ما در این دو روز دیگه با یه اعتراض طرف نبودیم! بلکه یک اعلام جنگ هویتی...
هیچوقت کنش معادل قضاوت نبوده! هیچوقت انقلاب با حدگذاری و صفبندی سیاسی "خیر" و "شر"، "دیکتاتور" و "آزادیخواه" یا "مزدور" و "باشرف" هم سنگ نبوده! این مفاهیم به اصطلاح اخلاقی و ارزشی، مفاهیم از پیش موجودی نبودن که مصادیق مشخصی داشته باشن! ارزشگذاری در یک خیزش رهاییبخش همواره خودش رو ثانویه نشون میداده نه اولیه؛ برای همین به اعتقاد من یک جنبش مردمی هیچوقت تابع منطق «یا با "ما" یا با "دیگری"، یا "این" یا "آن"» نیست...
چیزی که باعث اتصال نیروهای متکثر انقلابی به هم میشه هدف نیست! ارزش نیست! ذات نیست! خواه این هدف سلبی باشه یا ایجابی، خواه براندازی باشه یا ایده دموکراسی... بلکه خود "جریان"...
من انقلابهای بزرگ تاریخی رو در خود "جریان" میفهمم، زمانیکه به خلاف روایت رایج از انقلاب فرانسه و مشابه خوانش فوکو ازش، قشر فرودست(نه بورژوا یا خرده بورژوا!) به عنوان نیروی محرکه اصلی حرکت، یک "نه" تاریخی به گفتمان غالب سلطنت میگه. بر طبق این روایت، این تحولخواهی تا قبل از تثبیتیافتگی و مصادره شدنش توسط روشنفکران فرانسوی، برای ارزشهای از پیش موجود و آسمانیای مثل "آزادی" و "برابری" نمیجنگید! همینطور انقلاب شوروی هم یک "نه" تاریخی به روایت مسلط سرمایهداری بود و الخ
البته منکر عاملیت ایدئولوژی در انقلابها نمیشم و نمیگم انقلابهای قدیم خالص و بدون درگیری درونی بودن، اما به عقیده من چیزی که انقلابشون رو انقلاب کرده ایدئولوژی نبوده! غایت نبوده! بلکه خود جریان...
چیزی که باعث اتصال نیروهای متکثر انقلابی به هم میشه هدف نیست! ارزش نیست! ذات نیست! خواه این هدف سلبی باشه یا ایجابی، خواه براندازی باشه یا ایده دموکراسی... بلکه خود "جریان"...
من انقلابهای بزرگ تاریخی رو در خود "جریان" میفهمم، زمانیکه به خلاف روایت رایج از انقلاب فرانسه و مشابه خوانش فوکو ازش، قشر فرودست(نه بورژوا یا خرده بورژوا!) به عنوان نیروی محرکه اصلی حرکت، یک "نه" تاریخی به گفتمان غالب سلطنت میگه. بر طبق این روایت، این تحولخواهی تا قبل از تثبیتیافتگی و مصادره شدنش توسط روشنفکران فرانسوی، برای ارزشهای از پیش موجود و آسمانیای مثل "آزادی" و "برابری" نمیجنگید! همینطور انقلاب شوروی هم یک "نه" تاریخی به روایت مسلط سرمایهداری بود و الخ
البته منکر عاملیت ایدئولوژی در انقلابها نمیشم و نمیگم انقلابهای قدیم خالص و بدون درگیری درونی بودن، اما به عقیده من چیزی که انقلابشون رو انقلاب کرده ایدئولوژی نبوده! غایت نبوده! بلکه خود جریان...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چیزی که باعث اتصال نیروهای متکثر انقلابی به هم میشه هدف نیست!
به همین دلیله که ما در جنبش اخیر با "انقلاب" مواجه نیستیم! جنبش منفعلی که رسیدن به یک هدف(چه سلبی چه ایجابی) براش اولویت داره! جنبشی که ناچاره صداهای متکثر رو در یک تک صدا حصر، و هرگونه صدای متعارضی با خودش رو با برچسبگذاری طرد کنه... هیچ پیوند مولکولاری بین گروههای مختلف جنبش(غالبا از قشر متوسط جامعه) نمیبینیم، فقط نزاع و درگیری... انگار که عدهای با جمعآوری پولهای هم برای خرید یک کالا وارد مغازه میشن و از همون ابتدا سر انتخاب کالا و قیمتها باهم درگیر شده باشن... یکی میگه پادشاهی مشروطه، دیگری لیبرال دموکراسی رو ترجیح میده، اون یکی سوسیال دموکراسی، و یکی هم سلطنت مطلقه... این وسط حتما میانجیگری بینشون پیدا میشه که برای جلوگیری از انفجار جمع، کالای ارزونتر، یعنی سرنگونی حاکمیت رو پیشنهاد بده تا جنگ رو موقتا به حالت تعویق دربیاره...
