Forwarded from نشر اطراف
▪️به کتاب بگذرانیم
از خاطرات محمدجعفر یاحقی
زیباترین کتابی که آن سالها و در کلاس سوم دنیای خواندن را برایم معنایی تازه بخشید امیرارسلان نامدار بود که همه رویای مرا از دنیای سرسبز و پر رنگ و بوی کتاب در خود تجلی داد. بر زبان پدر گذشته بود که داستان امیر ارسلان را در کتابی خوانده است چنین و چنان و کتاب هم اکنون در دست صاحب آن ملاحجی حسین است. همان شب از پدر مصرانه قول گرفته بودم که فردا اول وقت برایم آن را به امانت بگیرد. پدر طفرههای بسیار رفت که نگیرد و نمیدانم چه بیمی از این کار در دل میداشت. البته این بود که آن روزها همه جا شایع بود که هر کس کتاب امیرارسلان را از اول تا به آخر بخواند دیوانه میشود. اما پدر که خود آزموده و پس از بارها خواندن هنوز حواسش سر جای خودش بود.
فردای آن شب که پدر از نماز جماعت آمد کتابی پر ورق و جلدچرمی و اندکی فرسوده زیر بغل داشت. از صبح من او را ذله کرده بودم و میخواستم که همان اول آفتاب برایم آن را بیاورد و پدر حتی مجبور شده بود یک بار هم درِ خانهی ملاحجی حسین را بزند که البته او صبح زود به اللهآباد رفته بود و زن و بچهاش هم نمیدانستند کتاب کجاست.
آن روز بر من و پدر چگونه گذشت، خدا میداند که من اصلا گوشم به این حرفها بدهکار نبود. من کتابم را میخواستم. دیگر ملاحجی حسین و اللهآباد و هر کس و هر جای دیگر برایم مفهومی نداشت. یکریز ناله میکردم و پاشنه بر زمین میزدم که یالله همین الان کتاب را برای من بیاورید. بس که عرصه را بر او تنگ کرده بودم پدر حتی برای بار دوم دم خانه ملاحجی حسین رفته و از زنش خواهش کرده بود که این بچه دست بردار نیست، شما را به مرگ بچههایتان اگر میدانید کجاست آن را مرحمت کنید. زن ملا چه قسمها خورده بود که به پیر به پیغمبر نمیدانم ملاحجی کتاب را کجا گذاشته است. پدر البته بعد از نماز هم اندکی دیرتر آمد و من که دم در کوچه منتظرش بودم وقتی او را دیدم اعتراض کردم چرا دیرتر از هرشب میآید. پدر قسم خورده بود که بعد از نماز تا همین حالا دم حوض خوجه منتظر ملاحجی حسین بوده که با خر سفیدش از اللهآباد برسد و کتاب را پیدا کند و بدهد.
بعدها فهمیده بودم که این کار برای پدر چقدر سخت و دشوار بوده است. ملاحجی حسین چند بار گفته بوده که به جان شما دست خودم نیست.کسی آن را برده و پس نداده. ظاهرا زورش میآمده که کتاب عزیز کمیابش را به همین سادگی به دست یک بچه بیتمیز و بیسواد بدهد. پدر هم از همان اول قضیه بهانهگیری من و استیصال خودش را مطرح کرده و بالاخره کتاب را گرفته بود.
🔹آن سالها، محمدجعفر یاحقی، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
#روایت_اول_شخص
#آدم_ها_و_کتاب_هایشان
@atrafpublication
از خاطرات محمدجعفر یاحقی
زیباترین کتابی که آن سالها و در کلاس سوم دنیای خواندن را برایم معنایی تازه بخشید امیرارسلان نامدار بود که همه رویای مرا از دنیای سرسبز و پر رنگ و بوی کتاب در خود تجلی داد. بر زبان پدر گذشته بود که داستان امیر ارسلان را در کتابی خوانده است چنین و چنان و کتاب هم اکنون در دست صاحب آن ملاحجی حسین است. همان شب از پدر مصرانه قول گرفته بودم که فردا اول وقت برایم آن را به امانت بگیرد. پدر طفرههای بسیار رفت که نگیرد و نمیدانم چه بیمی از این کار در دل میداشت. البته این بود که آن روزها همه جا شایع بود که هر کس کتاب امیرارسلان را از اول تا به آخر بخواند دیوانه میشود. اما پدر که خود آزموده و پس از بارها خواندن هنوز حواسش سر جای خودش بود.
