یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
دوزخ امّا سرد
امروز کنترل شریان‌های اصلی اقتصاد و مهم‌ترین‌شان که نفت باشد، دیگر در دست قوۀ مجریه (دولت) نیست. در دست نهادهای به اصطلاح «ولایی» است: قرارگاه خاتم، ستاد اجرایی فرمان امام، بنیاد مستضعفان، بنیادهای تعاون سپاه و ارتش، آستان قدس رضوی و صدها هلدینگ دیگر ذیل مجموعه‌های…
کلمات و متون شاید موجز و زیبا باشند ولی محتوا به همون‌ سادگی استدلالات راننده تاکسی‌ها...
همیشه باید یک علت ماورایی وجود داشته باشه که تمام بدبختی‌ها ازش منشعب میشه! یک موجود ذاتا شر که مقصر همه چیزه و حامی‌هایی که یا کیف پولشون وصله یا مشتی عقب‌مانده و فریب خورده...
منابع معرفتی ما برای اعتباردهی بهش چیه؟ نقل یا در بهترین حالت شهود! (آخرالزمان روزیه که یک چپ از شدت خشم مهملات نئولیبرال‌ها رو ببافه)
یکی از مکانیزم‌‌های روانی ایدئولوگ در مواجهه با مسائل، ساده‌سازی و حمل «ضرورت» و «قطعیت» به پیش‌فرض‌های اثبات‌ناشده‌ای که بتونه به را‌حتی نتیجه‌گیری مطلوبش رو استنباط کنه... بدیهی بودن این پیش‌فرض‌ها چون و چرا نداره و ایدئولوگ مادامی باهات وارد «گفت‌وگو» میشه که این حداقل مفروضات بینتون مشترک باشه... البته منحصر به مخالفین نظام هم نیست! ایدئولوگ‌های اون‌طرف هم برای فرار از مسئولیت‌ها و مواخذه‌ها همیشه ناچارن تمام معضلات رو به تحریم‌های آمریکا نسبت بدن...
"اعتراض" یکی از مولفه‌های اصلی پویایی یک ساختاره و وجودش برای بقای ساختار حیاتیه! ایدئولوگ‌ ولی اصلا مطالبه معترض‌ها براش موضوعیت نداره... دنبال زمینه‌چینی برای جهت‌دهی بهشه! چه بسا معترض‌ها به مطالباتشون برسند و ایدئولوگ هم‌چنان با ساختار ضدیت داشته باشه(متأسفانه همین سوگیری‌ها مانع از شنیدن صدای معترض‌ها و تصاحب شدنشون توسط الیگارش‌های داخلی و خارجی شده، الیگارش به شما بلندگو می‌ده اما در عوض ماهیتا اعتراض رو دگرگون می‌کنه)...
سهم اعظمی از این دشمنی مبناییه(مثلا فلسفه حقوق) و بخش‌هایی هم کینه‌های جزئی‌ای که به صورت کاتوره‌ای در رویداد‌های سیاسی گذشته در خاطراتش پخش و ثبت شده...
میخوام بگم این نیست که لاجرم این دوستان دنبال کسب اعتبار باشن یا خدایی نکرده سوءنیتی داشته باشن! قلبا فکر می‌کنن ساختار پسندشون "بهتره"...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
کلمات و متون شاید موجز و زیبا باشند ولی محتوا به همون‌ سادگی استدلالات راننده تاکسی‌ها... همیشه باید یک علت ماورایی وجود داشته باشه که تمام بدبختی‌ها ازش منشعب میشه! یک موجود ذاتا شر که مقصر همه چیزه و حامی‌هایی که یا کیف پولشون وصله یا مشتی عقب‌مانده و فریب…
یکی از این مدعاییات درشت‌بافتشون فلج بودن دولته! که قطعا دلایل منطقی‌ای براش باید ارائه بشه...
مخاطب می‌تونه روی نقش نفت در اقتصاد ما به انضمام نقش تحریم‌ها و سیاست‌گذاری‌های داخلی و خارجی هم مداقه کنه...
پیروزی ما در تفاوت ماست!
در این بازار آشوب، هرکسی می‌تواند روایت خودش را انتخاب کند! مسئله در قدرت‌ القاگری‌ست...
ما رسانه معتبر و نامعتبر نداریم! رسانه قدرتمند و ضعیف داریم... رسانه اکثریت و اقلیت...
بزرگترین کشف اسپینوزا در سیاست این بود که نشون داد نهادهای مقتدر چطور از غم و ناامیدی مردم تغذیه می‌شن! این "غم" و "ناامیدی" یه مفهوم کلی نیست که به یک کیفیت روانی دلالت کنه! بلکه در انضمامی‌ترین معنای اون یعنی کاهش توان بدن و عمل کردن افراد... این رو با نظام بازنمایانه نمیشه تصویر کرد ولی میشه در این اید‌ه‌ها که «ما بازنده‌ایم! راهی جز وابستگی نیست! خودباخته‌ایم!» و نتیجتا تسلیم شدنشون به ایدئولوژی‌ها و خشم‌های بی‌هدف دنبال کرد! هرچه‌قدر بیشتر خودمون رو با فراواقعیت‌ و آینده تماما سیاهشون تطبیق بدیم، راحت‌تر کنترل و آلات دستشون می‌شیم...
شاید در این زمونه نشه به راحتی حق رو از باطل تمیز داد... اما میشه فهمید که چه کسانی در جبهه "پوچی" ایستادن...
Forwarded from مرآت (ДунеКнигхт)
- «لیبرالیسم و انسان گریزان از معنا»؛

