سلام
خیلی فکر کردم. ولی ایده خاصی ندارم.
خواستم با " من کیام؟" شروع کنم. خوشم نیومد.
گفتم بگم این پنجمین کانالیه که تا بهحال ساختم. به نظرم مهم نیومد؛ اینکه ببینی چقدر با افکار، احساسات و دغدغههای گذشتهات احساس بیگانگی میکنی، برای همه جنسآشناست.
خواستم از نوشتن بگم. و از دردش که از جنس خودآزاریه. یا شاید از لذت و آرامشی که برام داره.
یا اینکه برای تسکین دردهام به نوشتن روی میارم. و نوشتن به شکل لذت بخشی دردم رو هم تشدید و هم التیام میبخشه. رغبت نکردم.
اصلا کی گفته که شروع باید یه چیز خاص باشه؟
یه شاعرانه ادبی حتما؟
نه! دیگه نه.
اینجا نه از هنر میگم. نه حرفهای ادبی.
که معنی نداره آدم چیزی رو بگه، که واقعا درک نمیکنه.
نوشتههای "خیلی شخصی" هم منتشر نمیکنم.
که حال من خیلی هم مهم نیست.
در عوض امیدوارم که اینجا جایی بشه که از آموختههام میگم. و از لذت یادگیری چیزهای جدید.
شاید به روشنی مشخص نباشه که قراره از چی بنویسم و بگم، اما اینکه قراره اینجا چطور نباشه، برام شفاف و واضحه.
تلاشم اینه هر روز بنویسم و مطلبی منتشر کنم. هرچند سخت یا حوصلهسر باشه برام.
ادامه میدم.
22 اسفند 404
خیلی فکر کردم. ولی ایده خاصی ندارم.
خواستم با " من کیام؟" شروع کنم. خوشم نیومد.
گفتم بگم این پنجمین کانالیه که تا بهحال ساختم. به نظرم مهم نیومد؛ اینکه ببینی چقدر با افکار، احساسات و دغدغههای گذشتهات احساس بیگانگی میکنی، برای همه جنسآشناست.
خواستم از نوشتن بگم. و از دردش که از جنس خودآزاریه. یا شاید از لذت و آرامشی که برام داره.
یا اینکه برای تسکین دردهام به نوشتن روی میارم. و نوشتن به شکل لذت بخشی دردم رو هم تشدید و هم التیام میبخشه. رغبت نکردم.
اصلا کی گفته که شروع باید یه چیز خاص باشه؟
یه شاعرانه ادبی حتما؟
نه! دیگه نه.
اینجا نه از هنر میگم. نه حرفهای ادبی.
که معنی نداره آدم چیزی رو بگه، که واقعا درک نمیکنه.
نوشتههای "خیلی شخصی" هم منتشر نمیکنم.
که حال من خیلی هم مهم نیست.
در عوض امیدوارم که اینجا جایی بشه که از آموختههام میگم. و از لذت یادگیری چیزهای جدید.
شاید به روشنی مشخص نباشه که قراره از چی بنویسم و بگم، اما اینکه قراره اینجا چطور نباشه، برام شفاف و واضحه.
تلاشم اینه هر روز بنویسم و مطلبی منتشر کنم. هرچند سخت یا حوصلهسر باشه برام.
ادامه میدم.
22 اسفند 404
👏1
دهه سوم زندگی
عادت ندارم دستنوشتههای قدیمیام را بخوانم. حالم بد میشود. تنها مینویسم و رد میشوم و دیگر میلی به یادآوری آنچه گذشته، ندارم.
این روزها اما التهاب جنگ، حوصلهام را حسابی سر برده. سرگرمی زیادی که ندارم. پرسه میزنم میان پیام های ذخیره شده. فایلهای قدیمی.
اخیرا از سر بیحوصلگی، نگاهی انداختم به نوشتههای دو سه سال گذشته.
نکته جالبی به چشمم آمد.
بیشتر این دو سه سال، در ابهام گذشته و انتظار.
از انتظار نمرات نهایی، تا انتخاب رشته و فرصت تابستانها. بعد دانشگاه هم، تعطیلات بین ترم.
این دو ماه خانه نشینی اخیر هم به کنار.
زمانهای خالی دو سه ماهه، که هرچند، هر کدام جداگانه، قابل چشمپوشی به نظر میرسند؛ اما در کنار هم شدهاند این سه سال آزگار.