فردای آن شب که پدر از نماز جماعت آمد کتابی پر ورق و جلدچرمی و اندکی فرسوده زیر بغل داشت. از صبح من او را ذله کرده بودم و میخواستم که همان اول آفتاب برایم آن را بیاورد و پدر حتی مجبور شده بود یک بار هم درِ خانهی ملاحجی حسین را بزند که البته او صبح زود به اللهآباد رفته بود و زن و بچهاش هم نمیدانستند کتاب کجاست.
آن روز بر من و پدر چگونه گذشت، خدا میداند که من اصلا گوشم به این حرفها بدهکار نبود. من کتابم را میخواستم. دیگر ملاحجی حسین و اللهآباد و هر کس و هر جای دیگر برایم مفهومی نداشت. یکریز ناله میکردم و پاشنه بر زمین میزدم که یالله همین الان کتاب را برای من بیاورید. بس که عرصه را بر او تنگ کرده بودم پدر حتی برای بار دوم دم خانه ملاحجی حسین رفته و از زنش خواهش کرده بود که این بچه دست بردار نیست، شما را به مرگ بچههایتان اگر میدانید کجاست آن را مرحمت کنید. زن ملا چه قسمها خورده بود که به پیر به پیغمبر نمیدانم ملاحجی کتاب را کجا گذاشته است. پدر البته بعد از نماز هم اندکی دیرتر آمد و من که دم در کوچه منتظرش بودم وقتی او را دیدم اعتراض کردم چرا دیرتر از هرشب میآید. پدر قسم خورده بود که بعد از نماز تا همین حالا دم حوض خوجه منتظر ملاحجی حسین بوده که با خر سفیدش از اللهآباد برسد و کتاب را پیدا کند و بدهد.
بعدها فهمیده بودم که این کار برای پدر چقدر سخت و دشوار بوده است. ملاحجی حسین چند بار گفته بوده که به جان شما دست خودم نیست.کسی آن را برده و پس نداده. ظاهرا زورش میآمده که کتاب عزیز کمیابش را به همین سادگی به دست یک بچه بیتمیز و بیسواد بدهد. پدر هم از همان اول قضیه بهانهگیری من و استیصال خودش را مطرح کرده و بالاخره کتاب را گرفته بود.
🔹آن سالها، محمدجعفر یاحقی، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
#روایت_اول_شخص
#آدم_ها_و_کتاب_هایشان
@atrafpublication
Forwarded from کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (Ras)
https://ketaabonline.com/
اینجا خیلی از کتابها را در رشته های مختلف می توانید مطالعه کنید. طبعا ارتباطی با دانشگاه ندارد.
اینجا خیلی از کتابها را در رشته های مختلف می توانید مطالعه کنید. طبعا ارتباطی با دانشگاه ندارد.
Forwarded from رسول جعفریان
بزودی، انتشار ارج نامه مرحوم استاد سید هادی خسروشاهی، با 54 مقاله در 1079 ص.
ملاقات مرتضی مطهری و پرویز ناتل خانلری (از زبان استاد سید علی آل داود)
من از سال سوم دانشکده به راهنمائی و توصیۀ روان شاد دکتر حسین خدیوجم به همکاری در بنیاد فرهنگ ایران فراخوانده شدم. هفته ای دو یا سه روز در آنجا سرگرم کارهای مختلف پژوهشی بودم، وظیفۀ اول من تصحیح نمونه های مطبعی بود. محل کارم در واحد انتشارات بنیاد قرار داشت که در طبقۀ سوم و روبروی دفتر مدیر عامل بنیاد یعنی دکتر پرویز ناتل خانلری قرار گرفته بود. آپارتمان مقابل ویژۀ دکتر خانلری، معاون او سعیدی سیرجانی و منشی آنان بود. دکتر خانلری آن روزها پس از سال ها وزارت آموزش و پرورش، معاونت وزارت کشور و چند شغل دیگر و با اینکه هنوز منصب سناتوری داشت، و در دانشگاه تدریس می کرد و مجلّۀ سخن را نیز انتشار می داد، امّا شغل اصلی و دلگرمی واقعی او مدیریّت بنیاد فرهنگ بود و هر روز صبح ها خود را به آنجا می رساند.
