یادداشت‌های مُعَوَّجْ
89 subscribers
102 photos
33 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
اینا باعث میشه ادم از امکان گفت‌وگو ناامید شه.
سلام، بدرود و سلام...
کسی که خداحافظی کردن بلد نباشه، سلام کردن هم بلد نیست و در حالت کلی زندگی کردن...

من تلاش کردم با همه فرازها و نشیب‌های فکریم صادقانه عقاید و نشخوارهای فکریم رو با اندک ممبرهای آشنا و ناآشنا اینجا به اشتراک بذارم، عقایدی که ممکن بود ساده باشن یا پیچیده، مسخره باشن یا جدی... نمیدونم... درهرحال اگر حق با من بود، امیدوارم لحن تندم رو به حساب دل نگرانی‌م بذارید و اگر نبود، منو ببخشید... فقط سعی می‌کردم چیزی رو که فکر می‌کنم درسته برادرانه انتقال بدم.

بدرود به دنیای قدیمی‌میم و سلام به دنیایی متفاوت...
Forwarded from مرآت (ДунеКнигхт)
لیبرالیسم به مثابه پروژه‌ای جهانی، با شگردی زیرکانه و ویرانگر، نه تنها نظم سیاسی، که بنیادهای هستی‌شناختی حیات جمعی انسان را نشانه رفته و در حرکتی دوگانه، هم «امر سیاسی» را تهی و هم «امر قدسی» را می‌راند؛ در خلاء حاصل از این نابودی دوگانه، «سوژه‌ای تهی‌شده» و «دنیایی بی‌روح» را بر جای می‌نهد. این فرآیند، نه تصادفی، که منطق ذاتی لیبرالیسم است: جایگزینی «واقعیت متعالی» با «برساخت‌های بشری».

نخست، نفی امر سیاسی و عزلت جنگ از صحنه اجتماع است. کارل اشمیت به درستی بیان می‌کند که جوهر امر سیاسی، «تمایز دوست و دشمن» است؛ تمایزی وجودی که فداکاری، ایثار و معنای جمعی را ممکن می‌سازد. لیبرالیسم این تمایز بنیادین را با توسل به مفاهیمی چون «رقابت اقتصادی» یا «مباحثه عقلانی» خنثی می‌کند. در این نگاه، دشمن به «رقیب بازار» و جنگ به «رقابت تجاری» تحویل می‌رود. نتیجه، «سیاست‌زدایی» و تبدیل دولت به یک «سرویس‌دهنده بی‌طرف» یا یک «سیستم تهویه» صرف است. دولتی که نه می‌تواند و نه مجاز است از حقیقتی متعالی دفاع کند؛ تنها موظف به تسهیل معاملات و مدیریت تنش‌هاست. جامعه در چنین وضعیتی، از یک «واحد سیاسی متحد» به «انبوهی از مصرف‌کنندگان منفعت‌طلب» تقلیل می‌یابد. آنجا که دیگر دشمنی وجود نداشته باشد، فداکاری معنای خود را از دست می‌دهد و شهروند مکلف، جای خود را به مصرف‌کننده‌ای می‌دهد که تنها به حداکثرسازی مطلوبیت شخصی می‌اندیشد.

دوم، طرد امر قدسی و تقدس‌زدایی از جهان است. لیبرالیسم، با تکیه بر خرد خودبنیاد بشری، «امر قدسی» — که همان اشراف به نظام غایی و متعالی آفرینش است — را به عنوان امری وهم‌آلود طرد می‌کند. اما این خرد، همان «عقل ممسوخ»ی است که فردید از آن سخن گفت؛ عقلی که از وحی و حکمت الهی جدا افتاده و تنها به پدیده‌های محسوس و کمّی می‌پردازد. نهاد آکادمی مدرن، ایمان به امر کلی (خداوند و حقیقت مطلق) را به «ایمان» به روش‌شناسی‌های تجربی فروکاسته است. در فقدان امر قدسی واقعی، «امور مقدسِ ساختگی» سر برمی‌آورند: طبیعت، برابری، حقوق بشر، مردم. اینها بت‌های جدیدی هستند که محرابشان را در رسانه‌ها و دانشگاه‌ها برپا کرده‌اند. این تقدس‌های ساختگی، فاقد عمق متافیزیکی‌اند و نمی‌توانند پاسخگوی نیاز انسان به معنا و غایت باشند. لیبرالیسم با نفی امر قدسی، انسان را در جهانی صرفا مادی زندانی می‌کند، جهانی که در آن ستاره، تنها توده‌ای گاز است و عشق، تنها واکنشی شیمیایی.

