بوم مدل کسب و کار(Business Model Canvas) استارتاپ ها چیست؟
🔻
اگر کسی بخواهد از شما بپرسد که کل استارتاپ تان را درعرض کمتراز چند دقیقه برای من توضیح بده؛ بهتراست که بروید و بوم مدل کسب و کارتان را بیاورید.
این ابزار یک ابزار مدیریتی ،بصری و محلی برای ایده پردازی است . مجموعهاي تصویری از عناصر و ارتباط آنها بوده و منطق کسب و کار جهت درآمدزايي را نشان ميدهد.
این بوم ۹ جز دارد که شامل : بخش مشتریان ، ارزش پیشنهادی ، کانال ها ، ارتباط با مشتریان ، درآمدها ، فعالیت های کلیدی ، منابع کلیدی و هزینه ها می باشد.
🔺
@IEandManagement
🔻
اگر کسی بخواهد از شما بپرسد که کل استارتاپ تان را درعرض کمتراز چند دقیقه برای من توضیح بده؛ بهتراست که بروید و بوم مدل کسب و کارتان را بیاورید.
این ابزار یک ابزار مدیریتی ،بصری و محلی برای ایده پردازی است . مجموعهاي تصویری از عناصر و ارتباط آنها بوده و منطق کسب و کار جهت درآمدزايي را نشان ميدهد.
این بوم ۹ جز دارد که شامل : بخش مشتریان ، ارزش پیشنهادی ، کانال ها ، ارتباط با مشتریان ، درآمدها ، فعالیت های کلیدی ، منابع کلیدی و هزینه ها می باشد.
🔺
@IEandManagement
در ادامه مطالب مربوط به استارتاپ ها مفهوم جالب و باارزش MVP را با هم مرور می کنیم . پیشنهاد می کنم حتماً پستهای بعدی در این زمینه را مطالعه فرمائید ؛ شاید برایتان جالب باشد.
MVP (Minimum Viable Product) (حداقل محصول قابل قبول)
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي
استیو بلنک در کتاب «راهنمای کارآفرینان» MVP را اینگونه تعریف می کند:
"کمترین ویژگیهایی که میتوان با کمک آن از مشتری بازخورد مناسب گرفت"
و اریک رایس نویسنده کتاب «نوپای ناب» این مفهوم را اینگونه تعریف کرده:
"محصول حداقلی نسخهای از محصول جدید است که به یک تیم کمک میکند حداکثر میزان یادگیری معتبر در مورد مشتریان را با حداقل تلاش به دست آورد"
در واقع MVP، حداقل چیزی است که میتوانیم آن را به مشتری نشان دهیم و باز خوردها را مشاهده کنیم. سپس بر اساس این بازخوردها درستی یا نادرستی فرض های خودمان را بسنجیم.
بنابراین MVP الزاما یک نسخه اولیه یا ناقص از محصول نهایی نیست.
ام.وی.پی میتواند یک پاورپوینت یا ویدئو باشد.
مثال معروف آن ام.وی.پی سایت دراپ باکس(Drop Box) است.در سال ۲۰۰۷ میلادی، آرش فردوسی و دریو هاستون، بنیانگذاران این سایت قبل از اقدام به پیاده سازی محصولشان، با انتشار یک ویدیو ۲ دقیقه ای و نشان دادن ارزش پیشنهادی، میزان علاقمندی کاربران به ایده خود را سنجیدند.
ام.وی.پی آنها ۷۵۰۰۰ درخواست استفاده از محصولی که هنوز وجود نداشت را به همراه داشت!
مثال دیگر سایت زاپوس(Zappos) است.موسس این فروشگاه آنلاین کفش، نیک سوینگ مورین،سال ۱۹۹۹ که میخواست ایده فروش کفش از اینترنت را اجرایی کند،نگران بود که مردم آن را نپسندند.چون در آن زمان استفاده از اینترنت به صورت فعلی و به گستردگی امروز نبود.او برای امتحان و اطمینان از پذیرفته شدن ایده اش،یک وب سایت بسیار ساده ساخت و به جای خرید و انبار کردن کفش که ممکن بود تبدیل به یک ضرر مالی شود، با چند فروشگاه کفش محلی توافق کرد تا عکس کفشها را در سایت خود قرار دهد، در صورت درخواست مشتریان، کفش را با قیمت کامل از فروشگاه ها تهیه کرده و برای مشتری ارسال کند. پس از این که او از نیاز و پذیرش افراد مطمئن شد اقدام به گسترش وب سایت خود کرد.