یکی از روزها که من در اتاق خود مشغول کار بودم، و اتفاقاً درب اتاق همواره باز بود، درب آسانسور که در فاصلۀ میان دو آپارتمان قرار داشت، باز و مرحوم مطهّری از آسانسور بیرون آمد و به سرعت به سوی اتاق دکتر خانلری رفت. حضور تعجّب آور و غیر معمول بود. هرگز تصوّر نمی کردم که بین آن دو رابطۀ دوستی و حتّی آشنایی برقرار باشد. ملاقات نزدیک به یک ساعت به طول انجامید، و موقع خروج دکتر خانلری ایشان را تا کنار آسانسور بدرقه کرد، و رفتار بسیار محترمانۀ معمول داشت. این ملاقات غیرعادی افکارم را سخت به خود مشغول داشت، پس بی فاصله به اتاق دفتر دکتر خانلری رفتم و از منشی ایشان پرسش کردم. او هم کاملاً بی اطلاع بود و صرفاً می گفت ایشان با وقت قبلی حضور یافته اند، و من از موضوع جلسه بی اطّلاعم، پس از سه چهار روز قضیه آشکار شد. آن سال بنیاد فرهنگ کتاب مشهور گلدزیهر اسلام شناس آلمانی را که به عربی تحت عنوان «العقیدة و الشریعة فی الاسلام» ترجمه شده بود به پیشنهاد شادروان دکتر علینقی منزوی و هم به وسیلۀ خود او به فارسی برگرداند. این کتاب در دو مجلّد بود، و جلد اول آن به طور کامل به چاپ رسیده بود و منتظر باقی بود که کار حروف نگاری جلد دوم که به نیمه رسیده بود به انجام برسد و با هم صحافی شده و انتشار یابند، امّا خبر آن زودتر به بیرون درز پیدا کرد. شایع بود که گلدزیهر با نگاه دشمنانه به دین اسلام این تحقیق خود را به انجام رسانده، و از این رو حساسیّت روحانیّون را برانگیخته بود. پس مرحوم مطهّری به عنوان نمایندۀ برجستۀ روحانیّت به ملاقات دکتر خانلری آمد، و درخواست کرد که از چاپ و نشر کتاب ممانعت به عمل آید. دکتر خانلری هم بی تأمّل پذیرفته بود، و دستور داد کلیۀ اوراق چاپ شده و حروف نگاری شدۀ آن مضبوط شده، و در انباری لاک و مهر شود. شاید و به احتمال زیاد این امر و پذیرش درخواست مرحوم مطهّری، موجب نجات جان دکتر خانلری پس از پیروزی انقلاب گردید. خانلری چون در کابینۀ اسداللّه علم در خرداد 42 سمت وزارت داشت، و صورت جلسۀ تقابل مسلّحانه با معترضان را امضا کرده بود، بیش از همه در مظان اتّهام قرار گرفت و در همان روزهای نخست انقلاب دستگیر شد، و در زیرزمین مدرسۀ رفاه یا علوی زندانی گردید. من ماجراهای داخل زندان او را از یکی از کارکنان کتابخانۀ مجلس شنیدم که اتفاقاً او را هم همان روزها دستگیر کرده بودند، و در زیرزمین مدرسۀ علوی در یک اتاق با خانلری و دکتر حسین خطیبی و علی دشتی زندانی کرده بودند... [او] تعریف می کرد که خانلری در آن روزهای سخت همواره متانت خود را حفظ می کرد و چون باید همۀ زندانی ها ظروف غذای خود شسته تحویل دهند، او معمولاً ظرف غذای دشتی را که ناتوان بود تمیز می کرد و تحویل می داد. به هر حال دکتر خانلری بعد از چند ماه آزاد شد، و آن طور که بعدها شنیدم آزادی او به وساطت و پادرمیانی مرحوم مطهّری صورت گرفته، و به این ترتیب خانلری پاداش خود را در اجابت درخواست مرحوم مطهّری دریافت کرده است.
(هادی نامه، ارج نامه علمی و فرهنگی استاد سید هادی خسروشاهی، ص 281 ـ 282)
من از سال سوم دانشکده به راهنمائی و توصیۀ روان شاد دکتر حسین خدیوجم به همکاری در بنیاد فرهنگ ایران فراخوانده شدم. هفته ای دو یا سه روز در آنجا سرگرم کارهای مختلف پژوهشی بودم، وظیفۀ اول من تصحیح نمونه های مطبعی بود. محل کارم در واحد انتشارات بنیاد قرار داشت که در طبقۀ سوم و روبروی دفتر مدیر عامل بنیاد یعنی دکتر پرویز ناتل خانلری قرار گرفته بود. آپارتمان مقابل ویژۀ دکتر خانلری، معاون او سعیدی سیرجانی و منشی آنان بود. دکتر خانلری آن روزها پس از سال ها وزارت آموزش و پرورش، معاونت وزارت کشور و چند شغل دیگر و با اینکه هنوز منصب سناتوری داشت، و در دانشگاه تدریس می کرد و مجلّۀ سخن را نیز انتشار می داد، امّا شغل اصلی و دلگرمی واقعی او مدیریّت بنیاد فرهنگ بود و هر روز صبح ها خود را به آنجا می رساند.