سوم، افسون‌سازی و سیاستِ «فلوت‌زنی» است. دولت لیبرال مدرن، دیگر نه با زورِ عریان، که با افسون و اغوا حکم می‌راند. همانند «فلوت‌زن هاملن»، با نواهای فریبنده‌ آزادی فردی، رفاه و پیشرفت، توده‌ها را به دنبال خود می‌کشاند. این سیاست، تقابل را از سطح کلان جامعه به درون روان تک‌تک افراد می‌کشاند و با درونی‌سازی کشمکش، از هرگونه نقطه‌ی اوج و حل‌وفصل نهایی (مانند انقلاب یا جنگ تمام‌عیار) جلوگیری می‌کند. نتیجه، جامعه‌ای است در حال «رقابت بی‌پایان»، بی‌آنکه هیچ‌گاه به غایتی نهایی برسد. رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی، فلوت‌زنانی هستند که بی‌وقفه این ملودی وسوسه‌انگیز را می‌نوازند، تا شهروندان را در تاریکی غار مصرف و سرگرمی‌های پوچ رها کنند.

چهارم، بت‌سازی از «توسعه» و نفی حکمت طبیعی است. لیبرالیسم، مفهوم خطی و بیمارگونه‌ی «توسعه» و «پیشرفت» را جایگزین حکمت دورانی و طبیعی قدما کرده است. در نگاه افلاطونی و سنتی، جهان مادی، سایه‌ای ناپایدار از عالم مُثُل است و حرکتش، دورانی و در محدوده‌ی اعتدال طبیعی است. اما لیبرالیسم، پیشرفت بی‌کران مادی را به یک «ایدئولوژی اجتناب‌ناپذیر» بدل کرده است. هرگونه توقف یا کاهش نرخ رشد، به مثابه فاجعه تلقی می‌شود. این وسواس ویرانگر، نه تنها نظم طبیعی را برهم می‌زند (چنانکه افلاطون گسترش بی‌حد شهرها را عامل جنگ می‌دانست)، بلکه انسان را نیز در چنبره‌ی «توسعه فردی» اسیر می‌سازد. فرمان «خودت را بشناس» — که دعوت به شناخت حدود و جایگاه خود در نظام کیهانی است — به شعار توخالی «به تمامیت توان خودت دست یاب» کتب و دستورالعمل‌های رنگ و رو رفته زرد تبدیل شده است. این امر، به پروار ساختن «نفس متکبر» دامن می‌زند، نفسِ «سوژه‌ عالم‌ساز»ی که خود را پدیدآورنده‌ همه چیز می‌پندارد و در نهایت، به افسردگی، اضطراب و خودبیگانگی فرد می‌انجامد. فی‌الواقع انسان، خود را به مثابه کالایی برای بهبود و عرضه در بازار کار می‌بیند.

