مادامی که معدل اجتماعی ما در حد همین تئوری توطئهسازی راننده تاکسیای باشه، بهترین ساختار دنیا(انگار که مثلا وجود داره) هم نمیتونه ایران رو درست کنه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
اینکه هیچکس خیلی قبلتر از این جریانات در توییتی عامل سوانح رانندگی رو «ج.ا» دونسته گویای یک حقیقت تلخه... برای مغزهای ایدئولوژیزده وضعیت "خوب" و "بد" یا حتی "دیکتاتوری" و "دموکراسی" معنایی به اون صورت نداره! چه در دوره انتخابات ریاست جمهوری ٨٨ باشیم چه…
مسئله اصلا جامعه ما نیست...
اینکه انقدر میخواید مشکلات کوچیک و بزرگتون رو در هر برههای گردن یه موجود خیالی بندازید از زندگی میوفتید...
اینکه انقدر میخواید مشکلات کوچیک و بزرگتون رو در هر برههای گردن یه موجود خیالی بندازید از زندگی میوفتید...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
بازندهترین انسان کسیه که برای یه "تصویر" ایدهآل میجنگه! چه در زندگی انسان فکر میکنه با رسیدن به معشوق یا ازدواج تازه زندگیش شروع میشه و وقتی "واقعیت" با زبان تلخ و بیرحمانهش بهش نشون میده چیزی که براش هایپ شده پوچ بوده، به یه "تصویر" ایدهآل دیگه پناه…
به همین شکل بازنده میشید
اگر از شدت خشم روانی نشید شانس اورید...
اگر از شدت خشم روانی نشید شانس اورید...
میشید همون سلطنتطلبایی که باوجودی که در خارجن همچنان به قدری مملو از خشم و کینهاند که حتی سختیهای زندگی در شهر غربت رو گردن ج.ا میندازن...
فقط یه هفته کنار گذاشتن تلگرام کافیه تا زندگی رو جور دیگهای بفهمید.
یادداشتهای مُعَوَّجْ
فقط یه هفته کنار گذاشتن تلگرام کافیه تا زندگی رو جور دیگهای بفهمید.
نه جوری که "میخوان" بفهمی...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
در دنیای خراب شده ما چه کسی به چه چیزی «میرسد»؟ جهان امروز جهانی عمیقا بیسواد، متناقض و مشوش است. چطور میشود در چنین جهانی از امری کلی(universal) صحبت کرد؟ از یک «مصلحت عمومی»؟؟ چه این امر، ذاتی معقول باشد، چه خیالی وسوسهانگیز، به یک معنا پوچ است! تمامی…
قوام "اندیشه" به مواجهات خوب و بد نیست! اندیشیدن در انسان فرضیای که همواره برخوردهایی به یک میزان مثبت/منفی در طول زندگیش داره، ممکن نیست! قوام اندیشه به گذر از یک مواجهه خوب به مواجهه کمتر خوب یا بده! به تفاوت... به تغییر... به "نابرابری"! قوام "خوبی" و "بدی" هم به نابرابریه! اشتباه سیاستی که به جای معطوف شدن به حال، سعی میکنه خودش رو با آیندهای "خوب" یا "خوبتر" تطبیق بده دقیقا همینه! "خوبی" و "برابری" یک مفهوم کلی انتزاعی مستقل و خودبنیاد نیست که مطابق فلان ایده(لیبرالیسم، کمونیسم و...) باید بهش رسید! بلکه مفاهیمی جزئی و انضمامیه که باید در حال زیستش..
یادداشتهای مُعَوَّجْ
قوام "اندیشه" به مواجهات خوب و بد نیست! اندیشیدن در انسان فرضیای که همواره برخوردهایی به یک میزان مثبت/منفی در طول زندگیش داره، ممکن نیست! قوام اندیشه به گذر از یک مواجهه خوب به مواجهه کمتر خوب یا بده! به تفاوت... به تغییر... به "نابرابری"! قوام "خوبی"…
به همین دلیل «اندیشیدن» یک اجباره...
