خدمت سرکار علیه مدیره محترمه مدرسه مبارکه، دامت خدارتها، زحمت می دهد
البته در نظر سرکار علیه هست، روزی که فرزندی ملوک خانم را به مدرسه آوردم، به اندازه تحصیلات و معلومات او از خواندن و نوشتن بد نبود. از آن زمان تا بحال قریب دو سال است که در این مدرسه مشغول تحصیل است، ابدا ترقی جهت او حاصل نشده، به علاوه علم خیاطی را که یکی از تحصیلات واجبه نسوان است، به هیچ وجه یاد نگرفته، در صورتی که این علم لازم تر از سایر درسهای اوست. در هر حال با موجود بودن لوازم خیاطی از چرخ و غیره، سزاوار نیست که فرزند از این علم بی بهره بماند. متمنی است مِن بعد، اقلا نصف روز را مشغول تحصیل خیاطی و نصف دیگر را مشغول سایر تحصیل خود باشد. مقصود راضی نشوید که همه وقت فرزندی بیهوده تلف و هم زحمات بنده و هم اولیای مدرسه به هدر رود. زیاده تصدیع است.
@historylibrary
البته در نظر سرکار علیه هست، روزی که فرزندی ملوک خانم را به مدرسه آوردم، به اندازه تحصیلات و معلومات او از خواندن و نوشتن بد نبود. از آن زمان تا بحال قریب دو سال است که در این مدرسه مشغول تحصیل است، ابدا ترقی جهت او حاصل نشده، به علاوه علم خیاطی را که یکی از تحصیلات واجبه نسوان است، به هیچ وجه یاد نگرفته، در صورتی که این علم لازم تر از سایر درسهای اوست. در هر حال با موجود بودن لوازم خیاطی از چرخ و غیره، سزاوار نیست که فرزند از این علم بی بهره بماند. متمنی است مِن بعد، اقلا نصف روز را مشغول تحصیل خیاطی و نصف دیگر را مشغول سایر تحصیل خود باشد. مقصود راضی نشوید که همه وقت فرزندی بیهوده تلف و هم زحمات بنده و هم اولیای مدرسه به هدر رود. زیاده تصدیع است.
@historylibrary
جواب نامه بالا
به عرض می رساند، مرقومه شریفه که محتوی بر تشکی از اولیای مدرسه بود، واصل و زیارت شد، محل تأسف است که زحمات اولیای مدرسه را منظور نداشته، بدون این که ترقیات فوق العاده ایشان و حسن تربیت این بنده را در باره خانم عزیزم ملوک خانم به نظر دقت معاینه و امتحان نمایید شرحی اظهار دل تنگی فرموده اید. شهد الله اولیا مدرسه را منظور از وظیفه وجدانی خود غفلت نداشته اند، و کمال مراقبت را دارند. از حیث علم خیاطی هم مسامحه و غفلت از طرف خود خانم بود. ان شاءالله من بعد نصف روز را به تحصیل خیاطی و بقیه دیگر را به سایر علوم می نماید. البته خاطر محترم سرکار علیه مسبوق است که از بدو تأسیس این مدرسه تاکنون بنده مبالغی از دارایی خود را صرف اساسیه و سایر لوازم تحصیل متعلمات محترمه خودم کرده ام، ابدا از طرف اولیای آنها اظهار مساعدتی نشده، بلکه در تأدیه شهریه هم به تعلل و مسامحه گذشت. با وجود این صدمات باز نگذاشتم به ارکان و اساس مدرسه فتوری واقع شود. از خداوند توفیق انجام وظایف وجدانی خود را خواستارم.
