هژال
116 subscribers
370 photos
264 videos
40 files
198 links
خط خطی های به ظاهر نویسنده‌ی به گفته غمگین


@Sphr_rhb

چنل پلی لیست :
@Daravaa
Download Telegram
Forwarded from -𝗦𝗶𝗹𝗲𝗻𝗰𝗲 (-𝗞𝗛𝗢𝗥𝗔𝗡𝗗)
ای فروغِ ماهِ حُسن‌، از روی رخشان شما
آبِ‌روی خوبی از چاه زَنَخدان شما
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
کَس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بِه که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی، روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گل دسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیانِ بزمِ جم
گرچه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما
دل خرابی می‌کند، دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان‌، جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند‌؟
خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری
کَاندَر این ره کشته بسیارند، قربان شما
می‌کند حافظ دعایی، بشنو، آمینی بگو
روزی ما باد لعل شَکَّرافشان شما
ای صبا با ساکنانِ شهرِ یزد از ما بگو
کِای سر حق‌ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم از بساط قُرب‌، همّت دور نیست
بندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شَهنشاه بلند اختر‌، خدا را همّتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما


- حافظ
- غزل دوازدهم
El Paso
Marty Robbins
Forwarded from هژال (- سـپـهـر -)
آرزوی محالی که نامیدن رویا را از ابتدا اشتباه متصور بودیم
از ابتدا تا انتهای این دیوار را کج بنا نهادیم و خود شاهد فرو ریختن آن بودیم.
همگی به لبه اخلاقیات ایستاده‌ایم و هر چند لحظه یک‌بار افراد را به پایین پرتاب و بعد آن اشخاص را سرزنش و محکوم می‌کنیم.
به موقع تقصیر خود را پاک از هر نوع گناه و ایراد ارائه می‌دادیم تا دربرابر دیگری سربلند و دربرابر خود شرمنده باشیم، خود را آلوده به تظاهر و دروغ می‌کردیم،
همه در پشت ماسک های خود ساخته درحال اجرای نقشی مضحک همدیگر را قضاوت می‌کنند و جامعه یک‌صد نفری صد قاضی دارد و هیچ محکوم.
دربرابر انتقاد تهاجمی ترین موجود جهانیم و دربرابر تعریف خودشیفته‌ی مزمن،
همه در تظاهریم و به ظاهر تمام کتاب های دنیا را حفظ کرده‌ایم و تمام موسیقی های جهان را شنیده‌ایم؛
با عینک غرور با اعتماد به نفس درمورد هر چیزی که تخصص نداریم صحبت می‌کنیم و از کنار هم قرار دادن کلمات باور می‌کنیم نویسنده‌ایم و تلاش می‌کنیم کلمات سخت تر به کار ببریم تا خواننده فکر کند این کاره‌ایم،
مثل این نوشته!
می‌شود واژه های سخت و پیچیده استفاده کرد اما این تقلا سرتاسر اشتباه و بی‌جا است
یا بهتر است گفته شود مثل اکثر خط خطی های امروزیِ بی اساس و بی ارزش.


- سین ر
هژال
به امید هفته ای خوب...
به امید هفته ای خوب...
‏‌به کسی که شما را آزار داده است نگاه کنید چه جنبه ای در آن شخص با شما اتصالی میکند! آن ویژگی را در خود پیدا کنید، دیگر تحت تاثیر آن فرد قرار نخواهید گرفت.


- نیمه تاریک وجود
- دبی فورد
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست؟


- پروین ‌اعتصامی
بعضی وقت‌ها صدای استخوان‌هایم را می‌شنوم که زیر بار تمام زندگی‌هایی که نکرده‌ام، خم می‌شوند.


- جاناتان سفران فوئر
قهوه میریزم برایت، نیستی آن سوی میز
هی شکر میریزم و تلخ است جای خالی‌ات...


