حسین پورفرج | مدادِ مردمکِ دیده
1.14K members
191 photos
21 videos
32 files
165 links
Books:
میم مثل محمد (ص)/نشر نقد فرهنگ(۱۳۹۷)

website: HosseinPourfaraj.blog.ir https://www.instagram.com/h.purfaraj
link: @HPourfaraj
Download Telegram
to view and join the conversation
به ۸۱۶۷ هزار امامزاده‌ قسم!

آمار بالا اگر درست باشد، چندان عجیب و غریب هم نیست. کافی‌ست به این شهر و آن شهر سفر کنید تا اصل ماجرا را دریابید. البته برخی از این امامزاده‌ها آنچنان اسامی حیرت‌انگیزی دارند که آدم شاخ درمی‌آورد. مثلاً امامزاده عینعلی و زینعلی، امامزاده دال و زال، امام‌زاده هفت تن و هشت تن، امامزاده چی‌چی‌امام و... .
در کل، من فکر می‌کنم که پاره‌ای از این امامزاده‌ها، نه امامزاده به عنوان وابستگان خونی چهارده معصوم(ع)، بلکه از روحانیون، ریش‌سفیدان، سرشناسان قوم و کلاً از اکابر یک محله یا سرزمینند و به احتمال فراوان نسب ایشان هرگز به اهل‌بیت پیامبر(ص) نمی‌رسد. در نتیجه‌ی گذر زمان است که مشاهده می‌کنیم آرام‌گاهِ این جماعت مبدل به زیارتگاه شده است و دوستدارانِ اهل‌بیت را به سمت خود می‌کشد.

جمله‌ی معترضه: شخصاخوب به یاد دارم که چند سال پیش استاد تمام دانشگاهی در شهر بابلسر دار فانی را وداع گفت و آنگاه بر مزار او، هم‌ولایتی‌هایش، مقبره ساختند و... . بعید نیست در صد یا دویست سال آینده او نیز امامزاده‌ای دیگر باشد، ولله اعلم.

حسین پورفرج

@HosseinPourfaraj
https://www.instagram.com/h.purfaraj‌
Forwarded from سروش دباغ
بخشی از یکی از فصولِ آخرین اثرم « نبض خیس صبح: سالک مدرن شرقی» که در آستانه انتشار است: 👇👇👇

« از ژنو دور می‌شدم و به زیارت مکان‌هایی می‌رفتم که آخرین سال‌های عمرش را در آن‌ها گذرانده بود. به دیدن قصر موزو می‌رفتم که به گفته‌ی والری (هرچند که خود هرگز ریلکه را نفهمید) ریلکه آنجا در زمان ناب معتکف شده بود. بر سر مزارش به مراقبه می‌پرداختم. بر سنگ‌ قبرش این نوشته حک‌ شده است که تا ابد بر لوح ضمیرم باقی خواهد ماند:
گل سرخ
ای تضاد ناب
ای شوق خواب هیچ‌کس نبودن در پشت این‌همه پلک. »

آنچه از این شعر ریلکه به روایت شایگان در« زیر آسمانهای جهان» فهمیده می شود، هنر نگاه کردن به جهان پیرامون است. مضمونی که در اشعار و نوشته های سهراب هم آمده است. بدین معنا می توان ذهن آگاهی را در نگرش سپهری، سالک مدرن شرقی به جهان پیرامون سراغ گرفت، که : «بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است» و « ما هیچ، ما نگاه». سهراب در نامه ای در سال 41 شمسی خطاب به یکی از دوستانش نوشته:
« من در ناظم آباد تنها در درّه ها می گشتم، خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم... درون من خندان و زیبا بود.اندوه تماشا، که پیشترها از آن حرف می زدم، کنار رفته بود، و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می توان به تراوش بی واسطه نگاه تعبیر کرد...من سنگ ها را دوست دارم، انگار در پناه سنگ، می توان در کمین ابدیت نشست.»

«ما هیچ، ما نگاه» و « تراوش بی واسطه نگاه»، قصه خاموشی و نظاره گری است؛ نوعی تجربه اشراقی است که همه تن از جنس دیده شدن را تصویر می کند.این امر که انسان دیگرگون و دوباره به جهان پیرامون نظر کند و سرمه ای بر چشم کشد و «پلکها را بتکاند»، دیگر مقوّم ذهن آگاهی است...

«نشانی» از دیگر اشعار دفتر حجم سبز است که از تجربه زیسته سهراب حکایت می کند. هنگام سرایش شعر، قیل و قال های ذهنی سپهری، در کسوت یک سالک مدرن، خوابیده و او ترسی شفاف را مزه مزه می کند. ترس شفاف نمادی است از مواجه شدن با مهابت هستی واطفای تموّجات ذهنی را تجربه کردن:

نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

سهراب پرهای صداقت را متصف به وصفِ آبی می کند؛ که «آبی» به نزد او، رنگ و نماد حقیقت است. افزون بر این، «بلوغ» در این شعر، مقوله ای روانی و اگزیستانسیل است.انسان ذهن آگاه، پای در وادی بلوغ می نهد. بلوغ به روایت سپهری، با بلوغ روانی و فردیت از منظر یونگ که پس از یتیم شدن در می رسد و با تنهایی عجین است، متناسب و متلائم است. به همین سبب، سهراب ترسی شفاف را تجربه کرده؛ ترسی که متضمنِ فاصله گرفتن از خود پیشین است و تماشاگرانه در خود و جهان نظر کردن. پیچیدن به سمتِ گل تنهایی و پای فواره اساطیر زمین ماندن و سکوت ذهنی را نصیب بردن، از تجربه های نیکوی معنویِ سهراب است؛ تجاربی که قرابت زیادی با «ذهن آگاهی» دارد.»
📌 سید مهدی رفیع‌پور:
تصویر را دیروز در حرم حضرت معصومه ع دیدم و ناراحت شدم. مسوولی هم در اطرافش نبود که اعتراض کنم‌. چه لزومی دارد که بین حج و کربلا تقابلهای برساخته درست کنیم و سبب اتهام تشیع به استخفاف حج شویم؟
همینطوری هم حج اماج حملات مختلف هست و "مستطیع تارک الحج" به حد کافی داریم! هم حج و هم کربلا هردو مورد توجه و تاکید اهل بیت ع بوده است و مانعة الجمع هم نیستند.
درباره حضرت سیدالشهدا ع هم روایات معتبره دارد که حضرت از ابتدا عمره انجام دادند و قصد حج نداشتند‌(وسایل۱۴ص۳۱۱) لذا اینکه در برخی از کتب تاریخ امده "امام حج خود را ناتمام رها کردند و به کربلا رفتند" صحیح نیست و از جمله مشهورات قابل اشکال است.
@Menhajalsalehin

