تراشی کنه اما پاره‌ای از حرفاش واقعا نمایانگر ضعف‌های مارکسیسم کلاسیکه به اعتراف خود چپ‌ها؛ مثلا این زیربنا بودن "اقتصاد" جدای از نداشتن ارزش منطقی و ناواجب بودنش، یک روایت کلان از مبارزات اجتماعیه که باعث شده نئومارکسیست‌هایی که به لحاظ روش‌شناسی نگاهی پساساختارگرایانه دارند، این اصول ثابت و نگاه دیالکتیکی صرف به جامعه رو نپذیرن!

نئومارکسیست‌ها به پساساختارگراها محدود نمیشن! تعین نئومارکسیسم به دلیل کثرت عقایدی که ذیلش تعریف میشه کاری به غایت دشواره ولی حداقل میشه ازین کثرت نتیجه گرفت، نزاع‌ها و تناقضاتی که درون این بدنه مارکسیسم و در حالت کلی‌تر در چپ‌گرایی وجود داره، عملا امکان یک گفتمان یکپارچه‌ علیه سرمایه‌داری رو محال می‌کنه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
با این‌که با مرتضی اختلافاتی دارم ولی این متن ایشون واقعا دست مریزاد داشت. خدا خیرش بده، هرچند لحنش ممکنه بیشتر دشمن تراشی کنه اما پاره‌ای از حرفاش واقعا نمایانگر ضعف‌های مارکسیسم کلاسیکه به اعتراف خود چپ‌ها؛ مثلا این زیربنا بودن "اقتصاد" جدای از نداشتن ارزش…
دو مورد که باید همیشه در مواجهه با تفکرات‌ مارکسیست‌ها درنظر داشت یکی "جامعه‌گرایی" و دیگری "عدالت‌محوری"شون هست.

مارکسیست‌ها به نحو خودمتناقضی فرد‌گرا هستن و سر همین میگن توسعه فردی تنها خارج از مناسبات اقتصادی ممکنه و باز هم سر همین در امتداد انسان‌ شخصی شده(individualized) مدرن تعریف میشن.

فریب لفظ جامعه‌گراییشون رو نخورید!
مورد دوم "عدالت‌محوری": این عزیزان از بار روانی واژه "عدالت" کمال سواستفاده رو در القای تفکراتشون می‌کنن!
حمایتشون از فلسطین کاملا ریاکارانه‌ست! در دستگاه شناختی اونا "عدالت" اصلا ارزش اخلاقی نداره(عموما از نسبیت توصیفی‌ای که از علوم توصیفی مثل مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی استخراج می‌کنن، حکم به نسبیت هنجاری می‌کنن) بلکه فقط و فقط اقتصادی (یا در نئومارکسیسم، فرهنگ هم بهش اضافه میشه)...
تنها حمایتی از فلسطین ارزشمنده که پشتوانه اخلاقی داشته باشه.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
دو مورد که باید همیشه در مواجهه با تفکرات‌ مارکسیست‌ها درنظر داشت یکی "جامعه‌گرایی" و دیگری "عدالت‌محوری"شون هست. مارکسیست‌ها به نحو خودمتناقضی فرد‌گرا هستن و سر همین میگن توسعه فردی تنها خارج از مناسبات اقتصادی ممکنه و باز هم سر همین در امتداد انسان‌ شخصی…
مارکس در مقدمه نقد اقتصاد سیاسی نوشت: «افراد انسانی، در تولید اجتماعی وسایل تولید خود، وارد روابط مشخص و ضروری می‌شوند که مستقل از اراده آنهاست.»¹

(...) بر تفسیر مارکس صحه می‌گذارم: «تاریخ هیچ کاری انجام نمی‌دهد، مالک ثروت سرشار نیست، جنگ نمی‌کند. این بشر است، بشر زنده حقیقی است که همه کار انجام می‌دهد، تملک دارد و می‌جنگد.»²

