یادداشت‌ها | حیدر چنعانی
8 subscribers
8 photos
5 links
من: @szpb69
Download Telegram
یادداشت‌ها | حیدر چنعانی
Photo
روزمرگی

زیر باد گرم پنکه، در حال نوشیدن چای سیاهی که دیگر آنقدرها هم گرم نیست، گوش به ترانه‌ای از مهستی، چنگ میندازم تا پشه را در هوا بکشم.
پشه اما، نمیر است.
از شکاف انگشتانم راهش را پیدا میکند و می‌رود.

جای نیش روی بازویم، میسوزد و می‌خارد و دعوتم میکند به خاراندن.
حالا پوستم هم قرمز شده.
پشه ول کن نیست. میچرخد دور سرم، بر می‌گردد سرجایش. طواف میکند انگار.

امروز هرچه کردیم، حرفی برای گفتن پیدا نشد.
هیچ‌.

چند وقتی بود که فاصله گرفته بودم از سبک معمول نوشتنم.
رو آورده بودم به نوشته‌های به اصطلاح شکسته.
بعد هم اینقدر اینجا و آنجا در حسن و قبح‌شان و در تمجید و تحسین سیمای تابان نثر معیار،
- که سایه‌اش تا به ابد جاودان باشد -
مطلب خواندم و حرف شنیدم، که به کلی یادم رفت اصلا این بازی، بازی من نبود.

فراموش کردم که اصلا هیچ وقت هنگام نوشتن،  معیار و غیرمعیار بودن زبان برایم مطرح نبوده که بخواهم حالا برتری دهم به این و دور برانم دیگری را.
هربار به فراخور حرف، یا مخاطب، فکرهایم خود لباس کلمه تن کرده‌اند و آمدند و نشستند روی صفحه.
کار خاصی هم من نمی‌کردم.

حالا هم بعد از این همه دعوا و جاروجنجال، گفته می‌شود که بله،

هر سبک اقتضائاتی دارد و به کاری می‌آید مخصوص خود.

و نویسنده اگر نویسنده‌ست، دستش را پُر‌ نگه‌می‌دارد از این ابزارها.
هرجا هرکدام به کار آیدش بیشتر، همان گزیند.

که پیش از این هم برای من چنین بود. و لازم نبود که تخمه دست بگیرم و ببینم ویراستار و نویسنده چطور بر سر هم میزنند.

درس امشب برایم این بود که، شاید اگر بحثی دغدغه‌ آدمی نبود، نباید به پایش وقت تلف کند.
خیر نمی‌رساند که هیچ، گیج میکند تو را بیش از آنچه بودی.

درس شما هم این باشد، که توصیه قبلی مرا خیلی هم جدی نگیرید.
که صرفا خواستم چیزی گفته باشم.
حتی مطمئن نیستم به راستی این حرف باور من باشد.

پی‌نوشت:
شب‌هایی که چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنم، روی می‌آورم به رونویسی.
امشب قصه‌ی "ماهی و جفتش" را از رو نوشتم.
از ابراهیم گلستان.
غم انگیز بود و نزدیک بود بغض کنم.
شما هم بخوانید.

۳۰ فروردین ۴۰۵
👏2👍1
یادداشت‌ها | حیدر چنعانی
Photo
روزمرگی ۲

سه هفته‌ایست، کلاس‌ها شروع شده.
خوابم بهم ریخته.
بیدار میشوم، میزنم روی کلاس.
صدای معلم را که میشنوم، چشم میبندم دوباره.
مثبت (+) گذاشتن هم بماند به بچه‌ها.
که بگویند بیداریم استاد.

هر روز همین‌طور است.
آنها اما دست بردار نیستند. کار خودشان را می‌کنند
نیک منش، هزار هزار تمرین مشخص کرده برای کِی؟ همین آخر هفته.
فکر کرده گر بگوید هر پنج در میان حل کنید، کار سبک می‌شود!
عدالت هم صبح آمده که هفته دیگر امتحان است. علی‌الحساب هم این سیزده مسئله را حل کنید.