به عرض می رساند، مرقومه شریفه که محتوی بر تشکی از اولیای مدرسه بود، واصل و زیارت شد، محل تأسف است که زحمات اولیای مدرسه را منظور نداشته، بدون این که ترقیات فوق العاده ایشان و حسن تربیت این بنده را در باره خانم عزیزم ملوک خانم به نظر دقت معاینه و امتحان نمایید شرحی اظهار دل تنگی فرموده اید. شهد الله اولیا مدرسه را منظور از وظیفه وجدانی خود غفلت نداشته اند، و کمال مراقبت را دارند. از حیث علم خیاطی هم مسامحه و غفلت از طرف خود خانم بود. ان شاءالله من بعد نصف روز را به تحصیل خیاطی و بقیه دیگر را به سایر علوم می نماید. البته خاطر محترم سرکار علیه مسبوق است که از بدو تأسیس این مدرسه تاکنون بنده مبالغی از دارایی خود را صرف اساسیه و سایر لوازم تحصیل متعلمات محترمه خودم کرده ام، ابدا از طرف اولیای آنها اظهار مساعدتی نشده، بلکه در تأدیه شهریه هم به تعلل و مسامحه گذشت. با وجود این صدمات باز نگذاشتم به ارکان و اساس مدرسه فتوری واقع شود. از خداوند توفیق انجام وظایف وجدانی خود را خواستارم.
دلگشا، اثری ادبی مشتمل بر صدها داستان و حکایت، از ادب فارسی ایران و هند. کتابی که پیش تر به سفینه فطرت مشهور بود، اما پس از مقابله نسخه ها، روشن شد که نامش «دلگشا» است. از نظر اجتماعی فوق العاده اهمیت دارد. کاری است از سرکار خانم دکتر نزهت احمدی، استاد گروه تاریخ دانشگاه اصفهان که با همکاری قطب صفوی شناسی این دانشگاه، توسط نشر مورخ منتشر شده است.
حكايت
از خواجه حسن عطار ـ رحمة اللّه عليه و على جميع الابرار ـ مسموع گشت كه خواجه بهاء الدين نقشبند (قدّس اللّه سرّه )در بازارى از بازارهاى بخارا به مستى واخورد. چون از مست اعراض نموده منحرف گشت مست گفت: اى خواجه! من چنانچه هستم خود را به مردم مىنمايم، تو نيز چنينى يا نى!
پس خواجه به لرزه و گريه درافتاد و مكرّر مىگفت: تو از من بىرياتر! و مدّتها سخن آن مست ياد مىكرد و مىگريست. شعر
پيداست حال مردم رند آنچنان كه هست / خرّم كسى كه فاش كند هر نهان كه هست
ميخواره گنج دارد و خلقى بر آنكه نيست / زاهد نداشت چيزى و ما را گمان كه هست
اى محتسب تو دانى و شرع و اساس آن / قانون عشق را بگذار آنچنان كه هست
مؤمن ز دين برآمد و صوفى ز اعتقاد / ترسا محمّدى شد و عاشق همان كه هست
(انیس الناس، ص 129)
از خواجه حسن عطار ـ رحمة اللّه عليه و على جميع الابرار ـ مسموع گشت كه خواجه بهاء الدين نقشبند (قدّس اللّه سرّه )در بازارى از بازارهاى بخارا به مستى واخورد. چون از مست اعراض نموده منحرف گشت مست گفت: اى خواجه! من چنانچه هستم خود را به مردم مىنمايم، تو نيز چنينى يا نى!
پس خواجه به لرزه و گريه درافتاد و مكرّر مىگفت: تو از من بىرياتر! و مدّتها سخن آن مست ياد مىكرد و مىگريست. شعر
پيداست حال مردم رند آنچنان كه هست / خرّم كسى كه فاش كند هر نهان كه هست
ميخواره گنج دارد و خلقى بر آنكه نيست / زاهد نداشت چيزى و ما را گمان كه هست
اى محتسب تو دانى و شرع و اساس آن / قانون عشق را بگذار آنچنان كه هست
مؤمن ز دين برآمد و صوفى ز اعتقاد / ترسا محمّدى شد و عاشق همان كه هست
(انیس الناس، ص 129)