چیزی که محرزه اینه که ما در اتفاقات اخیر با یک حرکت خودانگیخته طرف نبودیم. انبوهی از راننده تاکسیهای واقعی و مجازی، با مغالطه دانای مطلق، اولا قاطعانه یک ساختار ذاتا شرور میسازن. ثانیا زبانشون رو در حرکتی معجزهوار، از توصیفگری به تجویزگری بدون کوچکترین شکی شیفت میدن؛ انگار که یگانه راه برونرفت ازین معضلات، همون راهحل از پیشآمادهای باشه که در جیبشون داشتن...
اینکار نه تنها باعث شنیده شدن صدای "معترض" نمیشه بلکه اون در یک بازی ایدئولوژیکی و دو قطبی رادیکال سیاسی، مستاصل و درمانده رها میکنه... دوگانه برساخته "این" یا "آن"، "ما" یا "دیگری"، "محافظهکار" یا "مترقی"...
اینکار نه تنها باعث شنیده شدن صدای "معترض" نمیشه بلکه اون در یک بازی ایدئولوژیکی و دو قطبی رادیکال سیاسی، مستاصل و درمانده رها میکنه... دوگانه برساخته "این" یا "آن"، "ما" یا "دیگری"، "محافظهکار" یا "مترقی"...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
کسانی که در کنارشون میجنگید همچین وحشیهایین امیدوارم هنوز برای انتخاب دیر نشده باشه
دنبال "تروریست" و "فاشیست" در هرجایی میگردیم غیر از خودمون...
نمیدونیم هرکدوممون چه ظرفیت دهشتناکی برای فاشیست شدن داریم...
نمیدونیم هرکدوممون چه ظرفیت دهشتناکی برای فاشیست شدن داریم...
در یک رهیافت و ارزشگذاری انتزاعی، کسی میتونه بنیادگرایی و فاشیسم رو به ادیان و ایدئولوژیها(در معنای محدود سیاسیش) نسبت بده، ولی کسی که به عقبه مادی شکلگیری این عقاید آگاهه، به خوبی میدونه این افراطها بیش از اینکه با گذشته ارتباط داشته باشه، با حال ارتباط داره... بیش از اینکه پدیدهای پیشامدرن محسوب بشه، پدیدهای مدرن محسوب میشه...
انسان "تنها"ی مدرنی که صداش هیچوقت شنیده نشده، به چنان خشم و انسداد فکریای میرسه که نهایتا از سر ناچاری به یک گفتمان افراطی با بلندگویی واحد پناهنده میشه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چیزی که محرزه اینه که ما در اتفاقات اخیر با یک حرکت خودانگیخته طرف نبودیم. انبوهی از راننده تاکسیهای واقعی و مجازی، با مغالطه دانای مطلق، اولا قاطعانه یک ساختار ذاتا شرور میسازن. ثانیا زبانشون رو در حرکتی معجزهوار، از توصیفگری به تجویزگری بدون کوچکترین…
این همه جملات پرطمطراق فلسفی غرغره میکنن
از کانت، فوکو، هایدگر
ولی خودشون هیچ نسبتی با تفکر انتقادی ندارن.
از کانت، فوکو، هایدگر
ولی خودشون هیچ نسبتی با تفکر انتقادی ندارن.
Forwarded from فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
📍هجوم اطلاعات و مرگ تفکر مستقل
(چرا خواندن پیوسته و بیوقفه، ذهن را فلج میکند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 امروزه توهمی فراگیر در میان مردم رواج یافته است: هر چه بیشتر بخوانیم و بیشتر خبر ببینیم، آگاهتر و مسئولتر هستیم. اما این باور، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک آرامبخش کاذب است. آنچه به نام «آگاهی» عرضه میشود، اغلب چیزی جز انباشت شتابزدهی دادهها و واکنشهای غریزی نیست. تفکر واقعی جای خود را به پاسخهای سریع، احساسی و سطحی داده است.
▪️مغز انسان برای تحمل حجم عظیم و بیوقفهی اطلاعات پراکنده، متناقض و پر از بار عاطفی ساخته نشده است. هنگامی که هر لحظه خبری از جنگ، بحران، فاجعه، امیدهای زودگذر یا تهدیدهای بزرگ بر ما فرود میآید، سیستم عصبی خودمختار به حالت آمادهباش دائمی درمیآید. این حالت، که از نظر زیستشناختی برای بقای لحظهای طراحی شده، در بلندمدت توانایی تفکر عمیق، نقادانه و مستقل را به شدت فلج میکند.