به ساعت نگاه میکنم. ساعت‌هاست که دارم به ساعت نگاه میکنم.
در ساعت، دوشنبه را می‌بینم.
تکالیف نانوشته فریبا و محمد‌ را.

درس پشت درس.
درس بعد درس.
درس روی درس.

شوقی نیست.
شوق هم باشد، توانی نیست.

پنج عصر می‌شود.
مثل هر روز.
از زمین و زمان کنده می‌شوم.
با هزار کاغذ و قلم در دورم، می نشینم پای وبینار نویسنده‌ساز.
یک کلمه هم نمیخوام نشنیده، از دست دهم.
یک کلمه هم نباید نشنیده از دست دهم.
همه تن گوش،
گفتار به گفتار و حرف به حرف،
یادداشت برمی‌دارم از آنچه شاهین به زبان می‌آورد.

پدر صدایم می‌کند؛
دوان به سمتش می‌روم.
از نگاهم التماس می‌بارد:
مقدمه نچین، خواسته‌ات را بگو

بعد از اجابت پدر،
برمیگردم به اتاق.
پرت میشوم به روی کاغذها.

مادرم وارد می‌شود
+درس که نیست هست؟
+معلوم است که نیست.
خودش جواب خودش را می‌دهد
+درس و این همه شور؟

وبینار تمام می‌شود.
هندزفری ها را در می‌آورم. خودکار را به رضایت پرت می‌‌کنم کنار.
دراز میکشم.
لبخند به لب دارم.


به ساعت نگاه می‌کنم.
ساعت ده شب است.
ساعت‌هاست که دارم به ساعت نگاه میکنم.
در ساعت دوشنبه را می‌بینم.
۱.
"  اتفاق خوب و بد وجود ندارد. هر چه هست، تنها اتفاق است"


۲.
متاسفانه به یاد ندارم این جمله را از زبان چه کسی شنیده‌ام. اما آنقدر به گوشم زیبا آمده که به  خوبی در ذهنم نقش بسته.
و فکر میکنم جانِ کلام آنچه را که میخواهم بگویم، به زیبایی به تصویر کشیده.
آنچه در ادامه مینویسم حرف‌هایی است که با الهام از این جمله بیان میکنم.
۳.
این روزها، اتفاقات بزرگی که زندگی ما را دگرگون میکنند، کم تجربه نمی‌کنیم.


۴‌.
جنگ، آوارگی، خطر مرگ، قطعی نت، حل شده‌اند در روزمره ما؛ تمام زندگی ما تحت تاثیر قرار گرفته.



۵.
در رخ دادنشان اما، ما کاره‌ای نبودیم.
نه جنگ را ما راه انداختیم، نه میتوانستیم جلویش را بگیریم. حالا هم نمی‌توانیم متوقفش کنیم
اینترنت هم دستمان نمی‌رسید قطع نشود.
۶.‌
ماییم و جنگی که جنگ ما نبود، ولی
خون ما را زمین می‌ریزد.


۷.
چند روز پیش "صد سال تنهایی" را می‌خواندم، قصه سه چهار نسل از یک خانواده‌.
هر کودکی که زاده می‌شد سرنوشت و مسیر زندگی‌اش، نه تحت تاثیر اراده و تصمیمات او - که بیش از هر چیز-  ادامه و نتیجه تصمیمات قبلی و مسیر زندگی پدر مادر و اطرافیانش بود.
خواندن قصه این کتاب باعث شد که پرسشِ "چرا من؟ چرا این اتفاق باید برای من بیوفته؟" در چشمم بی‌معنی و مضحک به نظر برسه.
۸.
ما تنها یک مهره رها شده در میانه‌ی بازی هستیم.
نه بازی را شروع کردیم نه می‌توانیم متوقفش کنیم یا حتی خودمان را از بازی خارج کنیم.
۹.
با این حال، هرچند این اتفاقات ثابت هستن و زندگی تمام جامعه را تغییر داده اند، ولی گویی نوع مواجه هر فرد با یک رخداد متفاوت از دیگری است
۱۰.
به شهادت این حقیقت که انسان خدای ساختن معناست.


