مرا دوست بدار؛
بسانِ اولین لالایی برای جنین مردهای
مرا دوست بدار؛
چون تمنای ماهیها
به آخرین قطرههای تور ماهیگیر
مرا دوست بدار؛
شبیه آخرین تصویر آسمان
در چشم اسب پاشکستهای
مرا دوست بدار؛
اگرچه اینچنین غمگین
اگرچه اینچنین ناتمام
اگرچه اینچنین بی ثمر
اما مرا دوست بدار...
بسانِ اولین لالایی برای جنین مردهای
مرا دوست بدار؛
چون تمنای ماهیها
به آخرین قطرههای تور ماهیگیر
مرا دوست بدار؛
شبیه آخرین تصویر آسمان
در چشم اسب پاشکستهای
مرا دوست بدار؛
اگرچه اینچنین غمگین
اگرچه اینچنین ناتمام
اگرچه اینچنین بی ثمر
اما مرا دوست بدار...
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
پای تو ماندهام آنقدر که ویران بشوم
پای تو ماندهام آنقدر که ویران بشوم
مولانا: شمس، چگونه ببخشم
کسی را که روشنایی دل مرا
خاموش کرد؟
شمس: مگر چراغ دل، در دست او
بود؟
مولانا: پس این تاریکی...
شمس: از زخمت نیست؛ از
ماندنت کنار زخم
است.
مولانا: شمس، چرا بخشیدن این
قدر دشوار است؟
شمس: چون
خیال میکنی با بخشش، حق را
به او میدهی.
مولانا: مگر نمیدهم؟
شمس: نه... فقط حق آرامش را
به خودت بازمیگردانی.
مولانا: پس بخشش چیست؟
شمس: بیرون کشیدن خنجری
که سالها خودت نگه داشتهای.
مولانا: و اگر نبخشیم؟
شمس: آن گاه، زخم دیگر کار
خنجر نیست... کار
دست توست.
کسی را که روشنایی دل مرا
خاموش کرد؟
شمس: مگر چراغ دل، در دست او
بود؟
مولانا: پس این تاریکی...
شمس: از زخمت نیست؛ از
ماندنت کنار زخم
است.
مولانا: شمس، چرا بخشیدن این
قدر دشوار است؟
شمس: چون
خیال میکنی با بخشش، حق را
به او میدهی.
مولانا: مگر نمیدهم؟
شمس: نه... فقط حق آرامش را
به خودت بازمیگردانی.
مولانا: پس بخشش چیست؟
شمس: بیرون کشیدن خنجری
که سالها خودت نگه داشتهای.
مولانا: و اگر نبخشیم؟
شمس: آن گاه، زخم دیگر کار
خنجر نیست... کار
دست توست.