▪️شوپنهاور بیش از یک قرن و نیم پیش هشدار داد: کسی که هر روز بسیار میخواند، به تدریج توان اندیشیدن بهتنهایی را از دست میدهد. دلیل این پدیده ساده اما ژرف است: تفکر اصیل نیازمند فاصله است؛ فاصلهی زمانی، فاصلهی احساسی و فاصلهی شناختی. هنگامی که ذهن پیوسته در معرض ورودیهای تازه قرار میگیرد، این فاصله هرگز شکل نمیگیرد و آنچه باقی میماند، تنها تکرار و بازتولید افکار دیگران است، نه خلق اندیشهی خود.
▪️از دیدگاه روانشناسی شناختی، این وضعیت به «بار شناختی بیش از حد» و «خستگی تصمیمگیری» مربوط میشود. مغز وقتی با حجمی از اطلاعات روبهروست که نمیتواند آن را پردازش کند، به میانبرهای ذهنی پناه میبرد: تکیه بر احساس، پذیرش روایتهای آماده، پیروی کورکورانه از گروه یا حتی بیتفاوتی کامل. همهی اینها دقیقاً نقطهی مقابل تفکر مستقل و آزاد هستند.
▪️بسیاری از ما، بدون آگاهی، در چرخهای اضطرابی گرفتار شدهایم: برای گریز از احساس ناتوانی و سردرگمی در برابر جهان پیچیده، اطلاعات بیشتری جمع میکنیم. این انباشت به ما توهم کنترل میدهد؛ گویی اگر «همه چیز» را بدانیم، دیگر آسیبپذیر نخواهیم بود. اما حقیقت تلخ این است که هرچه بیشتر بدانیم (یا تصور کنیم میدانیم)، اضطرابمان عمیقتر میشود؛ زیرا هیچگاه نمیتوان همهی تناقضها و ابهامها را حل کرد.
▪️این اضطراب پنهان، مغز را در مدار «جنگ یا گریز» نگه میدارد. سطح هورمون کورتیزول به طور مداوم بالا میماند، تمرکز پراکنده میشود، حافظهی کاری ضعیف میگردد و قشر پیشپیشانی، که مسئول تفکر انتزاعی، برنامهریزی و مهار هیجان است، عملکردش به شدت مختل میشود. نتیجه، ذهنی است که ظاهراً پر از اطلاعات است، اما در عمل ناتوان از قضاوت درست و تصمیمگیری عاقلانه.
▪️ذهن خسته، ذهنی سادهلوح است. هنگامی که انرژی شناختی تمام میشود، فرد دیگر توان بررسی منابع، سنجش شواهد و مقاومت در برابر روایتهای احساسی را از دست میدهد. در این حالت، تغییر جهتگیری ناگهانی آسان میشود: امروز با اطمینان کامل یک باور را میپذیرد، فردا با همان اطمینان آن را رد میکند. این نوسان، نه نشانهی انعطاف فکری، بلکه نشانهی فروپاشی ساختار درونی ذهن است.
▪️هجوم اطلاعات ضد و نقیض، آزادی روانی نمیآورد؛ برعکس، فرد را در زندانی ذهنی جدید محبوس میکند؛ زندانی که دیوارهایش از روایتهای متضاد ساخته شده و کلید خروجش، توانایی گفتن «نه» به سیل ورودیهاست.
▪️راهحل در حذف کامل اطلاعات نیست، بلکه در بازپسگیری کنترل بر ورودیهاست. باید آگاهانه انتخاب کرد: چه بخوانیم، چه نادیده بگیریم، چه را عمیقتر بکاویم و چه را رها کنیم. این انتخابگری، همان فاصلهی لازم برای تفکر را ایجاد میکند.
▪️ذهن به سکوت نیاز دارد؛ به زمانی که هیچ چیز جدیدی وارد نشود و بتواند آنچه را پیشتر دریافت کرده، هضم کند، مرتب سازد و از دل آن بینش بسازد. بدون این سکوت، ما صرفاً مصرفکنندهی اطلاعاتیم، نه خالق معنا و اندیشه.
▪️در جهانی که هر لحظه میخواهد ذهن ما را اشغال کند، حفظ فضای تفکر مستقل، خود نوعی مقاومت است؛ مقاومتی آرام، عمیق و ضروری. کمتر بخوانیم اما عمیقتر بیندیشیم. کمتر واکنش نشان دهیم اما دقیقتر قضاوت کنیم. این تنها راهی است که میتوانیم در میان طوفان اطلاعات، روح خود را آزاد و هوشیار نگه داریم.
☘❤️ @filsofak
(چرا خواندن پیوسته و بیوقفه، ذهن را فلج میکند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 امروزه توهمی فراگیر در میان مردم رواج یافته است: هر چه بیشتر بخوانیم و بیشتر خبر ببینیم، آگاهتر و مسئولتر هستیم. اما این باور، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک آرامبخش کاذب است. آنچه به نام «آگاهی» عرضه میشود، اغلب چیزی جز انباشت شتابزدهی دادهها و واکنشهای غریزی نیست. تفکر واقعی جای خود را به پاسخهای سریع، احساسی و سطحی داده است.