۱۱.
در بدترین رویدادها که یکی جز سیاهی و بن‌بست چیزی نمی‌بیند، و دست از تقلا برداشته، دیگری را می‌بینی، که با تمام وجود در جست‌وجوی دلیل کورسوی امیدی است که کمی و فقط کمی خیال کند اوضاع خوب یا حداقل قابل‌تحمل است.
و می‌شود ادامه داد.
۱۲.
این روش زنده‌ ماندن و دوام آدمی است

.

۱۳.
به شخصه، معمولا ترجیح میدهم یک واقعیت را آنچنان که هست، و در همه جنبه‌ها و ابعادش، -هرچند گزنده و تلخ- بفهمم و درک کنم.
۱۴.
با این حال، این رویکرد معناسازی هم، ابزاری نیست که بخواهم یا بتوانم در فکر کردنم از آن استفاده نکنم.


۱۵.
برای همین تصمیم گرفتم تغییرات این چند ماهه زندگی‌ام را بررسی کرده و دلایل کوچکی برای خوش‌حال بودن پیدا کنم.

۱۶.
مثلا در این چند ماه، با تعطیل شدن دانشگاه‌، فرصت این را پیدا کردم که از آن جو سیاه و آن آدم‌ها دور شوم و بیشتر با خودم خلوت کنم.

آرامش روانی که الان دارم نتیجه جنگ و قبلش اعتراضاتی است که دانشگاه را تعطیل کرد.
۱۷.
اینترنت داخلی، و دسترسی نداشتن به گوگل، سبب شد نتوانم مانند گذشته در لحظه، در مورد هر موضوعی که به نظرم جالب می‌آمد، سرچ کنم و مطلب بخوانم.
این محدودیت سبب شد
ساعت‌های زیادی را تنها به خواندن نوشته‌های یکی دو وبلاگ نویس مورد علاقه‌ام بگذرانم،
و ده برابر گذشته از آنها یاد بگیرم.
تمرکز ذهنی این روزهایم نتیجه این اتفاق نامبارکِ ناخواسته بود.
۱۸.
پیش از این ده‌ها کتاب، میان انبوه فایل‌های موبایل، گم‌شده دور از چشم افتاده بودند.
و تعدادشان روز به روز زیاد می‌شد.
نبود اینترنت باعث شد نه تنها آن پی‌دی‌اف ها، که کتاب‌هایی که در کمد خاک میخوردند، هم بیایند کنار رخت‌خواب من.
بشوند همدم تنهایی‌هایم.

آشتی دوباره من با خواندن، با ادبیات، از برکات نداشتن اینترنت بود.
۱۹.
پیش از این، هیچ‌وقت تلگرامم
از پادکست‌ six minutes English بی‌بی‌‌سی خالی نمیشد.
البته عموما در نبرد با ویدیوهای یوتیوب و هزار آهنگ و ترانه شانس زیادی برای شنیده شدن به دست نمی‌آوردند.
این روزها که مجبور شدم بنشینم به تماشای الجزیره انگلیسی، مهارتم در لیسنینگ هم بهتر شده.

این اتفاق مبارک، نتیجه دست‌وپا زدن بود برای یافتن رسانه‌ای، که نخواهد حرف‌های صداوسیما را در گوشت تکرار کند.

در شرایطی که ماهواره خانه‌ات هم، از پخش شبکه‌های معاند، ناتوان مانده است.

۲۰.
مثال برای گفتن کم نیست.
خلاصه حرفم اینکه بیایید بنشینیم و به کوچک ترین تغییرات مثبتی که در نتیجه این اتفاقات برایمان رخ داده، فکر کنیم.
۲۱.
هرچند آنقدر کوچک که قابل چشم‌پوشی به نظر برسند.
هرچند که یافته‌هایمان، بوی‌خودفریبی بدهند.

۲۲.
این کار حالمان را کمی و شاید فقط کمی بهتر میکند.