جامعه لیبرال، انسانی تولید می‌کند که کوچک‌اندیش و راحت‌طلب است؛ انسانی که دیگر آرمانی ندارد و تنها به امنیت و لذتِ لحظه‌ای خویشتن می‌اندیشد. لیبرالیسم، هرچند ادعای سکولاریسم دارد، اما خود به یک «الهیات سیاسی» تقلیدی تبدیل شده است. همان‌گونه که اشمیت می‌گوید، هیچ نظام سیاسی‌ای بی‌الهیات نمی‌ماند.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
Video
زمان شکستن این اتمسفر مصنوعی فرارسیده...
نه گویی به این دیکتاتوری جوی که خواهان سرکوب هر لبخندی به زندگی است...
هیچ درگیری فیزیکی و لفظی‌ای نیاز نیست! هیچ واکنش منفعلانه‌ به دریدگی‌ها و هتاکی‌های‌شان لازم نیست! یگانه راه برای آشکارگی ذات فاشیستیک و مردم‌ستز این ایدئولوگ‌های نوظهور فقط و فقط حضور بدن‌های شماست! بدنی که از بدو به دنیا آمدنش مهر "تروریست" و "مستضعف‌زاده" می‌خورد... بدنی که حتی نفس کشیدنش هم فاشیست را برآشفته می‌کند. شعار "الله اکبر" آن‌ها را برآشفته می‌کند! پوشش شما آن‌ها را آزرده می‌کند! مقاومت شما آن‌ها را عصبی ‌می‌کند! وجود شما آن‌ها را خشمگین می‌کند! کامنت شما، دیس‌لایک شما، پیام شما، پست‌های شما... تنها ابراز وجود شما در عرصه اجتماع و علی‌الخصوص رسانه، برای رمزشکنی هژمونی برساخته رسانه‌ای‌شان و پایان دادن به این دیکتاتوری اکثریت رسانه و چرخه خشونت کافی‌ست...
"بسیجی" یا "ارزشی" در دستگاه شناختی سلطنت‌طلب انقدر مفهوم گشادی هست که نشه فقط اون عوضی‌های دگم و بنیادگرا رو درونشون جا داد!
برای اون مفهوم "بسیجی" با تمام شرارت‌ها و توحش‌ این‌همانیه! کارکرد سیاسی این هویت‌سازی کاذب مثل کارکرد سیاسی مفاهیم "تروریست" برای رسانه ملیه؛ یعنی طرد هرگونه انتقادی به خشونت در هر جهتی... این برچسب‌گذاری جواز کشتن و تعذیب بدنش رو به عنوان یه "ناانسان" پیشاپیش براشون صادر می‌کنه... کار به جایی میرسه که اگه کسی صرفا مشی فکریش رو از اسراییل و راست‌های افراطی جدا کنه، توسطشون "بسیجی" خطاب میشه! ولو این‌که یک چپ سکولار باشه...
ماسوای چپ، سلطنت‌طلب این جمعیت رو با تمام کثرت‌ و چندگانگی‌ش، در یک تصویر ایستا و کلی "بسیجی" با دوربین عکس‌برداری منجمد ذهنی‌ش بازنمایی می‌کنه! اون کل این انبوهه رو - از زنان گرفته تا کودکان - ذیل "نامردم" تعریف می‌کنه...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
ماسوای چپ، سلطنت‌طلب این جمعیت رو با تمام کثرت‌ و چندگانگی‌ش، در یک تصویر ایستا و کلی "بسیجی" با دوربین عکس‌برداری منجمد ذهنی‌ش بازنمایی می‌کنه! اون کل این انبوهه رو - از زنان گرفته تا کودکان - ذیل "نامردم" تعریف می‌کنه...
برای همین میگم چیزی که در دو شب آخر اعتراضات شاهد بودیم یک انحراف میل [یا به تعبیر بهتر] مصادره میل و چرخش سیاسی‌ش توسط جریان اپوزیسیون از مطالبه به حق مردم بود، مصادره‌ای به نفع الیگارش داخلی و خارجی... مصادر‌ه‌ای با هدف تکمیل یک دو قطبی رادیکال در جامعه... یا ایجاد یک جنگ عظیم مردمی علیه مردم...
ما در این دو روز دیگه با یه اعتراض طرف نبودیم! بلکه یک اعلام جنگ هویتی...
هیچ‌وقت کنش معادل قضاوت نبوده! هیچوقت انقلاب با حدگذاری و صف‌بندی سیاسی "خیر" و "شر"، "دیکتاتور" و "آزادی‌خواه" یا "مزدور" و "باشرف" هم سنگ نبوده! این‌ مفاهیم به اصطلاح اخلاقی و ارزشی، مفاهیم از پیش موجودی نبودن که مصادیق مشخصی داشته باشن! ارزش‌گذاری در یک خیزش رهایی‌بخش همواره خودش رو ثانویه نشون می‌داده نه اولیه؛ برای همین به اعتقاد من یک جنبش مردمی هیچوقت تابع منطق «یا با "ما" یا با "دیگری"، یا "این" یا "آن"» نیست...
چیزی که باعث اتصال نیروهای متکثر انقلابی به هم میشه هدف نیست! ارزش نیست! ذات نیست! خواه این هدف سلبی باشه یا ایجابی، خواه براندازی باشه یا ایده دموکراسی... بلکه خود "جریان"...
من انقلاب‌های بزرگ تاریخی رو در خود "جریان" می‌فهمم، زمانی‌که به خلاف روایت رایج از انقلاب فرانسه و مشابه خوانش فوکو ازش، قشر فرودست(نه بورژوا یا خرده بورژوا!) به عنوان نیروی محرکه اصلی حرکت، یک "نه" تاریخی به گفتمان غالب سلطنت می‌گه. بر طبق این روایت، این تحول‌خواهی تا قبل از تثبیت‌یافتگی و مصادره شدنش توسط روشنفکران فرانسوی، برای ارزش‌های از پیش موجود و آسمانی‌ای مثل "آزادی" و "برابری" نمی‌جنگید! همینطور انقلاب شوروی هم یک "نه" تاریخی به روایت مسلط سرمایه‌داری بود و الخ