▪️مغز انسان برای تحمل حجم عظیم و بیوقفهی اطلاعات پراکنده، متناقض و پر از بار عاطفی ساخته نشده است. هنگامی که هر لحظه خبری از جنگ، بحران، فاجعه، امیدهای زودگذر یا تهدیدهای بزرگ بر ما فرود میآید، سیستم عصبی خودمختار به حالت آمادهباش دائمی درمیآید. این حالت، که از نظر زیستشناختی برای بقای لحظهای طراحی شده، در بلندمدت توانایی تفکر عمیق، نقادانه و مستقل را به شدت فلج میکند.
📑 هشدار دیرینهی شوپنهاور و ریشههای روانشناختی آن
▪️شوپنهاور بیش از یک قرن و نیم پیش هشدار داد: کسی که هر روز بسیار میخواند، به تدریج توان اندیشیدن بهتنهایی را از دست میدهد. دلیل این پدیده ساده اما ژرف است: تفکر اصیل نیازمند فاصله است؛ فاصلهی زمانی، فاصلهی احساسی و فاصلهی شناختی. هنگامی که ذهن پیوسته در معرض ورودیهای تازه قرار میگیرد، این فاصله هرگز شکل نمیگیرد و آنچه باقی میماند، تنها تکرار و بازتولید افکار دیگران است، نه خلق اندیشهی خود.
▪️از دیدگاه روانشناسی شناختی، این وضعیت به «بار شناختی بیش از حد» و «خستگی تصمیمگیری» مربوط میشود. مغز وقتی با حجمی از اطلاعات روبهروست که نمیتواند آن را پردازش کند، به میانبرهای ذهنی پناه میبرد: تکیه بر احساس، پذیرش روایتهای آماده، پیروی کورکورانه از گروه یا حتی بیتفاوتی کامل. همهی اینها دقیقاً نقطهی مقابل تفکر مستقل و آزاد هستند.
📑 اضطراب پنهان پشت انباشت بیوقفهی اطلاعات
▪️بسیاری از ما، بدون آگاهی، در چرخهای اضطرابی گرفتار شدهایم: برای گریز از احساس ناتوانی و سردرگمی در برابر جهان پیچیده، اطلاعات بیشتری جمع میکنیم. این انباشت به ما توهم کنترل میدهد؛ گویی اگر «همه چیز» را بدانیم، دیگر آسیبپذیر نخواهیم بود. اما حقیقت تلخ این است که هرچه بیشتر بدانیم (یا تصور کنیم میدانیم)، اضطرابمان عمیقتر میشود؛ زیرا هیچگاه نمیتوان همهی تناقضها و ابهامها را حل کرد.
▪️این اضطراب پنهان، مغز را در مدار «جنگ یا گریز» نگه میدارد. سطح هورمون کورتیزول به طور مداوم بالا میماند، تمرکز پراکنده میشود، حافظهی کاری ضعیف میگردد و قشر پیشپیشانی، که مسئول تفکر انتزاعی، برنامهریزی و مهار هیجان است، عملکردش به شدت مختل میشود. نتیجه، ذهنی است که ظاهراً پر از اطلاعات است، اما در عمل ناتوان از قضاوت درست و تصمیمگیری عاقلانه.
📑 خستگی ذهنی و تسلیم آسان به روایتهای غالب
▪️ذهن خسته، ذهنی سادهلوح است. هنگامی که انرژی شناختی تمام میشود، فرد دیگر توان بررسی منابع، سنجش شواهد و مقاومت در برابر روایتهای احساسی را از دست میدهد. در این حالت، تغییر جهتگیری ناگهانی آسان میشود: امروز با اطمینان کامل یک باور را میپذیرد، فردا با همان اطمینان آن را رد میکند. این نوسان، نه نشانهی انعطاف فکری، بلکه نشانهی فروپاشی ساختار درونی ذهن است.
▪️هجوم اطلاعات ضد و نقیض، آزادی روانی نمیآورد؛ برعکس، فرد را در زندانی ذهنی جدید محبوس میکند؛ زندانی که دیوارهایش از روایتهای متضاد ساخته شده و کلید خروجش، توانایی گفتن «نه» به سیل ورودیهاست.
📑 راه رهایی: بازگشت به انتخابگری آگاهانه و فاصلهی ضروری
▪️راهحل در حذف کامل اطلاعات نیست، بلکه در بازپسگیری کنترل بر ورودیهاست. باید آگاهانه انتخاب کرد: چه بخوانیم، چه نادیده بگیریم، چه را عمیقتر بکاویم و چه را رها کنیم. این انتخابگری، همان فاصلهی لازم برای تفکر را ایجاد میکند.
