یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
هنرمند دیگر کسی نیست که وقت خود را صرف آفرینش اثر هنری می‌کند بلکه او کسی خواهد بود که بتواند خودش را همچون "هنرمند" بشناساند...
فکر می‌کنم این جمله ناتالی هینک صرفا محدود به حیطه هنر نشه
چرا تعمیمش ندیم؟ ما امروز با قشر فکری‌ای روبه‌رویم که هنجارها نه برای خلاقیت که برای تبدیل شدن به یک هنجار پشت سر می‌ذارن... پوشالی بودن هنجارشکنی‌شون رو میشه در ادایی بودنشون فهمید! از کلمات پرطمطراقشون... از تقلاهاشون برای دیده شدن؟ نمیدونم موزه هنرهای معاصر رفتید یا نه ولی در حین تماشا و لذت بردن از آثار هنری ممکنه با آدم‌هایی مواجه بشید که انگار رسالت زندگی‌شون بت و هنجارسازی هنرمندای بزرگی مثل پیکاسوعه! انگار وظیفه این قشر هدایت افکار مردم به سمت مقصدی مشخص باشه... شاید با این رفتارها روشنفکر به نظر برسی ولی همه ما در کنه وجودمون میدونیم که وقتی یکی ملق میزنه دیگه ملق زدن تو انقلابی محسوب نمیشه!
اگر مفهوم "مزاحمت" رو آزار دادن کسی تعریف کنیم، مطمئنا من آدم مزاحمی‌ام... ولی آیا میشه گفت شخصی وجود داره که "مزاحم" کسی نشه؟ معیار ما برای تشخیص یک مزاحمت درست از غلط چیه؟ آیا قواعدی کلی و جهان‌شمول وجود داره؟؟ چگونه این قواعد احراز میشه؟!
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
اگر مفهوم "مزاحمت" رو آزار دادن کسی تعریف کنیم، مطمئنا من آدم مزاحمی‌ام... ولی آیا میشه گفت شخصی وجود داره که "مزاحم" کسی نشه؟ معیار ما برای تشخیص یک مزاحمت درست از غلط چیه؟ آیا قواعدی کلی و جهان‌شمول وجود داره؟؟ چگونه این قواعد احراز میشه؟!
"دیگری" و جهانش دقیقا مشابه موجودات بی‌ریخت و لزج آخرالزمانیه، می‌تونی بپذیریش یا نه؟ وقتی این "دیگری" رو با اصول پیشاپیش پذیرفته شده اجتماعیت مطابقت بدی دیگه نمیشه بهش گفت "دیگری"

"دیگری" جهانی‌ه که وجودش رعشه بر اندامت می‌ندازه! مضطربت می‌کنه! خشمگینت می‌کنه! و تو خودت رو موظف میبینی تا تطهیرش کنی... اون نیست که باید تو رو بپذیره چون بدوا هیچ قدرتی نداشته!(اشتباه بزرگی می‌کنی اگر قدرت رو در این دهکده جهانی رسانه‌ای با دولت-ملتی مساوق بگیری) شاید صرفا میخواسته در برابر ارزش‌های بی‌ملاک و اونور آبی تو مقاومت کنه... اینجاست که مفهوم "قدرت" پررنگ میشه... ارزش‌هایی که صرفا برات زیبا جلوه می‌کنه برا خودته؟ ...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
زیبا
به شما قول می‌دم هرچیزی رو در این جهان میشه زیبا جلوه داد! حتی یه قاتل روانی سریالی در فیلم‌ها
چرا نمیتونی ما رو زیبا نمیبینی؟
تردیدگاه
البته نظام‌های حقوقی مسبوق به وضعیت‌های زیربنایی اقتصادی‌اند و معلول آن‌ها هستند. یعنی شکل‌گیری قوانین، قراردادها و نهادهای حقوقی، نه خودبه‌خود، بلکه واکنشی به نیازها، منابع و روابط اقتصادی جامعه است. برایِ مثال قانون مالکیت زمین، قراردادهای تجاری و مقررات…
اگر نظام‌های حقوقی رو مسبوق به وضعیت‌های زیربنایی اقتصادی کنیم، دیگه واژه "حق" چیزی جز مفهومی بی‌اعتبار و برساخته نمیشه!