دوزخ امّا سرد
امروز کنترل شریانهای اصلی اقتصاد و مهمترینشان که نفت باشد، دیگر در دست قوۀ مجریه (دولت) نیست. در دست نهادهای به اصطلاح «ولایی» است: قرارگاه خاتم، ستاد اجرایی فرمان امام، بنیاد مستضعفان، بنیادهای تعاون سپاه و ارتش، آستان قدس رضوی و صدها هلدینگ دیگر ذیل مجموعههای…
کلمات و متون شاید موجز و زیبا باشند ولی محتوا به همون سادگی استدلالات راننده تاکسیها...
همیشه باید یک علت ماورایی وجود داشته باشه که تمام بدبختیها ازش منشعب میشه! یک موجود ذاتا شر که مقصر همه چیزه و حامیهایی که یا کیف پولشون وصله یا مشتی عقبمانده و فریب خورده...
منابع معرفتی ما برای اعتباردهی بهش چیه؟ نقل یا در بهترین حالت شهود! (آخرالزمان روزیه که یک چپ از شدت خشم مهملات نئولیبرالها رو ببافه)
یکی از مکانیزمهای روانی ایدئولوگ در مواجهه با مسائل، سادهسازی و حمل «ضرورت» و «قطعیت» به پیشفرضهای اثباتناشدهای که بتونه به راحتی نتیجهگیری مطلوبش رو استنباط کنه... بدیهی بودن این پیشفرضها چون و چرا نداره و ایدئولوگ مادامی باهات وارد «گفتوگو» میشه که این حداقل مفروضات بینتون مشترک باشه... البته منحصر به مخالفین نظام هم نیست! ایدئولوگهای اونطرف هم برای فرار از مسئولیتها و مواخذهها همیشه ناچارن تمام معضلات رو به تحریمهای آمریکا نسبت بدن...
همیشه باید یک علت ماورایی وجود داشته باشه که تمام بدبختیها ازش منشعب میشه! یک موجود ذاتا شر که مقصر همه چیزه و حامیهایی که یا کیف پولشون وصله یا مشتی عقبمانده و فریب خورده...
منابع معرفتی ما برای اعتباردهی بهش چیه؟ نقل یا در بهترین حالت شهود! (آخرالزمان روزیه که یک چپ از شدت خشم مهملات نئولیبرالها رو ببافه)
یکی از مکانیزمهای روانی ایدئولوگ در مواجهه با مسائل، سادهسازی و حمل «ضرورت» و «قطعیت» به پیشفرضهای اثباتناشدهای که بتونه به راحتی نتیجهگیری مطلوبش رو استنباط کنه... بدیهی بودن این پیشفرضها چون و چرا نداره و ایدئولوگ مادامی باهات وارد «گفتوگو» میشه که این حداقل مفروضات بینتون مشترک باشه... البته منحصر به مخالفین نظام هم نیست! ایدئولوگهای اونطرف هم برای فرار از مسئولیتها و مواخذهها همیشه ناچارن تمام معضلات رو به تحریمهای آمریکا نسبت بدن...
"اعتراض" یکی از مولفههای اصلی پویایی یک ساختاره و وجودش برای بقای ساختار حیاتیه! ایدئولوگ ولی اصلا مطالبه معترضها براش موضوعیت نداره... دنبال زمینهچینی برای جهتدهی بهشه! چه بسا معترضها به مطالباتشون برسند و ایدئولوگ همچنان با ساختار ضدیت داشته باشه(متأسفانه همین سوگیریها مانع از شنیدن صدای معترضها و تصاحب شدنشون توسط الیگارشهای داخلی و خارجی شده، الیگارش به شما بلندگو میده اما در عوض ماهیتا اعتراض رو دگرگون میکنه)...
سهم اعظمی از این دشمنی مبناییه(مثلا فلسفه حقوق) و بخشهایی هم کینههای جزئیای که به صورت کاتورهای در رویدادهای سیاسی گذشته در خاطراتش پخش و ثبت شده...