▪️ذهن به سکوت نیاز دارد؛ به زمانی که هیچ چیز جدیدی وارد نشود و بتواند آنچه را پیشتر دریافت کرده، هضم کند، مرتب سازد و از دل آن بینش بسازد. بدون این سکوت، ما صرفاً مصرفکنندهی اطلاعاتیم، نه خالق معنا و اندیشه.
▪️در جهانی که هر لحظه میخواهد ذهن ما را اشغال کند، حفظ فضای تفکر مستقل، خود نوعی مقاومت است؛ مقاومتی آرام، عمیق و ضروری. کمتر بخوانیم اما عمیقتر بیندیشیم. کمتر واکنش نشان دهیم اما دقیقتر قضاوت کنیم. این تنها راهی است که میتوانیم در میان طوفان اطلاعات، روح خود را آزاد و هوشیار نگه داریم.
☘❤️ @filsofak
یادداشتهای مُعَوَّجْ
چیزی که محرزه اینه که ما در اتفاقات اخیر با یک حرکت خودانگیخته طرف نبودیم. انبوهی از راننده تاکسیهای واقعی و مجازی، با مغالطه دانای مطلق، اولا قاطعانه یک ساختار ذاتا شرور میسازن. ثانیا زبانشون رو در حرکتی معجزهوار، از توصیفگری به تجویزگری بدون کوچکترین…
همچین جنبشیه که تناقض مایه اصلی عزیمتش میشه، تنفر رانه اصلی حرکتش، و خشونت آلت اصلی نهضتش... گربه شرودینگری که بسته به موقعیت هم میتونه یک قاتل مرعب باشه، هم یک مقتول معصوم...
برای ایدئولوگهای متجدد که سوگیری و توهم توطئهشون از ٨٨ آشکار بود، این "رخداد" مبهم نقطه عطفی برای دگردیسی محسوب نمیشد! بلکه فرصتی برای یک تصفیه حساب شخصی...
مفاهیم "ارتجاع" و "ترقی" در قاموس فکریشون هیچ مابهازای عینی نداره
مفاهیم "استبداد" و "آزادی" هم...
صرفا رتوریکیست آگاهانه یا ناآگاهانه، برای اقناع و جذب حداکثری مخاطب...
برای ایدئولوگهای متجدد که سوگیری و توهم توطئهشون از ٨٨ آشکار بود، این "رخداد" مبهم نقطه عطفی برای دگردیسی محسوب نمیشد! بلکه فرصتی برای یک تصفیه حساب شخصی...
مفاهیم "ارتجاع" و "ترقی" در قاموس فکریشون هیچ مابهازای عینی نداره
مفاهیم "استبداد" و "آزادی" هم...
صرفا رتوریکیست آگاهانه یا ناآگاهانه، برای اقناع و جذب حداکثری مخاطب...
مادامی که خودشون رو نسبت به روایتهای متفاوت گشوده نکنن،
خیل عظیمی از مردمشون با برچسب "مرتجع" و "بنیادگرا" قضاوت میشن، انسانزدایی میشن و مردمزدایی...
خیل عظیمی از مردمشون با برچسب "مرتجع" و "بنیادگرا" قضاوت میشن، انسانزدایی میشن و مردمزدایی...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
مادامی که خودشون رو نسبت به روایتهای متفاوت گشوده نکنن،
"واقعیت" توده بیشکلیست که هرکسی اونو به "صورت"ی ورز میده.
این انقلابیگری نیست! عین محافظهکاریه! این حرکتی علیه وضع موجود نیست! عین استمرار دائمی وضع موجوده...
چرا دوستان چپم مسئله ایران رو مستقل از مناسبات و سرمایهداری جهانی میفهمن؟ چرا متوجه نیستند دستور نهایی سیاسیشون همون دستور از پیش موجود امپریالیسم بوده؟ چرا به نسبت ایدهها و خواستهشون با سرمایهداری جهانی نگاه نمیکنن؟
این مسئله بینهایت ناراحتم میکنه... انگار سوژهها هم مثل کالا مشابه شکلی از تمرکزگرایی، اول در کشورهای توسعه یافته تولید و بعد با تاخیر نسبتا زیادی به کشورهای جهان سوم توزیع و سرریز میشه...
