بهخنده، گاه حرفهارا مرور میکنم. چشمها، دستها، نوشتهها! و در آخر، صدایت را. هنوز هم آن لرزشِ همیشگی در گوشهایم میپیچد و نوازشوار خندهام را در میآورد. دست روی چشمانت میگذارم و تا میخواهم پلکهایت را نوازش کنم، خارج میشود. ماتِ صفحهای میشوم که گویای نبودن است. گویای تمام شدنم، گویای تمام شدنت! تا میخواهم از یاد ببرم، باز هم اول تو به یاد آیی! مثلِ نفسی که بعد از هر دم، بازدمی در انتظارش است. به خودم نگاه کردم که چقدر نسبت بهخود، ناشنوام و برای تو، تمام آدمهارا به سکوت میسپارم تا حرف بزنی. بهیادِ تمامِ روزهایی که گذشت. بهیاد نبودنها. اما سکوت میکنی. حرف برای گفتن بسیار است، اما باز هم سکوت میکنی. از لحظهی آمدنت تا به اینلحظه، دیوانهوار تمامیِ دورههارا مرور میکنم. عجیب نیست؟ برای آدمیزاد، عاشقنشدن ضرورت دارد. رفتهرفته فراموش میکنی، رفتهرفته فراموش میشوم. لیکن آدمیزاد، بندهی خاطرههاست. بندهی خاطرههاست و با همانها دار فانی را وداع میگوید.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُکَ..
بخونید. زیاد بخونید تا خود خانم نظر کنن بهمون..
بخونید تا صاحبالزمان تسکین دل پرغم هموطنهامون بشن.. بخونید تا تموم بشه انتظاری که گذرِ هر روزش فقط دردی روی دردهاست.. خدا بهخیر کنه..
بخونید. زیاد بخونید تا خود خانم نظر کنن بهمون..
بخونید تا صاحبالزمان تسکین دل پرغم هموطنهامون بشن.. بخونید تا تموم بشه انتظاری که گذرِ هر روزش فقط دردی روی دردهاست.. خدا بهخیر کنه..
اربعین ١٤٤٤ | سامراء.
فیالبداهه.
Video
وسط شلوغیها تا به خودم اومدم دیدم همه رو گم کردم. نه تلفنی همراهم بود و نه شمارهای و نه مکان مدنظری برای قرار! فقط یکچیز ته دلمو قرص کرده بود اونم اینکه "هادی اگر تویی که کسی گم نمیشود..
خداروشکر با اینهمه سردرگمی، به شما مطمئنیم!
خداروشکر با اینهمه سردرگمی، به شما مطمئنیم!