#مرات404
#یادداشت     |   «مرآت»؛ برای نگریستن
#جامعه و #الهیات

@MeraatOnline
Forwarded from مرآت (ДунеКнигхт)
مرآت
- «لیبرالیسم و انسان گریزان از معنا»؛ #مرات404 #یادداشت     |   «مرآت»؛ برای نگریستن #جامعه و #الهیات @MeraatOnline
لیبرالیسم به مثابه پروژه‌ای جهانی، با شگردی زیرکانه و ویرانگر، نه تنها نظم سیاسی، که بنیادهای هستی‌شناختی حیات جمعی انسان را نشانه رفته و در حرکتی دوگانه، هم «امر سیاسی» را تهی و هم «امر قدسی» را می‌راند؛ در خلاء حاصل از این نابودی دوگانه، «سوژه‌ای تهی‌شده» و «دنیایی بی‌روح» را بر جای می‌نهد. این فرآیند، نه تصادفی، که منطق ذاتی لیبرالیسم است: جایگزینی «واقعیت متعالی» با «برساخت‌های بشری».

نخست، نفی امر سیاسی و عزلت جنگ از صحنه اجتماع است. کارل اشمیت به درستی بیان می‌کند که جوهر امر سیاسی، «تمایز دوست و دشمن» است؛ تمایزی وجودی که فداکاری، ایثار و معنای جمعی را ممکن می‌سازد. لیبرالیسم این تمایز بنیادین را با توسل به مفاهیمی چون «رقابت اقتصادی» یا «مباحثه عقلانی» خنثی می‌کند. در این نگاه، دشمن به «رقیب بازار» و جنگ به «رقابت تجاری» تحویل می‌رود. نتیجه، «سیاست‌زدایی» و تبدیل دولت به یک «سرویس‌دهنده بی‌طرف» یا یک «سیستم تهویه» صرف است. دولتی که نه می‌تواند و نه مجاز است از حقیقتی متعالی دفاع کند؛ تنها موظف به تسهیل معاملات و مدیریت تنش‌هاست. جامعه در چنین وضعیتی، از یک «واحد سیاسی متحد» به «انبوهی از مصرف‌کنندگان منفعت‌طلب» تقلیل می‌یابد. آنجا که دیگر دشمنی وجود نداشته باشد، فداکاری معنای خود را از دست می‌دهد و شهروند مکلف، جای خود را به مصرف‌کننده‌ای می‌دهد که تنها به حداکثرسازی مطلوبیت شخصی می‌اندیشد.