میخوام بگم این نیست که لاجرم این دوستان دنبال کسب اعتبار باشن یا خدایی نکرده سوءنیتی داشته باشن! قلبا فکر میکنن ساختار پسندشون "بهتره"...
سهم اعظمی از این دشمنی مبناییه(مثلا فلسفه حقوق) و بخشهایی هم کینههای جزئیای که به صورت کاتورهای در رویدادهای سیاسی گذشته در خاطراتش پخش و ثبت شده...
میخوام بگم این نیست که لاجرم این دوستان دنبال کسب اعتبار باشن یا خدایی نکرده سوءنیتی داشته باشن! قلبا فکر میکنن ساختار پسندشون "بهتره"...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
کلمات و متون شاید موجز و زیبا باشند ولی محتوا به همون سادگی استدلالات راننده تاکسیها... همیشه باید یک علت ماورایی وجود داشته باشه که تمام بدبختیها ازش منشعب میشه! یک موجود ذاتا شر که مقصر همه چیزه و حامیهایی که یا کیف پولشون وصله یا مشتی عقبمانده و فریب…
یکی از این مدعاییات درشتبافتشون فلج بودن دولته! که قطعا دلایل منطقیای براش باید ارائه بشه...
مخاطب میتونه روی نقش نفت در اقتصاد ما به انضمام نقش تحریمها و سیاستگذاریهای داخلی و خارجی هم مداقه کنه...
مخاطب میتونه روی نقش نفت در اقتصاد ما به انضمام نقش تحریمها و سیاستگذاریهای داخلی و خارجی هم مداقه کنه...
یادداشتهای مُعَوَّجْ
هیولاهای چرک پلید غارتگر کژسرشت سیرناپذیر متجاوز تجسمِ پلشتی کسی است که کل فوندانسیون فکریاش را به روایتهای رسانه میبندد و با پناه بردن به جهان امن خودش و بعد گزارههای انشایی، از هرگونه شک و خشونت فکریای میگریزد! از هرگونه اضطرابی... مشخص است نتیجه…
در عصر ریزوماتیک دیجیتال، یک کلیک میتواند "واقعیت" را از این رو به اون رو کند... ذهنی که با رسانه تجویز میکند، تنبل است...
در این بازار آشوب، هرکسی میتواند روایت خودش را انتخاب کند! مسئله در قدرت القاگریست...
ما رسانه معتبر و نامعتبر نداریم! رسانه قدرتمند و ضعیف داریم... رسانه اکثریت و اقلیت...
بزرگترین کشف اسپینوزا در سیاست این بود که نشون داد نهادهای مقتدر چطور از غم و ناامیدی مردم تغذیه میشن! این "غم" و "ناامیدی" یه مفهوم کلی نیست که به یک کیفیت روانی دلالت کنه! بلکه در انضمامیترین معنای اون یعنی کاهش توان بدن و عمل کردن افراد... این رو با نظام بازنمایانه نمیشه تصویر کرد ولی میشه در این ایدهها که «ما بازندهایم! راهی جز وابستگی نیست! خودباختهایم!» و نتیجتا تسلیم شدنشون به ایدئولوژیها و خشمهای بیهدف دنبال کرد! هرچهقدر بیشتر خودمون رو با فراواقعیت و آینده تماما سیاهشون تطبیق بدیم، راحتتر کنترل و آلات دستشون میشیم...
شاید در این زمونه نشه به راحتی حق رو از باطل تمیز داد... اما میشه فهمید که چه کسانی در جبهه "پوچی" ایستادن...