زمانهایی که در انتظار یک نتیجه تعیین کننده! بودهام.
البته در تمام این مدت، همیشه کارهایی برای انجام دادن داشتهام. گزینههای خوب.
از کار کردن، کتاب خواندن، یادگیری زبان یا یک مهارت. همیشه دستم برای انتخاب پر بوده است.
اما عموماً بدترین گزینه را انتخاب کردهام:
"هیچ کاری نکردن را"
هر بار به این دو دلیل. اینکه نمیدانستم این بلاتکلیفی دقیقاً کی تمام میشود. یا آنکه نمیتوانستم بهترین گزینه را برای این دو سه ماهه انتخاب کنم. ترسیدهام که شاید مفیدترین گزینه نباشد و ضرر کنم.
برای همین، تنها با رنجِ هیچ کاری نکردن، کنار آمدهام. و آنقدر روزها را شمردم تا تمام شوند.
البته همیشه هم معلوم نبود که واقعا دو سه ماه فرصت هست یا نه. اکثراً انتظار داشتم امروز، فردا یا هفته بعد، خبری شود و تکلیف من هم روشن. اینکه دقیقاً نمیدانستم روی چند روز فرصت، باید حساب کنم تاثیر زیادی داشته.
حالا اگر این ابهامها را نادیده بگیرم و بخواهم در مورد آن فراغبال های دو سه ماهه حرف بزنم، به گمانم باز هم در اشتباه بودهام.
اینکه کدام مسیر را انتخاب میکردم، اهمیتی نداشت. اینکه بهتر بود زبانم را قوی کنم یا ریاضی بخوانم. واقعا تفاوتی نمیکرد. حالا هم نمیکند. چون که بحث تنها در مورد یک فرصت سه ماهه است. در واقع فکر میکنم برای من، تمام این دهه سوم زندگی، دهه یادگیری ابزارهاست.
مهارتهای مختلف و متفاوتی که باید تک به تک سراغشان بروم و آنها را یاد بگیرم. از این جهت میگویم ترجیحِ جبرخطی بر پایتون، در یک بازه سه ماهه تفاوت خاصی رقم نمیزند.
از طرفی به نظر برای موفقیت در هر کاری، باید بتوانم روزی پانزده تا هجده ساعت وقت صرف کنم. که متمایز شوم. برای همین مهم ترین ابزاری که در این مسیر نیاز دارم این مهارت تمرکز طولانی مدت است. هجده ساعت کار که شوخی نیست. یک روزه هم که به دست نمیآید.
یک سبک زندگیست.
از این رو، فکر میکنم حداقل در این چند سال پیش رو، باید به این نوع زندگی کردن نزدیک شوم. به دور شدن از موبایل، به بازنگریِ ارتباطم با آدمها. و تمرین این زیاد کار کردن.
هر بار به بهانه یک مهارت جدید :)
24 اسفند 404
عادت ندارم دستنوشتههای قدیمیام را بخوانم. حالم بد میشود. تنها مینویسم و رد میشوم و دیگر میلی به یادآوری آنچه گذشته، ندارم.
این روزها اما التهاب جنگ، حوصلهام را حسابی سر برده. سرگرمی زیادی که ندارم. پرسه میزنم میان پیام های ذخیره شده. فایلهای قدیمی.
اخیرا از سر بیحوصلگی، نگاهی انداختم به نوشتههای دو سه سال گذشته.
نکته جالبی به چشمم آمد.
بیشتر این دو سه سال، در ابهام گذشته و انتظار.
از انتظار نمرات نهایی، تا انتخاب رشته و فرصت تابستانها. بعد دانشگاه هم، تعطیلات بین ترم.
این دو ماه خانه نشینی اخیر هم به کنار.
زمانهای خالی دو سه ماهه، که هرچند، هر کدام جداگانه، قابل چشمپوشی به نظر میرسند؛ اما در کنار هم شدهاند این سه سال آزگار.
زمانهایی که در انتظار یک نتیجه تعیین کننده! بودهام.
البته در تمام این مدت، همیشه کارهایی برای انجام دادن داشتهام. گزینههای خوب.
از کار کردن، کتاب خواندن، یادگیری زبان یا یک مهارت. همیشه دستم برای انتخاب پر بوده است.