دوم، طرد امر قدسی و تقدس‌زدایی از جهان است. لیبرالیسم، با تکیه بر خرد خودبنیاد بشری، «امر قدسی» — که همان اشراف به نظام غایی و متعالی آفرینش است — را به عنوان امری وهم‌آلود طرد می‌کند. اما این خرد، همان «عقل ممسوخ»ی است که فردید از آن سخن گفت؛ عقلی که از وحی و حکمت الهی جدا افتاده و تنها به پدیده‌های محسوس و کمّی می‌پردازد. نهاد آکادمی مدرن، ایمان به امر کلی (خداوند و حقیقت مطلق) را به «ایمان» به روش‌شناسی‌های تجربی فروکاسته است. در فقدان امر قدسی واقعی، «امور مقدسِ ساختگی» سر برمی‌آورند: طبیعت، برابری، حقوق بشر، مردم. اینها بت‌های جدیدی هستند که محرابشان را در رسانه‌ها و دانشگاه‌ها برپا کرده‌اند. این تقدس‌های ساختگی، فاقد عمق متافیزیکی‌اند و نمی‌توانند پاسخگوی نیاز انسان به معنا و غایت باشند. لیبرالیسم با نفی امر قدسی، انسان را در جهانی صرفا مادی زندانی می‌کند، جهانی که در آن ستاره، تنها توده‌ای گاز است و عشق، تنها واکنشی شیمیایی.

سوم، افسون‌سازی و سیاستِ «فلوت‌زنی» است. دولت لیبرال مدرن، دیگر نه با زورِ عریان، که با افسون و اغوا حکم می‌راند. همانند «فلوت‌زن هاملن»، با نواهای فریبنده‌ آزادی فردی، رفاه و پیشرفت، توده‌ها را به دنبال خود می‌کشاند. این سیاست، تقابل را از سطح کلان جامعه به درون روان تک‌تک افراد می‌کشاند و با درونی‌سازی کشمکش، از هرگونه نقطه‌ی اوج و حل‌وفصل نهایی (مانند انقلاب یا جنگ تمام‌عیار) جلوگیری می‌کند. نتیجه، جامعه‌ای است در حال «رقابت بی‌پایان»، بی‌آنکه هیچ‌گاه به غایتی نهایی برسد. رسانه‌ها و نهادهای فرهنگی، فلوت‌زنانی هستند که بی‌وقفه این ملودی وسوسه‌انگیز را می‌نوازند، تا شهروندان را در تاریکی غار مصرف و سرگرمی‌های پوچ رها کنند.

چهارم، بت‌سازی از «توسعه» و نفی حکمت طبیعی است. لیبرالیسم، مفهوم خطی و بیمارگونه‌ی «توسعه» و «پیشرفت» را جایگزین حکمت دورانی و طبیعی قدما کرده است. در نگاه افلاطونی و سنتی، جهان مادی، سایه‌ای ناپایدار از عالم مُثُل است و حرکتش، دورانی و در محدوده‌ی اعتدال طبیعی است. اما لیبرالیسم، پیشرفت بی‌کران مادی را به یک «ایدئولوژی اجتناب‌ناپذیر» بدل کرده است. هرگونه توقف یا کاهش نرخ رشد، به مثابه فاجعه تلقی می‌شود. این وسواس ویرانگر، نه تنها نظم طبیعی را برهم می‌زند (چنانکه افلاطون گسترش بی‌حد شهرها را عامل جنگ می‌دانست)، بلکه انسان را نیز در چنبره‌ی «توسعه فردی» اسیر می‌سازد. فرمان «خودت را بشناس» — که دعوت به شناخت حدود و جایگاه خود در نظام کیهانی است — به شعار توخالی «به تمامیت توان خودت دست یاب» کتب و دستورالعمل‌های رنگ و رو رفته زرد تبدیل شده است. این امر، به پروار ساختن «نفس متکبر» دامن می‌زند، نفسِ «سوژه‌ عالم‌ساز»ی که خود را پدیدآورنده‌ همه چیز می‌پندارد و در نهایت، به افسردگی، اضطراب و خودبیگانگی فرد می‌انجامد. فی‌الواقع انسان، خود را به مثابه کالایی برای بهبود و عرضه در بازار کار می‌بیند.