🔺
@IEandManagement
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي
استیو بلنک در کتاب «راهنمای کارآفرینان» MVP را اینگونه تعریف می کند:
"کمترین ویژگیهایی که میتوان با کمک آن از مشتری بازخورد مناسب گرفت"
و اریک رایس نویسنده کتاب «نوپای ناب» این مفهوم را اینگونه تعریف کرده:
"محصول حداقلی نسخهای از محصول جدید است که به یک تیم کمک میکند حداکثر میزان یادگیری معتبر در مورد مشتریان را با حداقل تلاش به دست آورد"
در واقع MVP، حداقل چیزی است که میتوانیم آن را به مشتری نشان دهیم و باز خوردها را مشاهده کنیم. سپس بر اساس این بازخوردها درستی یا نادرستی فرض های خودمان را بسنجیم.
بنابراین MVP الزاما یک نسخه اولیه یا ناقص از محصول نهایی نیست.
ام.وی.پی میتواند یک پاورپوینت یا ویدئو باشد.
مثال معروف آن ام.وی.پی سایت دراپ باکس(Drop Box) است.در سال ۲۰۰۷ میلادی، آرش فردوسی و دریو هاستون، بنیانگذاران این سایت قبل از اقدام به پیاده سازی محصولشان، با انتشار یک ویدیو ۲ دقیقه ای و نشان دادن ارزش پیشنهادی، میزان علاقمندی کاربران به ایده خود را سنجیدند.
ام.وی.پی آنها ۷۵۰۰۰ درخواست استفاده از محصولی که هنوز وجود نداشت را به همراه داشت!
مثال دیگر سایت زاپوس(Zappos) است.موسس این فروشگاه آنلاین کفش، نیک سوینگ مورین،سال ۱۹۹۹ که میخواست ایده فروش کفش از اینترنت را اجرایی کند،نگران بود که مردم آن را نپسندند.چون در آن زمان استفاده از اینترنت به صورت فعلی و به گستردگی امروز نبود.او برای امتحان و اطمینان از پذیرفته شدن ایده اش،یک وب سایت بسیار ساده ساخت و به جای خرید و انبار کردن کفش که ممکن بود تبدیل به یک ضرر مالی شود، با چند فروشگاه کفش محلی توافق کرد تا عکس کفشها را در سایت خود قرار دهد، در صورت درخواست مشتریان، کفش را با قیمت کامل از فروشگاه ها تهیه کرده و برای مشتری ارسال کند. پس از این که او از نیاز و پذیرش افراد مطمئن شد اقدام به گسترش وب سایت خود کرد.
🔺
@IEandManagement
یک مورد کاوی بومی از MVP
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي (ادامه پست قبلی)
حداقل محصول قابل عرضه میتواند حتی ساده تر از این ها باشد.اجازه دهید یک تجربه واقعی را مثال بزنیم.با یکی از کارآفرینان خوب اهوازی که کار می کردم پیشنهاد دادم ارزش پیشنهادی خود را روی یک کاغذ A5 چاپ کند.آن را در خیابان به مشتریانش بدهد و با دقت عکس العمل شان را بسنجد. ایده ایشان ارائه خدمات به کسانی است که دنبال فرش میگردند. او روی تراکتها پیشنهاد جذابش را درشت نوشته و در انتهای متن میخواست که یک پیامک خالی به شمارهای ارسال کنند. در محله ای که بورس فروشگاههای فرش است، ایستاد و به کسانی که از مغازهها خارج میشدند تراکت میداد. این طوری مطمئن بودیم که این افراد همان مشتریان هدف هستند.
نتیجه جالب بود.
از ۵۰ تراکتی که پخش کرد، هیچ کس آن را دور نیانداخت. ولی هیچ کس هم پیامک نداد! قطعا کارآفرین ما خیلی ناراحت شد. ایده فوق العاده اش مورد استقبال قرار نگرفت. این اتفاقی است که هر روز برای صدها کارآفرین در دنیا می افتد. چیزی که بر اساس دیدگاه کارآفرین محصولی عالی است ساخته میشود ولی متاسفانه مورد توجه مشتریان قرار نمی گیرد.
پژوهشی که در دانشگاه هاروارد انجام شده نشان میدهد، ۷۵ درصد کسبوکارهای نوپا (استارتاپ ها)شکست میخورند چون آنها تولیدکننده محصولی هستند که کسی آن را نمیخواهد.
قدرت محصول حداقلی در این است که کارآفرین ما این نکته را با یک روز زمان و ۵۰۰۰ تومان هزینه یادگرفت!
اگر به جای استفاده از ام.وی.پی، فرضهای خود را درست پنداشته و محصولی تولید میکرد بعد از چند ماه و صرف چند میلیون تومان هزینه به همین نتیجه می رسید که یک جای کارش اشکال دارد.