دو بار موفق شده‌ام در پیاده‌روی اربعین شرکت کرده و با زیارت‌کنندگان هم‌قدم شوم. در آن‌جا تلاش پنهانی وجود داشت که این آئین کُهَن را به عرصه‌ی رویارویی شیعه و سنی و یا دست‌کم شیعه و عربستان تبدیل کند. آن اوائل و هنوز هم تلویزیون به این تفکر دامن می‌زد. این تابلو نشانه‌ای از این تقابل است. برای بعضی‌ها "امّت شیعه" از "امّت اسلام" مهم‌تر شده است.
مهراب صادق‌نیا
۹۸/۷/۱۱
@sadeghniamehrab
بهداشت فکری را رعایت کنیم!

سخت باور دارم که سبک‌خوانی یا مهمل‌خوانی از آدمی شخصیتی بی‌ارزش و بی‌مقدار می‌سازد. خواندن خوب است امّا نه هر خواندنی. بهتر است به جای آنکه هزاران هزار کتاب سخیف و بی‌محتوا را بخوانیم، یک کتاب ارزشمند و پربار را چندین و چند بار به مطالعه بگیریم و از آن بهره ببریم. بگذارید مثالی بیآورم. در همین کشورمان بسیار بسیار کتاب ادبی و مجموعه‌ی اشعار وجود دارد که اصطلاحاً به مفت هم نمی‌ارزد. یک بیت از اشعار حافظ یا مولانا بِه˚از تمام این مجموعه اشعار بی‌مقدار. خوب است به جای این مهمل‌خوانی‌ها به دیوان حافظ یا دیوان کبیر مراجعه کنیم و آنها را مکرراً به خواندن بگیریم. به ضرس قاطع می‌توانم ادعا کنم که شاید در میان آن هزاران کتاب حتا به اندازه‌ی تعداد انگشتان یک دست نیز نکته‌ی عمیق معنوی وجود ندارد که در بیتی از ابیات این قُلَل شعر فارسی وجود دارد. شما وقتی به این ابیات از حافظ می‌رسید چه عمقی در کلمه کلمه‌ی اشعار او می‌یابید؟! حقیقتاً او را تحسین می‌کنید، مگر چنین نیست؟!
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

بله، مهم خواندن نیست، بلکه مهم «چه خواندن است»؛ کمیت خواندنی‌ها نیست، کیفیت آنهاست. من همیشه به شرافت بازیگرانی درود فرستاده‌ام که به گفته‌ی خود انواع و اقسام فیلم‌نامه‌ها را خوانده‌اند اما چون آنها را ضعیف یا سخیف دیده‌اند، بیکاری را بر کار‌های سست ارجح دانسته‌اند. به راستی می‌باید همچنانکه به «بهداشت جسمی» خود اهمیت می‌دهیم، نسبت به «بهداشت فکری» خود نیز حساس باشیم. ذهن ما شایستگی پذیرایی از مهمانان با کمالات‌تری را دارد. همچنانکه ما در بطون خود هر خوردنی‌ِ مضر یا آلوده‌ای را نمی‌ریزیم، بهتر است با ذهن خود نیز خوش‌رفتار باشیم و آن را از خوراک‌های بی‌فایده پر نکنیم. آن را با گزافه‌ها و خرافه‌ها و یا با یاوه‌ها و هجویات سنگین نسازیم و از معارف بلند دور نیاندازیم. من باور دارم که بسیاری‌ از خشک‌اندیشی‌ها و جزمیت‌ها از دل همین انباشت‌های ذهنیِ نخ‌نما و دست و پا گیر نشأت می‌گیرند و لذا اجازه‌ی تغییر و اصلاح را از آدمی می‌ستانند. و...

حسین پورفرج
دوازدهم مهرماه هزارو سیصدو نودو هشت

@HosseinPourfaraj
https://www.instagram.com/h.purfaraj‌
Forwarded from دیر زی
میزِ شام...


"آه"، آرام‌ بکش!
بنشین نزدیکی...
در فضایِ توام از روشنی و تاریکی
میهمانی من و توست و میز آماده، چیده با عشق...
جانِ دل، شام بکش!

نازنین، ناز بخند!
گرچه درد است تورا، باز بخند...

گاه، بی‌گاه بگو:
بی‌تکلف، عریان،
فارغ از تنگیِ دستورِ زبان؛
آن‌چه که یک "عاشق" دوست دارد بشنود از "معشوق"...
گرچه کوتاه، بگو.

نازنین، ناز بخند!
گرچه درد است تو را، باز بخند...



#حسین_پورفرج
#دیرزی

🔆 @dirzeemag
#ماست‌مالیزاسیون

"ماست‌مالیزاسیون" یک بیماری روانشناختی‌ست که با هنجارهای اخلاقی-اجتماعی ربط و نسبت تمام و تمام دارد. فیلمی را می‌دیدم که در آن مادری با جدیت تمام سعی می‌کرد خبط و خطاهای فرزندش را توجیه کند و به هر نحوی بداخلاقی‌ها و رفتارهای سوء او را بپوشاند. در صحنه‌ای از فیلم وقتی پسر او به همراه نامزدش تصادف کرد(گویی پسر گواهینامه‌ی رانندگی نداشت) و نامزدش به شدت مجروح شد، پیش از سر رسیدن پلیس او خود را به جای فرزندش به عنوان راننده‌ی اتومبیل جا زد تا تقصیر فرزندش را به گردن بگیرد و قضیه را فیصله دهد. در جایی دیگر وقتی پسر خام او بدهی چند ده میلیاری به بار آورد با پنهان‌کاری برآن شد تا این مسئله را از چشم و گوش پدر خانواده و سایرین مخفی نگه دارد و بر روی آن سرپوش بگذارد و... . گفتن ندارد که چنین مادری هر جا که اقتضا کند حاضر است به ماست‌مالی افعال پسرش دست بزند و با ترفندهای مختلف از واقعیت در برود. فرض کنید پسر این مادر سهوا یا عمدا جان نامزدش را بگیرد، در این وضعیت مادر همه کار می‌کند که پسرش از مجازات احتمالی بگریزد و به دام نیفتد. مثلا ممکن است او را در اولین فرصت از کشور خارج کند یا بیچاره‌ای را به عنوان قاتل جا بزند...