جامعه لیبرال، انسانی تولید می‌کند که کوچک‌اندیش و راحت‌طلب است؛ انسانی که دیگر آرمانی ندارد و تنها به امنیت و لذتِ لحظه‌ای خویشتن می‌اندیشد. لیبرالیسم، هرچند ادعای سکولاریسم دارد، اما خود به یک «الهیات سیاسی» تقلیدی تبدیل شده است. همان‌گونه که اشمیت می‌گوید، هیچ نظام سیاسی‌ای بی‌الهیات نمی‌ماند.
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
"آزادی"، "برابری"، "پیشرفت" جزو اون دسته از کلماتی‌اند که از شدت تعالی‌شون هیچوقت درکشون نکردم... و هیچوقت براشون نمی‌میرم...
اگر با شنیدن این کلمات یک جریان فکری خاص، یک مدل حکومتی یا تصویر یک کشور توسعه یافته به ذهنتون متبادر میشه، مطمئن باشید شما هم درکش نکرید...
اگر ترس از امر نو همیشگی بود، هیچوقت یه غارنشین از غارش جدا نمیشد اما چیزی که ترسناکه نه خود امر نو که تقلید از بقیه با عنوان پکیج از پیش آماده نوآوریه...
نابود کردن خاص‌بودگیت با تهی شدنت این‌همانیه
شاید غارنشینی ازین جهت کم‌تر مخرب باشه...
Forwarded from دست به نقد (Ali naghdi)
برای دانشجویان مایه تاسف و شرمساری است که حتی ذره‌ای تحلیل سیاسی درست از یک ماجرا با کم و کیف آن ندارند. شما حتی نمی‌توانید در کلام، خط خود را از اوباش مسلح و تروریست‌های تجزیه‌طلب که میدان‌دار اصلی حوادث اخیر هستند جدا کنید. و در حالت خوشبینانه، اگر در دل با آن‌ها همراهی نکنید، ترسو و بزدل‌اید که اعلام برائت هم نمی‌کنید. اگر واقعا معترض هستید و می‌دانید اعتراض چیست، در مرزبندی‌های خود تامل بیش‌تری کنید و آگاهی‌بخش جامعه باشید. اما متاسفانه...
به خودتان بیایید و با هر موجی عنان اختیار و عقل خود را از دست ندهید. آن‌جا که سخن گفتن ناسنجیده و زیان‌بار است، سکوت طلاست.

می‌دانم با نوشتن این یادداشت حیات خود را در دانشگاه با مخاطره روبرو می‌کنم اما این خطر را به سکوت در برابر ظلم و جهل بزک‌شده شما ترجیح می‌دهم. ظلمی که در گام اول، به خودتان می‌کنید و بعد به معترضین و در آخر به کشور عزیزمان ایران.

در انتها، بار دیگر از این خط‌خطی موسوم به بیانیه دانشجویان اعلام برائت می‌کنم و امیدوارم همه ما عاقبت بخیر باشیم و کشورمان سربلند...

2/2

علی نقدی، دی ۱۴۰۴

@naghdiism
کارناوال وحشت‌آزادی!

وقایع اخیر به شکل عریان‌تری تفاوت یک "یورش" جانبدارانه با "مقاومت"ی مدافعانه رو محرز کرد‌نکرد! جشنواره‌‌ای از ارعاب‌اتحاد، خون‌آزادی و قساوت‌برابری... بدن‌های مثله شده‌نشده! تکه تکه شده‌نشده! لِه شده‌نشده! نسوخته! ساختمان‌های تخریب شده‌نشده... انگار که از یک جنگ شهری‌اعتراض مردمی برگشته باشیم... برای تفسیر نشانه‌های به جا مانده، هیچ نیازی به وساطت رسانه نداریم‌‌داریم. کلمه "یورش‌مقاومت" کاملا برازنده توصیف این رخداده... 

از این‌جا به بعدش رو خودتون جملاتم رو در یک منفی ضرب کنید
همون‌طور که قبلا گفته بودم، «ج.ا» برای فاشیست‌ها و ایدئولوگ‌ها هیچ دلالت معنایی مشخصی ‌نداره! به همین دلیل فاشیست ناچاره هرچیزی که براش به نحوی این مفهوم مبهم رو تداعی می‌کنه، تخریب کنه‌؛ از اماکن مذهبی گرفته تا درمانگاه‌ها، بازار، ماشین‌های آتش‌نشانی، آمبولانس و حتی خود مردم! ایدئولوگ‌ ناگریزه برای "تولید" و بازنمایی جدال خیالی «مستبد» و «آزادی‌خواه» دست به خشونت و تخریب بزنه! مجبوره با تعذیب‌ بدن‌ها، مفاهیم "عدالت" و "آزادی‌" رو جاری و هویت‌هایی که در این مفاهیم برساخته متجسد می‌شن رو "تولید" کنه! همچنین ازین رهگذر، "دیگری‌"های "شرور" و "مزدور" رو هم...

