୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @Soli_Daily
“ نمیتونی فرار کنی عزیزم ! “
“ نمیتونی فرار کنی عزیزم ! “
تو یک پلیس شهری عادی بودی و حتی نمیدانستی چطور پایت به این داستان باز شده بود
هانیبال با یک چکش بزرگ در دستانش در راه رو دنبالت میکرد و صدای قدم های بلندش در فضا پخش میشد
تو چیز هایی را شنیده بودی و دیده بودی که نباید
و دکتر هرجایی که فرار کنی پیدات میکنه
و شاید این اولش باشه…
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅@distress21
“ ممنونم ! “
“ ممنونم ! “
تنها کلمه ایی که از این مرد مرموز شنیدی همین یک کلمه بود
اونم وقتی که کلاهش رو از روی زمین برداشتی و بهش تحویل دادی
تو در کتاب فروشی تازه استخدام شده بودی
کاری نبود که مورد علاقه ات باشد اما سعی میکردی باهاش کنار بیای
ان را میدیدی که بعضی وقتا به انجا میامد و به یک کتاب فقط خیره میشد و حتی سعی نمیکرد ان را بخواند
“ غذای مورد علاقه ات چیست ؟!”
یک روز رندوم او این سوال را از تو پرسید و وقتی جواب تو پیتزای پپرونی بود لبخند کمرنگی زد و تورا با سوال های بیشتری رها کرد و رفت
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @itsmiadely
“ لکتر٫ تو از الان یک لکتر هستی “
“ لکتر٫ تو از الان یک لکتر هستی “
این اولین جمله ایی بود که در ۶ سالگی ات شنیدی
انقدر بچه بودی که حتی نمیتوانستی فامیلی جدیدت را تلفظ کنی
وقتی دکتر تو را به فرزندی گرفت تو در عمارت بزرگ او زندگی میکردی
همه میدانستند او چقدر تورا در ناز و نعمت بزرگ کرده بود
اما در تولد ۱۶ سالگی ات تصمیم گرفت تو را به مدرسه شبانه روزی بفرستد
“ تو باید سعی کنی روی پای خودت وایسی “
شاید هم جمله ایی بود برای گول زدن خودش بود تا سعی کند کمتر دلتنگ شود.
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @Wolvesincrime
“ زیبا مینوازی . “
“ زیبا مینوازی . “
تو درحالی که بزور به خانه دوست صمیمی پدرت اورده شدی تصمیم گرفتی در ان خانه عمارت مانند بزرگ کمی فضولی کنی
با دیدن پیانو کمی خاک گرفته گوشه کنج خانه پشت ان نشستی و دستانت ناخداگاه شروع به زدن نوت مورد علاقه ات را کرد
صدای ارام از پشت سرت باعث شد کمی بپری
ان مرد همان دوستی بود که پدرت راجبش حرف میزد
انگار که چهره اش ارام بود و از پیانو زدنت لذت میبرد
“ مهم نیست اگه پدرت پیانوت رو فروخته میتونی بیای اینجا تمرین کنی. “
و ان شروعی بود که تو اخر هفته ها به انجا بروی و پیانو تمرین کنی و او در سکوت با لیوان شرابش به موسیقی ارام گوش بدهد
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @Obliviate33
“ چرا میزاری اذیتت کنن ؟! “
“ چرا میزاری اذیتت کنن ؟! “
این اولین جمله ایی بود که از عمویت شنیدی وقتی با ماشین گران قیمتش دنبالت امده بود تا از مدرسه به خانه ببرتت
از نظر او پدر مادرت تورا زیادی در ناز و نعمت بزرگ کرده بودند
هنوز نتوانسته بودی با این موضوع کنار بیایی که عمویت پولدار ترین فرد خانواده به شهر کوچیکتان برگشته
او گاهی برای جلسات مدرسه ات میامد و دوستانت با شوخی هایی که روی او کراش دارن تورو اذیت میکردند
🔥1
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅@munca91
“ خوشبختم مامور … “
“ خوشبختم مامور … “
لبخنید فریبکارانه و مهربان زد
او قرار بود در یک پرونده قاتل سریالی با تو همکاری کند
او منظم و سر وقت بود
گاهی اطلاعات او شوکه ات میکرد اما تو مشکلی نداشتی چون روند پرونده رو سریع تر میکرد
اما یک چیزی راجبش مشکوک بود
چیزی که بهت حس خوبی نمیداد
کم کم داشتی شک میکردی بهش
حس شیشم تو خیلی قوی بود و بهت هیچوقت اشتباه نگفته بود
ایا ممکن بود مامور لکتر واقعا همان قاتل سریالی باشد ؟!