چرا دوستان چپم مسئله ایران رو مستقل از مناسبات و سرمایهداری جهانی میفهمن؟ چرا متوجه نیستند دستور نهایی سیاسیشون همون دستور از پیش موجود امپریالیسم بوده؟ چرا به نسبت ایدهها و خواستهشون با سرمایهداری جهانی نگاه نمیکنن؟
این مسئله بینهایت ناراحتم میکنه... انگار سوژهها هم مثل کالا مشابه شکلی از تمرکزگرایی، اول در کشورهای توسعه یافته تولید و بعد با تاخیر نسبتا زیادی به کشورهای جهان سوم توزیع و سرریز میشه...
Forwarded from 𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶
چرا نباید اخبار روزمره رو دنبال کنیم؟
١- بسیاری از اخبار روزمره تولید میشن که کانال خبری کارش نخوابه و بتونه با تداوم ارائهٔ خبر، و ساخت زنجیرهای از اخبار، مخاطب رو حفظ کنن. نه این که لزوماً دروغ باشن، اما به نحو خاصی منتشر میشن که درگیری روانی غیرضروری و در جهت منافع کانال خبری ایجاد کنن. پس رسالت کانالهای خبری صرفاً اطلاعرسانی صادقانه نیست.
٢- بسیاری از اخبار روزمره جنگ روانی، اطلاعات سوخته، اطلاعات نادرست، و دروغهای هدفمندی هستن که توسط قدرتها تولید شدن تا روی سیستمهای تصمیمسازی و تصمیمگیری طرف مقابل تأثیر بذارن و روایتهای دروغشون رو به خورد مشاوران و تحلیلگران ردهبالای دشمن بدن.
٣- بسیاری از اخبار روزمره تولید میشن که تفکر خاصی رو در ذهن مردم بکارن و از این طریق به دولت یا جناح سیاسی خاصی فشار بیارن تا رفتار خاصی از خودش نشون بده. در مثال ایران، همواره اخبار روزمره بخشی از تاکتیک غرب برای ایجاد فشار و داشتن چماق بر سر مذاکرهکننده ایرانی بوده.
۴- اخبار روزمره ذهن رو در معرض بمباران خبری قرار داده و اون رو فرسوده و شرطی میکنه و در شرایط اضطرار دائم قرار میده. چنین ذهنی توانایی تحلیل خودش رو از دست میده و فقط به اخباری که به جهت نیل به اهداف خاصی «طراحی» شدن واکنش نشون میده جای این که تحلیلگر و پرسشگر باشه.
پیشنهادم قطعاً زندگی در جهانی ایزوله نیست. بههرحال مطلع بودن از وقایع مهم جهانی که درش زندگی میکنیم امر مطلوبیه. مسئله نوع خاصی از مصرف خبره که در تمام جهان و بهخصوص ایران رواج داره. اخبار برای ما چیزی شبیه به ماده مخدر شده و در طول روز شاید دهها بار انرژیمون رو بالا و پایین میکنه. این نوع مصرف خبر، چیزی به فهم ما از جهان واقعی اضافه نمیکنه، بلکه فقط ما رو در زمین درهمبرهمی مملو از جنگهای روانی، جنگهای روایتی، دروغهای هدفمند، و تحریفهای جناحی سردرگم کرده و روانمون رو به گروگان میگیره. خبر لزوماً به واقعیت تعهد نداره و اهداف دیگهای رو دنبال میکنه. حس و حال روزتون رو به این چیزها قفل نکنید.
١- بسیاری از اخبار روزمره تولید میشن که کانال خبری کارش نخوابه و بتونه با تداوم ارائهٔ خبر، و ساخت زنجیرهای از اخبار، مخاطب رو حفظ کنن. نه این که لزوماً دروغ باشن، اما به نحو خاصی منتشر میشن که درگیری روانی غیرضروری و در جهت منافع کانال خبری ایجاد کنن. پس رسالت کانالهای خبری صرفاً اطلاعرسانی صادقانه نیست.
٢- بسیاری از اخبار روزمره جنگ روانی، اطلاعات سوخته، اطلاعات نادرست، و دروغهای هدفمندی هستن که توسط قدرتها تولید شدن تا روی سیستمهای تصمیمسازی و تصمیمگیری طرف مقابل تأثیر بذارن و روایتهای دروغشون رو به خورد مشاوران و تحلیلگران ردهبالای دشمن بدن.
٣- بسیاری از اخبار روزمره تولید میشن که تفکر خاصی رو در ذهن مردم بکارن و از این طریق به دولت یا جناح سیاسی خاصی فشار بیارن تا رفتار خاصی از خودش نشون بده. در مثال ایران، همواره اخبار روزمره بخشی از تاکتیک غرب برای ایجاد فشار و داشتن چماق بر سر مذاکرهکننده ایرانی بوده.
۴- اخبار روزمره ذهن رو در معرض بمباران خبری قرار داده و اون رو فرسوده و شرطی میکنه و در شرایط اضطرار دائم قرار میده. چنین ذهنی توانایی تحلیل خودش رو از دست میده و فقط به اخباری که به جهت نیل به اهداف خاصی «طراحی» شدن واکنش نشون میده جای این که تحلیلگر و پرسشگر باشه.