این آیین خونین و دهشت‌آور دوسر برد بود:
از یک طرف گروه‌های مردمی فریب‌‌خورده‌ای که به دیدن خون عادت کردن یاد می‌گیرن که تنها با ریختن خون‌ می‌تونن انتقام بگیرن! و از طرف دیگه، پیام تحکم‌آمیزی بود به مخالفینی که هنوز به زیر چتر فکری و هویتی‌شون پناه نبردن...
در این چارچوب این بدن‌ها نبودن که قضاوت‌ میشدن! ولی روح‌... "روح‌" نه در نظام بازنمایانه و معنای الهیاتی‌ش! "روح‌ِ" پیشاپیش قضاوت شده و فطرتا شیطانی‌ که توسط دادگاه ذهنی و مقدسِ ایدئولوگ، "تولید" و در بدن‌ "دیگری" حبس می‌شه... روحی که در صورت کوچک‌ترین ابراز وجود و مخالفتی، محکوم به کتک خوردن و زنده زنده جزغاله شدن میشه...
کارناوال وحشت!²

در ادامه مطالبی که عرض شد، میشه حدس زد تحرکات صورت گرفته به خلاف روایت‌های مرسوم کاملا سازمان‌یافته و هنجارمند بود. سامانه پیچیده و منظمی از نیروها که با هدف القا و استخراج اجباری یک "واقعیتِ" کلانِ سیاسی به هم پیوسته [بودن] تا بدن‌ها و امیال رو کانالیزه و محاصره سیاسی کنن! سامانه‌ای که در آن کارخانه «تولید واقعیت»، فاشیسم اسرائیلی، ناسیونالیسم باستان‌گرا و سایر ایدئولوگ‌ها و حتی بنیادگراها(مجاهدین خلق، جیش‌العدل، پژاک، کومله و...) تنها با هدف نابودی دشمن مشترک و اصل فایده‌‌مندی در هم‌جواری یکدیگه کار می‌کردن. تضاد این نیروها ثانویه‌س و مثل نسبت شاخه‌های یک درخت به ریشه درخت با وجود افتراق‌های ظاهری شاخه‌ها، به منطق درخت‌وار، انتزاعی و زالو صفت "سرمایه" تکیه داشتن(خود سرمایه‌دارها هم همواره در رقابت و نبردن و فقط در صورت وجود منافعی مشترک باهم متحد میشن)؛
بنابراین اشتباهه که فکر کنید ما با یک مشت متوحش بربر آشفته و بی‌‌مرکز طرف بودیم! این‌ها مستقیم یا غیرمستقیم، خودآگاه یا ناخودآگاه، سگ‌های دست آموز و منضبط اسرائیل و سرمایه‌داری بودن که اربابانشون به دلیل فقدان نیرو‌های مادی کافی برای رسیدن به اهداف، نیاز داشتن با "یورش"، کشته‌گیری از مردم و بازتولید حداکثری فراواقعیت‌های رسانه‌ای مظلوم‌نمایانه، یارگیری کنن...

اما حالا که این ایدئولوژی‌ها و کلان‌روایت‌های عظیم نظری‌ وابسته به گفتمان غرب‌ و قربانی‌هاش - که به نحو عملی ملازمت درون‌ماندگار خودشون رو با خشونت و تئوری‌های توطئه بی‌مبنا به شکل افسار گسیخته‌تری نشون دادن - مهار شدن، ناچارن به منظور بازیابی خودشون بار دیگه و به همون صورت خدعه‌آمیز و خودْمتناقض سابق، به پشتِ سنگرهای روانی و مستحکم خبرگزاری‌‌ها، روشنفکر‌ها، سلبریتی‌ها و هشتگ‌های «نه به خشونت و اعدام» موقتا عقب‌نشینی کرده تا عرض اندام و شبی خونی مجدد در آینده نزدیک...
بابت لحن تندم عذر میخوام.