با دیدن رفتار مشتریان فرض کردیم که ارزش پیشنهادی مورد قبول است چون هیچ کس آن را دور نیانداخت. احتمالا طراحی ما مناسب نبوده است. طراحی و متنهای را تغییر دادیم. این بار حدسمان درست بود ۲۲ نفر پیامک زدند!
این همان فرایند کشف مشتری است.
ام.وی.پی کمک کرد تا با آزمون فرض هایمان، به سرعت و با هزینه کم، رفتار مشتری را مشاهده و اشتباهات خود را اصلاح کنیم.
توجه داشته باشید که در این مرحله مشتریها، محصول را نمی خرند، بلکه خریدار دیدگاه ما و ایده پشت محصول هستند.
اگر دیدگاه و ارزش پیشنهادی ما به اندازه کافی جذاب باشد که مشتری را با هیجان بیاورد آن وقت است که به سراغ ساختن محصول میرویم.
🔺
@IEandManagement
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي (ادامه پست قبلی)
حداقل محصول قابل عرضه میتواند حتی ساده تر از این ها باشد.اجازه دهید یک تجربه واقعی را مثال بزنیم.با یکی از کارآفرینان خوب اهوازی که کار می کردم پیشنهاد دادم ارزش پیشنهادی خود را روی یک کاغذ A5 چاپ کند.آن را در خیابان به مشتریانش بدهد و با دقت عکس العمل شان را بسنجد. ایده ایشان ارائه خدمات به کسانی است که دنبال فرش میگردند. او روی تراکتها پیشنهاد جذابش را درشت نوشته و در انتهای متن میخواست که یک پیامک خالی به شمارهای ارسال کنند. در محله ای که بورس فروشگاههای فرش است، ایستاد و به کسانی که از مغازهها خارج میشدند تراکت میداد. این طوری مطمئن بودیم که این افراد همان مشتریان هدف هستند.
نتیجه جالب بود.
از ۵۰ تراکتی که پخش کرد، هیچ کس آن را دور نیانداخت. ولی هیچ کس هم پیامک نداد! قطعا کارآفرین ما خیلی ناراحت شد. ایده فوق العاده اش مورد استقبال قرار نگرفت. این اتفاقی است که هر روز برای صدها کارآفرین در دنیا می افتد. چیزی که بر اساس دیدگاه کارآفرین محصولی عالی است ساخته میشود ولی متاسفانه مورد توجه مشتریان قرار نمی گیرد.
پژوهشی که در دانشگاه هاروارد انجام شده نشان میدهد، ۷۵ درصد کسبوکارهای نوپا (استارتاپ ها)شکست میخورند چون آنها تولیدکننده محصولی هستند که کسی آن را نمیخواهد.
قدرت محصول حداقلی در این است که کارآفرین ما این نکته را با یک روز زمان و ۵۰۰۰ تومان هزینه یادگرفت!
اگر به جای استفاده از ام.وی.پی، فرضهای خود را درست پنداشته و محصولی تولید میکرد بعد از چند ماه و صرف چند میلیون تومان هزینه به همین نتیجه می رسید که یک جای کارش اشکال دارد.
با دیدن رفتار مشتریان فرض کردیم که ارزش پیشنهادی مورد قبول است چون هیچ کس آن را دور نیانداخت. احتمالا طراحی ما مناسب نبوده است. طراحی و متنهای را تغییر دادیم. این بار حدسمان درست بود ۲۲ نفر پیامک زدند!
این همان فرایند کشف مشتری است.
ام.وی.پی کمک کرد تا با آزمون فرض هایمان، به سرعت و با هزینه کم، رفتار مشتری را مشاهده و اشتباهات خود را اصلاح کنیم.
توجه داشته باشید که در این مرحله مشتریها، محصول را نمی خرند، بلکه خریدار دیدگاه ما و ایده پشت محصول هستند.
اگر دیدگاه و ارزش پیشنهادی ما به اندازه کافی جذاب باشد که مشتری را با هیجان بیاورد آن وقت است که به سراغ ساختن محصول میرویم.
🔺
@IEandManagement
تفاوتMVP با نسخه نمایشی(ٍِDEMO) و نمونه اولیه(Prototype) چیست؟
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي (ادامه پست قبلی)
با توجه به مثال هایی که زده شد تفاوت محصول حداقلی روشن است. MVP ارزان و سریع ساخته میشود و هدف اش آزمودن فرضهای مدل کسب کسب وکار است.میتوانیم MVP های مختلفی برای آزمودن بخشهای مختلف مدل کسب و کار داشته باشیم.