می‌بینید در "ماست‌مالیزاسیون" فرد تمایل دارد که واقعیت‌کشی کند و اذهان را به جاده‌ی خاکی ببرد. او می‌داند که اصل داستان چیست اما میلی به افشای آن ندارد. حتا درصدد است واقعیات را برخلاف آنچه هستند نشان دهد. او حاضر است سر همه را چال بگیرد اما گزندی به دلخواه او نرسد. گویی فقط داشته‌های اوست که ارزشمندند و مابقی ول معطل. در این بیماری ارزش‌های اخلاقی_اجتماعی تا زمانی که وفق مراد شخص هستند (البته نه لزوما) برگرفتنی‌اند و در غیر این صورت قابل انکار، تحریف‌شدنی و حتا مزاحم. هیچ‌ چیز در اینجا قدسی و اخلاقی نیست و اصلا خود شخص است که این امور را می‌آفریند و...

بیماری "ماست‌مالیزاسیون" چنانکه می‌دانید می‌تواند در ساحات مختلف زندگی و در میان اقشار گوناگون سربرآورد و صرفا به دنیای مادر و فرزندی خلاصه نمی‌شود. اگر مادری به علت مهر مادرانه و عواطف سرشار خود به توجیه و ماست‌مالی افعال پسر خود می‌پردازد، قماشی نیز هستند که مکارانه و سیاست‌مدارانه چنین رویه‌ای را در پیش بگیرند و به جای پذیرش واقعیت آن‌ را دستکاری کنند. این جماعت هیچگاه شجاعت پذیرش خبط و خطای خود را ندارند و همیشه در صددند توپ را در زمین دیگران بیاندازند. حاضرند آسمان و زمین را به هم بدوزند اما یکبار نگویند: ببخشید، مقصرم، اعتراف می‌کنم و... .

حسین پورفرج | #بازنشر

@HosseinPourfaraj
با بانوان؛ از ورزشگاه آزادی تا خیابان پاستور...

خوشحالم که زنان کشورم اجازه یافته‌اند تا در ورزشگاهِ آزادی حضور پیدا کنند. این کمترین حق آنهاست. باور دارم حضور بانوان و زنان ایرانی خود به تنهایی می‌تواند به ارتقای فرهنگِ ورزشگاه‌های‌مان کمک کند و اندکی تا بسیاری از بداخلاقی‌های مردانه بکاهد.
امیدارم حالا به یمن چنین اتفاق میمونی روزی را نیز شاهد باشیم که در آن شیرزنان این آب و خاک به پست‌ها و مسئولیت‌های بی‌سابقه (مسئولیت‌هایی که عادتاً و به اشتباه مردانه تلقی شد‌ه‌اند)، دست یابند و از این روی، کمی از حقوق آنها ادا شود. چرا، اگر کشور‌های دیگر توانسته‌اند ما نتوانیم مثلاً رئیس جمهور یا قاضی زن داشته باشیم؟! و اینگونه اثراتِ مثبت این تغییر و تحولات را به چشم ببینیم؟! شما به زنانِ این سرزمین بها بدهید، مطمئن باشید وضع از اینکه هست بدتر نخواهد شد. من باور دارم که این کشور به شدت به زنان خود بده‌کار است و موظف است که این دین را بپردازد. دیگر کم‌کم باید به سمت تساوی حقوقِ زنان و مردان در عرصه‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... حرکت کنیم و دست از عادات و باورهای کهن و اساطیری برداریم. زنان نه تنها کالا نیستند، بلکه پتانسیل‌های مهمی برای پیشرفت و توسعه‌اند و می‌توانند روند ترقی‌مان را تند‌تر کنند...

به امید حضور و موفقیت‌ها هرچه بیشتر زنان در جامعه

حسین پورفرج
شانزدهم مهرماه نودو هشت

@HosseinPourfaraj
https://www.instagram.com/h.purfaraj
Forwarded from یادداشت‌ها
شرم دروغ ریخته است

همۀ سیاست‌مداران در همۀ دنیا کم‌وبیش دروغ می‌گویند؛ اما وای از آن روزی که در کشوری، دروغ به نام مصحلت یا هر نام دیگری نهادینه شود و شرم دروغگویان بریزد؛ آنگاه سخنگوی دولت، چشم در چشم میلیون‌ها انسان می‌دوزد و می‌گوید اجازۀ ورود زنان به ورزشگاه‌ها ربطی به تهدید فیفا ندارد. این روزها هزاران نفر از مردم کرۀ جنوبی به خیابان‌ها ریخته‌ و خواستار استعفای رئیس جمهورشان شده‌اند. چرا؟ چون او وزیری را به کابینه‌اش دعوت کرده است که سال‌ها پیش(قبل از وزارت) برای ورود دخترش به دانشگاه، اندکی اعمال نفوذ کرده است. نه برای گرفتن نمره یا مدرک؛ نه، فقط برای ورود به دانشگاه. هم‌زمان، در کشوری که می‌خواست آسمان را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد، دروغ و فساد بیداد می‌کند.

رضا بابایی
۹۸/۷/۱۶
دین شرکت هرمی نیست...

هنوزم که هنوز است در قرن بیست و یکم یک مشت بیکار می‌خواهند با تبلیغ دینِ خود این و آن را جذب کنند و راه هدایت را نشان‌شان بدهند. کاش این جماعت می‌دانستند که دین شرکت هرمی نیست که اگر هر کس دو نفر را به آن فراخواند، دو برابر در بهشت پاداش بگیرد و با پیامبرش همسایه‌ی دیوار به دیوار بشود. دین، آمده است تا خدا را به عنوان رب جهانیان معرفی کند و بگوید که او برای همگان است؛ هیچکس سوگلی او نیست و هیچکس نمی‌تواند او را منحصرا برای خود بخواهد. اگر او را کسی شناخت، خوشا به حالش، و اگر نه، یا نخواست: « لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ». از این خنده‌دارتر و مضحک‌تر تلاش برایِ این است که مثلا یک مسلمان بخواهد یک مسیحی را به آیین خود درآورد و یا بلعکس، یک مسیحی چنین قصدی را نسبت به برادر یهودی خود داشته باشد. من قلبا باور دارم که همه‌ی این آیین‌ها در یک مسیر گام برمی‌دارند و مقصد همه‌ی آنها یکی‌ست. به قول مولانا:
هر نبی و هر ولی را ملکیست
لیک تا حق می‌برد جمله یکیست
چونک جمع مستمع را خواب برد
سنگهای آسیا را آب برد
رفتن این آب فوق آسیاست
رفتنش در آسیا بهر شماست
بله، تا زمانی که نگاه‌های انحصارگرایانه در کار باشد، خدا منبع اختلاف مومنان با یکدیگر است و این دعواها همچنان ادامه‌دار خواهد بود. مطمئن باشید که متولیانِ دینی اگر زورشان می‌رسید و ترسی از عواقب کار نداشتند، حتما به زور بازو هم که شده بسیاری از دیگراندیشان را به آیین خود درمی‌آورد و سنت‌های سیاه گذشته را زنده می‌کردند. خدارا شکر که چنین امکانی ندارند. به قول پولس در عهد جدید، امیدوارم "اعتقاداتمان ما را مبدل به انسان‌های احمق نکند» و موجبات رهایی و رستگاری ما را فراهم آورد.

