صائب:
هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است
هر روز ازین ماه مبارک شب عیدی است
هر آه جگرسوز که از سینه برآید
در دامن صحرای جزا سایه بیدی است
هر نوع شکستی که ترا روی نماید
چون موج درین بحر پر و بال جدیدی است
تا خلوت یوسف که صبا راه ندارد
از دیده یعقوب عجب راه سفیدی است
در دامن دشتی که تو می می کشی امروز
هر لاله او شمع سر خاک شهیدی است
صائب اگرت دیده بیدار نخفته است
در پرده شبگیر عجب صبح امیدی است
هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است
هر روز ازین ماه مبارک شب عیدی است
هر آه جگرسوز که از سینه برآید
در دامن صحرای جزا سایه بیدی است
هر نوع شکستی که ترا روی نماید
چون موج درین بحر پر و بال جدیدی است
تا خلوت یوسف که صبا راه ندارد
از دیده یعقوب عجب راه سفیدی است
در دامن دشتی که تو می می کشی امروز
هر لاله او شمع سر خاک شهیدی است
صائب اگرت دیده بیدار نخفته است
در پرده شبگیر عجب صبح امیدی است
صائب
افسوس که ایام شریف رمضان رفت
سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت
افسوس که سی پاره این ماه مبارک
از دست به یکبار چو اوراق خزان رفت
ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ
فریاد که زود از سر این گله شبان رفت
شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت
شیرازه جمعیت بیداردلان رفت
بیقدری ما چون نشود فاش به عالم؟
ماهی که شب قدر در او بود نهان، رفت
برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان
آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت
تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت
از نامه اعمال، سیاهی چو دخان رفت
با قامت چون تیر درین معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت
برداشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد، سبک آمد و چون کوه، گران رفت
چون اشک غیوران به سراپرده مژگان
دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت
از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت
افسوس که ایام شریف رمضان رفت
سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت
افسوس که سی پاره این ماه مبارک
از دست به یکبار چو اوراق خزان رفت
ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ
فریاد که زود از سر این گله شبان رفت
شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت
شیرازه جمعیت بیداردلان رفت
بیقدری ما چون نشود فاش به عالم؟
ماهی که شب قدر در او بود نهان، رفت
برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان
آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت
تا آتش جوع رمضان چهره برافروخت
از نامه اعمال، سیاهی چو دخان رفت
با قامت چون تیر درین معرکه آمد
از بار گنه با قد مانند کمان رفت
برداشت ز دوش همه کس بار گنه را
چون باد، سبک آمد و چون کوه، گران رفت
چون اشک غیوران به سراپرده مژگان
دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت
از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب
آنها که به صائب ز وداع رمضان رفت
لطف الله نیشابوری
آمد بجهان كوكبه عيد هلالي
و اندر عقبش مقدم نوروز جلالي
از موكب نوروز شد و كوكبه عيد
فرخنده سر ماهي و ميمون سر سالي
آمد بجهان كوكبه عيد هلالي
و اندر عقبش مقدم نوروز جلالي
از موكب نوروز شد و كوكبه عيد
فرخنده سر ماهي و ميمون سر سالي
منوچهری:
ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به
عید رمضان آمد، المنه لله
آنکس که بود آمدنی آمده بهتر
و آنکس که بود رفتنی او رفته بده به
برآمدن عید و برون رفتن روزه
ساقی بدهم باده، بر باغ و به سبزه
من روزه بدین سرخترین آب گشایم
زان سرخترین آب رهی را ده و مسته
برنه به کف دستیم آن جام چو کوثر
جام دگر آور، به کف دست دگر نه
ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به
عید رمضان آمد، المنه لله
آنکس که بود آمدنی آمده بهتر
و آنکس که بود رفتنی او رفته بده به
برآمدن عید و برون رفتن روزه
ساقی بدهم باده، بر باغ و به سبزه
من روزه بدین سرخترین آب گشایم
زان سرخترین آب رهی را ده و مسته
برنه به کف دستیم آن جام چو کوثر
جام دگر آور، به کف دست دگر نه
دو صفحه پایانی کتاب مجالس المتقین شیخ محمد تقی برغانی معروف به شهید ثالث که در سال 1263 یا 1264ق وقتی برای نماز در محراب بود، از پشت سر با نیزه به او حمله شده و به شهادت رسید. نقاشی سمت راست تصویری از آن صحنه را نشان می دهد. صفحه سمت چپ کیفیت شهادت را نوشته است. تاریخ چاپ کتاب هم که مقتل است 1267 ق است.
https://t.me/Historylibrary
https://t.me/Historylibrary
حَدَّثَنِي عُبَيْدُ بْنُ إِسْحَاقَ، قَالَ: ثنا سَيْفُ بْنُ عُمَرَ قَالَ:
كُنْتُ عِنْدَ سَعْدٍ الْإِسْكَافِ فَجَاءَهُ ابْنُهُ يَبْكِي قَالَ: ضَرَبَنِي الْمُعَلِّمُ.
