#رمان❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_اول
سلام!
من نگار دختری از جنس بهار همیشه تازه و باطراوت
دختریکه عاشق باران و طبیعت رنگارنگ ، زیبایی ها و هیجانات دنیا هست و شوروشوق زیادی به زندگی داشته
دنیای کوچکم با دوست داشتنی ترین خانواده ای دنیا، با پدر ، مادر ، دو برادر بزرگتر و دو خواهر کوچکتر از خودم زیر سقف محبت که خشت های آن از جنس آرامش، قالین های آن به زیبایی طبیعت ، از درو پنجره آن نور خورشید از دیوارها طراوت و شادابی و در شب از چراغ روشن سقف آن مهرو عاطفه به دل خانه تابیده!
من با تمام آرامشِ که در درون ای خانه و خانواده وجود داره دور از دغدغه و با انرژی کامل روزگار شیرین زندگی خو سپری می کنم
صبح با انرژی کامل در حالیکه نسیم سرد بهاری از پنجره اطاق به صورتم برخورد می کرد از خواب بیدار شده دست و صورت خو شسته و آماده ای پوهنتون رفتن شدم
مه: ماااادرر.. خدا حافظ مه رفتم
مادر: صبر تو که هنوز چای صبحه نخوردی
مه: باور کنیم ناوقت شده بین راه یک چیزی میگیرم میخورم فعلاً بای
مادر در حالیکه سفره صبحانه پهن میکردن دوباره مر صدا زدن
مادر: نگار صبر!
مه: بلی
مادر: امروز ناوقت خونه نیایی چون بعد از چاشت مادر متین به خونه ما میایه وقتر بیا که کار زیاد داریم
مه: اووووف باز به چی خاطر میاین؟😐
مادر: ای چی گپه میزنی معلومه به دیدن عروس خو میاین دگه
چیزی به جواب حرف مادر نگفتم و با چهره ای غمزده به سمت زینه ها رفتم که دوباره مادر صدا خو کشیدن
مادر: ناوقت نکنی خوب؟؟؟
مه: آییییی باشه نمی کنم
مجدداً خداحافظی کرده و طرف ایستگاه موترا رفتم با اولین موتریکه آمد سوار شدم به بین راه طبق عادت همیشه گی خو مصروف خواندن لوحه های داخل جاده و سرک بودم که به فکر گپ مادر شدم
" یعنی باز به چی خاطر میاین🤔 ، اوووف حتما بازهم به تعریف و تمجید کردن فامیل و بچه دوردانه خو میاین وباز هم باهزاران تا سوال بی جواب مر کنجکاوتر از قبل میسازن😒 "
دو سال قبل زمانیکه تمام فکرو ذهن مه درس خواندن و آماده گی گرفتن بری کامیاب شدن در پوهنتون هرات مشغول بود و تمام هیجاناتم به دنیایی نوجوانی درس و دانشگاه رفتن خلاصه میشد
رفت و آمدهای خانواده پویا به زندگی ما باز شد و هر روز به قصد خواستگاری کردن از مه برای متین که در آلمان به سر میبره به خونه ما میامادن ، چون پدر متین رفیق صمیمی و دوران جوانی بابا بود و شناخت کامل از فامیل اینا داشتن فامیل مه هم پس از مدتی به ای وصلت رضایت نشان دادن و مار به نام همدیگر کردن به ای دوسال تنها آشنایی که…
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_اول
سلام!
من نگار دختری از جنس بهار همیشه تازه و باطراوت
دختریکه عاشق باران و طبیعت رنگارنگ ، زیبایی ها و هیجانات دنیا هست و شوروشوق زیادی به زندگی داشته
دنیای کوچکم با دوست داشتنی ترین خانواده ای دنیا، با پدر ، مادر ، دو برادر بزرگتر و دو خواهر کوچکتر از خودم زیر سقف محبت که خشت های آن از جنس آرامش، قالین های آن به زیبایی طبیعت ، از درو پنجره آن نور خورشید از دیوارها طراوت و شادابی و در شب از چراغ روشن سقف آن مهرو عاطفه به دل خانه تابیده!