۲۳.
و به راستی چه چیز از این مبارک‌تر؟



۱ اردیبهشت ۴۰۵
رنج و لذتِ بازنویسی

از دیشب نشسته‌ام تا کامنتی بنویسم. برای یک نویسنده که دیروز داستان کوتاهی از ایشان خواندم.

حالا دو ساعتی می‌شود که کارم تمام شده است. از همان دیشب که خواب آلود، پیش‌نویس اول را نوشتم، همه آنچه می‌خواستم بگویم پیش چشمانم بود.
منتها خسته‌تر از آن بودم که بتوانم ایده‌ها را، آن چنان که شاید، زیبا و در ساختار، بچینم کنار هم.

امروز هم که کامل‌شان کردم، گمانم پنج شش باری متن را بازنویسی‌‌ کردم.

بنویس و پاک کن. بنویس و خط بزن. حرف‌هایت را بِبُر کمی‌بالاتر الصاقش کن.
آنچه مانده را دوباره پاک کن.
از اول.
و دوباره از اول.

حس می‌کنم، همه لذت نوشتن در این بازنویسی‌هاست.
همین ور رفتنِ با بندها.
با جمله‌ها.
با کلمات.
تا دلت رضا دهد آخر.
یا که خسته شوی و متن را 'رها' کنی.

چند روزی سعی کردم، هر روز یادداشتی منتشر کنم. سخت بود.
هم ایده یافتن. هم احساس اینکه، حرفت تکه پازلی‌ست که جایش در یک کل منسجم است.
الان که بنویسی، حیف می‌شود.
و حرام.
از این هم که بگذری، با انتشار روزانه، صفای بازنویسی را آن‌طور که باید تجربه نمی‌کنی.
در چند ساعت یک نفس، از ایده تا انتشار را باید بروی. چون که مجبوری!

نسخه اول را می‌نویسی ولی زمانی نیست آن‌قدر که باید، دور شوی از آنچه نوشتی.
ناچار زود -خیلی زود- برمی‌گردی تا نوشته‌ات را بازنویسی کنی.
اما عموما آن‌قدر خسته شدی که دیگر نوشته‌ات آن‌طور که باید درنمی‌آید.
آن‌طور که می‌توانست باشد.

و فردایش تو می‌مانی و نوشته‌ای که دیگر دوستش نداری.

لذت نوشتن به همین بازنویسی هاست؛ این لذت را از خود دریغ نکنیم.
🥰1
حرف‌هایی که نمی‌نویسم

لابد برای شما هم پیش آمده که بخواهید قصه فیلم جذابی که در گذشته‌ دیده‌اید را، برای دوستتان تعریف کنید.
یا که دیگری داستان مهیجی را برایتان بازگو کند.
نکته‌ی جالب در مورد این روایت ها، پیروی نکردن کامل از جزئیات است.
به این معنی که ممکن است بخشی از قصه که فرد تعریف می‌کند، اصلا در آن فیلم، به آن شکل رخ نداده باشد.
یا که ناخواسته آن صحنه را از فیلم دیگری قرض کند.

اخیرا مطلبی خواندم درباره مغز و نحوه کار کردن حافظه.
متوجه شدم یادآوری خاطرات گذشته هم گاه از جنس این حرف‌زدن از فیلم‌هاست.
اینکه، آنچه به یاد می‌آوریم لزوما آن چیزی نیست که دقیقا در گذشته رخ داده.

بلکه مغز پیوسته با حذف جزئیات مختلف و ترکیب آنها با داده‌های دیگر، مشغول یک دست کردن روایت و ایجاد ارتباط معنادار بین اطلاعات قبلی و جدید است.
در واقع آنچه که اسمش را خاطره می‌گذاریم، بیشتر "بازآفرینی" رویداد توسط مغز است.

با گذر زمان هم، گاهی این جرح و تعدیل
- این دست‌کاری واقعیت-
این‌قدر بیشتر میشود که جزئیات جدیدی برای خاطره جعل می‌شود.