پیشنهادم قطعاً زندگی در جهانی ایزوله نیست. بههرحال مطلع بودن از وقایع مهم جهانی که درش زندگی میکنیم امر مطلوبیه. مسئله نوع خاصی از مصرف خبره که در تمام جهان و بهخصوص ایران رواج داره. اخبار برای ما چیزی شبیه به ماده مخدر شده و در طول روز شاید دهها بار انرژیمون رو بالا و پایین میکنه. این نوع مصرف خبر، چیزی به فهم ما از جهان واقعی اضافه نمیکنه، بلکه فقط ما رو در زمین درهمبرهمی مملو از جنگهای روانی، جنگهای روایتی، دروغهای هدفمند، و تحریفهای جناحی سردرگم کرده و روانمون رو به گروگان میگیره. خبر لزوماً به واقعیت تعهد نداره و اهداف دیگهای رو دنبال میکنه. حس و حال روزتون رو به این چیزها قفل نکنید.
من کسیام که احتمالا در ذهن میلاد "بسیجی" معرفی میشم.
قطعا مخالف سرسخت مواضعشم.
علاقهای ندارم که خودم رو بیطرف نشون بدم، بیطرفی برای من معنایی نداره.
ولی صرفنظر از نگاه سیاسیمون، با این پیامش بدون اینکه بخوام نتیجهگیریای ازش کنم همدلم.
قطعا مخالف سرسخت مواضعشم.
علاقهای ندارم که خودم رو بیطرف نشون بدم، بیطرفی برای من معنایی نداره.
ولی صرفنظر از نگاه سیاسیمون، با این پیامش بدون اینکه بخوام نتیجهگیریای ازش کنم همدلم.
Forwarded from فرنگ نوشت
🔻 یادداشت روزنامهنگار ضدجنگ استرالیایی
به جنگافروزان ایرانیتبار خارجنشین بگو خفه شوند. به هواداران تحریم در جامعه تبعیدی کوبا بگو خفه شوند. از آنها نترس
خیلی حالبههمزن است که این حرومزادهها در صفحه من ظاهر میشوند و میگویند: ببخشید، شما اهل آن کشور نیستید، بنابراین حق مخالفت با بمباران آن را ندارید!
چطور است که شما خفه بشید؟ من قصد دارم مخالف شرورترین و منحطترین راهبردهای ساختار قدرت غربی باشم که زیر سایهاش زندگی میکنم. اگر خوشت نمیآید، به درک
اگر از یک مداخله نظامی فاجعهبار دیگر ایالات متحده برای سرنگونی یک دولت دیگر در خاورمیانه حمایت میکنی، پس تو یک آدم پست و بیارزشی. بدون توجه به اینکه خانوادهات از کدام کشور آمده، تو یک آدم پست و بیارزشی.
اگر از فروپاشی زیرساختهای کوبا و مردن مردم حمایت میکنی، پس تو یک آدم پست و بیارزشی. بدون توجه به اینکه خانوادهات از کدام کشور آمده، تو یک آدم پست و بیارزشی.
اجازه ندید این دیوانهها شما را بترسانند. ما حق داریم با این اقدامات مخالفت کنیم. حق تو برای مخالفت با سوءاستفادههای هولناک حاکمان ما، صرفاً به این دلیل که یک کوبایی در میامی به تو میگوید ساکت باش از بین نمیرود. تو مجبور نیستی مخالفت با یک جنگ با پیامدهای بالقوه جهانی را متوقف کنی، فقط به این دلیل که یک سلطنتطلب بیعقل که از روی مبلش در لندن توییت میکند فقط کسانی که از ایران میآیند اجازه ابراز نظر در این مورد را دارند!
به آنها بگو خفه شوید. آنها میخواهند تو را ساکت کنند، پس به آنها بگو خودتان ساکت بشید.
در دام موقعیت دروغین لیبرالنمایان نیفت. آنها در تلاش برای پیشبرد یک دستورکار عمیقاً شرورانه هستند که از سوی هیولاهای متعفن در قدرتمندترین دولت جهان حمایت میشود. به آنها بگو خفه شوند، و سپس حتی بلندتر و تهاجمیتر از قبل، به سوءاستفادههای امپراتوری غرب اعتراض کن.
فاجعه حمایت از مداخلهگرایی نظامی دولت ایالات متحده برای سرنگونی دولتها، صرفاً به این دلیل که خانوادهات از کشور هدف میآید کم نمیشود. اگر از این دستورکارها حمایت میکنی، تو یک آدم پست و بیارزشی و باید خفهشی.