من با تمام آرامشِ که در درون ای خانه و خانواده وجود داره دور از دغدغه و با انرژی کامل روزگار شیرین زندگی خو سپری می کنم
صبح با انرژی کامل در حالیکه نسیم سرد بهاری از پنجره اطاق به صورتم برخورد می کرد از خواب بیدار شده دست و صورت خو شسته و آماده ای پوهنتون رفتن شدم
مه: ماااادرر.. خدا حافظ مه رفتم
مادر: صبر تو که هنوز چای صبحه نخوردی
مه: باور کنیم ناوقت شده بین راه یک چیزی میگیرم میخورم فعلاً بای
مادر در حالیکه سفره صبحانه پهن میکردن دوباره مر صدا زدن
مادر: نگار صبر!
مه: بلی
مادر: امروز ناوقت خونه نیایی چون بعد از چاشت مادر متین به خونه ما میایه وقتر بیا که کار زیاد داریم
مه: اووووف باز به چی خاطر میاین؟😐
مادر: ای چی گپه میزنی معلومه به دیدن عروس خو میاین دگه
چیزی به جواب حرف مادر نگفتم و با چهره ای غمزده به سمت زینه ها رفتم که دوباره مادر صدا خو کشیدن
مادر: ناوقت نکنی خوب؟؟؟
مه: آییییی باشه نمی کنم
مجدداً خداحافظی کرده و طرف ایستگاه موترا رفتم با اولین موتریکه آمد سوار شدم به بین راه طبق عادت همیشه گی خو مصروف خواندن لوحه های داخل جاده و سرک بودم که به فکر گپ مادر شدم
" یعنی باز به چی خاطر میاین🤔 ، اوووف حتما بازهم به تعریف و تمجید کردن فامیل و بچه دوردانه خو میاین وباز هم باهزاران تا سوال بی جواب مر کنجکاوتر از قبل میسازن😒 "
دو سال قبل زمانیکه تمام فکرو ذهن مه درس خواندن و آماده گی گرفتن بری کامیاب شدن در پوهنتون هرات مشغول بود و تمام هیجاناتم به دنیایی نوجوانی درس و دانشگاه رفتن خلاصه میشد
رفت و آمدهای خانواده پویا به زندگی ما باز شد و هر روز به قصد خواستگاری کردن از مه برای متین که در آلمان به سر میبره به خونه ما میامادن ، چون پدر متین رفیق صمیمی و دوران جوانی بابا بود و شناخت کامل از فامیل اینا داشتن فامیل مه هم پس از مدتی به ای وصلت رضایت نشان دادن و مار به نام همدیگر کردن به ای دوسال تنها آشنایی که…
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_دوم
مه: سلام به همه گی
مادر: علیک سلام
با بی حوصله گی کیف خو گوشه ای گذاشته و شال خو بیرون کردم و کنارم گذاشته روی نالینچه نشستم تا کمی خسته گی راه از تن بیرون کنم با صدا مادر طرفینا چرخیدم
مادر: اینجی نشین برو حمام کن آماده شو که وقت کمه
مه: اوووف مادر مه تازه آمادم صبر حدی اقل کمی خسته گی خو بگیرم
مادر: تا تو خسته گی بگیری روز شوم میشه بی ازو همالی هم چیزی به دوزاده نمونده حالی برارا تو میاین باز مصروف قصه با اونا میشی هله برو
مهرماه: وخی وخی ناز نکن برو آماده شو پیش ازیکه مریم خانمه عصبانی کنی 😉
به جواب مهرماه که بعد از مه اولین خواهرم هست لبخندی مسخره ای زدم و چیزی نگفتم طرف حمام رفته حمام کوتاهی کردم بعد از خوردن غذای چاشت به اطاق مشترک مه ، مهرماه و مهرسا رفتم تا کمی به سر و عض خود برسم با کمک مهرماه لباس مناسب بهاری که شامل یک پتلون باتاپ سیاه همراه با کوت کَوبا میشد انتخاب کرده پوشیدم بعداز لباس پوشیدن موهاخو دم اسپی به بالا بسته و بعد جمع ساختم بعد آرایش خیلی کمرنگ و زیبای دخترانه کرده روبه طرف مهرماه کردم
مه: خوب شدم؟
مهرماه در حالیکه خودیو هم مصروف آماده شدن بود رو به طرفم دیده گفت
مهرماه: اوووو عااااالی شدی😍
و بعد از کمی مکث گفت
مهرماه: اما چی فایده کسیکه باید ای زیبایی ببینه نمیبینه😒
مه: هههههه او هم خا دید به وقتیو، باز او زمان کسیکه بریو قیافه بگیره و ناز کنه مه خا بودم
مهرماه: هههههه او که صد البته!