از این رو، برای اینکه بعدها بتوانیم گذشته را بهتر تحلیل کنیم و قضاوت درستی از رفتارهایمان داشته باشیم،
باید به دنبال راهی برای زنجیر بستن به پای واقعیت بگردیم.
و اینجا نوشتن می‌تواند بسیار کمک‌بخش باشد.

قبلا ها، که اهمیت این سندنگاری را نمی‌فهمیدم، کارهای احمقانه‌ای می‌کردم.
مثلا اگر بعد از چت با کسی دیگر دوست نداشتم  اسمش را ببینم، پیوی‌اش را پاک می‌کردم.
و گزارشی هم از آن مکالمه‌ نمی‌نوشتم.
ولی بعدها
وقتی در بازاندیشی‌هایم، از یادآوری موبه‌مو جزئیات ناتوان می‌ماندم، تازه می‌فهمیدم چه غلطی از من سر زده.

این روزها اما چاره دیگری یافته‌ام.
تا هم دلم خنک شود هم بعدها حسرت نخورم.

کانالی دارم که تنها عضوش منم.
پُرش کرده‌ام از گزارش‌های روزانه و دست‌نوشته‌های شخصی.
و اسکرینِ پیوی‌‌های پاک شده.
اسم آدم‌ها را هم #هشتگ می‌کنم.
تا بعدا آسانتر بتوانم سِیر ارتباطم با یک فرد را بررسی کنم.


بگذارید اما اعترافی بکنم.
همیشه هم ثبت کردن تمام واقعیت، دغدغه من نیست.
گزارش‌هایم گزینش شده است. همه چیز را نمی‌نویسم.
مثلا اگر دوست نزدیکی مرا برنجاند، شاید ننویسم.
تا فراموشم شود و چه بسا دیگر آن حرف و کارش را کلمه به کلمه، به یاد نیاورم.
و گذر زمان، قضاوتم از آن فرد را، بیشتر بر پایه فکت‌هایی که از خوبی‌هایش ثبت کرده‌ام، شکل دهد نه آن دل‌خوری‌ها.

نمی‌گویم این کارم درست است یا غلط.
حتی مطمئن نیستم بیشتر برایم مفید بوده یا غیرمفید.
تا به حال هم به کسی پیشنهادش نداده‌ام.

اما هرچه هست، در ساختنِ "هویت" امروز من بی‌نقش نبوده.
2
گزارشِ نیک؟
سه ماه است رنگ خوش ندیده‌ام.
سه ماه است جز فرسودگی و رنج با چیزی دست به گریبان نبوده‌ام.
سه ماه است که "شادی‌هایم، به تندی یه لیموشیرین قاچ شده، تلخ شده‌اند." *

و رنج از آنجاست که تقویم، سه ماه را هم گردن نمی‌گیرد.
می‌گوید هفتاد و سه روز.
هفتاد و سه روز از آخرین باری که توانستم در وبینار شرکت کنم می‌گذرد.
هفتاد و دو گزارش از آخرین گزارش نیکی که نوشته‌ام


دو ماه اول سال برایم بس پر از شور بود و امید.
از اواخر اسفند روی آورده بودم به نوشتن گزارش روزانه.
قرار گذاشته بودم تا آخر سال جدید هر روز عکسی از افکار و ذهنم ثبت کنم

از آن طرف، کم‌کم از پرسه زنی میان نوشته‌های سایت راهم را به وبینار پیدا کردم.
اوایل ده دقیقه یه ربع سرپری می‌زدم و می‌رفتم
اما خیلی زود همه چیز جدی شد.
چون همه جدی بودند.
و من دوست داشتم بودن در این جمع و شناخته شدن به عضوی از این جمع:
همسفران مدرسه نویسندگی

زندگی‌ام در آن روزها تعریفی نداشت.
شاید تنها کار نیکم حضور در وبینار بود که حالا برای خودم هم اولویت پیدا کرده بود و همه کارهایم را طوری می‌چیدم که قبل از بسته شدن در خودم را قل بدهم داخل.