البته منکر عاملیت ایدئولوژی در انقلاب‌ها نمی‌شم و نمیگم انقلاب‌های قدیم خالص و بدون درگیری درونی بودن، اما به عقیده من چیزی که انقلاب‌شون رو انقلاب کرده ایدئولوژی نبوده! غایت نبوده! بلکه خود جریان...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
چیزی که باعث اتصال نیروهای متکثر انقلابی به هم میشه هدف نیست!
به همین دلیله که ما در جنبش‌ اخیر با "انقلاب" مواجه نیستیم! جنبش منفعلی که رسیدن به یک هدف(چه سلبی چه ایجابی) براش اولویت داره! جنبشی که ناچاره صداهای متکثر رو در یک تک صدا حصر، و هرگونه صدای متعارضی با خودش رو با برچسب‌گذاری طرد کنه... هیچ پیوند مولکولاری بین گروه‌های مختلف جنبش(غالبا از قشر متوسط جامعه) نمی‌بینیم، فقط نزاع و درگیری... انگار که عده‌ای با جمع‌آوری پول‌های هم برای خرید یک کالا وارد مغازه می‌شن و از همون ابتدا سر انتخاب کالا و قیمت‌ها باهم درگیر شده باشن... یکی میگه پادشاهی مشروطه، دیگری لیبرال دموکراسی رو ترجیح میده، اون یکی سوسیال دموکراسی، و یکی هم سلطنت مطلقه... این وسط حتما میانجی‌گری بینشون پیدا میشه که برای جلوگیری از انفجار جمع، کالای ارزون‌تر، یعنی سرنگونی حاکمیت رو پیشنهاد بده تا جنگ رو موقتا به حالت تعویق دربیاره...
چیزی که محرزه اینه که ما در اتفاقات اخیر با یک حرکت خودانگیخته طرف نبودیم. انبوهی از راننده تاکسی‌های واقعی و مجازی، با مغالطه دانای مطلق، اولا قاطعانه یک ساختار ذاتا شرور می‌سازن. ثانیا زبانشون رو در حرکتی معجزه‌وار، از توصیفگری به تجویزگری بدون کوچک‌ترین شکی شیفت می‌دن؛ انگار که یگانه راه‌ برون‌رفت ازین معضلات، همون راه‌حل از پیش‌آماده‌ای باشه که در جیبشون داشتن...
این‌کار نه تنها باعث شنیده شدن صدای "معترض" نمیشه بلکه اون در یک بازی ایدئولوژیکی و دو قطبی رادیکال سیاسی، مستاصل و درمانده رها می‌کنه... دوگانه برساخته "این" یا "آن"، "ما" یا "دیگری"، "محافظه‌کار" یا "مترقی"...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
کسانی که در کنارشون میجنگید همچین وحشی‌هایین امیدوارم هنوز برای انتخاب دیر نشده باشه
دنبال "تروریست" و "فاشیست" در هرجایی می‌گردیم غیر از خودمون...
نمیدونیم هرکدوممون چه ظرفیت دهشتناکی برای فاشیست شدن داریم...
در یک رهیافت و ارزش‌گذاری انتزاعی، کسی می‌تونه بنیادگرایی و فاشیسم رو به ادیان و ایدئولوژی‌ها(در معنای محدود سیاسی‌ش) نسبت بده، ولی کسی که به عقبه مادی شکل‌گیری این عقاید آگاهه، به خوبی می‌دونه این افراط‌ها بیش از این‌که با گذشته ارتباط داشته باشه، با حال ارتباط داره... بیش از این‌که پدیده‌ای پیشامدرن محسوب بشه، پدیده‌ای مدرن محسوب میشه...
انسان‌ "تنها"ی مدرنی که صداش هیچوقت شنیده نشده، به چنان خشم و انسداد فکری‌ای میرسه که نهایتا از سر ناچاری به یک گفتمان افراطی با بلندگویی واحد پناهنده میشه...
فقط یه مشت گزاره انشایی بی‌مبنا