حسین پورفرج
هفده‌ام مهرماه نودوهشت

@HosseinPourfaraj
گویی و چنانکه گفته‌اند این عکس متعلق به معترضان حضور زنان در ورزشگاه آزادی‌ست. امیدوارم چنین نباشد، اما بعد.

ایرانیان خواه مذهبیون و خواه غیرمذهبیون باید بیآموزند و با خود تمرین کنند که علاوه‌بر احترام گذاشتن به عقایدِ دیگران، به علایق آنها نیز احترام بگذارند. یکی دوست دارد در چهلمین روز شهادت امام حسین(ع) پیاده به کربلا و به زیارت این مرد بزرگ برود، و یکی نیز می‌پسندد وقت خود را در ورزشگاه آزادی سپری، و برای بردنِ تیم محبوبش سوت و هورا بکشد. هر دوی این علایق فارغ از تفاوت‌های کیفی‌شان باید مورد احترام باشند و به هر دو بها داده شود.

حسین پورفرج

@HosseinPourfaraj
Forwarded from سروش دباغ
خرسندم که « نبض خیسِ صبح: سالک مدرن شرقی»، همزمان با سالروز تولد سهراب، به همت دست اندرکاران عزیزِ نشر« بنیاد سهروردی» منتشر شد. دوستان و عزیزان علاقه مند، می توانند آنرا از طریق لینک زیر تهیه کنند. فقراتی از مقدمه این اثر به قرار زیر است:

" عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ماهمه بنده و این قوم خداوندانند

« از بخت شکر دارم و از روزگار هم». بیش از بیست و پنج سال است که با آثار سهراب سپهری، شاعر و نقاش کاشانیِ برجسته معاصر مانوسم و اشعار و نوشته های او را مکررا می خوانم. ما حصل این تاملات و تتبعاتِ درازآهنگ در آثار سپهری را در «در سپهر سپهری »و «فلسفه لاجوردی سپهری» آورده ام. افزون بر این، هر چند موضوع محوریِ دو دیگر اثرم، «حریم علف های قربت» و «آبی دریای بیکران»، حدود و ثغور سلوک معنوی در روزگار اخیر و عرفان مدرن به روایت نگارنده است ؛ در عین حال، احوال و اشعار و آراء سهراب، سالک مدرنِ شرقی، در جای جای این دو کتاب سر برآورده و به بحث گذاشته شده، که: « هم در تو گریزم ار گریزم».

«نبض خیس صبح»، پس از چهار اثر یاد شده در می رسد و متضمنِ تاملات تکمیلی ام درباره مضامینِ معنوی و اگزیستانسیلِ آثار سپهری است. چنانکه در برخی از آثار نوشتاری و گفتاری خود آورده ام، هر چند سپهری شاعر و نقاش است؛ می توان او را در زمره متفکران اگزیستانسیالیست ایرانی معاصر به حساب آورد، نظیر احمد شاملو و فروغ فرخزاد؛ که به گواهی آثارش دلمشغول مقولاتِ اگزیستانسیلی چون غم، مرگ، عشق ... بوده است.

«نبض خیس صبح»، صورت منقح و ویراسته درسگفتار پانزده جلسه ای است که بهار و تابستان سال 96 شمسی در «بنیاد سهروردیِ» تورنتو برگزار شد. مقولاتی چون تنهایی،امر متعالی، هیچستان، مرگ،غرب،غم،آب،آبی، بیابان، تماشا، تکنولوژی... در فصول مختلف این کتاب، به تفصیل به بحث گذاشته شده؛ همچنین، ربط و نسبت میان شعر سهراب و فروغ در یک فصل واکاوی گشته است. حسن ختام این مجموعه، صورت منقح سخنرانیِ تحت عنوان « ذهن آگاهی در هشت کتاب سپهری» در شهر هامبورگ است. در این جستار، با وام کردن برخی از مفاهیمی که درباره ذهن آگاهی در دهه های اخیر در ادبیات مربوط سر برآورده، کوشیده ام قرائت خویش از مولفه های مهم و رهگشای این مقوله را در اشعار سپهری بدست دهم.

در تقریرمطالب و مضامین این اثر، افزون بر «هشت کتاب»، به «اطاق آبی» و «هنوز در سفرم»، به تفاریق پرداخته و ارجاع داده ام؛ که به نظرم برای بدست دادن روایتی جامع الاطراف از نظام معنوی- باطنیِ سپهری، باید تمام آثارش را پیش چشم داشت و در آنها به دیده عنایت نگریست.

ناگفته نگذارم که برخی از فصولِ کتاب، پیش از این در سایت های « زمانه» و
« زیتون» منتشر شده است؛ تمام فصولِ منتشر شده،جهت انتشار در این اثر، مجددا ویرایش شده اند.اگر نبود لطف و محبت بی دریغ دوستان عزیز، ندا سقایی، زهره سعیدی و علی صنایعی؛ آماده سازی و ویرایش این اثر که ماه ها به درازا انجامید، به پایان نمی رسید.از این بابت از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. همچنین ممنونم از سپهر زارع، مدیر فرهنگ دوست « نشر سهروردی» برای انتشار این اثر.