Forwarded from مرآت (ДунеКнигхт)
مرآت
- «لیبرالیسم و انسان گریزان از معنا»؛ #مرات404 #یادداشت | «مرآت»؛ برای نگریستن #جامعه و #الهیات @MeraatOnline
لیبرالیسم به مثابه پروژهای جهانی، با شگردی زیرکانه و ویرانگر، نه تنها نظم سیاسی، که بنیادهای هستیشناختی حیات جمعی انسان را نشانه رفته و در حرکتی دوگانه، هم «امر سیاسی» را تهی و هم «امر قدسی» را میراند؛ در خلاء حاصل از این نابودی دوگانه، «سوژهای تهیشده» و «دنیایی بیروح» را بر جای مینهد. این فرآیند، نه تصادفی، که منطق ذاتی لیبرالیسم است: جایگزینی «واقعیت متعالی» با «برساختهای بشری».
نخست، نفی امر سیاسی و عزلت جنگ از صحنه اجتماع است. کارل اشمیت به درستی بیان میکند که جوهر امر سیاسی، «تمایز دوست و دشمن» است؛ تمایزی وجودی که فداکاری، ایثار و معنای جمعی را ممکن میسازد. لیبرالیسم این تمایز بنیادین را با توسل به مفاهیمی چون «رقابت اقتصادی» یا «مباحثه عقلانی» خنثی میکند. در این نگاه، دشمن به «رقیب بازار» و جنگ به «رقابت تجاری» تحویل میرود. نتیجه، «سیاستزدایی» و تبدیل دولت به یک «سرویسدهنده بیطرف» یا یک «سیستم تهویه» صرف است. دولتی که نه میتواند و نه مجاز است از حقیقتی متعالی دفاع کند؛ تنها موظف به تسهیل معاملات و مدیریت تنشهاست. جامعه در چنین وضعیتی، از یک «واحد سیاسی متحد» به «انبوهی از مصرفکنندگان منفعتطلب» تقلیل مییابد. آنجا که دیگر دشمنی وجود نداشته باشد، فداکاری معنای خود را از دست میدهد و شهروند مکلف، جای خود را به مصرفکنندهای میدهد که تنها به حداکثرسازی مطلوبیت شخصی میاندیشد.
دوم، طرد امر قدسی و تقدسزدایی از جهان است. لیبرالیسم، با تکیه بر خرد خودبنیاد بشری، «امر قدسی» — که همان اشراف به نظام غایی و متعالی آفرینش است — را به عنوان امری وهمآلود طرد میکند. اما این خرد، همان «عقل ممسوخ»ی است که فردید از آن سخن گفت؛ عقلی که از وحی و حکمت الهی جدا افتاده و تنها به پدیدههای محسوس و کمّی میپردازد. نهاد آکادمی مدرن، ایمان به امر کلی (خداوند و حقیقت مطلق) را به «ایمان» به روششناسیهای تجربی فروکاسته است. در فقدان امر قدسی واقعی، «امور مقدسِ ساختگی» سر برمیآورند: طبیعت، برابری، حقوق بشر، مردم. اینها بتهای جدیدی هستند که محرابشان را در رسانهها و دانشگاهها برپا کردهاند. این تقدسهای ساختگی، فاقد عمق متافیزیکیاند و نمیتوانند پاسخگوی نیاز انسان به معنا و غایت باشند. لیبرالیسم با نفی امر قدسی، انسان را در جهانی صرفا مادی زندانی میکند، جهانی که در آن ستاره، تنها تودهای گاز است و عشق، تنها واکنشی شیمیایی.
سوم، افسونسازی و سیاستِ «فلوتزنی» است. دولت لیبرال مدرن، دیگر نه با زورِ عریان، که با افسون و اغوا حکم میراند. همانند «فلوتزن هاملن»، با نواهای فریبنده آزادی فردی، رفاه و پیشرفت، تودهها را به دنبال خود میکشاند. این سیاست، تقابل را از سطح کلان جامعه به درون روان تکتک افراد میکشاند و با درونیسازی کشمکش، از هرگونه نقطهی اوج و حلوفصل نهایی (مانند انقلاب یا جنگ تمامعیار) جلوگیری میکند. نتیجه، جامعهای است در حال «رقابت بیپایان»، بیآنکه هیچگاه به غایتی نهایی برسد. رسانهها و نهادهای فرهنگی، فلوتزنانی هستند که بیوقفه این ملودی وسوسهانگیز را مینوازند، تا شهروندان را در تاریکی غار مصرف و سرگرمیهای پوچ رها کنند.