ممکن است MVP که اعتبار ارزش پیشنهادی ما را می سنجد الزاما فرضیه ارتباط با مشتری را نیازماید و
نیاز به ساخت MVP دیگری برای آزمودن این فرض داشته باشیم.
بنابراین ام.وی.پی ها فقط برای اعتبارسنجی مدل کسب و کار، یادگیری و اصلاح مدل ساخته میشوند.
نمونه اولیه (Prototype) محصول اصلی است که به شکل دست ساز ساخته میشود تا به سوالات فنی و طراحی محصول پاسخ دهد.
نمونه اولیه امکان پذیر بودن تولید محصول را بررسی میکند و محور آن فناوری و ساخت است نه بازار.
نسخه نمایشی (Demo) برای آشنا شدن کاربر با محصول است. نسخه نمایشی نمونهای از محصول اصلی که در اختیار مشتری قرار داده میشود تا او با ظاهر و تواناییهای محصول آشنا گردد.
هدف نسخه نمایشی، نشان دادن و بررسی ظاهر، ویژگی، توانایی و امکانات محصول اصلی است.
بنابراین فارغ از نحوه ساخت، ام.وی.پی، نمونه اولیه و نسخه نمایشی، این ها سه ابزار با سه هدف متفاوت هستند.
• ام.وی.پی مدل کسب و کار را اعتبار سنجی میکند.
• نمونه اولیه فناوری و امکان ساخت را اعتبار سنجی می نماید.
• نسخه نمایشی ویژگیها، توانایی و امکانات محصول را نشان میدهد.
بدیهی است که هیچکدام جای دیگری را نمیگیرد.
🔺
@IEandManagement
🔻
مقالهای از سيد رضا علوي (ادامه پست قبلی)
با توجه به مثال هایی که زده شد تفاوت محصول حداقلی روشن است. MVP ارزان و سریع ساخته میشود و هدف اش آزمودن فرضهای مدل کسب کسب وکار است.میتوانیم MVP های مختلفی برای آزمودن بخشهای مختلف مدل کسب و کار داشته باشیم.
ممکن است MVP که اعتبار ارزش پیشنهادی ما را می سنجد الزاما فرضیه ارتباط با مشتری را نیازماید و
نیاز به ساخت MVP دیگری برای آزمودن این فرض داشته باشیم.
بنابراین ام.وی.پی ها فقط برای اعتبارسنجی مدل کسب و کار، یادگیری و اصلاح مدل ساخته میشوند.
نمونه اولیه (Prototype) محصول اصلی است که به شکل دست ساز ساخته میشود تا به سوالات فنی و طراحی محصول پاسخ دهد.
نمونه اولیه امکان پذیر بودن تولید محصول را بررسی میکند و محور آن فناوری و ساخت است نه بازار.
نسخه نمایشی (Demo) برای آشنا شدن کاربر با محصول است. نسخه نمایشی نمونهای از محصول اصلی که در اختیار مشتری قرار داده میشود تا او با ظاهر و تواناییهای محصول آشنا گردد.
هدف نسخه نمایشی، نشان دادن و بررسی ظاهر، ویژگی، توانایی و امکانات محصول اصلی است.
بنابراین فارغ از نحوه ساخت، ام.وی.پی، نمونه اولیه و نسخه نمایشی، این ها سه ابزار با سه هدف متفاوت هستند.
• ام.وی.پی مدل کسب و کار را اعتبار سنجی میکند.
• نمونه اولیه فناوری و امکان ساخت را اعتبار سنجی می نماید.
• نسخه نمایشی ویژگیها، توانایی و امکانات محصول را نشان میدهد.
بدیهی است که هیچکدام جای دیگری را نمیگیرد.
🔺
@IEandManagement
هر جا كه جا شدى ، لزوما اونجایی نيست كه بهش تعلق دارى.
اکثر افراد موفق دنیا ، شغل اولشان با شغلی که در آن موفق شده اند، یکی نبوده است. علاقه ،شرط اساسی برای موفقیت است.
@IEandManagement
اکثر افراد موفق دنیا ، شغل اولشان با شغلی که در آن موفق شده اند، یکی نبوده است. علاقه ،شرط اساسی برای موفقیت است.
@IEandManagement
از ﻋﺎﺭفی پرسیدند :
زندگی به جبر است یا اختیار؟
ﮔﻔﺖ:
امروز اختیار، تا چه بکاریم...
اما فردا ﺟﺒﺮ، ﺯﻳﺮا ﺑﻪ اجبار باید درو کنیم هر آنچه دیروز ﺑﻪ اختیار کاشتیم.
@IEandManagement
زندگی به جبر است یا اختیار؟
ﮔﻔﺖ:
امروز اختیار، تا چه بکاریم...