امیدوارم خواننده "نبض خیس صبح"، در لابلای سطور و صفحاتِ پیش رو، حدیث غریب گفتگوی نهانیِ نویسنده با سهراب، سالک مدرن شرقی را بخواند و با نشستنِ بر سر سفره سپهری، « سقفی از تناسب گلها» را ببیند و « زیر معنویت باران» قدم زند و حنجره اش از « صفات آبی شط ها» پر شود و «از دقیقه های مشجر» یاد کند و « مثل پریروزهای فکر»، تر و تازه و جوان شود:

« یک نفر آمد...
مثل پریروزهای فکر، جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود.
یک نفر آمد کتاب های مرا برد
روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد، نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگی شان، در وسط آب می گذشت."
👇👇👇
خوشا فاحشه‌‌ای که در آواز حقیقت بدود...

خواندنِ انجیل همیشه از علایق اصلی من بوده، و هست. به نظر من، تکان‌دهنده‌ترین سخنان عیسی مسیح(ع) در انجیل به نقاب‌افکنی و تابوشکنی او از علمای دین یهود، صدوقیان و فریسیان برمی‌گردد. حتما با آن گفتارهای درخشان آشنایید. گفتارهایی که با "وای بر شما، ای علمای دینی و فریسیان ریاکار" آغاز می‌شود...
اما، در کنار و پیش از این خطابه‌های عالی، سخنی از عیسی بن مریم(ع) وجود دارد که عموما کمتر به آن پرداخته‌اند. من برآنم که این سخن به بهترین شکل دورافتادگی متولیان دینی از مسیر حقیقت‌طلبی، و همچنین امکان مستمر نجات _برایِ بدکارانِ روزگار بی‌ایمانی_ را نشان می‌دهد و سره را از ناسره بازمی‌شناسد:

 «هرآینه به شما می‌گویم که باجگیران و فاحشه‌ها قبل از شما داخل ملکوت خدا خواهند شد. چرا؟! یحیی از راه عدالت نزد شما آمد و بدو ایمان نیاوردید، اما باجگیران و فاحشه‌ها بدو ایمان آوردند و شما چون دیدید آخر هم پشیمان نشدید تا بدو ایمان آورید..."(متی/فصل ۲۱/بخش ۳۱ و ۳۲).

بله، حتا بدکاران و ناپاکیزه‌زیستان نیز می‌توانند با ایمان و توبه‌ی راستین، به قول عیسی(ع)، به ملکوت خدا وارد شوند و سر منزل مقصود را دریابند. و البته، این امکان نیز هست که مومنان پرسابقه در اثر کوته‌بینی و تنگ‌نظری از نجات دور بمانند و در چاه ضلالت بیفتند.
این سخن به این معناست که اول قدم باید ایمان بیآوریم، و بعد، در پی آن گام بردایم. گام برداریم و برویم و برویم. مومن، حتا اگر متولی و روحانی رسمی دین نیز باشد، نمی‌تواند به کسوت و منزلت اجتماعی خود اکتفا کند و بی‌تلاش مزد بطلبد. بله، دویدن در پی آواز حقیقت می‌تواند یک بدکاره یا بزهکار را به دیدار یار نائل سازد، و در عین حال، غرور و زودارضایی یک متولی دینی، او را از چنین افتخاری، بعید.

و خوشا در پی آوازِ حقیقت دویدن


حسین پورفرج
سیزدهم شهریور ماه نود و هشت


@HosseinPourfaraj
Forwarded from عکس نگار
کتابِ "نبض خیس صبح"

این روزها مشتاقانه مشغول مطالعه‌ی کتاب "نبض خیس صبح" آخرین اثر دکتر #سروش_دباغ هستم. ممنونم از ایشان که بلندنظرانه و از روی لطف این کتاب ذی‌قیمت را به من هدیه دادند و مرا "همنورد افق‌های دور" کردند. کتاب به پروژه‌ی ""سهراب‌شناسی" ایشان برمی‌گردد. حیقیتا وقتی جستارهای این اثر را می‌خوانم احساس می‌کنم با نابغه‌ای حساس و ژرف‌اندیش مراوده دارم. سروش دباغ چنان دقیق به خلال اندیشه‌های سهراب نفوذ می‌کند که خواننده‌ی اثر را متعجب می‌‌سازد. آدمی به وجد می‌آید... با خود می‌گوید: "کفش‌هایم کو؟! سهراب مرا صدا می‌زند". آدم دلش می‌خواهد با او برود و برسد "جایی میان بی‌خودی و کشف". "به یک فضای باز ، شن‌های ترنم، جای پای دوست ....". با خواندنِ این اثر تو گویی ناخواسته خود سهراب آهسته در گوش تو می‌گوید: "من به آغاز زمین نزدیکم..." با من بیا. آیا می‌دانی که "پشت هیچستان جایی است..."، "پشت هیچستان، چتر خواهش باز است..." بیا مطمئن باش "زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد....". مهاجرت کن. بیا تا "پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم. هیجان‌ها را پرواز دهیم..."

به توفیق خداوند، اگر عمر داشته باشم حتما مقاله‌ای مفصل در راستای کتاب "نبض خیس صبح" خواهم نوشت و به قدر دانش، در باب پروژه‌ی "سهراب‌شناسی" سروش دباغ مداقه خواهم کرد. من برآنم که با سرمایه‌گذاری بر روی پدیده‌ی "تنهایی وجودی" می‌توان به بسیاری از ناشناخته‌های #هشت_کتاب سهراب معرفت یافت و در پی آواز آن دوان شد.

با تشکر از دکتر سروش دباغ و قدردانی از جهدِ نیکوی ایشان

حسین پورفرج
بیستم مهرماه نودوهشت

@HosseinPourfaraj
https://www.instagram.com/h.purfaraj
Forwarded from عکس نگار
با هم در طرح #درخت‌یاری سهیم باشیم!

می‌دانید که درخت مواد اولیه‌ی‌ کاغذ است. به راستی چند درخت باید از نفس بیفتد تا نوشت‌ابزار ما تهیه شود؟! با اندکی اصلاح رفتار می‌توانیم از مصارف بی‌‌رویه و بی‌وجه کاغذ جلوگیری کنیم و در سلامت محیط زیست کوشا باشیم. برای تحقق این مهم، نیاز نیست گام‌هایِ بزرگ برداریم و بریز و بپاش راه بیاندازم. کافی‌ست اقدامی کوچک اما مثمر ثمر انجام دهیم و اینگونه جشن پیروزی بگیریم.
پیشنهاد من این است که بیاییم و از قبوض خودپرداز بانک‌ها شروع کنیم. تا آنجا که من می‌دانم و به چشم می‌بینم، صندوق عابربانک‌ها پر است از کاغذهایی که توسط مشتریان دریافت و به پلک زدنی به دور انداخته‌ می‌شوند. واقعاً چه نیازی به این رسیدهاست؟! می‌توانیم تمرین کنیم و با صرف‌نظر کردن از این رسیدها، به راحتی از اسراف بی‌مورد کاغذ ممانعت بعمل آوریم. همین گام ساده را برداریم، مطمئن باشید بسیار در مصرف کاغذ صرفه‌جویی خواهد شد.