_ از هردوتا شما مه مقبول تر شدم
روخو طرف مهرسا که با یک لحن شیرینی طفلانه خو گپ میزدو طرف قدو بالا خو نگاه کرده چرخ میزد کردم
مه: آخخخخخ مه فدای تو شکَرک شُم توخو بی ازو همیشه نانازو مقبولی
وبعد کومیو ماچیدم
مهرساه از همه ما خوردتره و ۴ ساله هست هرسه ما در حال گپ زدن بودیم که با صدا زنگ دروازه طرف همدیگر اشاره داده بیرون شدیم و پائین رفتیم که دم در اول متوجه مادر متین وبعد بقیه شدم کنار اینا رفته بعد از سلام علیکی با همه گی طرف مهمان خونه رفتیم بعداز لحظات نه چندان دور مه ومهرماه به قصد آوردن چای و جزعیاتیکه مادر از قبل آماده ساخته بودن آشپز خونه رفتیم و بعد از چند لحظه دوباره وارد مهمان خونه شدیم مه نزد نرگس "خواهر متین" که ازدواج کرده و یک دخترک داره و نگین خواهر کوچک متین که همسن مهرماه هست و صنف ده مکتبه رفته نشستم و مهرماه هم مصروف چای ریختن به بقیه شد نرگس دختر مهربان و خوش اخلاقی است و با مه زود گرم میگیره اما نرگس رفتارش کمی…
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_دوم
مه: سلام به همه گی
مادر: علیک سلام
با بی حوصله گی کیف خو گوشه ای گذاشته و شال خو بیرون کردم و کنارم گذاشته روی نالینچه نشستم تا کمی خسته گی راه از تن بیرون کنم با صدا مادر طرفینا چرخیدم
مادر: اینجی نشین برو حمام کن آماده شو که وقت کمه
مه: اوووف مادر مه تازه آمادم صبر حدی اقل کمی خسته گی خو بگیرم
مادر: تا تو خسته گی بگیری روز شوم میشه بی ازو همالی هم چیزی به دوزاده نمونده حالی برارا تو میاین باز مصروف قصه با اونا میشی هله برو
مهرماه: وخی وخی ناز نکن برو آماده شو پیش ازیکه مریم خانمه عصبانی کنی 😉
به جواب مهرماه که بعد از مه اولین خواهرم هست لبخندی مسخره ای زدم و چیزی نگفتم طرف حمام رفته حمام کوتاهی کردم بعد از خوردن غذای چاشت به اطاق مشترک مه ، مهرماه و مهرسا رفتم تا کمی به سر و عض خود برسم با کمک مهرماه لباس مناسب بهاری که شامل یک پتلون باتاپ سیاه همراه با کوت کَوبا میشد انتخاب کرده پوشیدم بعداز لباس پوشیدن موهاخو دم اسپی به بالا بسته و بعد جمع ساختم بعد آرایش خیلی کمرنگ و زیبای دخترانه کرده روبه طرف مهرماه کردم
مه: خوب شدم؟
مهرماه در حالیکه خودیو هم مصروف آماده شدن بود رو به طرفم دیده گفت
مهرماه: اوووو عااااالی شدی😍
و بعد از کمی مکث گفت
مهرماه: اما چی فایده کسیکه باید ای زیبایی ببینه نمیبینه😒
مه: هههههه او هم خا دید به وقتیو، باز او زمان کسیکه بریو قیافه بگیره و ناز کنه مه خا بودم
مهرماه: هههههه او که صد البته!