¹ کمونیسم چیست؟(ای. اچ. کار ص 76)
² همان(ص 74)
این ابهامات فلسفی مارکس به حدی بود که ما دست‌کم دو قرائت از مارکس داریم:
قرائت هگلی(که این غلبه داره) و قرائت کانتی
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
این ابهامات فلسفی مارکس به حدی بود که ما دست‌کم دو قرائت از مارکس داریم: قرائت هگلی(که این غلبه داره) و قرائت کانتی
قرائت هگلی نباید ذهن مخاطبینم رو به این سمت بکشونه که مارکس هگل رو خوب فهمیده! مارکس حتی با استناد به گفته مارکس‌پژوهان در درک «دیالکتیک هگل» دچار بدفهمی بوده! ایشون تحت تاثیر فوئرباخ، ماتریالیسم رو بهش ضمیمه می‌کنه و این انضمام ماتریالیسم، اصل دیالکتیک رو از یک قائده ضروری در نظام هگل به اصلی جزمی و انتزاعی در طبیعت بدل می‌کنه...
هیوم برای طعنه به بارکلی و لاک می‌گفت: «تجربه‌گرای شرمسار»
با این توصیف میشه به مارکس هم همین طعنه رو زد:
«هگلی شرمسار»
تروخدا دست از سر این پیرمرد بیچاره بردارید که هم‌زمان در نگاه یه عده هم پیامبر هست، هم دانشمند، هم فیلسوف، هم جامعه‌شناس، هم اقتصاددان و هم انقلابی...
تن این بنده‌خدا رو تو قبر نلرزونید دیگه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ pinned «تروخدا دست از سر این پیرمرد بیچاره بردارید که هم‌زمان در نگاه یه عده هم پیامبر هست، هم دانشمند، هم فیلسوف، هم جامعه‌شناس، هم اقتصاددان و هم انقلابی... تن این بنده‌خدا رو تو قبر نلرزونید دیگه...»
جنایت، جنایت‌ها می‌آورد!

تو این پست‌های اخیرم سعی کردم به شکل مختصر، ساده و همه فهم از سرطان چپی که در اشاعه بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی پیشگام هست بنویسم یا از سرطان چپی بنویسم که به واقع شعار "آزادی" و "عدالت" جز در رتوریک سیاسی‌ش، هیچ ارزش فی‌نفسه و معنای مضاعفی نداره...
صرفا خواستم شما رو نسبت به این جنایت فرهنگی کوچکشون(حذف بخش عمده‌ای از میراث اخلاقی و فرهنگی ماندگار کشورمون) و تبعات عظیمش آگاه کنم...

از طنز روزگاره چپی که همیشه در نزاع با سرمایه‌داری تعریف می‌شده، به این شکل مضحک مهره شطرنج سرمایه‌داری برای ارضای مطالبات سیاسی‌شون بشه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
قرائت هگلی نباید ذهن مخاطبینم رو به این سمت بکشونه که مارکس هگل رو خوب فهمیده! مارکس حتی با استناد به گفته مارکس‌پژوهان در درک «دیالکتیک هگل» دچار بدفهمی بوده! ایشون تحت تاثیر فوئرباخ، ماتریالیسم رو بهش ضمیمه می‌کنه و این انضمام ماتریالیسم، اصل دیالکتیک رو…
من اصلا علاقه‌ای ندارم بحث رو بغرنج و پیچیده کنم طوری که یه عده با دیدن پست‌هام بگن: «وه! چه اصطلاحات خفنی!» و مخالفینم رو در ابهام پیچیدگی‌های این اصطلاحات مغلوب... خیلی از چپ‌ها از همین ترفند استفاده می‌کنن که به زعم خودشون پیروز نبرد اندیشه میشن.
ولی خب از اونجایی که هنوز حس می‌کنم به اندازه کافی عمق اختلافات مارکس و هگل در استفاده از دیالکتیک به عنوان روش رو نشون ندادم، می‌خوام خیلی خیلی مختصر وارد خود اصطلاح "دیالکتیک" شم.(ولی بسطش نمیدم و برای درک بهتر فلسفه هگل و حرفام پیشنهاد می‌کنم کتاب «فلسفه هگل» اثر ولتر استیس رو بخونید)
چیزی که لااقل مراد هگل از دیالکتیک بوده، وحدت ضدین هست. در واقع ما در سنتز هگلی نه با یک وحدت خام که نافی مخالفت باشه بلکه با وحدت دو ضد روبه‌رو هستیم؛ به تعبیر بهتر در سنتز هگلی، به همون اندازه که به نایکسانی‌های تز و آنتی‌تز اهمیت می‌دیم، به یکسانی‌هاشون هم توجه می‌کنیم! این رفت و برگشت تز و آنتی‌تز خودش رو در مقوله سوم(سنتز) هم‌چنان حفظ می‌کنه. هگل از این وحدت با نام وحدت انضمامی(concrete unity) هم یاد می‌کنه.
مارکس ولی با بدفهمی(یا به عمد با فرض درست بودن توجیهات برخی مارکسیست‌ها) صرفا به نایکسانی‌ها و ضدیت‌ تز و آنتی‌تز معطوف میشه و سنتزش هم یک وحدت خام تشریف داره! بدین وسیله حرکت ساده‌انگارانه تاریخ رو برای ما تشریح می‌کنه. حالا چه این دلالت بر بدفهمی مارکس بکنه یا چه از نگاه مارکسیست‌ها کاملا آگاهانه باشه، فرقی در نتیجه‌گیری ما ایجاد نمی‌کنه! درهرحال این همون یکسونگری به تاریخ(یعنی فقط و فقط لحاظ کردن تضادها) برای رسیدن به نتیجه دلخواهشه...