فی‌البداهه.
130 subscribers
376 photos
9 videos
202 links
@Disjointedpieces همسایه امام‌رضاشون؛ -
https://t.me/HarfChatBot?start=669ddea2b498
Download Telegram
سرعت آدمی تو ظرف‌شستن با سرعت اومدن آب از شیر، برابری می‌کنه. هرچی آب با شتاب بیشتری بیاد، دست‌ها ناخودآگاه و بی‌اراده زودتر همه‌ی ظرف‌هارو می‌شورن.
هرچقدر تایپ کردم تا از هزارو چهارصدو دو بنویسم، ته‌ش به پاک‌کردن‌های متمادی منجر شد. اما هربار ته هر جمله‌ش به این رسیدم، که نگاهِ امام رضا همیشه جواب بوده و هست. همیشه حتی اگر خیلی از چیزها، انتهای زیبایی برام نداشت، کنارش زیبایی‌های بی‌انتهایی رقم زد که خوشحالی‌ش تا مدت‌ها روی قلبم اکلیل می‌پاشه. مهم‌ترین‌هاش هم روز تولدم بود که برای اولین‌بار تو حرم امام رضا بودم و همه‌ی حرف‌هامو بهش زدم. یا شب قدری که تو حرم با متینا کنار هم بودیم و جوشن‌کبیر می‌خوندیم و با گوشی حدیثه از زوج‌ها عکس می‌گرفتیم. یا لحظه‌ای که سر صف نماز دیدمش که داره بهم پیام می‌ده و از این‌که دیگه قراره خانم خونه‌ی خودش بشه ذوق کردم و تمام لحظاتی که سال قبلش رقم خورده بود اعم از گاز گرفتنم از جانبش، یادم اومد و اشکی شدم. یا برای عقدش لحظه‌شماری می‌کردم و با دیدن عکس‌هاش، یه‌خداروشکر از ته دل کردم. یا عید غدیری که بهترین اتفاقات افتاد و بالأخره زهرارو دیدم. یا غم‌گین‌بودن تو گوهرشاد و دیدن زهرا و رفتن به باغ رضوان و ترس دیر شدن، اما هیچ‌وقت نشد بدون دوتا چایی از باغ خارج شیم. یا قبول شدن الاهه و دیدن ذوق‌کردنش. یا وجیهه و بغل کردنش و کنارش برای بار چندم نماز خوندن و "داریم با حسین‌حسین پیر می‌شویم" :). یا تولد امام رضا و فهیمه و پیاده حرم رفتن. یا کربلا رفتن مامان بعد از دوازده سال. یا رفتن به کتاب‌خونه حرم برای اولین‌بار و دیدن شیرین. یا اومدن فرشته‌ی خونه‌مون سادات‌خانومِ کوچک و یعالمه استرس. یا دومین‌جمع رفیقانه‌مون تو صحن امام حسن مجتبی و چای و دونات و عکس‌های یهویی و کادوهایی همیشگیِ متینا. یا دیدن امن‌ترین آدمِ زندگیم و تولد گرفتن براش و گشتن تو حرم و چای‌خونه و عدسیِ امام رضایی :). یا جواب‌ندادن و یهویی اومدن و توسل‌خوندن تو رواق امام و غیبت کردن درباره همه و حرص‌خوردن سر هرچیز کوچیک‌و بزرگی با متینا. یا اونجایی که مثل زوج‌های‌سمی کنار هم نشستیم و کتاب‌دعا به دست به دختره گفتیم ازمون عکس بگیره. یا دیدن شایسته و گشتن تو موزه‌ی حرم و مسخره‌بازی‌هامون. یا تولد یهویی فهیمه و یعالمه عکس و استکان شکسته‌ی امام رضا. یا تولد ستایش و سوپرایز شیرین و کافه‌احمدیان. یا خواهرشوهر شدن‌مو دیدن مرد شدنِ داداشم تو خندیدنی‌ترین‌حالت. سالی که گذشت کنار بهترین‌آدم‌ها بهترین اتفاقات رو رقم زد. امام رضا مثل همیشه بیشترِ خواسته‌هام رو گذاشت جلو چشم‌مو گفت ببین هنوزم حواسم هست و می‌دونم چی می‌خوای! سالی که سپرده بشه دست امام رضا یه‌همچین‌سالی با اتفاقات خیلی قشنگ می‌شه. با اتفاقاتی که امیدمون برای افتادنش به مویی بند بود، اما به دست امام رضا درست شد و جلوی چشممون قرار گرفت. آقای امام رضا؛ لطفاً چهارصدوسه‌ی زندگی‌مون رو با نگاه‌ت زیباتر کن و هزاران‌بار اجازهٔ دیدار بده بهمون.