- معصومه ‌صابر
In Dafe
Shayan Eshraghi
Forwarded from هژال (- سـپـهـر -)
سپس صحنه ای مرا برد به خاطره‌ای دور
تصاویری تیره و تار،
به خیلی قبل؛
قبل تر از گریه های کودکی وقتی که دیگر هیچ به یاد نمی‌آوردم؛
فورا کاغذ و قلم برداشتم تا بنویسیم، هر آن چیزی که در ذهن من آمده بود، از ابتدا تا اکنون،
معتقد بودم نوشتن بهترین راه برای حفظ خاطرات و اتفاقات است،
انگار که تمام مغز خود را آغشته به جوهر بر سینه‌ی کاغذ پخش می‌کردم و از این کار لذت می‌بردم
اما افکار من، یک ثانیه هم آرام نمی‌گرفتند
اغلب آنها راجع به او بود و هر گاه به موضوع دیگری می‌پرداختم بعد از زمان کوتاهی باز به ابتدای مسیر تصور نمودن او می‌رسیدم.
تلاش من برای نوشتن کمکی بود که به خودم می‌کردم، تا حجم افکار کم شود و همچنین تمام آن حرف ها و شنیده ها و تصاویر حفظ شوند، حتی بعد از من.

بعد از چندین دقیقه مکث و فکر کردن تنها یک جمله نوشته شد؛


می‌خواهم روز ها بی درنگ بنویسم اما امان از تنگدستی افکار.


- افکار
- سین ر
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای ‌قلب‌ مرا برده به تاراج


- فاضل ‌نظری
Forwarded from 𝐬𝐞𝐥𝐟 𝐥𝐨𝐯𝐞 (𝗸𝗼𝘀𝗮𝗿)
هراسانم از گذر زمان، که حتی رد پایی از بودنم را هم محو کند
Hamroh
Mehyad & Heliyom
Forwarded from تراژد؎
پشت پنجره اتاقم در سکوت به بیرون خیره بودم
افکاری خاکستری در من جریان داشت،
از بی حوصلگی چشمانم را به آسمان هدایت کردم،
ابری کوچک دور افتاده از دیگر ابرها در گوشه ای از سقف آسمان آبی، با سرعتی کم درحال رد شدن بود،
مرا یاد خودم انداخت؛
خودم را در کنارش تنها تصور کردم،
در گفتگو با او؛
او از خاطراتش و من از دلتنگی ها
او از وصال و من از فراغ
او درون خود قلبی سفید معلق در پهنه ای آبی
و من درون خود درونی خاکستری،
تفاوت ما آشکار بود،
دوری و جدایی او را آشفته نکرده و همچنان سفید است، اما من حتی با افتادن برگی از درخت در خود فرو میریزم،
او اعتراضی ندارد اما من هر بار آسمان و زمین را از نارضایتی بر هم می‌دوزم،
با دور افتادن از هم نوع همچنان صلابت خود را حفظ کرده بود و به من درس رها کردن و گذشتن می‌داد،
او بر سر آدم ها و شهر می‌گذشت بی آن که به عقب بازگردد و اتفاقات پشت سر خود را مرور کند،
او عین امید بود،
در پی یافتن و رسیدن به چیستی حتی اگر تنها و بی همراه باشی.
از افکار و این گفتگوی یک طرفه اما زنده بیرون آمدم،
پنجره را باز کردم
عجیب بود اما این ساعت همه جا خلوت بود،
بادی ملایم با وزیدن خود را به درون اتاق دعوت کرد،
حسی عجیب داشتم، این نسیم آشنا بود
با من حرف میزد،
در افکارم صدایی گفت:
این نجوایی‌ست از من در سکوت، سمفونی ای از وزش باد و دیگر هیچ،
از طرف تکه ابری تنها اما امیدوار،
باید ادامه داد تا فردای آن روزی که فرداست، تا بی نهایت؛
به بالای سرت نگاه کن،
حالا ما همگی جمع شده ایم...


- سین ر