صبور مثل درختی که در آتش میسوزد و توان گریختن ندارد؛ حیرت زده چون گَوزنی که شاخهای بلندش، در شاخه گرفتارش کردهاند. همه، این روزها این چنینیم...
- شمس لنگرودی
- شمس لنگرودی
❤1
رنج ما را که توان برد به یک گوشهی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
- حافظ
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
- حافظ
Forwarded from Darava | داراوا (Sepehr.Rahbarian)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماتم چه گویم از وطن، کز برگ برگِ این چمن
من خونِ چشمِ شاعران، دیوان به دیوان دیدهام.
- معینی کرمانشاهی
من خونِ چشمِ شاعران، دیوان به دیوان دیدهام.
- معینی کرمانشاهی
دردا و دریغا
که در این بازی خونین
بازیچهی ایام،
دل آدمیان است.
- ابتهاج
که در این بازی خونین
بازیچهی ایام،
دل آدمیان است.
- ابتهاج
💔1
خون در خیابان روان شد، در خاک رفت و نهان شد
روزی درختی جوان شد، آزادگان اینچنیناند
هرجا به سنگ مزاری، حک میشود گلعذاری
چشمان زیبایشان کاش، ما بزدلان را نبینند...
- مهدی فرجی
روزی درختی جوان شد، آزادگان اینچنیناند
هرجا به سنگ مزاری، حک میشود گلعذاری
چشمان زیبایشان کاش، ما بزدلان را نبینند...
- مهدی فرجی
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
- حافظ
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
- حافظ
هژال
Video
تکست اجرای جدید یاس :
تا دست یافتن رو اسب تاختن
کاخ ها رو سوزوندن تو دخمه قصر ساختن
اما این دفعه پی چی میگردن؟
از لج هم گلها رو قیچی میکردن
رسید به استخون کارد به نقطه شد غار
منتها كاسب خبر از حنجره به حجره نون داد
هر سو به منفعت خودش موش دووند تا
تو اون داد یادمون بره کی زیر مشت توون داد
تُف به زندگی فقط به شرط نون
چوبِ چارچوبشو میکنه از نردبون
کلاه سرمون شکست، آستین دستمون
اما از خشم تو بیشتره اعتبار ترسمون
اینا که انقدر موندن، نفت شدن کف خاکشون
محالِ ممکنه کنی با نفت خامِشون
هشیارا بیدار موندن تا رفت خوابشون
ما که تو دخان فرو رفتیم، برو هفتخانشو
این جمعیت به دنبال کورسویی از آیندهان
وسط جنگ کف خیابونن پناهندهان
بدون حتی نیمنگاه به پشت سر
یکی میون این بگایی وسط نقطه زد
اون قدیم هر خونهای کمِ کمش
صدای پنج شیش تا بچه میومد از قد و نیمقد
الان ولی پدر تکفرزند
زندگی همون یکی یدونه بچه قطع امید کرده
قبضِ روح دست و پا تا سرِ زبون
این چیزی که جلو چشممه آخرِ زمونه
تنِ یخزدهام دوباره داغتر از تنور
اون موقع که اینا رو گفتم کسی داوطلب نبود...
تا دست یافتن رو اسب تاختن
کاخ ها رو سوزوندن تو دخمه قصر ساختن
اما این دفعه پی چی میگردن؟
از لج هم گلها رو قیچی میکردن
رسید به استخون کارد به نقطه شد غار
منتها كاسب خبر از حنجره به حجره نون داد
هر سو به منفعت خودش موش دووند تا
تو اون داد یادمون بره کی زیر مشت توون داد
تُف به زندگی فقط به شرط نون
چوبِ چارچوبشو میکنه از نردبون
کلاه سرمون شکست، آستین دستمون
اما از خشم تو بیشتره اعتبار ترسمون
اینا که انقدر موندن، نفت شدن کف خاکشون
محالِ ممکنه کنی با نفت خامِشون
هشیارا بیدار موندن تا رفت خوابشون
ما که تو دخان فرو رفتیم، برو هفتخانشو
این جمعیت به دنبال کورسویی از آیندهان
وسط جنگ کف خیابونن پناهندهان
بدون حتی نیمنگاه به پشت سر
یکی میون این بگایی وسط نقطه زد
اون قدیم هر خونهای کمِ کمش
صدای پنج شیش تا بچه میومد از قد و نیمقد
الان ولی پدر تکفرزند
زندگی همون یکی یدونه بچه قطع امید کرده
قبضِ روح دست و پا تا سرِ زبون
این چیزی که جلو چشممه آخرِ زمونه
تنِ یخزدهام دوباره داغتر از تنور
اون موقع که اینا رو گفتم کسی داوطلب نبود...
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش میباخت مرا
چون من همه او شدم بینداخت مرا
- مولانا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش میباخت مرا
چون من همه او شدم بینداخت مرا
- مولانا
امروز که در دستِ توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک، چه سود اشکِ ندامت؟
- حافظ
فردا که شوم خاک، چه سود اشکِ ندامت؟
- حافظ
بتا تا زار چون تو دلبرستم
به تن عود و به سینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینم
هَنی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بیبرستم
نه خور نه خواب دیرم بی تو، گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خرسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزندهتر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندروَش میان آتش هجر
پریشان مرغ بیبال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم
نمیگیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم
به یک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم
به بالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستان
چو مؤمن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوج
به گرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم
به مُلک عشق روح بینشانم
به شهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهر
به خوبی، آفتاب خاورستم
بمیر ای دل که آسایش بیابی
که مو تا جان ندادم وانرستم
مو از روز ازل طاهر بزادم
ازین رو نام، بابا طاهرستم
- باباطاهر
به تن عود و به سینه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بی
به هفتاد و دو ملت کافرستم
اگر روزی دو صد بارت بوینم
هَنی مشتاق بار دیگرستم
فراق لاله رویان سوته دیلم
وز ایشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بیبرستم
نه خور نه خواب دیرم بی تو، گویی
به پیکر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبی
اگر خرسند گردم کافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار
فروزندهتر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندروَش میان آتش هجر
پریشان مرغ بیبال و پرستم
درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم
نمیگیرد کسم هرگز به چیزی
درین عالم ز هر کس کمترستم
به یک ناله بسوجم هر دو عالم
که از سوز جگر خنیاگرستم
به بالینم همه الماس سوده
همه خار و خسک در بسترستم
مثال کافرم در مومنستان
چو مؤمن در میان کافرستم
همه سوجم همه سوجم همه سوج
به گرمی چون فروزان اخگرستم
رخ تو آفتاب و مو چو حربا
و یا پژمان گل نیلوفرستم
به مُلک عشق روح بینشانم
به شهر دل یکی صورت پرستم
رخش تا کرده در دل جلوه از مهر
به خوبی، آفتاب خاورستم
بمیر ای دل که آسایش بیابی
که مو تا جان ندادم وانرستم
مو از روز ازل طاهر بزادم
ازین رو نام، بابا طاهرستم
- باباطاهر