یکی از روزها که من در اتاق خود مشغول کار بودم، و اتفاقاً درب اتاق همواره باز بود، درب آسانسور که در فاصلۀ میان دو آپارتمان قرار داشت، باز و مرحوم مطهّری از آسانسور بیرون آمد و به سرعت به سوی اتاق دکتر خانلری رفت. حضور تعجّب آور و غیر معمول بود. هرگز تصوّر نمی کردم که بین آن دو رابطۀ دوستی و حتّی آشنایی برقرار باشد. ملاقات نزدیک به یک ساعت به طول انجامید، و موقع خروج دکتر خانلری ایشان را تا کنار آسانسور بدرقه کرد، و رفتار بسیار محترمانۀ معمول داشت. این ملاقات غیرعادی افکارم را سخت به خود مشغول داشت، پس بی فاصله به اتاق دفتر دکتر خانلری رفتم و از منشی ایشان پرسش کردم. او هم کاملاً بی اطلاع بود و صرفاً می گفت ایشان با وقت قبلی حضور یافته اند، و من از موضوع جلسه بی اطّلاعم، پس از سه چهار روز قضیه آشکار شد. آن سال بنیاد فرهنگ کتاب مشهور گلدزیهر اسلام شناس آلمانی را که به عربی تحت عنوان «العقیدة و الشریعة فی الاسلام» ترجمه شده بود به پیشنهاد شادروان دکتر علینقی منزوی و هم به وسیلۀ خود او به فارسی برگرداند. این کتاب در دو مجلّد بود، و جلد اول آن به طور کامل به چاپ رسیده بود و منتظر باقی بود که کار حروف نگاری جلد دوم که به نیمه رسیده بود به انجام برسد و با هم صحافی شده و انتشار یابند، امّا خبر آن زودتر به بیرون درز پیدا کرد. شایع بود که گلدزیهر با نگاه دشمنانه به دین اسلام این تحقیق خود را به انجام رسانده، و از این رو حساسیّت روحانیّون را برانگیخته بود. پس مرحوم مطهّری به عنوان نمایندۀ برجستۀ روحانیّت به ملاقات دکتر خانلری آمد، و درخواست کرد که از چاپ و نشر کتاب ممانعت به عمل آید. دکتر خانلری هم بی تأمّل پذیرفته بود، و دستور داد کلیۀ اوراق چاپ شده و حروف نگاری شدۀ آن مضبوط شده، و در انباری لاک و مهر شود. شاید و به احتمال زیاد این امر و پذیرش درخواست مرحوم مطهّری، موجب نجات جان دکتر خانلری پس از پیروزی انقلاب گردید. خانلری چون در کابینۀ اسداللّه علم در خرداد 42 سمت وزارت داشت، و صورت جلسۀ تقابل مسلّحانه با معترضان را امضا کرده بود، بیش از همه در مظان اتّهام قرار گرفت و در همان روزهای نخست انقلاب دستگیر شد، و در زیرزمین مدرسۀ رفاه یا علوی زندانی گردید. من ماجراهای داخل زندان او را از یکی از کارکنان کتابخانۀ مجلس شنیدم که اتفاقاً او را هم همان روزها دستگیر کرده بودند، و در زیرزمین مدرسۀ علوی در یک اتاق با خانلری و دکتر حسین خطیبی و علی دشتی زندانی کرده بودند... [او] تعریف می کرد که خانلری در آن روزهای سخت همواره متانت خود را حفظ می کرد و چون باید همۀ زندانی ها ظروف غذای خود شسته تحویل دهند، او معمولاً ظرف غذای دشتی را که ناتوان بود تمیز می کرد و تحویل می داد. به هر حال دکتر خانلری بعد از چند ماه آزاد شد، و آن طور که بعدها شنیدم آزادی او به وساطت و پادرمیانی مرحوم مطهّری صورت گرفته، و به این ترتیب خانلری پاداش خود را در اجابت درخواست مرحوم مطهّری دریافت کرده است.
(هادی نامه، ارج نامه علمی و فرهنگی استاد سید هادی خسروشاهی، ص 281 ـ 282)
Forwarded from کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (Ras)
از کورش تا پهلوی از تالبرگ.pdf
28.9 MB
نوشته ف. تالبرگ، از کتابهایی که با حمایت مالی شاه توسط خارجی ها نوشته می شد و در داخل توسط دانشگاه پهلوی شیراز در سال 1346ش به مناسبت تاجگذاری شاه انتشار یافت.
https://t.me/UT_Central_Library
https://t.me/UT_Central_Library