تاحالا حال و هوای سال‌تحویل خیابون‌های مشهد رو ندیده بودم. اینجا همه و از هرطرف با لباس‌های نوشون سرازیر شدن سمت حرم تا با امام رضا سال‌شون رو نو کنن. :)
هوا، هوای نجف بود و جای ما خالی.. :)
سُبْحَانَكَ يَا شَفِيقُ تَعَالَيْتَ يَا رَفِيقُ أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ..
گفتند کیست او؟ همه گفتیم شاهِ جود
باید خدا شوی که بفهمی حسن‌ع- که بود..
ابوذر غفاری می‌گوید، روزی در منزل امّ‌سلمه با پیامبر صلی‌الله نشسته بودم. حضرت برایم صحبت می‌کرد و من گوش می‌دادم، ناگهان علی‌بن‌ابی‌طالب‌ع- وارد شد.
چهره پیامبر با دیدن برادرش از فرط خوشحالی نورانی شد. او را در آغوش گرفت و میان چشمانش را بوسید.
سپس نگاهی به من انداخت و گفت: ای ابوذر!
آیا این شخصی را که الان وارد شد، آن‌چنان که بایسته و شایسته است می‌شناسی؟ گفتم ای رسول خدا، او برادر و پسرعموی شما و همسر فاطمه پاک‌دامن و پدر حسن و حسین سرور جوانان بهشتی‌ست.
پیامبر صلی‌الله فرمودند: این امام نورانی، و نیزه بلند الهی و دروازه بزرگ خداوند است. پس هرکس که خداوند را طلب کند، باید از این در داخل شود..

- بحارالأنوار | جلد ٤٠، صفحه ۵۵ -
بِکَ یا الله..
۱۸ روز از ماه مبارک به آنی گذشت و رسیدیم به شب نوزدهم. اهمیتِ این‌شب‌هارو هم که مستحضرید. صدر همه‌ی دعاهاتون، ظهور رو قرار بدید. که خود آقا گفتن، گشایش ما در ظهوره. برای مردم مظلوم و بچه‌های غزه دعا کنید.. برای آرامش دل همه‌مون، برای شفای بیمارا.. کنکوری‌های مفلوک، برای اربعین.. به"بعلی‌بن‌موسی"ی قرآن‌سرگرفتن هم که رسیدید، لطفاً اون گوشه‌های ذهن‌تون، منت بذارید و منو یاد کنید :) دعا کنید که دعا از زبان دیگری زودتر به اجابت می‌رسه. خدا غمِ روی دل‌هاتونو پر بده و پر از حبِ امیرالمؤمنین کنه. التماس دعا.
یا طبیب القلوب..
اللهم العن الجبت و الطاغوت..
فوبیای اتفاق بد افتادن برای نزدیکانت به‌قدری ترسناک و وحشتناکه که نمی‌دونم چرا دقیقاً این‌روزهایی که به‌شدت درمونده‌ام، باید دچارش بشم.
نزدیک‌ترین تجربه‌م به روابط رمانتیکِ عاشقانه درست وقتی بود که داشتم سالاد درست می‌کردم و اومد روبه‌روم و با چهره معصومانه‌ش، صدام زد و وقتی گفتم جانم، با لبخند گفت هیچی. پسر چهارساله‌ی دخترعمه‌م رو می‌گم.
کنارشون که می‌شینی کل غمای عالم از وجودت پر می‌زنه و به این فکر می‌کنی چرا بیشتر نمی‌شه باهاشون وقت گذروند؟ دیگه فکر کن شب‌جمعه هم باشه و گوشه صحن امام حسن‌مجتبی‌ع دورهم چای بخورید و حرف بزنید. عمیقاً نزدیک‌بودنِ آدم‌های امن‌ت، زندگی‌‌تو قشنگ‌تر می‌کنه.