@Farang_nevesht
به جنگافروزان ایرانیتبار خارجنشین بگو خفه شوند. به هواداران تحریم در جامعه تبعیدی کوبا بگو خفه شوند. از آنها نترس
خیلی حالبههمزن است که این حرومزادهها در صفحه من ظاهر میشوند و میگویند: ببخشید، شما اهل آن کشور نیستید، بنابراین حق مخالفت با بمباران آن را ندارید!
چطور است که شما خفه بشید؟ من قصد دارم مخالف شرورترین و منحطترین راهبردهای ساختار قدرت غربی باشم که زیر سایهاش زندگی میکنم. اگر خوشت نمیآید، به درک
اگر از یک مداخله نظامی فاجعهبار دیگر ایالات متحده برای سرنگونی یک دولت دیگر در خاورمیانه حمایت میکنی، پس تو یک آدم پست و بیارزشی. بدون توجه به اینکه خانوادهات از کدام کشور آمده، تو یک آدم پست و بیارزشی.
اگر از فروپاشی زیرساختهای کوبا و مردن مردم حمایت میکنی، پس تو یک آدم پست و بیارزشی. بدون توجه به اینکه خانوادهات از کدام کشور آمده، تو یک آدم پست و بیارزشی.
اجازه ندید این دیوانهها شما را بترسانند. ما حق داریم با این اقدامات مخالفت کنیم. حق تو برای مخالفت با سوءاستفادههای هولناک حاکمان ما، صرفاً به این دلیل که یک کوبایی در میامی به تو میگوید ساکت باش از بین نمیرود. تو مجبور نیستی مخالفت با یک جنگ با پیامدهای بالقوه جهانی را متوقف کنی، فقط به این دلیل که یک سلطنتطلب بیعقل که از روی مبلش در لندن توییت میکند فقط کسانی که از ایران میآیند اجازه ابراز نظر در این مورد را دارند!
به آنها بگو خفه شوید. آنها میخواهند تو را ساکت کنند، پس به آنها بگو خودتان ساکت بشید.
در دام موقعیت دروغین لیبرالنمایان نیفت. آنها در تلاش برای پیشبرد یک دستورکار عمیقاً شرورانه هستند که از سوی هیولاهای متعفن در قدرتمندترین دولت جهان حمایت میشود. به آنها بگو خفه شوند، و سپس حتی بلندتر و تهاجمیتر از قبل، به سوءاستفادههای امپراتوری غرب اعتراض کن.
فاجعه حمایت از مداخلهگرایی نظامی دولت ایالات متحده برای سرنگونی دولتها، صرفاً به این دلیل که خانوادهات از کشور هدف میآید کم نمیشود. اگر از این دستورکارها حمایت میکنی، تو یک آدم پست و بیارزشی و باید خفهشی.
@Farang_nevesht
www.caitlinjohnst.one
Tell Iranian And Cuban Diaspora Warmongers To Shut The Fuck Up
Reading by Tim Foley:
یادداشتهای مُعَوَّجْ
Forwarded from ناآزادیستان (یحتمل) اشپربر: «خداوند مجازات کند سرسپردهای را که به جای رفتن به کلیسا وارد حزبی انقلابی میشود تا از آن یک کلیسا بسازد.» آلبر کامو، از «یادداشتها»، جلد دوم، دفتر ششم، ص۵٨۴(طبق کتابخوان مجازی فیدیبو)
Forwarded from ناآزادیستان (یحتمل)
(...) «اگر مال ما رویاست پس کی بنای خود را برپا خواهید کرد و با عقل خودتان، بیمسیح، نظام عادلانه را برای خودتان خواهید ساخت؟»
(...) به راستی خیال رویاگونه در آنها بیش از ماست. آنان امیدوارند نظمی عادلانه برای خود بسازند. اما با انکار مسیح کارشان به غرق کردن زمین در خون خواهد انجامید، چون خون خون را طلب کند، و هرکه شمشیر گیرد به شمشیر هلاکت گردد.
فئودور داستایفسکی، از «برادران کارامازوف»، فصل سوم، ص ١٠٢٠(طبق کتابخوان مجازی طاقچه)
(...) «اگر مال ما رویاست پس کی بنای خود را برپا خواهید کرد و با عقل خودتان، بیمسیح، نظام عادلانه را برای خودتان خواهید ساخت؟»
(...) به راستی خیال رویاگونه در آنها بیش از ماست. آنان امیدوارند نظمی عادلانه برای خود بسازند. اما با انکار مسیح کارشان به غرق کردن زمین در خون خواهد انجامید، چون خون خون را طلب کند، و هرکه شمشیر گیرد به شمشیر هلاکت گردد.
فئودور داستایفسکی، از «برادران کارامازوف»، فصل سوم، ص ١٠٢٠(طبق کتابخوان مجازی طاقچه)