اما عموماً بدترین گزینه را انتخاب کردهام:
"هیچ کاری نکردن را"
هر بار به این دو دلیل. اینکه نمیدانستم این بلاتکلیفی دقیقاً کی تمام میشود. یا آنکه نمیتوانستم بهترین گزینه را برای این دو سه ماهه انتخاب کنم. ترسیدهام که شاید مفیدترین گزینه نباشد و ضرر کنم.
برای همین، تنها با رنجِ هیچ کاری نکردن، کنار آمدهام. و آنقدر روزها را شمردم تا تمام شوند.
البته همیشه هم معلوم نبود که واقعا دو سه ماه فرصت هست یا نه. اکثراً انتظار داشتم امروز، فردا یا هفته بعد، خبری شود و تکلیف من هم روشن. اینکه دقیقاً نمیدانستم روی چند روز فرصت، باید حساب کنم تاثیر زیادی داشته.
حالا اگر این ابهامها را نادیده بگیرم و بخواهم در مورد آن فراغبال های دو سه ماهه حرف بزنم، به گمانم باز هم در اشتباه بودهام.
اینکه کدام مسیر را انتخاب میکردم، اهمیتی نداشت. اینکه بهتر بود زبانم را قوی کنم یا ریاضی بخوانم. واقعا تفاوتی نمیکرد. حالا هم نمیکند. چون که بحث تنها در مورد یک فرصت سه ماهه است. در واقع فکر میکنم برای من، تمام این دهه سوم زندگی، دهه یادگیری ابزارهاست.
مهارتهای مختلف و متفاوتی که باید تک به تک سراغشان بروم و آنها را یاد بگیرم. از این جهت میگویم ترجیحِ جبرخطی بر پایتون، در یک بازه سه ماهه تفاوت خاصی رقم نمیزند.
از طرفی به نظر برای موفقیت در هر کاری، باید بتوانم روزی پانزده تا هجده ساعت وقت صرف کنم. که متمایز شوم. برای همین مهم ترین ابزاری که در این مسیر نیاز دارم این مهارت تمرکز طولانی مدت است. هجده ساعت کار که شوخی نیست. یک روزه هم که به دست نمیآید.
یک سبک زندگیست.
از این رو، فکر میکنم حداقل در این چند سال پیش رو، باید به این نوع زندگی کردن نزدیک شوم. به دور شدن از موبایل، به بازنگریِ ارتباطم با آدمها. و تمرین این زیاد کار کردن.
هر بار به بهانه یک مهارت جدید :)
24 اسفند 404
یادداشتها | حیدر چنعانی
Photo
"برام خودکار بیار"
آروم زیر لب، به مادرم که داشت میرفت بازار گفتم.
مطمئن نبودم شنیده باشه. اما شنیده بود.
با این حال یادش رفت. بدون خودکار برگشت. بهش گفتم که مهم نیست بعدا میخرم.
آروم نگرفت. غصه خورد.
خودکارم امروز صبح تموم شد. بدون خودکار موندم.
مادرم ظهر رفت خونه خالهم. تازه برگشت.
خودکار به دست.
خودکار رو ازش گرفتم. قبل از شنیدن داستان، نگاه انداختم به برچسبش: سلنا آبی 1.0
هفتدهم نبود. کاش هفتدهم بود.
خجالت کشیدم.
کاش به فکرم نیومده بود.
تعریف کرد: "به خالهت میگفتم که حیدر خودکار خواسته بود دیروز، ولی یادم رفت بخرم براش.
اونم شروع کرد به گشتن. اصرار کردم نمیخواد بیخیال.
گوش نداد. وقتی خودکار رو داد دیدم نوکش پهنه. منم خجالت کشیدم بهش بگم، حیدر با نوکِ پهن نمینویسه"
حرفش که تموم شد، لبخند زدم:
"مهم نیست.
محبت رو ببین که هست. نه ظرافت نوک رو که نیست."
دروغ گفتم.
خواستم آدم خوبی باشم. بهتر از مادرم.
نبودم. اما مهم نبود.
این بار در دلم هم خجالت نکشیدم.
از این نقش بازی کردن، راضیام.
۹ فروردین ۴۰۵
آروم زیر لب، به مادرم که داشت میرفت بازار گفتم.
مطمئن نبودم شنیده باشه. اما شنیده بود.
با این حال یادش رفت. بدون خودکار برگشت. بهش گفتم که مهم نیست بعدا میخرم.
آروم نگرفت. غصه خورد.
