وقتی روح انسان در عذاب باشد، چطور ممکن است حالش خوب باشد؟ نه، آیا بهراستی در این دور و زمانه کسی که اندکی احساس در دل داشته باشد میتواند آسودهخاطر بماند؟
- لئو تولستوی
- جنگ و صلح
- لئو تولستوی
- جنگ و صلح
هلاک شیوهی لطف توام ولی صد حیف
که التفات تو چون رحمت خدا، عامست
- نصیر همدانی
که التفات تو چون رحمت خدا، عامست
- نصیر همدانی
سیگار کشیدن نشونهی بزرگ شدن نیست،
گل کشیدن تفریح نیست، بددهنی بانمک نیست،
خریت شجاعت نیست، بیقانونی زرنگی نیست،
هر کی فالوورش زیاده آدم حسابی نیست،
هرزگی افتخار نیست، ولنگاری آزادی نیست، هر مزخرفی تولید محتوا نیست،
رویافروشی کارآفرینی نیست، هر حرف قشنگ و جذابی درست نیست.
گل کشیدن تفریح نیست، بددهنی بانمک نیست،
خریت شجاعت نیست، بیقانونی زرنگی نیست،
هر کی فالوورش زیاده آدم حسابی نیست،
هرزگی افتخار نیست، ولنگاری آزادی نیست، هر مزخرفی تولید محتوا نیست،
رویافروشی کارآفرینی نیست، هر حرف قشنگ و جذابی درست نیست.
Forwarded from 【هــورآم】
اگر بماند، عشق است
اگر پایان یابد
یك داستان عاشقانه است
و اگر هرگز
آغاز نشود، یك شعر
اگر پایان یابد
یك داستان عاشقانه است
و اگر هرگز
آغاز نشود، یك شعر
Forwarded from شهر بی شاعر
آن شب که تو در کنار مایی روز است
و آن روز که با تو میرود نوروز است
سعدی
و آن روز که با تو میرود نوروز است
سعدی
عشق آنطور که آن شاعران میگویند، لطیف نیست. عشق دندانهایی دارد که گاز میگیرند و زخمها هرگز بسته نمیشوند.
- جسد
- استیون کینگ
- جسد
- استیون کینگ
بمان و خواب مرا بیشتر معطر کن
هزارویک شب افسانه را مکرر کن
به پلکی آمدی از آن سوی نیامدها
بمان و خستگی جان و جسم را در کن
منِ کهنشده را از جوانه پر کردی
منِ کهنشده را شاعری نوآور کن
کسی هنوز عیار تو را نفهمیدهست
هرآنچه آینهٔ شعر گفت باور کن
بدا که از غزل من لبی نمینوشی
«مرا ببوس» برایم بخوان و نوبر کن
سرودههای مرا فتح کردن آسان است
نگفتههای مرا میتوانی از بر کن
و نقطهچینی اگر بین شعر و من باقیست
تو آن نباید را نقطهنقطه کمتر کن
کمی به فکر غزلهای ناتمامم باش
کم این قلمشده را شرمسار جوهر کن
- محمد علی بهمنی
هزارویک شب افسانه را مکرر کن
به پلکی آمدی از آن سوی نیامدها
بمان و خستگی جان و جسم را در کن
منِ کهنشده را از جوانه پر کردی
منِ کهنشده را شاعری نوآور کن
کسی هنوز عیار تو را نفهمیدهست
هرآنچه آینهٔ شعر گفت باور کن
بدا که از غزل من لبی نمینوشی
«مرا ببوس» برایم بخوان و نوبر کن
سرودههای مرا فتح کردن آسان است
نگفتههای مرا میتوانی از بر کن
و نقطهچینی اگر بین شعر و من باقیست
تو آن نباید را نقطهنقطه کمتر کن
کمی به فکر غزلهای ناتمامم باش
کم این قلمشده را شرمسار جوهر کن
- محمد علی بهمنی
Forwarded from . (Amir)
اگر گاهی تلخ میشوی مثل قهوهٔ صبح،
من هنوز همانم که با هزار قامتِ صبر،
شکرریزِ لحظه هایت خواهم بود.
من هنوز همانم که با هزار قامتِ صبر،
شکرریزِ لحظه هایت خواهم بود.
رنجها الزاما ما رو قوینمیکنن
گاهی ما فقط به رنجها عادت میکنیم و کمتر از قبل به آنها واکنش نشون میدیم..
کمتر حس کردن یک رنج یا کمتر واکنش نشون دادن به اون، الزاما به معنای قویتر شدن ما نیست..
بلکه گاهی به معنی قطع ارتباط ما با واقعیت به دلیل شدت اون رنجِ
گاهی ما فقط به رنجها عادت میکنیم و کمتر از قبل به آنها واکنش نشون میدیم..
کمتر حس کردن یک رنج یا کمتر واکنش نشون دادن به اون، الزاما به معنای قویتر شدن ما نیست..
بلکه گاهی به معنی قطع ارتباط ما با واقعیت به دلیل شدت اون رنجِ
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم .
- فاضل نظرى
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم .
- فاضل نظرى
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب
کآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
- حافظ
- غزل نهم
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانهٔ گردون به در و نان مطلب
کآن سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
- حافظ
- غزل نهم
حاﻻ پی بردم که پر ﺍرزشترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبندهای هست، فقط در ﺍنزوﺍ و برگشت بطرف خودمون، وختیکه ﺍز دنیای ظاهری کنارهگیری میکنیم بما ظاهر میشه. اما همیشه مردم سعی دﺍرن ﺍز ﺍین تاریکی و ﺍنزوﺍ فرﺍر بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدﺍی مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن.
- تاریک خانه
- صادق هدایت
- تاریک خانه
- صادق هدایت