یادداشت‌های مُعَوَّجْ
88 subscribers
102 photos
34 videos
8 files
143 links
جایی برای بالا بردن سطح کرنش و اعوجاج ذهنی
Download Telegram
جدای همه این بحث‌ها و حواشی به نظرم طرح این پرسش برای مخاطبان احتمالیم خیلی مهم باشه... این که چه مبنایی این توهم رو در ما به وجود میاره که فکر کنیم «عرف» ارزشی آسمانی داره؟(این البته فرق داره با نادیده گرفتنش در مطالعات اخلاقی و اجتماعی)
هم برای من هم برای شما پیش اومده و پیش خواهد آمد که حساسیت‌ها و معیارهای زیباشناختی‌مون به موازات جامعه تغییر رادیکالی کنه!
چه چیزی باعث میشه در اون دقیقه نقد، همچین ستون فکری متزلزلی رو مبنای «حقیقی» ارزش‌گذاری قرار بدیم؟
و باهاش هم حال هم آینده و هم گذشته رو قضاوت کنیم؟؟
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
از منظر میرچا الیاده، اسطوره‌ها نقشی بنیادین در ارتباط انسان با امر قدسی و خلق فضایی معنابخش ایفا می‌کنند - در این چارچوب، روایت زک اسنایدر از سوپرمن را باید کوششی برای «قدسی‌سازی» (Sacralization) و ظهور امر قدسی (Hierophany) در زمان و مکان عرفی، که جهان…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مرگ جاناتان کنت هنگامی که کلارک می‌توانست راه دیگری بیابد، نمونهٔ عملی آگاپه است: عشقی بی‌قید که محاسبه منفعت فردی را کنار می‌زند. این نوع محبت در آموزه آگوستین قدیس، فراتر از احساس انسانی‌ست و به‌مثابه امری الهی شهرت می‌یابد. کلارک با پذیرش فقدان، معنی‌ای از فیض ایجاد می‌کند که فضا را برای ظهور منجی باز می‌گشاید.

و قربانی نهایی او نقطه عطفی است که زمان خطی را می‌شکند. آگوستین میان کرونوس و کایروس تمایز می‌نهد؛ مرگ سوپرمن کایروس را وارد روایت می‌کند: لحظه‌ای که تاریخ متنی از فیض دریافت می‌کند و روایت جمعی دگرگون می‌شود. پس از مرگ، حضوری معنوی و تأثیرگذاری تاریخی آغاز می‌شود که دیگر با تقویم و شمارش زمان قابل سنجش نیست.