اما فردا ﺟﺒﺮ، ﺯﻳﺮا ﺑﻪ اجبار باید درو کنیم هر آنچه دیروز ﺑﻪ اختیار کاشتیم.
@IEandManagement
صنایع و مدیریت
دو درصد مردم، فکر می کنند؛ سه درصد مردم، فکر می کنند که فکر می کنند؛ و نود و پنج درصد بقیه ترجیح می دهند بمیرند تا اینکه فکر کنند! جرج برنارد شاو @IEandManagement
از کجا بدانیم اهل فکر کردن هستیم!؟ یا به قول برنارد شاو نکنه جزو اون سه درصدی هستیم که توهم فکر کردن داریم!
به نظر شما معیارهای شناسایی انسان های متفکر چیست؟ کمی فکر کنیم!
آیا فکرکردن به چیزهای مختلف ما رو در زمره آدمهای متفکر قرار میده؟!
آیا کسی که زیاد مطالعه می کنه ، متفکره؟!
به نظر شما معیارهای شناسایی انسان های متفکر چیست؟ کمی فکر کنیم!
آیا فکرکردن به چیزهای مختلف ما رو در زمره آدمهای متفکر قرار میده؟!
آیا کسی که زیاد مطالعه می کنه ، متفکره؟!
معیارهای شناسایی انسان های متفکر
🔻
اگر بتوانیم معیارها و چارچوبی برای متفکر بودن تعریف کنیم و همواره خود را با آن اندازه بگیریم ، به صورت منسجم و ساخت یافته ای می توانیم به پیشرفت ذهنی و قوه تعقل خویش امیدوار باشیم تا اینکه بدون اندازه گیری و مبنا گیری فکر کنیم .
مسائلی که ما روزانه با آن سروکار داریم همگی پارامترهای ورودی برای ذهن جهت تفکر ایجاد می کنند . بعضی از آنها از انتهای یک فکر دیگر به صورت زنجیروار شروع می شوند و بدون هیچ نتیجه ای به پایان می رسند ! برخی دیگر بر اساس وقوع یک رویداد شروع می شوند و برخی نیز در بازه های زمانی منظم یا نامنظم به ذهن خطور می کنند.
به نظرم می آید ما زمانی می توانیم بگوئیم آدم متفکری هستیم که از فرآیند تفکر، خروجی با ارزش افزوده دریافت کنیم . این فرآیند که همچون دیگر فرآیندها شامل اجزاء ورودی-پردازش-خروجی و کنترل است بدین صورت آغاز می شود که ذهن انسان دنبال ورودی برای تفکر می گردد و بعد از دریافت آن و با مکانیزم ترکیب سوژه ها پردازش خود را آغاز کرده و در نهایت خروجی به عنوان نتیجه تفکر به دنبال خواهد داشت .متاسفانه خروجی بسیاری از تفکرات اغلب ما تهی است و اساساً عملیاتی به اسم کنترل نیز وجود ندارد!
اگر بخواهیم با رویکرد کارائی و اثربخشی به فرآیند فکر کردن بپردازیم ،بهتر است بگوئیم که برای حصول بهره وری در زمینه تفکر، ابتدا بایستی به اثربخشی آن دست پیدا کنیم و تازه بعد از آن که مطمئن شدیم خروجی تفکر ما تهی نبوده و یک خروجی با ارزش بوده ،آن موقع به سراغ کیفیت فکر کردن برویم تا بتوانیم نتایج با ارزش تری از فکر کردن دریافت کنیم . همین الان از خودتان بپرسید: چند درصد تعداد دفعات فرآیند تفکر شما خروجی داشته و تهی نیست؟!
کاملاً بدیهی است که کسی که به فکر اثربخشی و کارائی در فرآیند تفکر است ،خیلی زودتر و سریعتر از دیگران به عنوان یک انسان عاقل و دانشمند شناخته می شود و دستیابی به این مهم نیز ربطی به سن و سال ندارد .
پس اثربخشی در تفکر یعنی کسب نتیجه و خروجی با ارزش از آن و کارائی در تفکر یعنی اینکه بتوانیم همان خروجی ها را به صورت بیشتر ، بهتر،سریعتر و کم هزینه تر بدست بیاوریم .
به نظرم سه معیار زیر چارچوب مناسبی است برای آن دسته از افرادیکه می خواهند بدانند آدم متفکری هستند یا خیر .
