کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران
16.5K subscribers
9.96K photos
175 videos
2.12K files
1.36K links
کانال رسمی کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران
http://www.historylib.com/
http://www.sohalibrary.com/
https://ebookshia.com/
https://t.me/Ebookshia
Download Telegram
نشأة_القدرية_وتطورها_حتى_منتصف_القرن.pdf
3.5 MB
رسالة ماجستير :
نشأة القدرية وتطورها حتى منتصف القرن الثاني الهجري / الثامن ميلادي
(دراسة تاريخية)
ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی (م 597) [نویسنده کتاب المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک] در کتاب «بستان الواعظین و ریاض السامعین» (ص 262) [کتابی در آداب و اذکار]، تحت عنوان «حکایة غریبة» می نویسد:

وَقَالَ الْحذاء بن رَبَاح القَاضِي رَأَيْت رجلا مكفوفا قد شهد قتل الْحُسَيْن وَكَانَ النَّاس يأتونه ويسألونه عَن ذهَاب بَصَره قَالَ فَكَانَ يَقُول شهِدت قتل الْحُسَيْن وَلَكِنِّي لم اضْرِب بِسيف وَلم أرم بِسَهْم فَلَمَّا قتل الْحُسَيْن رجعت إِلَى الْمنزل وَصليت الْعشَاء الْأَخِيرَة ونمت فَأَتَانِي آتٍ فِي مَنَامِي فَقَالَ لي أجب رَسُول الله صلى الله عليه وسلم فَقلت مَا لي وَله فأخذني وجذبني جذبة شَدِيدَة وَانْطَلق بِي إِلَيْهِ فَإِذا رَسُول الله صلى الله عليه وسلم جَالِسا فِي الْمِحْرَاب مغتما حاسرا عَن ذِرَاعَيْهِ آخِذا بخده وَبَين يَدَيْهِ نطع وَملك قَائِم بَين يَدَيْهِ وَبَين يَدي الْملك سيف من نَار وَكَانَ لي تِسْعَة من الْأَصْحَاب فَقتل أَصْحَابِي التِّسْعَة كلما ضرب الْملك أحدا التهبت نَفسه نَارا فَكلما قَامَ الْملك صَارُوا أَحيَاء فَقَتلهُمْ مرّة بعد أُخْرَى حَتَّى قَتلهمْ سبع مَرَّات فدنوت من النَّبِي صلى الله عليه وسلم وحبوت إِلَيْهِ فَقلت السَّلَام عَلَيْك يَا رَسُول الله وَالله مَا ضربت بِسيف وَلَا طعنت بِرُمْح وَلَا رميت بِسَهْم فَقَالَ لي صدقت وَلَكِن كثرت السوَاد أدن مني فدنوت مِنْهُ فَإِذا طشت مَمْلُوء دَمًا من دِمَاء الْحُسَيْن فكحلني من ذَلِك الدَّم فانتبهت أعمى لَا أبْصر شَيْئا


الحذّاء بن رَبَاح قاضی گفت:
مردی نابینا را دیدم که در واقعه قتل حسین علیه‌السلام حضور داشت، و مردم نزد او می‌آمدند و از علت نابینایی‌اش می‌پرسیدند.
او می‌گفت: من در شهادت حسین حاضر بودم، ولی نه با شمشیر ضربه زدم و نه با تیر انداختم.
اما هنگامی‌که حسین علیه‌السلام کشته شد، به خانه بازگشتم و نماز عشای آخر را خواندم و خوابیدم.
در خواب، کسی نزد من آمد و گفت:
«پاسخ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله را بده!»
گفتم: من چه کار با او دارم؟
او مرا گرفت و به‌شدت کشید، سپس برد و نزد پیامبر برد.
دیدم که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در محراب نشسته، اندوهگین است، آستین‌ها را بالا زده و گونه‌اش را گرفته، و در برابرش قطعه چرمی (نطع) پهن شده، و فرشته‌ای ایستاده است.
در دست آن فرشته شمشیری از آتش بود.
همراه من، نه نفر از یارانم بودند.
آن فرشته هر بار یکی از آنان را می‌زد، جانش آتش می‌گرفت.
و هر بار که کشته می‌شدند، دوباره زنده می‌شدند، و آن فرشته بارها آن‌ها را می‌کشت.
این صحنه هفت بار تکرار شد.
من به پیامبر صلی‌الله علیه و آله نزدیک شدم، و با حالت خزیدن نزد او رفتم و گفتم:
«السلام علیک یا رسول الله، به خدا سوگند نه با شمشیر زدم، نه با نیزه حمله کردم، و نه با تیر انداختم.»
پیامبر فرمود:
«راست گفتی، اما تو جمعیت دشمن را پرشمار کردی (کثرتِ سواد). نزدیک‌تر بیا!»

پس نزدیک‌تر شدم، و دیدم طشتی پُر از خون حسین علیه‌السلام در برابر اوست.
پس با آن خون، چشمان مرا سرمه کشید (فکَحلَنی).
و زمانی‌که بیدار شدم، نابینا بودم و دیگر هیچ نمی‌دیدم.
أركيولوجية_الإسلام_آثار_مكة_والإسلام_وأخباره_الأولي.pdf
8.3 MB
پاره ای از کتیبه های باقی مانده از قرون اولیه اسلامی در حجاز