نمی‌گویم بیایید کمپینی راه بیاندازیم، اما از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم تا در این طرح کوچک مشارکت کنند و به قدر وسع هوای محیط زیست‌ را داشته باشند. من اسم این طرح را #درخت‌یاری گذاشته‌ام و خوشحال می‌شم همه با هم در این مسیر گام برداریم.

در پایان، اگر می‌پسندید این متن را با دیگران به اشتراک بگذارید، چه بسا به سرانجام نیکو برسد.

با مهر
حسین پورفرج

@HosseinPourfaraj
https://www.instagram.com/h.purfaraj
اتمسفر دنیای سیاست حتا از هوایِ تهران هم آلوده‌تر است!

سیاست‌مداران تاریخ اغلب پسرخوانده‌هایِ ماکیاول‌اند. آنها همیشه جهان را به وضع بدتری دچار ساخته‌اند. بی‌خود نبود که سهراب می‌گفت: "جای مردان سیاست بنشانید درخت/تا هوا تازه شود". یا کدکنی می‌گفت: "آخرین برگ سفرنامه‌ی باران این است/که زمین چرکین است". آری، اتمسفر دنیای سیاست حتی از هوایِ تهران هم آلوده‌تر است. ماییم و آسمی بین‌المللی. از بخت بد اسپریی نیز در دست‌مان نیست. شوربختانه باید اعتراف کنیم که عموم بازیگران دنیای سیاست از سگان بی‌وفاتر، از روبهان مکارتر، از موش‌ها موذی‌تر، از گربه‌ها دریده‌تر، و البته برعکس اسبان، نانجیب‌اند. این جماعت به قول مشیری "دست خون‌آلوده را از پیش چشم خلق پنهان می‌کنند" و آنچه می‌کنند:"هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا'.

آری، ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که قاطبه‌ی سیاست‌مداران آن را به کثافت کشیده‌اند. من نمی‌گویم که هیچ منظره‌ی زیبایی در جهان نیست، مگر می‌شود؟! هست؛ اما عموم این زیبایی‌ها هدیه‌ی طبیعت به ماست. هدیه‌ی اخلاق است و پیشکشی انسان‌هایِ والامنش؛ هدیه‌ی خدا به ماست. از اکثر سیاسیون برای جهان و جهانیان بخاری بلند نمی‌شود. شادی، زیبایی، نوع‌دوستی، انسانیت و... از عموم سیاست‌مداران انتظار نمی‌رود. روش همواره‌ی این جماعت "دیگی که برای من نمی‌جوشد، پس بهتر که سر سگ در آن بجوشد،" است. اغلب سیاست‌مداران جهان را می‌آلایند، نمی‌پالایند، تفرقه می‌اندازند و حکومت می‌کنند. و مابقی ماجرا.

آری، اگر از جهان ما طبیعت و اخلاق و خدا را قلم بگیریم، در آن هیچ نمی‌ماند. هرچه بماند به قطره‌‌ای اشک که از رخسار کودکی بی‌گناه سرازیر می‌شود، نمی‌ارزد؛ حال تو بگو تمامِ منابع قیمتیِ روی کره‌ی زمین باشد‌، آسمان‌خراش‌های مجللِ آنچنانی باشد، آنچه تو می‌دانی و من نمی‌دانم باشد. هیچ چیز نمی‌ماند، باور کنیم هیچ چیز نمی‌ماند. عموم سیاسیون برایِ انسان و انسانیت جز زشتی و پلشتی هیچ سوغاتی دندان‌گیری به ارمغان نیآورده‌اند و قدم مبارکی برنداشته‌اند. البته تا دل‌تان بخواهد جنگ و کشتار چرا آورده‌اند، استثمار و استحمار چرا آورده‌اند، تروریسم و دیگرکشی چرا آورده‌اند و...

آری، از ما کاری ساخته نیست اما آرزو که می‌توانیم بکنیم. بیایید دسته جمعی به این امید نفس بکشیم که "ای کاش! جهان ما روزی مملو از "سیاست‌مداران انسان" همچون ماندلاها و گاندی‌ها باشد و دیگر هیتلر‌ها و موسولینی‌ها در آن عرض‌اندام نکنند"؛ آمین.


حسین پورفرج


@HosseinPourfaraj
خطایِ "تقلیل‌گرایی قرآنی"


ابتدا می‌باید تذکار بدهم که "قرآن‌شناسی سنتی"، قرآن‌شناسی مفسران است، نه فقیهان. البته اگر فقیهان نیز قرآن را به کتابی حقوقی_فقهی فروبکاهند، آنها نیز دچار این خطا محسوب می‌شوند. هرچند نگارنده برآن است که دستگاه فقاهتی ما را چندان نیازی به قرآن نیست و ایشان با این متن مبارک انس زیادی ندارند. برای ایشان آنچه اولیت دارد روایت و منابع نقلی پساوحی‌اند و...

اما بعد:

قرآن‌شناسی سنتی مبتلا به معضل «تقلیل‌گرایی قرآنی»ست... در تقلیل‌گرایی قرآنی پاسخ هر امری از دل قرآن بیرون می‌آید. به این نمونه‌ها خوب دقت کنید: قرآن و اثبات نظریه‌ی خورشیدمرکزیِ کیهانی، قرآن و نظام حکومتی دمکراتیک، قرآن و حقوق بشر. در معضل «تقلیل‌گرایی قرآنی» رد قرآن را همه جا می‌توان یافت. یافته‌های بشری همگی در قرآن قابل ردیابی‌اند. در تجزیه و تحلیل‌های مختلف می‌توان از قرآن مدد گرفت و این کتاب را فصل‌الخطاب دانست.
کلام من در اینجا ممکن است بد تعبیر شود. مراد من این نیست که قرآن هیچ نمی‌گوید. من برآنم که قرآن امور بشری را به بشر می‌سپارد. قرآن کتاب خوب زیستن است. این کتاب به یافته‌های بشری فروکاستنی نیست. اینکه در هر دوره‌ای خوب زندگی کنیم، قرآنی‌ست. فرقی نمی‌کند که کجا درگیر باشیم و یا علم تا چه حد پیشرفت کرده باشد. قرآن سوای هر اتفاقی به آدمی آموزش زندگانی نیکو می‌دهد. به او می‌آموزد که تحت تجربه‌ی ایمان چه‌ها کند. چگونه از مسیر زشتی به سمت زیبایی برود و چگونه سنگ تمام بگذارد.
از معضل «تقلیل‌گرایی قرآنی» قرآنی دیگر بیرون می‌زند. این نوع قرآن‌شناسی از نیتِ مولف فراتر می‌رود و نتایج نامبارکی می‌آفریند. در این معضل رگِ حرف قرآن به حاشیه می‌سُرد و جان‌مایه‌ی این متن برکنار می‌ماند. «تقلیل‌گرایی قرآنی» هر چیزی را از قرآن بیرون می‌کشد و هر یافته‌ای را از دل متن قدسی کشف می‌کند...

حسین پورفرج
بیست و پنجم مهرماه نودوهشت

@HosseinPourfaraj
آیا پیامبران شانس آوردند؟!

اگر پیامبران در جمعِ فیلسوفان مبعوث می‌شدند، به گمان من جمعیت مومنان بسیار اندک بود. چه بسا انبیاء ناکام درمی‌ماندند... من باور دارم که احتمالِ ایمان‌ یک بت‌پرست یا مشرک دوآتیشه حتا از احتمال ایمان یک نیمچه فیلسوف شکاک نیز بیشتر است. ممکن است بپرسید: چرا؟! پاسخ در زبانِ متفاوت این دو قوم جای دارد. فیلسوفان زبان‌شان عقلی‌ست و انبیاء زبان‌شان، دلی. اگر خداوند انبیاء را در جمعِ فیلسوفان برمی‌انگیخت، بسیاری از مخاطبانِ ایشان از آموزه‌های این فرستادگان الهی سردرنمی‌آوردند و چون با محک عقل به سبک_سنگین کردن مدعیات ایشان می‌پرداختند، ممکن بود جملگی را موهن و خرافی بپندارند. شاید یکی از دلایلی که هیچگاه مثلاً در یونان پیامبری مبعوث نشد، نفوذ همین نگاهِ عقل‌محورانه باشد.
بنابراین، من باور دارم که پیامبران هیچگاه فیلسوف نبوده‌اند و در کتاب مقدس هیچ پیامبری "روش سقراطی" وجود ندارد. من معتقدم که این کلام ترتولیان: "آتن را با اورشلیم چه کار؟!" و این گفته‌ی پاسکال: "دل چیزی می‌گوید که عقل از درک آن ناتوان است..."، هر دو ناظر بر تفاوتِ زبانیِ انبیاء و فیلسوفان با یکدیگر است و لذا، این شکاف را می‌باید مربوط به جهانِ خاص این دو جمعیت دانست.
البته در اینجا هرگز نمی‌باید مطلق‌اندیش بود. این سخن به این معنا نیست که یا می‌باید به جمعیت پیامبران پیوست یا به دسته‌ی فیلسوفان. هر دوی این جماعت در جای خود درست و برگرفتنی‌اند و می‌باید حرف خود را بزنند. نه می‌توان به بهانه‌ی ایمان امور عقلی و استدلالی هستی را باطل دانست، و نه از روی توهم عقل‌_پادشاهی، امور ایمانی و دلانه را خرافی و مطروط.

حسین پورفرج
بیست و ششم مهرماه نودوهشت

@HosseinPourfaraj
نقدی بر دلی بودن ایمان و عقلی نبودن آن

جناب پورفرج در مطلبی تحت عنوان «آیا پیامبران شانس آوردند؟!» نگاشته‌اند: «اگر پیامبران در جمعِ فیلسوفان مبعوث می‌شدند، به گمان من جمعیت مؤمنان بسیار اندک بود. چه بسا انبیاء ناکام درمی‌ماندند... من باور دارم که احتمالِ ایمان‌ یک بت‌پرست یا مشرک دوآتیشه حتا از احتمال ایمان یک نیمچه فیلسوف شکاک نیز بیشتر است. ممکن است بپرسید: چرا؟! پاسخ در زبانِ متفاوت این دو قوم جای دارد. فیلسوفان زبان‌شان عقلی‌ست و انبیاء زبان‌شان، دلی. اگر خداوند انبیاء را در جمعِ فیلسوفان برمی‌انگیخت، بسیاری از مخاطبانِ ایشان از آموزه‌های این فرستادگان الهی سردرنمی‌آوردند و چون با محک عقل به سبک ـ سنگین کردن مدعیات ایشان می‌پرداختند، ممکن بود جملگی را موهن و خرافی بپندارند. شاید یکی از دلایلی که هیچگاه مثلاً در یونان پیامبری مبعوث نشد، نفوذ همین نگاهِ عقل‌محورانه باشد. بنابراین، من باور دارم که پیامبران هیچگاه فیلسوف نبوده‌اند و در کتاب مقدس هیچ پیامبری «روش سقراطی» وجود ندارد. من معتقدم که این کلام ترتولیان: «آتن را با اورشلیم چه کار؟!» و این گفته‌ی پاسکال: «دل چیزی می‌گوید که عقل از درک آن ناتوان است...»، هر دو ناظر بر تفاوتِ زبانیِ انبیاء و فیلسوفان با یکدیگر است و لذا، این شکاف را می‌باید مربوط به جهانِ خاص این دو جمعیت دانست. البته در اینجا هرگز نمی‌باید مطلق‌اندیش بود. این سخن به این معنا نیست که یا می‌باید به جمعیت پیامبران پیوست یا به دسته‌ی فیلسوفان. هر دوی این جماعت در جای خود درست و برگرفتنی‌اند و می‌باید حرف خود را بزنند. نه می‌توان به بهانه‌ی ایمان امور عقلی و استدلالی هستی را باطل دانست، و نه از روی توهم عقل ـ پادشاهی، امور ایمانی و دلانه را خرافی و مطروط. (حسین پورفرج بیست و ششم مهرماه نودوهشت)