1- برای هر چیزی که یاد می گیرید سعی کنید سئوالاتی مطرح کنید که تا به حال کسی مطرح نکرده است و یا به گوش شما نخورده است .(به نظرم حداقل 7 سئوال اساسی با تکنیک 5W2H)
2-برای همان سئوالها و سئوالاتی که دیگران پرسیدند،لیکن هنوز پاسخی به آنها داده نشده است ،سعی کنید جواب پیدا کنید و دوباره برای همان جواب ها گام اول را تکرار کنید .
3-با توجه با اینکه مجموعه هستی مجموعه ای متشکل از ساختارهای سیستمی است ، قطعاً نگرش و رویکرد تفکر سیستمی چارچوبی بسیار قوی در درک جامع مفاهیم است .
به صورت خلاصه به نظرم سئوال و جواب با رویکرد تفکر سیستمی در مورد مفاهیم مختلف، نشانه متفکر بودن است .
اگر بتوانیم این کار را بکنیم ،یادگیری و درک مفاهیم خیلی عمیق اتفاق می افتد و اشراف بر اکثر زوایای پنهان مسائل بوجود خواهد آمد .
@IEandManagement
🔻
اگر بتوانیم معیارها و چارچوبی برای متفکر بودن تعریف کنیم و همواره خود را با آن اندازه بگیریم ، به صورت منسجم و ساخت یافته ای می توانیم به پیشرفت ذهنی و قوه تعقل خویش امیدوار باشیم تا اینکه بدون اندازه گیری و مبنا گیری فکر کنیم .
مسائلی که ما روزانه با آن سروکار داریم همگی پارامترهای ورودی برای ذهن جهت تفکر ایجاد می کنند . بعضی از آنها از انتهای یک فکر دیگر به صورت زنجیروار شروع می شوند و بدون هیچ نتیجه ای به پایان می رسند ! برخی دیگر بر اساس وقوع یک رویداد شروع می شوند و برخی نیز در بازه های زمانی منظم یا نامنظم به ذهن خطور می کنند.
به نظرم می آید ما زمانی می توانیم بگوئیم آدم متفکری هستیم که از فرآیند تفکر، خروجی با ارزش افزوده دریافت کنیم . این فرآیند که همچون دیگر فرآیندها شامل اجزاء ورودی-پردازش-خروجی و کنترل است بدین صورت آغاز می شود که ذهن انسان دنبال ورودی برای تفکر می گردد و بعد از دریافت آن و با مکانیزم ترکیب سوژه ها پردازش خود را آغاز کرده و در نهایت خروجی به عنوان نتیجه تفکر به دنبال خواهد داشت .متاسفانه خروجی بسیاری از تفکرات اغلب ما تهی است و اساساً عملیاتی به اسم کنترل نیز وجود ندارد!
اگر بخواهیم با رویکرد کارائی و اثربخشی به فرآیند فکر کردن بپردازیم ،بهتر است بگوئیم که برای حصول بهره وری در زمینه تفکر، ابتدا بایستی به اثربخشی آن دست پیدا کنیم و تازه بعد از آن که مطمئن شدیم خروجی تفکر ما تهی نبوده و یک خروجی با ارزش بوده ،آن موقع به سراغ کیفیت فکر کردن برویم تا بتوانیم نتایج با ارزش تری از فکر کردن دریافت کنیم . همین الان از خودتان بپرسید: چند درصد تعداد دفعات فرآیند تفکر شما خروجی داشته و تهی نیست؟!
کاملاً بدیهی است که کسی که به فکر اثربخشی و کارائی در فرآیند تفکر است ،خیلی زودتر و سریعتر از دیگران به عنوان یک انسان عاقل و دانشمند شناخته می شود و دستیابی به این مهم نیز ربطی به سن و سال ندارد .
پس اثربخشی در تفکر یعنی کسب نتیجه و خروجی با ارزش از آن و کارائی در تفکر یعنی اینکه بتوانیم همان خروجی ها را به صورت بیشتر ، بهتر،سریعتر و کم هزینه تر بدست بیاوریم .
به نظرم سه معیار زیر چارچوب مناسبی است برای آن دسته از افرادیکه می خواهند بدانند آدم متفکری هستند یا خیر .
1- برای هر چیزی که یاد می گیرید سعی کنید سئوالاتی مطرح کنید که تا به حال کسی مطرح نکرده است و یا به گوش شما نخورده است .(به نظرم حداقل 7 سئوال اساسی با تکنیک 5W2H)
2-برای همان سئوالها و سئوالاتی که دیگران پرسیدند،لیکن هنوز پاسخی به آنها داده نشده است ،سعی کنید جواب پیدا کنید و دوباره برای همان جواب ها گام اول را تکرار کنید .
3-با توجه با اینکه مجموعه هستی مجموعه ای متشکل از ساختارهای سیستمی است ، قطعاً نگرش و رویکرد تفکر سیستمی چارچوبی بسیار قوی در درک جامع مفاهیم است .