قَالَ: أَمَا وَاللَّهِ لَأُخْزِيَنَّهُمْ،
حَدَّثَنِي عِكْرِمَةُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: مُعَلِّمُو صبيانكم شراركم، أقلهم رَحْمَةٌ لِلْيَتِيمِ وَأَغْلَظُهُمْ عَلَى الْمِسْكِينِ.
فسوی گوید: عبید بن اسحاق مرا روایت کرد، از سیف بن عمر، که گفت: نزد سعد اسکاف بودم. فرزندش در حالی که گریان بود آمد و گفت: معلم مرا کتک زد.
سعد اسکاف گفت: به خدا سوگند او را خوار خواهم کرد. عکرمه مرا روایت کرد، از ابن عباس که گفت: معلمان فرزندان شما، شرورترین افراد و کم رحم ترین آنها نسبت به یتیمان و شدیدترین مردمان بر مسکینان هستند.
فسوی می گوید: روایات سعد اسکاف و سیف بن عمر هیچ اعتباری ندارد.
المعرفة و التاریخ، 3/58
كُنْتُ عِنْدَ سَعْدٍ الْإِسْكَافِ فَجَاءَهُ ابْنُهُ يَبْكِي قَالَ: ضَرَبَنِي الْمُعَلِّمُ.
قَالَ: أَمَا وَاللَّهِ لَأُخْزِيَنَّهُمْ،
حَدَّثَنِي عِكْرِمَةُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: مُعَلِّمُو صبيانكم شراركم، أقلهم رَحْمَةٌ لِلْيَتِيمِ وَأَغْلَظُهُمْ عَلَى الْمِسْكِينِ.
فسوی گوید: عبید بن اسحاق مرا روایت کرد، از سیف بن عمر، که گفت: نزد سعد اسکاف بودم. فرزندش در حالی که گریان بود آمد و گفت: معلم مرا کتک زد.
سعد اسکاف گفت: به خدا سوگند او را خوار خواهم کرد. عکرمه مرا روایت کرد، از ابن عباس که گفت: معلمان فرزندان شما، شرورترین افراد و کم رحم ترین آنها نسبت به یتیمان و شدیدترین مردمان بر مسکینان هستند.
فسوی می گوید: روایات سعد اسکاف و سیف بن عمر هیچ اعتباری ندارد.
المعرفة و التاریخ، 3/58
کتاب همایون شاهی.pdf
37.6 MB
خاطرات و رويدادهاى زندگى همايون است كه به سال 995ه'./ 1587م. يعنى سى و دو سال پس از مرگ آن پادشاه فراهم ساخته است.
معن بن عیسی و اسحاق بن سلیمان رازی برای ما روایت کردند و گفتند:
مالک بن انس از اسحاق بن عبدالله بن ابیطلحه از انس بن مالک نقل کرد که گفت:
روزی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راه میرفتم. بر تن ایشان عبایی از نجران بود که لبههای آن ضخیم و زِبَر بود. در این هنگام، یک اعرابی (بادیهنشین) به پیامبر رسید و عبا را با شدت از پشت کشید.
انس میگوید: بهقدری شدت داشت که من به صفحه گردن پیامبر نگاه کردم و دیدم لبه عبا از شدت کشیدن، در پوست گردن ایشان اثر گذاشته بود.
آن مرد گفت: ای محمد! به من از مال خدا که نزد توست، بده.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگشت، خندید و دستور داد چیزی به او بدهند.
طبقات الکبری: 1/354 (چاپ دار الکتب العلمیه)
مالک بن انس از اسحاق بن عبدالله بن ابیطلحه از انس بن مالک نقل کرد که گفت:
روزی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راه میرفتم. بر تن ایشان عبایی از نجران بود که لبههای آن ضخیم و زِبَر بود. در این هنگام، یک اعرابی (بادیهنشین) به پیامبر رسید و عبا را با شدت از پشت کشید.
انس میگوید: بهقدری شدت داشت که من به صفحه گردن پیامبر نگاه کردم و دیدم لبه عبا از شدت کشیدن، در پوست گردن ایشان اثر گذاشته بود.
آن مرد گفت: ای محمد! به من از مال خدا که نزد توست، بده.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگشت، خندید و دستور داد چیزی به او بدهند.
طبقات الکبری: 1/354 (چاپ دار الکتب العلمیه)