This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شمارو با پدیدهای بهنام پسرم آشنا میکنم:
اندوه من در فقدان «فاطمه» هميشگىست و از اين پس، هر شبِ من تا سحر به بيدارى خواهد گذشت.
- نهجالبلاغه | خطبه ٢٠٢ -
- نهجالبلاغه | خطبه ٢٠٢ -
بهخنده، گاه حرفهارا مرور میکنم. چشمها، دستها، نوشتهها! و در آخر، صدایت را. هنوز هم آن لرزشِ همیشگی در گوشهایم میپیچد و نوازشوار خندهام را در میآورد. دست روی چشمانت میگذارم و تا میخواهم پلکهایت را نوازش کنم، خارج میشود. ماتِ صفحهای میشوم که گویای نبودن است. گویای تمام شدنم، گویای تمام شدنت! تا میخواهم از یاد ببرم، باز هم اول تو به یاد آیی! مثلِ نفسی که بعد از هر دم، بازدمی در انتظارش است. به خودم نگاه کردم که چقدر نسبت بهخود، ناشنوام و برای تو، تمام آدمهارا به سکوت میسپارم تا حرف بزنی. بهیادِ تمامِ روزهایی که گذشت. بهیاد نبودنها. اما سکوت میکنی. حرف برای گفتن بسیار است، اما باز هم سکوت میکنی. از لحظهی آمدنت تا به اینلحظه، دیوانهوار تمامیِ دورههارا مرور میکنم. عجیب نیست؟ برای آدمیزاد، عاشقنشدن ضرورت دارد. رفتهرفته فراموش میکنی، رفتهرفته فراموش میشوم. لیکن آدمیزاد، بندهی خاطرههاست. بندهی خاطرههاست و با همانها دار فانی را وداع میگوید.