_ از هردوتا شما مه مقبول تر شدم
روخو طرف مهرسا که با یک لحن شیرینی طفلانه خو گپ میزدو طرف قدو بالا خو نگاه کرده چرخ میزد کردم
مه: آخخخخخ مه فدای تو شکَرک شُم توخو بی ازو همیشه نانازو مقبولی
وبعد کومیو ماچیدم
مهرساه از همه ما خوردتره و ۴ ساله هست هرسه ما در حال گپ زدن بودیم که با صدا زنگ دروازه طرف همدیگر اشاره داده بیرون شدیم و پائین رفتیم که دم در اول متوجه مادر متین وبعد بقیه شدم کنار اینا رفته بعد از سلام علیکی با همه گی طرف مهمان خونه رفتیم بعداز لحظات نه چندان دور مه ومهرماه به قصد آوردن چای و جزعیاتیکه مادر از قبل آماده ساخته بودن آشپز خونه رفتیم و بعد از چند لحظه دوباره وارد مهمان خونه شدیم مه نزد نرگس "خواهر متین" که ازدواج کرده و یک دخترک داره و نگین خواهر کوچک متین که همسن مهرماه هست و صنف ده مکتبه رفته نشستم و مهرماه هم مصروف چای ریختن به بقیه شد نرگس دختر مهربان و خوش اخلاقی است و با مه زود گرم میگیره اما نرگس رفتارش کمی…
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_سوم
با مهرماه در حال جمع کردن و شستن ظروف میوه و چای خوری بودیم که مهرماه با نیش باز رو به طرفم گفت
مهرماه: چیشت...! خوشی دگه نی؟ بلاخره متین جاااانه از نزدیک میبینی
مه: برو بابا خوشی چی ، مر بیشتر غم گرفته🥺
مهرماه: اوه اوه نازایو ببین باز
مه: نازی چی دختر به کی مام ناز کنم مثلاً ، به تو؟؟
مهرماه: هههههه چی خبر، فکر میکنم خودخو بدر میاری
مه: نی بابا بدرآوردن کجا بود فقط... فقط نمیفهمم چری کمی میترسم یارب چی رقم آدمی باشه اخلاق و شخصیتی چی قسم باشه...
مهرماه: تیپ و استایل و قیافه یو چی رقم باشه هههههه
مه: نی ازو لحاظ دلجمم چون به عکس خو بدَک نبود اما ایر نگم که عکس او فتوشاپ باشه😕
مهرماه: نی غم نخور فتوشاپ نیه چون عرفان و عبید اور از نزدیک قبلنا دیده بودن میگن خیلی با کلاسه
مه: اخلاقیو چی؟ میترسم آدم عصبی و بد خویی باشه
مهرماه: او به مرور زمان فهمیده میشه
مه: اممم
همی رقم در حال گپ زدن بودیم که عرفان هم به آشپز خونه نزد ما آمد
عرفان: شما دو مفسد باز چی غیبت دارین ایته آرام و بی سروصدا گپ میزنیم
وهمزمان سمت دروازه یخچال رفت و داخلش را دید میزد
مهرماه: فضولی؟
عرفان چینی به ابروهای مردانه اش انداخته مستقیم به مهرماه دیده گفت
عرفان: بی ادب
_ چیزی به خوردن ندارین؟ مه گشنه یوم
مهرماه: خدا بالی تو رحم کنه هر دمی که داخل آشپزخونه میشی باز یاد تو از گشنه گی میایه هههههه
عرفان سیبی از بین یخچال برداشته چنگی به آن انداخت وبعد بابیخ کله گی پشت سرمهرماه زد و با لحن جدی گفت
عرفان: بجا پور گپی زیاد یک چیزی به لالا خو آماده کن بخورم
مهرماه دستی به پشت سر خو کشیده چینی به بینی خو داده گفت
مهرماه: آیییی بجایکه از مه خواهش کنی به حرف تو بکنم میزنی؟
_ بخدا اگه آماده کنم