ادامه


نگاره جناب پورفرج دچار ناصوابی‌هایی است که به جهت اهمیت موضوع بدانها می‌پردازم.
می‌نویسند: «اگر پیامبران در جمعِ فیلسوفان مبعوث می‌شدند، به گمان من جمعیت مؤمنان بسیار اندک بود. چه بسا انبیاء ناکام درمی‌ماندند» تا اینجا درست، و قرآن هم خود می‌گوید که پیامبر اسلام را از میان امیون (بی بهره‌گان بی غرض از مفاهیم کتب الهی) برانگیخته تا ایشان را هدایت کند و تبلیغ کتاب خاتم مقدور باشد. (رجوع کنید به مقاله «امی بودن پیامبر نه به معنای بی‌سوادی» از نیما حق پور)

جناب پورفرج ادامه می‌دهند: «من باور دارم که احتمالِ ایمان‌ یک بت‌پرست یا مشرک دوآتیشه حتا از احتمال ایمان یک نیمچه فیلسوف شکاک نیز بیشتر است. ممکن است بپرسید: چرا؟! پاسخ در زبانِ متفاوت این دو قوم جای دارد. فیلسوفان زبان‌شان عقلی‌ست و انبیاء زبان‌شان، دلی.» از ایشان می‌پرسم آیا زبان عقلی منحصر در فیلسوفان است و دیگر آحاد بشری آن را روزمره حداقل در مواردی بکار نمی‌بندند؟! آیا مشرکان بیشتر تابع منافع شرک‌ورزی خود هستند یا عواطف و احساسات خود که زبانشان را دلی قلمداد نموده‌اید؟! آیا مشرکان از شکاکیت بری بودند که زبان ایشان را عقلی نمی‌دانید؟! آیا اصولاً شکاکیت ثمره عقلانیت است؟! آیا تبلیغ پیامبران احساسی و عاطفی و بی‌استدلال بوده که مخاطبانشان ایمان می‌آوردند؟! اساساً ماهیت ایمان چیست؟ آیا غیر اطمینان به منبع علم است آنگاه که دچار خلأ علمی هستیم؟! مگر ایمان نمی‌آوریم تا به جهت آنچه از غیب نمی‌دانیم خسران نبینیم؟! اگر ایمان و علم در کنار هم ما را به حسن و قبح ذاتی پدیده‌ها آگاهی نبخشند، از ایمان چه سود؟! هرگاه ایمان اعتماد به منبع علم باشد، مانند رجوع به پزشک، جنس علم و ایمان یکی می‌شود با این تفاوت که علم؛ آگاهی نظری است و ایمان؛ به تجربه ما را آگاهی می‌بخشد. در این صورت؛ تعقل هم که به واسطه علم و ایمان منجر به اتخاذ تصمیم می‌شود با ایمان همراستا ‌شده و ایمان که اطمینان قلبی به منبعی است که خلأ علمی ما را پر می‌کند، دل را با تعقل به هم می‌پیوندد و این پیوند در توحید ناگسستنی است. اساساً در توحید هر مقوله‌ای ساز خود را نمی‌زند! بلکه همگی همدیگر را ایجاب می‌کنند و از هر یک غفلت شود متناسب آن میزان غفلت، مابقی هم دچار نقصان می‌شوند و از کارآیی می‌افتند. ایمان آوردن مخاطبان پیامبر از طریق تعقل آنها به درستی محتمل ادعای پیامبر بوده است و نه صرفاً هم دلی ایشان با پیامبر، چه بسا آحادی از مخاطبان که پیامبر را دوست می‌داشتند اما دعوت وی را حداقل در ابتدا پذیرا نگشتند چرا که تعقل آنها صلاحشان را در این راه نمی‌دید و چه بسا صفا و صمیمیت پیامبر را درنیافته بودند اما تعقلشان مدعای پیامبر را راستین می‌یافت. تعقل فرآیند تصمیم گیری در قبال پدیده‌هاست که می‌تواند حقمدار باشد یا قدرتمدار (رجوع کنید به مقالات «آزادی و نسبت آن با تعقل» و نیز «تعقل قدرتمدار، تعقل حقمدار» از نیما حق پور).

از اتفاق؛ مشرکان آیات قرآن را همان افسانه‌های پیشینیان می‌خواندند، یعنی خرافه و موهن می‌پنداشتند! بنابراین اینکه دعوت پیامبران خرافی یا موهن به نظر برسد مختص نگاه فیلسوفانه نیست. و اما اینکه «پیامبران هیچگاه فیلسوف نبوده‌اند»؛ باید توجه نمود که هدف از انزال آیات الهی تعلیم «حکمت» هم هست و جنس حکمت «فلسفی» هم هست و پیامبران بسوی حکیم شدن هم خود گام برمی‌داشتند و هم پیروانشان را ترغیب می‌کردند و قطعاً نگاه فلسفی به جهان پیرامون خود می‌یافتند. اساساً ذهن همه آحاد بشر از فلسفیدن جدایی ندارد. فلسفیدن منحصر در «روش سقراطی» نیست که چون «در کتاب مقدس هیچ پیامبری «روش سقراطی» وجود ندارد»، پیامبری را از ساحت فلسفه بدور ببینیم. بنابراین اگر پیامبران فیلسوف نبودند از فلسفیدن هم بیگانه نبودن و توجه دادن مخاطبان به خدا، آخرت، فرشتگان، کتاب و پیامبران (بقره 177) همگی بن مایه فلسفی داشته است. در نهایت باید گفت که ساحتهای تعقل و اطمینان قلبی که آن را ایمان می‌نامیم دارای حوزه اشتراکیند که به میزانی که این ساحتها بیشتر بر هم منطبق شوند آدمی بیشتر به شهود حقایق هستی نائل می‌آید.

جناب پورفرج در انتها می‌نویسند: «نه می‌توان به بهانه‌ی ایمان امور عقلی و استدلالی هستی را باطل دانست، و نه از روی توهم عقل ـ پادشاهی، امور ایمانی و دلانه را خرافی و مطروط»، حال اگر توضیحات بنده در این نوشتار صواب نبوده و تعقل و ایمان ذاتاً همراستا نباشند، باید به این پرسش مقدر پاسخ داد که هرگاه امور عقلی و استدلالی با امور ایمانی و دلانه در تضاد و تناقض و تعارض و تزاحم قرار گیرند چه باید کرد و حجیت با کدام است؟! آیا راهی جز این وجود دارد که باید در هر دوی آنها مداقه کرد و عوامل ناهمراستایی را که قطعاً ناحقند از میان برداشت؟

نیما حق پور ـ 27 مهر 98

@FPGhoran