به صورت خلاصه به نظرم سئوال و جواب با رویکرد تفکر سیستمی در مورد مفاهیم مختلف، نشانه متفکر بودن است .
اگر بتوانیم این کار را بکنیم ،یادگیری و درک مفاهیم خیلی عمیق اتفاق می افتد و اشراف بر اکثر زوایای پنهان مسائل بوجود خواهد آمد .
@IEandManagement
برای صدقه دادن در جیبهایمان بدنبال کمترین مبلغ میگردیم!
آن وقت از خداوند بالاترین درجه نعمت ها را میخواهیم!
چه ناچیز می بخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم!
بخشنده باشیم.
@IEandManagement
آن وقت از خداوند بالاترین درجه نعمت ها را میخواهیم!
چه ناچیز می بخشیم و چه بزرگ تمنا میکنیم!
بخشنده باشیم.
@IEandManagement
انسانهای بزرگ ،متوسط و کوچک
🔻
انسان های بزرگ :
• درباره عقاید سخن می گویند .
• درد دیگران را دارند.
• عظمت دیگران را می بینند .
• به دنبال خلق دانش هستند.
• به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند .
• به دنبال خلق مسئله هستند.
• سکوت را برای سخن گفتن در وقت مناسب بر می گزینند.
انسان های متوسط:
• درباره وقایع سخن می گویند.
• درد خودشان را دارند.
• به دنبال عظمت خود هستند.
• به دنبال کسب دانش هستند.
• پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند.
• به دنبال حل مسئله هستند.
• گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.
انسان های کوچک :
• پشت سر دیگران حرف می زنند!
• بی دردند!
• عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند!
• به دنبال کسب سواد هستند!
• پاسخ همه پرسش ها را می دانند!
• مسئله ندارند!
• با سخن گفتن بسیار ، فرصت سکوت را از خود می گیرند !
🔺
@IEandManagement
🔻
انسان های بزرگ :
• درباره عقاید سخن می گویند .
• درد دیگران را دارند.
• عظمت دیگران را می بینند .
• به دنبال خلق دانش هستند.
• به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند .
• به دنبال خلق مسئله هستند.
• سکوت را برای سخن گفتن در وقت مناسب بر می گزینند.
انسان های متوسط:
• درباره وقایع سخن می گویند.
• درد خودشان را دارند.
• به دنبال عظمت خود هستند.
• به دنبال کسب دانش هستند.
• پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند.
• به دنبال حل مسئله هستند.
• گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.
انسان های کوچک :
• پشت سر دیگران حرف می زنند!
• بی دردند!
• عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند!
• به دنبال کسب سواد هستند!
• پاسخ همه پرسش ها را می دانند!
• مسئله ندارند!
• با سخن گفتن بسیار ، فرصت سکوت را از خود می گیرند !
🔺
@IEandManagement
🔻
در طول دوران کاری ام در شرکتهای مختلف به این نتیجه رسیدم که اکثر شرکتها و سازمانهای ما هنوز نمی دانند که جایگاه برنامه ریزی پروژه به چه صورت هست ! چند سال پیش قرار بود برای یکی از فرآیندهای تولید ، تجهیزات مهمی خریداری شود و خوب به تبع آن کارهای زیادی به صورت زیرساختی در داخل شرکت می بایست صورت می گرفت. هر از چند گاهی مدیر عامل مراتب انجام کار را پیگیری می نمود و تقریباً اکثر مدیران مرتبط سردرگم می شدند که چکار کنند مدیرعامل را قانع کنند و فشار به کارشناسان زیرمجموعه برای تهیه اطلاعات بیشتر و بیشتر می شد ! موقع ارائه این گزارشات تناقض های زیادی در اطلاعات دیده می شد ! و همین مسئله باعث شد مدیر عامل به صورت هفتگی ، موارد مربوط به آن را صورتجلسه کرده تا مسئولیت های هر واحد را مشخص کند !
وقتی می گفتم که باید برای این کار پروژه تعریف شود و از طریق واحد برنامه ریزی WBS آن استخراج شده و مطابق بودجه تخصیصی و منابع مورد نیاز ارزیابی روزانه و هفتگی صورت پذیرد ، اکثر کارشناسان و مدیران می گفتند که شرکت ما تولیدیه و پروژه برای شرکت های پیمانکاری یا شرکت هایی که هنوز به بهره برداری نرسیده اند معنی میده !!!!