عرفان: رو داداش خو به زمین میزنی؟
مهرماه: اول خواهش کن😌
عرفان: ها بمردم از غم تو😏
مهرماه: پس از عصرونه هم خبری نیه
عرفان: برو بابا تا مه آبجی بزرگه دارم به تو محتاج نمیشم
و بعد طرفم خنده مسخره ای کردو گفت درست میکنی دگه نی؟
مه: هههههه باشه بابا
عرفان بینی مه کشید که آخم بلند شد و بعد گفت
عرفان: آفرین دختر خوب
مه: خوب مردم آزاری نکن دگه عرفان
عرفان: هههههه
مهرماه: حالی محتاج به مه نمیشی بعد ازیکه آبجی بزرگه رفت مجبوری هردم پیشم زاری کنی
عرفان: اووووو کو تا رفتن نگار هنوز خیلی وقته چون هیچ درکی فعلا از آقا داماد نمیبینم
مهرماه: هه هه پیدا میشه بخیر تشویش نکن یک…
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_سوم
با مهرماه در حال جمع کردن و شستن ظروف میوه و چای خوری بودیم که مهرماه با نیش باز رو به طرفم گفت
مهرماه: چیشت...! خوشی دگه نی؟ بلاخره متین جاااانه از نزدیک میبینی
مه: برو بابا خوشی چی ، مر بیشتر غم گرفته🥺
مهرماه: اوه اوه نازایو ببین باز
مه: نازی چی دختر به کی مام ناز کنم مثلاً ، به تو؟؟
مهرماه: هههههه چی خبر، فکر میکنم خودخو بدر میاری
مه: نی بابا بدرآوردن کجا بود فقط... فقط نمیفهمم چری کمی میترسم یارب چی رقم آدمی باشه اخلاق و شخصیتی چی قسم باشه...
مهرماه: تیپ و استایل و قیافه یو چی رقم باشه هههههه
مه: نی ازو لحاظ دلجمم چون به عکس خو بدَک نبود اما ایر نگم که عکس او فتوشاپ باشه😕
مهرماه: نی غم نخور فتوشاپ نیه چون عرفان و عبید اور از نزدیک قبلنا دیده بودن میگن خیلی با کلاسه
مه: اخلاقیو چی؟ میترسم آدم عصبی و بد خویی باشه
مهرماه: او به مرور زمان فهمیده میشه
مه: اممم
همی رقم در حال گپ زدن بودیم که عرفان هم به آشپز خونه نزد ما آمد
عرفان: شما دو مفسد باز چی غیبت دارین ایته آرام و بی سروصدا گپ میزنیم
وهمزمان سمت دروازه یخچال رفت و داخلش را دید میزد
مهرماه: فضولی؟
عرفان چینی به ابروهای مردانه اش انداخته مستقیم به مهرماه دیده گفت
عرفان: بی ادب
_ چیزی به خوردن ندارین؟ مه گشنه یوم
مهرماه: خدا بالی تو رحم کنه هر دمی که داخل آشپزخونه میشی باز یاد تو از گشنه گی میایه هههههه
عرفان سیبی از بین یخچال برداشته چنگی به آن انداخت وبعد بابیخ کله گی پشت سرمهرماه زد و با لحن جدی گفت
عرفان: بجا پور گپی زیاد یک چیزی به لالا خو آماده کن بخورم
مهرماه دستی به پشت سر خو کشیده چینی به بینی خو داده گفت
مهرماه: آیییی بجایکه از مه خواهش کنی به حرف تو بکنم میزنی؟
_ بخدا اگه آماده کنم
عرفان: رو داداش خو به زمین میزنی؟
مهرماه: اول خواهش کن😌
عرفان: ها بمردم از غم تو😏
مهرماه: پس از عصرونه هم خبری نیه
عرفان: برو بابا تا مه آبجی بزرگه دارم به تو محتاج نمیشم
و بعد طرفم خنده مسخره ای کردو گفت درست میکنی دگه نی؟
مه: هههههه باشه بابا
عرفان بینی مه کشید که آخم بلند شد و بعد گفت
