نسخ خطی و منابع چاپ سنگی، چاپ سربی و پایان نامه های کتابخانه آیت الله العظمی بروجردی:
کتابخانه آیت الله العظمي بروجردی در راستای تسهیل دسترسی محققان به تمامی تصاویر نسخ خطی و چاپ سنگی و چاپ سربی و پایان نامه های حوزوی، امکان جستجو و مشاهده از طریق پرتال و کتابخانه دیجیتال را فراهم کرده است.
(https://b2n.ir/792374) پایگاه معرفی
( برای تسهیل مشاهده منابع دیجیتال نیاز به ثبت نام کابری و گذرواژه نیست).
مجموعه منابع دیجیتال کتابخانه از لینک زیر قابل جستجو و مشاهده است.
👇👇
Www.blib.ir
کتابخانه آیت الله العظمي بروجردی در راستای تسهیل دسترسی محققان به تمامی تصاویر نسخ خطی و چاپ سنگی و چاپ سربی و پایان نامه های حوزوی، امکان جستجو و مشاهده از طریق پرتال و کتابخانه دیجیتال را فراهم کرده است.
(https://b2n.ir/792374) پایگاه معرفی
( برای تسهیل مشاهده منابع دیجیتال نیاز به ثبت نام کابری و گذرواژه نیست).
مجموعه منابع دیجیتال کتابخانه از لینک زیر قابل جستجو و مشاهده است.
👇👇
Www.blib.ir
آیت الله سید جعفر کریمی هم به رحمت خدا رفت. سالها در سفرهای عمره در یک کاروان خدمتشان بودیم. سید، نفر اول از سمت راست. در این عکس تاریخی. عکس را خودشان به من داده بودند. باید سال 1358 و زمانی باشد که امام قم بودند. ایشان سالها پیش از رفتن امام به نجف، آنجا بود، و شاگرد مراجع وقت و از جمله ایت الله آملی. شخصی صریح اللهجه بود و سالهای اخیر بیشتر گوشه گیر و بیمار. خداوند او را رحمت کناد.
Forwarded from نشر اطراف
▪️به کتاب بگذرانیم
از خاطرات محمدجعفر یاحقی
زیباترین کتابی که آن سالها و در کلاس سوم دنیای خواندن را برایم معنایی تازه بخشید امیرارسلان نامدار بود که همه رویای مرا از دنیای سرسبز و پر رنگ و بوی کتاب در خود تجلی داد. بر زبان پدر گذشته بود که داستان امیر ارسلان را در کتابی خوانده است چنین و چنان و کتاب هم اکنون در دست صاحب آن ملاحجی حسین است. همان شب از پدر مصرانه قول گرفته بودم که فردا اول وقت برایم آن را به امانت بگیرد. پدر طفرههای بسیار رفت که نگیرد و نمیدانم چه بیمی از این کار در دل میداشت. البته این بود که آن روزها همه جا شایع بود که هر کس کتاب امیرارسلان را از اول تا به آخر بخواند دیوانه میشود. اما پدر که خود آزموده و پس از بارها خواندن هنوز حواسش سر جای خودش بود.
فردای آن شب که پدر از نماز جماعت آمد کتابی پر ورق و جلدچرمی و اندکی فرسوده زیر بغل داشت. از صبح من او را ذله کرده بودم و میخواستم که همان اول آفتاب برایم آن را بیاورد و پدر حتی مجبور شده بود یک بار هم درِ خانهی ملاحجی حسین را بزند که البته او صبح زود به اللهآباد رفته بود و زن و بچهاش هم نمیدانستند کتاب کجاست.
آن روز بر من و پدر چگونه گذشت، خدا میداند که من اصلا گوشم به این حرفها بدهکار نبود. من کتابم را میخواستم. دیگر ملاحجی حسین و اللهآباد و هر کس و هر جای دیگر برایم مفهومی نداشت. یکریز ناله میکردم و پاشنه بر زمین میزدم که یالله همین الان کتاب را برای من بیاورید. بس که عرصه را بر او تنگ کرده بودم پدر حتی برای بار دوم دم خانه ملاحجی حسین رفته و از زنش خواهش کرده بود که این بچه دست بردار نیست، شما را به مرگ بچههایتان اگر میدانید کجاست آن را مرحمت کنید. زن ملا چه قسمها خورده بود که به پیر به پیغمبر نمیدانم ملاحجی کتاب را کجا گذاشته است. پدر البته بعد از نماز هم اندکی دیرتر آمد و من که دم در کوچه منتظرش بودم وقتی او را دیدم اعتراض کردم چرا دیرتر از هرشب میآید. پدر قسم خورده بود که بعد از نماز تا همین حالا دم حوض خوجه منتظر ملاحجی حسین بوده که با خر سفیدش از اللهآباد برسد و کتاب را پیدا کند و بدهد.