اگر این اقتصاد یا جامعه باشه که معنا رو به حق دیکته می‌کنه، دیگه چیزی به اسم مالکیت خصوصی رو نمیتونیم به عنوان یک "حق" مصداق بگیریم! شما واقعا با این نتیجه موافقید؟
حال امروزمو فقط گربه‌ها میتونن درک کنن...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
و طبعا حق مفهومی رتوریکال میشه. سجاد هم مثل مرتضی(ساعت‌گرد و پادساعت‌گرد) تقریبا همه مکاتب فکری رو تجربه کرده.
به همچین آدمایی که دائما تغییرات رادیکالی می‌کنن خیلی سخت میشه اعتماد کرد... یا شاید در حالت کلی به فلسفه...
دین بی‌بدن دین انسان مدرن غربی است... دین هگلیه که به یک لحظه دیالکتیکی فروکاسته شده! دین کی‌یرکگاردیه که به رابطه‌ای شخصی با خدا بسنده کرده! دین داستایفسکیه در بحبوحه درگیری‌ خداباوران و خداناباوران روسی... دین عارف بادیه‌نشینیه که از زمین مادی جامعه کنده شده... متعلق همچین دینی ریاضت است! رنج! ناامیدی! و اضطراب...
آزادیستان
همانطور که داروین به قانون تکامل جهان ارگانیک و موجودات زنده پى بُرد، مارکس هم قانون تکامل تاریخ بشر را کشف کرد؛ این حقیقت ساده را که تا قبل از او در زیر کوهى از ایدئولوژى پنهان شده بود، این حقیقت که بشر پیش از آنکه بتواند به سیاست، دانش، هنر، دین و جز اینها…
از همین متن میشه تلاش مارکسیست‌های ارتودکسی مثل انگلس برای اعتباربخشی به حرفاشون با سوءاستفاده از علم رو مشاهده کرد؛ سر همین به فلسفه‌شون می‌گفتن فلسفه "علمی"!(وصفی هست و فرق می‌کنه با فلسفه "علم") این البته در اون مقطع تاریخی که علم‌گرایی در اروپا سیطره پیدا کرده بود تا حدودی طبیعیه.
مورد دوم این‌که واژه "تکامل" به معنی «کامل‌ شدن» اصلا معادل دقیقی برای فرگشت داروین و انتخاب طبیعی نیست! چه برسه به مقایسه‌ش با ماتریالیسم تاریخی...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
خیلی بخوایم رادیکال بشیم، خود ایده کمونیسم و لیبرالیسم هم به نوعی خوانش از سنت(الهیات مسیحی) محسوب می‌شه؛ چه لفظ "پیشرفت" و "تکامل" در رتوریک مارکسیستی تنها در چارچوبی الهیاتیه که واجد معنا میشه! الهیاتی از جنس الهیات رهایی‌بخش هگل...
مفاهیم "پیشرفت" و "تکامل" از این جهت صبغه الهیاتی داره که همواره پیشرفت و تکامل به سوی چیزی هستن! در هگل نقطه‌ای وجود داشت که جامعه به کامل‌ترین حالتش می‌رسه و هگل اون نقطه رو آلمان زمانه خودش می‌دید.
نه تصادفی و کور!
مارکس رو حتما باید خوند! اما نه جوری که مارکسیست‌ها می‌خونن...
وقتی تو این شرایط نمیتونی با نظرات و سلایق فکری متفاوت بخشی از معترضین کنار بیای و بهشون نسبت «سپاهی» میزنی، با متلهب‌تر شدنش دیگه چی میشی؟
هر موقع از یه سلبریتی یا روشنفکری شنیدید: «باید در کنار مردم ایستاد!» مطمئن باشید که گروه‌های خاصی از "مردم" رو خطاب می‌گیره و مابقی رو "نامردم"
"مردم" هیچوقت یه هویت از پیش مشخص، یک تصور ایستا عاری از تنوع سلایق مخصوصا در این عصر رسانه نبوده بلکه مملو از چند‌گانگی‌ها و تکثره! هیچوقت به دوگانه مسخره «حکومتی» و «آزادی‌خواه» قابل تقلیل نیست...
منظورم از سویه‌های ایدئولوژیکی بعضی‌ها و جهت‌ دادن سیاسی به مطالبات دقیقا همینه!