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @IllAroundMellI
“ بکشش. “
“ بکشش. “
جمله ایی که کل ذهن تورو تکون داد
اون از تو میخواست زن همسایه اش را بکشی چون فقط سر تو فریاد زده بود که صدای اهنگ را پایین بیاوری
انقدر ارام و معمولی ان را گفت انگار که چیزی بسیار طبیعی است
او یکی از دوسان جدیدی بود که بخاطر سرمایه گذاری در شرکت مشترک باهم اشنا شده بودید و زمان کمی بود که صمیمی شده بودید
و بعد از کشتن ان زن ؟!
دوستی شما وارد فازی جدید تر شد…
🍓1
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @chapkhane_salvatore
“ شاید باید بیشتر تلاش میکردی “
“ شاید باید بیشتر تلاش میکردی “
این جمله از معلمت زیاد عجیب نبود اما وقتی کاغذ امتحانی ات دستش بود کمی استرس اور بود
اون معلم سخت گیری بود
زیاد صحبت نمیکرد و بیشتر مدرسه ازش وحشت داشتن یا حتی سر کلاسش سر میکردن زیاد صحبت نکنن تا عصبی اش نکنن
بعد از نمره درخشانی که در درسش گرفته بودی
والدینت تصمیم گرفتن که با او کلاس خصوصی برداری
و بعد از ان بعدازظهرا او را ملاقات میکردی
او گاهی به گیج شدن هایت لبخند میزد
چیزی که هرکسی از او ندیده بود اما حالا نظر تو داشت به این سمت میرفت که
“شاید او گاهی هم مهربان است”
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @bloodysnowASL
“ بنظرت اونا بزرگ بشن همینقدر پاک میمونن ؟! “
“ بنظرت اونا بزرگ بشن همینقدر پاک میمونن ؟! “
رندوم ترین سوالی که میتونستی از مردی که داخل پارک کنارت نشسته بشنوی
خواهر کوچیکترت رو با زور پدر مادرت به پارک اوردی
نگاهت به بچه ها برگشت که با بیخیالی درحال بازی کردن بودن
حتی اون مرد رو نمیشناختی پس ترجیح دادی جوابی ندی
هرزگاهی اون رو دوباره داخل پارک میدیدی که در سکون نشسته و کت بلند و طوسی اش روی شانه های پهنش افتاده
تو هرگز دیگه نتونستی بری جلو و باهاش حرف بزنی
اما هنوز گاهی هاله تاریکش روی همان صندلیعی که رویش مینشست حس میشه
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅@Fuckitttalll3
“ گردنبند قشنگیه. “
“ گردنبند قشنگیه. “
شما داخل یک مهمانی مجلل بزرگ همدیگر را ملاقات کردید
تو با بیخیالش شرابت را مینوشیدی و به اطراف نگاه میکردی
تا او با کت و شلوار مشکی و نگاه جدی اش به سمتت امد
حتی نمیدانستی او چطور گردنبند تورا دیده است
بنظر میامد هردوش شما خویشاند دور باشید که بلخره همدیگر را ملاقات کرده اند
شاید خانواده لکتر ها دوباره بتوانند دور هم جمع شوند ؟!
୧ ‧₊˚ 🥩🦴 ⋅ @angeloflordx
“ خوشبختم اقای ؟!… “
“ خوشبختم اقای ؟!… “
ویل یکی از بهترین کارگاه ها بود و حالا تو بعنوان اولین همکاری ات قرار بود روی پرونده ایی با موضوع قاتل بچه کش با او کار کنی
ویل جزئی نگر و مهربان بود
اما گاهی با دیدن صحنه قتل و نوع واکنش او ممکن بود از خودت بپرسی “اون چرا انقدر عصبی میشه؟!”
تا شبی که پرونده ایی مخفی در اتاق کارش پیدا کردی
تو حتی هدف اینکار را نداشتی و فقط میخواستی جواب دیانای که گرفته بودی را به دستش برسانی
“اوه پس دیدیش…”
ویل با لحن ارامی گفت و در پشت سرتان بسته شد
شاید حالا که فهمیدی ویل به دوست قاتلش کمک میکند یا حتی همکاری میکند کمی ترسیده بودی که نکنه تارگت بعدی انها تو باشی
اما ویل با تو مهربان بود و حتی شب های تعطیل با تو در بار مورد علاقیتان هنوز مشروب میخورد
❤1