بعدها فهمیده بودم که این کار برای پدر چقدر سخت و دشوار بوده است. ملاحجی حسین چند بار گفته بوده که به جان شما دست خودم نیست.کسی آن را برده و پس نداده. ظاهرا زورش میآمده که کتاب عزیز کمیابش را به همین سادگی به دست یک بچه بیتمیز و بیسواد بدهد. پدر هم از همان اول قضیه بهانهگیری من و استیصال خودش را مطرح کرده و بالاخره کتاب را گرفته بود.
🔹آن سالها، محمدجعفر یاحقی، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
#روایت_اول_شخص
#آدم_ها_و_کتاب_هایشان
@atrafpublication
از خاطرات محمدجعفر یاحقی
زیباترین کتابی که آن سالها و در کلاس سوم دنیای خواندن را برایم معنایی تازه بخشید امیرارسلان نامدار بود که همه رویای مرا از دنیای سرسبز و پر رنگ و بوی کتاب در خود تجلی داد. بر زبان پدر گذشته بود که داستان امیر ارسلان را در کتابی خوانده است چنین و چنان و کتاب هم اکنون در دست صاحب آن ملاحجی حسین است. همان شب از پدر مصرانه قول گرفته بودم که فردا اول وقت برایم آن را به امانت بگیرد. پدر طفرههای بسیار رفت که نگیرد و نمیدانم چه بیمی از این کار در دل میداشت. البته این بود که آن روزها همه جا شایع بود که هر کس کتاب امیرارسلان را از اول تا به آخر بخواند دیوانه میشود. اما پدر که خود آزموده و پس از بارها خواندن هنوز حواسش سر جای خودش بود.
فردای آن شب که پدر از نماز جماعت آمد کتابی پر ورق و جلدچرمی و اندکی فرسوده زیر بغل داشت. از صبح من او را ذله کرده بودم و میخواستم که همان اول آفتاب برایم آن را بیاورد و پدر حتی مجبور شده بود یک بار هم درِ خانهی ملاحجی حسین را بزند که البته او صبح زود به اللهآباد رفته بود و زن و بچهاش هم نمیدانستند کتاب کجاست.
آن روز بر من و پدر چگونه گذشت، خدا میداند که من اصلا گوشم به این حرفها بدهکار نبود. من کتابم را میخواستم. دیگر ملاحجی حسین و اللهآباد و هر کس و هر جای دیگر برایم مفهومی نداشت. یکریز ناله میکردم و پاشنه بر زمین میزدم که یالله همین الان کتاب را برای من بیاورید. بس که عرصه را بر او تنگ کرده بودم پدر حتی برای بار دوم دم خانه ملاحجی حسین رفته و از زنش خواهش کرده بود که این بچه دست بردار نیست، شما را به مرگ بچههایتان اگر میدانید کجاست آن را مرحمت کنید. زن ملا چه قسمها خورده بود که به پیر به پیغمبر نمیدانم ملاحجی کتاب را کجا گذاشته است. پدر البته بعد از نماز هم اندکی دیرتر آمد و من که دم در کوچه منتظرش بودم وقتی او را دیدم اعتراض کردم چرا دیرتر از هرشب میآید. پدر قسم خورده بود که بعد از نماز تا همین حالا دم حوض خوجه منتظر ملاحجی حسین بوده که با خر سفیدش از اللهآباد برسد و کتاب را پیدا کند و بدهد.
بعدها فهمیده بودم که این کار برای پدر چقدر سخت و دشوار بوده است. ملاحجی حسین چند بار گفته بوده که به جان شما دست خودم نیست.کسی آن را برده و پس نداده. ظاهرا زورش میآمده که کتاب عزیز کمیابش را به همین سادگی به دست یک بچه بیتمیز و بیسواد بدهد. پدر هم از همان اول قضیه بهانهگیری من و استیصال خودش را مطرح کرده و بالاخره کتاب را گرفته بود.
🔹آن سالها، محمدجعفر یاحقی، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی
#روایت_اول_شخص
#آدم_ها_و_کتاب_هایشان
@atrafpublication
Forwarded from کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (Ras)
https://ketaabonline.com/
اینجا خیلی از کتابها را در رشته های مختلف می توانید مطالعه کنید. طبعا ارتباطی با دانشگاه ندارد.
اینجا خیلی از کتابها را در رشته های مختلف می توانید مطالعه کنید. طبعا ارتباطی با دانشگاه ندارد.