...رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود
چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش
کمی بلندتر از گریههای کودکشان
درختهای جهان در حیاط کوچکشان
کنار باغچه، زن داشت ربنا میکاشت
برای تکتک همسایهها دعا میکاشت
و بیقرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب میشد و زن فکر شام در سر داشت
چه خانهایست که حتی نسیم در میزد
فدای قلب تو وقتی یتیم در میزد
صدای پا که میآمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی
فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمهی نانت فقیر آمده بود
صدای پا که میآید؟ علیست شاید... نه...
همیشه پشت در اما... کسی که باید... نه...
نسیمی از خم کوچه، بهار میآورد
علی برای حبیبش انار میآورد
خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زنِ چشم انتظار را خوردند
ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند
قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...
قرار بود که تنها تو کارِ خانه کنی
نه این که سینه سپر پیش تازیانه کنی
فدای نافلهات! از خدا چه میخواهی؟
رمق نمانده برایت... شفا نمیخواهی؟
صدای گریهی مردی غریب میآید
تو میروی همه جا بوی سیب میآید
تو رفته بودی و شب بود و آسمان بیماه
به عزت و شرف لا اله لا الله...
- حسن بیاتانی
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود
چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش
کمی بلندتر از گریههای کودکشان
درختهای جهان در حیاط کوچکشان
کنار باغچه، زن داشت ربنا میکاشت
برای تکتک همسایهها دعا میکاشت
و بیقرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب میشد و زن فکر شام در سر داشت
چه خانهایست که حتی نسیم در میزد
فدای قلب تو وقتی یتیم در میزد
صدای پا که میآمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی
فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمهی نانت فقیر آمده بود
صدای پا که میآید؟ علیست شاید... نه...
همیشه پشت در اما... کسی که باید... نه...
نسیمی از خم کوچه، بهار میآورد
علی برای حبیبش انار میآورد
خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زنِ چشم انتظار را خوردند
ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند
قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...
قرار بود که تنها تو کارِ خانه کنی
نه این که سینه سپر پیش تازیانه کنی
فدای نافلهات! از خدا چه میخواهی؟
رمق نمانده برایت... شفا نمیخواهی؟
صدای گریهی مردی غریب میآید
تو میروی همه جا بوی سیب میآید
تو رفته بودی و شب بود و آسمان بیماه
به عزت و شرف لا اله لا الله...
- حسن بیاتانی
😭2
هستند افرادی که از خمینی تنها آن ویدیوی "نَمیدانم، اطلاعی ندارم" را دیدهاند و کلیت قضاوت و احکام صادرهشان از او، تنها مبتنی بر گندمالیست که مسئولش تنها، مسئولان ماضی و مضارع جمهوریاسلامیست. خمینی بزرگ بود و چنان محترم، که نمیتواند تاریخ از او دست بکشد؛ آنقدر بزرگ که نیاز به مقبولیت هیچکس ندارد.
او انقلاب کرد .. خمینی انقلاب کرد؛ اینها که از ریزهگی و حقارت به سخافتِ خنده افتادهاند یا نمیدانند انقلاب چیست یا همان سخافت که گفتم. انقلاب بزرگترین جمعوجِماع بشریست، بزرگترین پویش افرادیست که جرأت انتخاب دارند و .. نقطهی عطف تاریخ. خمینی انقلاب کرد، تاریخ را ورق زد، او توانست آدمها و همه را دورش بنشاند و متقاعدشان کند به ریز و رجّاله نبودن، به حقیر و خاکبرسر نبودن؛ خب .. واضحست دمبریدهها خنده میکنند.
خمینی خوب میدانست، اطلاع هم داشت؛ شمایید که نَمیدانید، شمایید که اطلاع ندارید، شمایید که خندهآورید.
ابوالفضل وطندوست
او انقلاب کرد .. خمینی انقلاب کرد؛ اینها که از ریزهگی و حقارت به سخافتِ خنده افتادهاند یا نمیدانند انقلاب چیست یا همان سخافت که گفتم. انقلاب بزرگترین جمعوجِماع بشریست، بزرگترین پویش افرادیست که جرأت انتخاب دارند و .. نقطهی عطف تاریخ. خمینی انقلاب کرد، تاریخ را ورق زد، او توانست آدمها و همه را دورش بنشاند و متقاعدشان کند به ریز و رجّاله نبودن، به حقیر و خاکبرسر نبودن؛ خب .. واضحست دمبریدهها خنده میکنند.
خمینی خوب میدانست، اطلاع هم داشت؛ شمایید که نَمیدانید، شمایید که اطلاع ندارید، شمایید که خندهآورید.
ابوالفضل وطندوست
👌5
جنگ اینطور است.
وقتی که یک مدتی طول میکشد، وقتی که پیروزی یکخرده دیر میشود؛ آدمهایی که یک ذره سستترند، دچار تزلزل میشوند؛ اگر نه، زدن و رفتن و پیشرفت و موفقیت که باشد، غالباً دلها قرص است.
مقاممعظمرهبری ۶۷/۲/۱۷
وقتی که یک مدتی طول میکشد، وقتی که پیروزی یکخرده دیر میشود؛ آدمهایی که یک ذره سستترند، دچار تزلزل میشوند؛ اگر نه، زدن و رفتن و پیشرفت و موفقیت که باشد، غالباً دلها قرص است.
مقاممعظمرهبری ۶۷/۲/۱۷
❤2