خودکارم امروز صبح تموم شد. بدون خودکار موندم.
مادرم ظهر رفت خونه خالهم. تازه برگشت.
خودکار به دست.
خودکار رو ازش گرفتم. قبل از شنیدن داستان، نگاه انداختم به برچسبش: سلنا آبی 1.0
هفتدهم نبود. کاش هفتدهم بود.
خجالت کشیدم.
کاش به فکرم نیومده بود.
تعریف کرد: "به خالهت میگفتم که حیدر خودکار خواسته بود دیروز، ولی یادم رفت بخرم براش.
اونم شروع کرد به گشتن. اصرار کردم نمیخواد بیخیال.
گوش نداد. وقتی خودکار رو داد دیدم نوکش پهنه. منم خجالت کشیدم بهش بگم، حیدر با نوکِ پهن نمینویسه"
حرفش که تموم شد، لبخند زدم:
"مهم نیست.
محبت رو ببین که هست. نه ظرافت نوک رو که نیست."
دروغ گفتم.
خواستم آدم خوبی باشم. بهتر از مادرم.
نبودم. اما مهم نبود.
این بار در دلم هم خجالت نکشیدم.
از این نقش بازی کردن، راضیام.
۹ فروردین ۴۰۵
یادداشتها | حیدر چنعانی
Photo
یادم نمیاد این جمله رو اولین بار کی بود خوندم، اما از وقتی یادمه شده معیار من برای مراقبت از رابطههام.
اینکه دوره بیوفتم و گیر بدم به این و اون، که بیا بگو تا حالا چه رفتاری -هرچند کوچیک- ازم سرزده، که حست رو، -هرچند کم- بد کرده نسبت به این رابطه. دلخورت کرده ازم.
بعدها به نظرم رسید گاهی ناراحتی هایی هستن که حتی از اینکه بشه دلخوری کوچیک حسابشون کرد هم کوچیکترن.
چه بسا خود آدم هم نادیدهشون بگیره، ولی به نظرم در میزان رضایت ما از ارتباط، و در تصویری که از طرف مقابل در ذهنمون ساخته میشه، نقش موثری دارن.
در ادامه میخوام بپردازم به "چت کردن" و چند مورد از این حالگیری هایی که معمولا در حرف زدن با آدما تجربه میکنم رو برشمرم.
اینها نکاتیه که عمیقا فکر میکنم توجه نکردن بهشون، میتونه کیفیت یه ارتباط رو کم کنه. برای همین سعی میکنم همیشه رعایتشون کنم و دوست دارم دیگران هم در ارتباط با من، این نکات رو مدنظر داشته باشن.
آدمها عادت دارن حرفشون رو در چند تکپیام کوتاه بنویسن. لطفا تا وقتی طرف 'در حال نوشتن' هست صبر کنیم و بعد از خوندنِ کامل آخرین پیام، پاسخ بدیم.
از فرستادن سلام خوبی و منتظر موندن برای پاسخ طرف مقابل، دست برداریم.
امکان خوندن پیام بدون سین زدن، این فرصت رو فراهم کرده که شخص بتونه در مورد زمان مناسب برای پاسخ دادن تصمیم بگیره
با بی توجهی به این نکته، دیگران رو مجبور به همیشه آنلاین بودن نکنیم.
از تلاش برای مچگیری اینکه بعد از پیام ما کجا آنلاین شده ، پرهیز کنیم.
حق"پاسخ دادن سر فرصت" رو به رسمیت بشناسیم.
پیوی رو باز کنیم و پیامی مبنی بر اینکه 'بعدا جواب میدم' بفرستیم.
این کار درد انتظار رو کمتر میکنه.
گفتن نداره ولی حتی برای صمیمی ترین دوستانمون هم فوروارد نکنیم.
این کار بیاحترامی و نوعی تجاوز به حریم خصوصیه. ما رو هم از چشم فرد میندازه.
شاید بهتر باشه قبلش، از اینکه شخص شرایط شنیدن رو داره مطمئن بشیم.
ولو درحد یک سلام خالی. مانع بشیم که دیگری احساس کنه نادیده گرفته شده.
البته بهتره در ارتباط با افرادی که خیلی باهاشون صمیمی نیستیم یا شماره ما رو ندارن،
پیش از تماس گرفتن، پیام بفرستیم نه بعدش.