چهارم، بتسازی از «توسعه» و نفی حکمت طبیعی است. لیبرالیسم، مفهوم خطی و بیمارگونهی «توسعه» و «پیشرفت» را جایگزین حکمت دورانی و طبیعی قدما کرده است. در نگاه افلاطونی و سنتی، جهان مادی، سایهای ناپایدار از عالم مُثُل است و حرکتش، دورانی و در محدودهی اعتدال طبیعی است. اما لیبرالیسم، پیشرفت بیکران مادی را به یک «ایدئولوژی اجتنابناپذیر» بدل کرده است. هرگونه توقف یا کاهش نرخ رشد، به مثابه فاجعه تلقی میشود. این وسواس ویرانگر، نه تنها نظم طبیعی را برهم میزند (چنانکه افلاطون گسترش بیحد شهرها را عامل جنگ میدانست)، بلکه انسان را نیز در چنبرهی «توسعه فردی» اسیر میسازد. فرمان «خودت را بشناس» — که دعوت به شناخت حدود و جایگاه خود در نظام کیهانی است — به شعار توخالی «به تمامیت توان خودت دست یاب» کتب و دستورالعملهای رنگ و رو رفته زرد تبدیل شده است. این امر، به پروار ساختن «نفس متکبر» دامن میزند، نفسِ «سوژه عالمساز»ی که خود را پدیدآورنده همه چیز میپندارد و در نهایت، به افسردگی، اضطراب و خودبیگانگی فرد میانجامد. فیالواقع انسان، خود را به مثابه کالایی برای بهبود و عرضه در بازار کار میبیند.
جامعه لیبرال، انسانی تولید میکند که کوچکاندیش و راحتطلب است؛ انسانی که دیگر آرمانی ندارد و تنها به امنیت و لذتِ لحظهای خویشتن میاندیشد. لیبرالیسم، هرچند ادعای سکولاریسم دارد، اما خود به یک «الهیات سیاسی» تقلیدی تبدیل شده است. همانگونه که اشمیت میگوید، هیچ نظام سیاسیای بیالهیات نمیماند.
نخست، نفی امر سیاسی و عزلت جنگ از صحنه اجتماع است. کارل اشمیت به درستی بیان میکند که جوهر امر سیاسی، «تمایز دوست و دشمن» است؛ تمایزی وجودی که فداکاری، ایثار و معنای جمعی را ممکن میسازد. لیبرالیسم این تمایز بنیادین را با توسل به مفاهیمی چون «رقابت اقتصادی» یا «مباحثه عقلانی» خنثی میکند. در این نگاه، دشمن به «رقیب بازار» و جنگ به «رقابت تجاری» تحویل میرود. نتیجه، «سیاستزدایی» و تبدیل دولت به یک «سرویسدهنده بیطرف» یا یک «سیستم تهویه» صرف است. دولتی که نه میتواند و نه مجاز است از حقیقتی متعالی دفاع کند؛ تنها موظف به تسهیل معاملات و مدیریت تنشهاست. جامعه در چنین وضعیتی، از یک «واحد سیاسی متحد» به «انبوهی از مصرفکنندگان منفعتطلب» تقلیل مییابد. آنجا که دیگر دشمنی وجود نداشته باشد، فداکاری معنای خود را از دست میدهد و شهروند مکلف، جای خود را به مصرفکنندهای میدهد که تنها به حداکثرسازی مطلوبیت شخصی میاندیشد.