نکته ای که می خواهم بدان اشاره کنم و این نوع نگرش اشتباه را مورد انتقاد قرار دهم اینست که از آنجائیکه سازمانها مدام در حال تغییر هستند به هیچ عنوان وضعیت جاری سازمان نمی تواند تعیین کننده بکارگیری نوع برنامه ریزی باشد . همه سازمانها در هر وضعیتی بایستی دو نوع برنامه ریزی داشته باشند : برنامه ریزی عملیات (فرآیند) و برنامه ریزی پروژه .در دل هر دوی اینها به صورت اتوماتیک برنامه ریزی منابع صورت خواهد گرفت. در چارت سازمانی هم بایستی جایگاه هرکدام به صورت واضح و مشخص تعیین گردد .
هر زمانی سازمان بخواهد چیز جدیدی به مجموعه اضافه کند ،باید پروژه تعریف کند وگرنه مدیریت آن ممکن نیست! ممکن است بتوان گزارشاتی استخراج کرد ،لکن به اطلاعات آن گزارشات نمی توان اطمینان کرد . حتی زمانی که سازمانی می خواهد یک نرم افزار جدید طراحی و پیاده سازی کند بایستی آن را در قالب پروژه تعریف و کنترل کند و ارزیابی عملکرد پرسنل مربوطه و پرداخت حقوق نیز بایستی بر همان اساس صورت پذیرد .
همچنین مدیریت نیز می بایست خود را مجاب بداند که در سررسیدها و موعدهای مشخص شده ،بودجه و منابع مورد نیاز را به پروژه ها اختصاص بدهد .
🔺
@IEandManagement
در طول دوران کاری ام در شرکتهای مختلف به این نتیجه رسیدم که اکثر شرکتها و سازمانهای ما هنوز نمی دانند که جایگاه برنامه ریزی پروژه به چه صورت هست ! چند سال پیش قرار بود برای یکی از فرآیندهای تولید ، تجهیزات مهمی خریداری شود و خوب به تبع آن کارهای زیادی به صورت زیرساختی در داخل شرکت می بایست صورت می گرفت. هر از چند گاهی مدیر عامل مراتب انجام کار را پیگیری می نمود و تقریباً اکثر مدیران مرتبط سردرگم می شدند که چکار کنند مدیرعامل را قانع کنند و فشار به کارشناسان زیرمجموعه برای تهیه اطلاعات بیشتر و بیشتر می شد ! موقع ارائه این گزارشات تناقض های زیادی در اطلاعات دیده می شد ! و همین مسئله باعث شد مدیر عامل به صورت هفتگی ، موارد مربوط به آن را صورتجلسه کرده تا مسئولیت های هر واحد را مشخص کند !
وقتی می گفتم که باید برای این کار پروژه تعریف شود و از طریق واحد برنامه ریزی WBS آن استخراج شده و مطابق بودجه تخصیصی و منابع مورد نیاز ارزیابی روزانه و هفتگی صورت پذیرد ، اکثر کارشناسان و مدیران می گفتند که شرکت ما تولیدیه و پروژه برای شرکت های پیمانکاری یا شرکت هایی که هنوز به بهره برداری نرسیده اند معنی میده !!!!
نکته ای که می خواهم بدان اشاره کنم و این نوع نگرش اشتباه را مورد انتقاد قرار دهم اینست که از آنجائیکه سازمانها مدام در حال تغییر هستند به هیچ عنوان وضعیت جاری سازمان نمی تواند تعیین کننده بکارگیری نوع برنامه ریزی باشد . همه سازمانها در هر وضعیتی بایستی دو نوع برنامه ریزی داشته باشند : برنامه ریزی عملیات (فرآیند) و برنامه ریزی پروژه .در دل هر دوی اینها به صورت اتوماتیک برنامه ریزی منابع صورت خواهد گرفت. در چارت سازمانی هم بایستی جایگاه هرکدام به صورت واضح و مشخص تعیین گردد .
هر زمانی سازمان بخواهد چیز جدیدی به مجموعه اضافه کند ،باید پروژه تعریف کند وگرنه مدیریت آن ممکن نیست! ممکن است بتوان گزارشاتی استخراج کرد ،لکن به اطلاعات آن گزارشات نمی توان اطمینان کرد . حتی زمانی که سازمانی می خواهد یک نرم افزار جدید طراحی و پیاده سازی کند بایستی آن را در قالب پروژه تعریف و کنترل کند و ارزیابی عملکرد پرسنل مربوطه و پرداخت حقوق نیز بایستی بر همان اساس صورت پذیرد .
همچنین مدیریت نیز می بایست خود را مجاب بداند که در سررسیدها و موعدهای مشخص شده ،بودجه و منابع مورد نیاز را به پروژه ها اختصاص بدهد .
🔺
@IEandManagement