۱۰. شاهین کلانتری عزیز هم پیش از این مطلبی نوشته با عنوان "چگونه چت کنیم" و چند پیشنهاد دیگه رو مطرح کرده.
که خوندنش قطعا خالی از لطف نیست.
گمونم خودم هم بعد از خوندن این پستِ شاهین بود که ترغیب شدم به نوشتن این مطلب :)
۲۷ فروردین ۴۰۵
اینکه دوره بیوفتم و گیر بدم به این و اون، که بیا بگو تا حالا چه رفتاری -هرچند کوچیک- ازم سرزده، که حست رو، -هرچند کم- بد کرده نسبت به این رابطه. دلخورت کرده ازم.
بعدها به نظرم رسید گاهی ناراحتی هایی هستن که حتی از اینکه بشه دلخوری کوچیک حسابشون کرد هم کوچیکترن.
چه بسا خود آدم هم نادیدهشون بگیره، ولی به نظرم در میزان رضایت ما از ارتباط، و در تصویری که از طرف مقابل در ذهنمون ساخته میشه، نقش موثری دارن.
در ادامه میخوام بپردازم به "چت کردن" و چند مورد از این حالگیری هایی که معمولا در حرف زدن با آدما تجربه میکنم رو برشمرم.
اینها نکاتیه که عمیقا فکر میکنم توجه نکردن بهشون، میتونه کیفیت یه ارتباط رو کم کنه. برای همین سعی میکنم همیشه رعایتشون کنم و دوست دارم دیگران هم در ارتباط با من، این نکات رو مدنظر داشته باشن.
در حرف طرف مقابل نپریم
آدمها عادت دارن حرفشون رو در چند تکپیام کوتاه بنویسن. لطفا تا وقتی طرف 'در حال نوشتن' هست صبر کنیم و بعد از خوندنِ کامل آخرین پیام، پاسخ بدیم.
اگه با کسی کاری داشتیم، حرفمون رو یکجا مطرح کنیم.
از فرستادن سلام خوبی و منتظر موندن برای پاسخ طرف مقابل، دست برداریم.
امکان خوندن پیام بدون سین زدن، این فرصت رو فراهم کرده که شخص بتونه در مورد زمان مناسب برای پاسخ دادن تصمیم بگیره
با بی توجهی به این نکته، دیگران رو مجبور به همیشه آنلاین بودن نکنیم.
اگه طرف مقابل، پیاممون رو سین نزد، ناراحت نشیم.
از تلاش برای مچگیری اینکه بعد از پیام ما کجا آنلاین شده ، پرهیز کنیم.
حق"پاسخ دادن سر فرصت" رو به رسمیت بشناسیم.
اگه کسی پیامی به ما داد و نخواستیم الان جواب بدیم، نادیده نگیریم
پیوی رو باز کنیم و پیامی مبنی بر اینکه 'بعدا جواب میدم' بفرستیم.
این کار درد انتظار رو کمتر میکنه.
درباره اسکرین شات
گفتن نداره ولی حتی برای صمیمی ترین دوستانمون هم فوروارد نکنیم.
هیچ وقت چت رو دو طرفه پاک نکنیم
این کار بیاحترامی و نوعی تجاوز به حریم خصوصیه. ما رو هم از چشم فرد میندازه.
درباره وویس فرستادن
شاید بهتر باشه قبلش، از اینکه شخص شرایط شنیدن رو داره مطمئن بشیم.
اگر کسی بهمون زنگ زد و نتونستیم جوابش رو بدیم، براش یک پیام بفرستیم.
ولو درحد یک سلام خالی. مانع بشیم که دیگری احساس کنه نادیده گرفته شده.
اگر به دوستی زنگ زدیم و جواب نداد، ترجیحاً پیامی بفرستیم و بگیم چکار داشتیم، که طرف یک وقت نگران نشه.
البته بهتره در ارتباط با افرادی که خیلی باهاشون صمیمی نیستیم یا شماره ما رو ندارن،
پیش از تماس گرفتن، پیام بفرستیم نه بعدش.
۱۰. شاهین کلانتری عزیز هم پیش از این مطلبی نوشته با عنوان "چگونه چت کنیم" و چند پیشنهاد دیگه رو مطرح کرده.
که خوندنش قطعا خالی از لطف نیست.
گمونم خودم هم بعد از خوندن این پستِ شاهین بود که ترغیب شدم به نوشتن این مطلب :)
۲۷ فروردین ۴۰۵