دوم، طرد امر قدسی و تقدسزدایی از جهان است. لیبرالیسم، با تکیه بر خرد خودبنیاد بشری، «امر قدسی» — که همان اشراف به نظام غایی و متعالی آفرینش است — را به عنوان امری وهمآلود طرد میکند. اما این خرد، همان «عقل ممسوخ»ی است که فردید از آن سخن گفت؛ عقلی که از وحی و حکمت الهی جدا افتاده و تنها به پدیدههای محسوس و کمّی میپردازد. نهاد آکادمی مدرن، ایمان به امر کلی (خداوند و حقیقت مطلق) را به «ایمان» به روششناسیهای تجربی فروکاسته است. در فقدان امر قدسی واقعی، «امور مقدسِ ساختگی» سر برمیآورند: طبیعت، برابری، حقوق بشر، مردم. اینها بتهای جدیدی هستند که محرابشان را در رسانهها و دانشگاهها برپا کردهاند. این تقدسهای ساختگی، فاقد عمق متافیزیکیاند و نمیتوانند پاسخگوی نیاز انسان به معنا و غایت باشند. لیبرالیسم با نفی امر قدسی، انسان را در جهانی صرفا مادی زندانی میکند، جهانی که در آن ستاره، تنها تودهای گاز است و عشق، تنها واکنشی شیمیایی.
سوم، افسونسازی و سیاستِ «فلوتزنی» است. دولت لیبرال مدرن، دیگر نه با زورِ عریان، که با افسون و اغوا حکم میراند. همانند «فلوتزن هاملن»، با نواهای فریبنده آزادی فردی، رفاه و پیشرفت، تودهها را به دنبال خود میکشاند. این سیاست، تقابل را از سطح کلان جامعه به درون روان تکتک افراد میکشاند و با درونیسازی کشمکش، از هرگونه نقطهی اوج و حلوفصل نهایی (مانند انقلاب یا جنگ تمامعیار) جلوگیری میکند. نتیجه، جامعهای است در حال «رقابت بیپایان»، بیآنکه هیچگاه به غایتی نهایی برسد. رسانهها و نهادهای فرهنگی، فلوتزنانی هستند که بیوقفه این ملودی وسوسهانگیز را مینوازند، تا شهروندان را در تاریکی غار مصرف و سرگرمیهای پوچ رها کنند.
چهارم، بتسازی از «توسعه» و نفی حکمت طبیعی است. لیبرالیسم، مفهوم خطی و بیمارگونهی «توسعه» و «پیشرفت» را جایگزین حکمت دورانی و طبیعی قدما کرده است. در نگاه افلاطونی و سنتی، جهان مادی، سایهای ناپایدار از عالم مُثُل است و حرکتش، دورانی و در محدودهی اعتدال طبیعی است. اما لیبرالیسم، پیشرفت بیکران مادی را به یک «ایدئولوژی اجتنابناپذیر» بدل کرده است. هرگونه توقف یا کاهش نرخ رشد، به مثابه فاجعه تلقی میشود. این وسواس ویرانگر، نه تنها نظم طبیعی را برهم میزند (چنانکه افلاطون گسترش بیحد شهرها را عامل جنگ میدانست)، بلکه انسان را نیز در چنبرهی «توسعه فردی» اسیر میسازد. فرمان «خودت را بشناس» — که دعوت به شناخت حدود و جایگاه خود در نظام کیهانی است — به شعار توخالی «به تمامیت توان خودت دست یاب» کتب و دستورالعملهای رنگ و رو رفته زرد تبدیل شده است. این امر، به پروار ساختن «نفس متکبر» دامن میزند، نفسِ «سوژه عالمساز»ی که خود را پدیدآورنده همه چیز میپندارد و در نهایت، به افسردگی، اضطراب و خودبیگانگی فرد میانجامد. فیالواقع انسان، خود را به مثابه کالایی برای بهبود و عرضه در بازار کار میبیند.
جامعه لیبرال، انسانی تولید میکند که کوچکاندیش و راحتطلب است؛ انسانی که دیگر آرمانی ندارد و تنها به امنیت و لذتِ لحظهای خویشتن میاندیشد. لیبرالیسم، هرچند ادعای سکولاریسم دارد، اما خود به یک «الهیات سیاسی» تقلیدی تبدیل شده است. همانگونه که اشمیت میگوید، هیچ نظام سیاسیای بیالهیات نمیماند.