کلارک در انتخاب مرگ نه صرفا تکانه احساسی که انتخابی آگاهانه و اخلاقی انجام می‌دهد که عقل دنیاپسند آن را بی‌ثمر می‌داند. کیرکگور می‌گوید ایمان به «محال» یا به آنچه عقل اجازه نمی‌دهد، نیاز دارد. سوپرمن به‌عنوان شوالیه ایمان، انتخاب می‌کند تا «محال» را تحقق بخشد: مرگی که جهان را امکان بازتعریف معنای جمعی می‌دهد.
تردیدگاه
در واقع بدنِ زن، به خودیِ خود یک شی خنثی است و تنها از خلالِ نگاه مردانه ممکن است به شی تحریک‌کننده بدل شود.
عموما تصورات غالب این است که "من" همواره پیش از روابط و مقدم بر آن‌ها وجود دارد؛ به همین دلیل زن مدرن ناچار است با قطع اتصالات و شبکه روابط پر آشوبش با مرد مدرن، کالابودگی زن را به نگاه ابژه‌وارانه "سوژه" مرد نسبت دهد! درست به مانند قطع متوهمانه طناب‌هایی که در یک کلاف درهم‌پیچیده(که نامش را "زن" می‌گذاریم) تکین شده‌ است و گویی در نظر "زن" این مشکل از همان ابتدا ناشی از مغز کثیف "مرد" باشد... به خلاف روایت دوستمان، پساساختارگرایی با گذر از توهم سوژگی(چه "زن" چه "مرد") و تقدم منطقی دادن به روابط، ماهیت این نگاه ابژه‌وارانه را(که ایده "سرکوب" را فراهم می‌آورد) در سرمایه‌داری به عنوان عامل برسازنده روابط(سوژه-ابژه) واکاوی می‌کند؛ در واقع بدن بی‌اندام سرمایه به منظور بازتولید و ثبات خود همواره به یک "من" قدرتمند متوهم که خیال می‌کند از روابط بریده شده است نیاز دارد! خواه این "من" بدن‌های اسیر شده سرمایه‌دار باشد، خواه بدن اسیر مصرف‌کننده... خواه بدن اسیر "مرد" باشد و خواه حتی بدن اسیر "زن"...
یادداشت‌های مُعَوَّجْ
عموما تصورات غالب این است که "من" همواره پیش از روابط و مقدم بر آن‌ها وجود دارد؛ به همین دلیل زن مدرن ناچار است با قطع اتصالات و شبکه روابط پر آشوبش با مرد مدرن، کالابودگی زن را به نگاه ابژه‌وارانه "سوژه" مرد نسبت دهد! درست به مانند قطع متوهمانه طناب‌هایی…
راه‌حل نهایی فرانسه در اون مقطع اما بازگشت به نظام پیشاسرمایه‌داری نبود!(هرچند در نزد روشنفکران پساساختارگرای فرانسوی، نظام سرمایه‌داری به مراتب سرکوبگرتر از فئودالیسم و سیستم‌های ماقبلش محسوب می‌شد؛ چرا که سرمایه‌داری علاوه‌بر سرکوب‌های پیشین، سرکوبی پیچیده‌تری به نام خودفریبی و توهم سوژگی را هم در برداشت...) آن‌ها از تجارب تاریخی خود "بدبینی" را آموخته بودند! برای همین بازگشت به سنت را نه به منزله یک بازگشتی مرتجعانه(انگار که تاریخ روندی تکاملی و خطی را طی کرده باشد)، بلکه بازگشتی از ماشین اجتماعی "سرمایه" به ماشین اجتماعی "مستبد" تصویر می‌کردند، به این معنا که صرفا از خدا بودگی "سرمایه" به خدا بودگی "کلیسا"(متفاوت است با مسیح) یا خدا بودگی "فرعون" نقل مکان کرده باشیم؛ در واقع ما این‌جا فقط روش سلطه رو عوض می‌کنیم!
به همین خاطر در سمت ایجابی تز آن‌ها، "مقاومت" صرفا مبارزه با عرف‌های القایی و ساختاری سرمایه‌داری(که سوژگی و ابژگی را برمی‌نهد) تعریف می‌شد؛ عرفی که به منظور تثبیت و جلوگیری از آشوب و نابودی به بازقلمروگذاری‌های ساختگی(مثل خانواده هسته‌ای به واسطه وفادارترین خادم و محصول سرمایه‌داری یعنی روان‌کاوی فرویدی) نیاز داشت...
البته دوستان فرانسویم پیشاپیش پيش‌بينی امروز و بازجذب شدن جماعت انقلابی اون دوره توسط سرمایه‌داری متاخر و شریک شدن در جنایت‌هاش رو می‌کردن!
من اینا رو حتی برای نقد حرفاشون هم ننوشتم!
حتی به این خاطر هم ننوشتم که نشون بدم چطور نیروهای غرب‌زده ایرانی انقدر وقیحانه تقلا می‌کنن که ذهن وحشی بزرگ‌ترین منتقد مدرنیته - یعنی دلوز - رو تصاحب کنن! (که از قضا از مخالفین جدی جهانی‌سازی مدرنیته و نظم غربی محسوب میشد)
صرفا می‌خواستم بگم این جماعت برای من قابل تحمل‌تر از چپ‌های ایرانی‌ان...
چون میدونن برای چی میجنگن ولی چپ‌های ایرانی نمیدونن! به معنی واقعی نمیدونن!
همون موقع که لفظ «ماکروپلیتیکال» رو اورد متوجه شدم... راست هم میگه... جنبش ژینا یه هدف و مسیر مشخص داشت و کاملا همسو با ایدئولوژی غالب راست‌گرایان بود.
به صورت متناقضی میخواست بگه این جنبش سیاسی نبود که متاسفانه موفق نشد...
این وسط چپ‌ها هم پیاده‌ نظام‌های مفلوک و عقب‌مانده‌شون بودن...
Forwarded from حیات باطنی
خدا با افزودن چیزی در روح، یافت نمی‌شود، بلکه با روند کاستن است که یافت می‌شود.

مایستر اکهارت عارف مسیحی

@PhilosophicalPractice
When we hit our lowest point, we are open to the greatest change...
همچین ذهنی است که نمی‌تواند نسبتی بین کشمکش‌های اجتماعی امروز ایران(بین نسل‌ها و اقشار مختلف) و جنبش ژینایی که در همون لحظه آشکارگی تعارضات درونی‌ش مشهود بود برقرار کند...
انگار که فاشیسم از آسمان آمده باشد...