به لطف وبینار، خیلی زود آزادنویسی، نوشتن صفحات صبح‌گاهی، نوشتن در ویرگول و کتاب‌خوانی به فهرست کارهای روزانه ام اضافه شد
بعد از سالها، برگشتنم به کتاب، چشیدن لذت آشتی شدن با دوستی بود که سالها از هم جدا افتاده بودیم.
و یخ سردی که خیلی زود آب شد و جایش را به گرما و صمیمیت داد.

شاید رویایی ترین زندگی‌ام را در اردیبهشت گذراندم. تنها کتاب بود و خواندن.
و کاغذها و خودکارهایی که جای‌جای اتاق پخش زمین بودند، که در هر لحظه و هردم بتوانم بنویسم.

و تنها رنجی که بود رنج درس نخواندن بود.

آخر چه کسی ملال درس خواندن را با لذت کتاب و نوشتن عوض می‌کرد؟
گفتم به هر دو می‌پردازم.
نشد. نتوانستم
درد این کجا و و لذت آن کجا
آخر سرهم تصمیم گرفتم که حذف ترم کنم.
که لااقل مشروط نشوم و یک‌بار هم که شده تمام انرژی و وجودم را بگذارم به پای انجام کاری که عشق می‌ورزم:
بنشینم و چهارماه مانده تا پاییز را فقط بخوانم و بنویسم و زبان یاد بگیرم.

دو روز بعد از این تصمیم اما، درست در یک اول خرداد کذایی، حوالی ساعت ۱۲ ظهر، اتفاقی افتاد که همه آن‌ "رویای تابستانی" را نقش برآب کرد.
آشِنایی در یک دیدار، یک موقعیت شغلی فروشندگی پیشنهاد کرد و من با خیال و وسوسه پس‌انداز حقوق و خرید لپ‌تاب، پذیرفتم.
ساعت کار خیلی طولانی-ده دوازده ساعت دسترسی نداشتن به موبایل حین کار، هم از فرصت شرکت در وبینار محرومم کرد هم از خواندن هم از نوشتن
و به لطف پایان کار در نیمه شب، همیشه گزارش نیکم یک روز عقب تر از بقیه بود. و چون استاد گفته بودن تا دوازده شب وقت هست، همیشه دیرمانده‌ام و چیزی ثبت نکرده‌ام.

بیست روز هم از ماه اول، نگذشته بود که فهمیدم خیال لپ‌تاپ خریدن را باید بندازم دور، پس انداز ۱۰۰٪ حقوق، شدنی نیست.

بدین ترتیب، آن آرامش و لذت، جای خودش را به سرخوردگی و رنج داد.
این روزها اما دوباره به نوشتن روی آورده‌ام.
نه چون فرصتی هست یا اوضاعم بهتر شده، نه. می‌نویسم تا دوام بیاورم.
که تاب داشته باشم کمی بیشتر تحمل کنم.
این روزها به پایان دادن فکر می‌کنم.
گویا قرص در مستی، می‌تواند بدون درد، کار را تمام کند.
واقعیت ولی می‌ترسم. از مجازات تلاش برای پایان دادن به رنج
و غم مادرم البته.

چند روزی است که سیگار هم نمی‌کشم.
هرچند دیرزمانی هم نبوده که سیگاری شده‌ام.

سیگار نمی‌کشم نه چون سلامتی‌ام برایم اهمیت دارد، که تاب سرشکستگی سیگاری بودن را ندارم.

به نوشتن ادامه می‌دهم شاید نور به زندگی من هم بتابد.
۱۱ مرداد ۴۰۵.

*جمله از عباس ک. ریزی


پی نوشت:
از نیک‌سرشتی و محبت گلی خانم موعودی که لطف‌شون شامل حال من هم شد، قدردانی می‌کنم.
ممنون بانو🙏🏼❤️
🍓1
ای سیه چشم من

عشق
کشیدن خط چشم است، بی‌آینه
قرینه درآمدنش
یک در هزار

فائزه اعظمی

#تمرین_شعر
@faezehazami
faezehazami.ir