عرفان: آفرین دختر خوب
مه: خوب مردم آزاری نکن دگه عرفان
عرفان: هههههه
مهرماه: حالی محتاج به مه نمیشی بعد ازیکه آبجی بزرگه رفت مجبوری هردم پیشم زاری کنی
عرفان: اووووو کو تا رفتن نگار هنوز خیلی وقته چون هیچ درکی فعلا از آقا داماد نمیبینم
مهرماه: هه هه پیدا میشه بخیر تشویش نکن یک…
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_چهارم
بافکر کردن به روزگار آینده در خیالات فرو رفتم ازیکه قراره بلاخره متینه ببینم خوشحال بودم اما از طرفی شخصیتی که مه به ای دوسال از متین به ذهن خود پرورش داده بودم برعکس بیرون شه ذهن مر به خود مخشوش ساخته به هر صورت کم مانده بلاخره شخصیت ای مرد گم نام هم به مه آشکار بشه
با یاد آوری چهره متین لبخندی روی صورتم نمایان شدو از جا بلند شده به دهلیز پیش بقیه رفتم
* * *
ای یک هفته انتظار هم به سرعت نور به پایان رسید
ای هفته یکی از شاغل ترین هفته های روزگار بود بیشترین اوقات ما به بازار رفتن و آمادگی گرفتن برای محفل پیش رو تمام شد امروز ظهر بعد از خوردن غذای چاشت همه گی داور هم جمع بودیم که تلیفون خونه به صدا آمد و مادر جواب دادن ، ظاهراً با مادر متین در حال صحبت بودن بعد از قطع تماس مادر رو به بابا گفتن
مادر: متین خونه آماده امشاو قراره مردا خانوادینا به خونه ما بیاین
بابا: خو خوش میاین
با شنیدن ای گپ استرسی که به طول ای یک هفته سراغم آمده بود چندین برابر شد تا حد امکان کوشش میکردم به جلو جمع کدام عکس العمل غیر ارادی انجام ندم آمادگی ها لازمه برای شب گرفتیم تا در پذیراینا کدام کم و کاستی صورت نگیره و تا حد امکان به مهمان خونه در نظافت و پاکی او سلیقه به خرج دادیم بلاخره ساعت های 9 شب بعد از اتمام غذا زنگ در سرا به صدا در آمد ما دخترا به منزل بالا رفتیم و مادر و بابا همراه با برادرا برای پذیرایی به بیرون رفتن از استرس زیاد داخل دهلیز نشسته وپاهاخو تکان میدادم که باصدای مهرماه داخل اطاق تاریک شدم
مهرماه: نگار زود شو بیا دگه
مه: هیسس چی گپه آهسته حالی صدا تو میشنون
مهرماه صدا خو پائین تر آورد و با اشاره گفت
مهرماه: خیلی خوب حالی بیا اینجی زود کن که میرن
با عجله به سمتی که مهرماه اشاره میداد رفتم و از کلکین اطاق به سمت مهمان هایکه از بیرون به طرف منزل میامادن میدیدم
مه: میگم اگه کسی مار ببینه بد میشه بیا او طرف بریم
مهرماه: کسی متوجه نمیشه بابا چراغ خاموشه فعلا هرکی مصروف خودخو هست دلجم
مه: مطمینی؟
مهرماه: ها مطمینم حالی یک دقیقه چوپ کن متینه پیدا کنم
مهرماه: اوووو عجب هیکلی داره ای آغا داماد ما😂
باحرف مهرماه هرچی بین جمیعت مهمانا که حدوداً 5 یا 6 نفری بودن دنبال متین می گشتم نمیدیدم تا بلاخره چشمم به مرد قد بلند و خوش هیکلی که فکر کنم لباس افغانی قهوه ای رنگ یخن دوخته با کُتی که به لباس او هم خوانی داشت به تن داشت توجع مه به خود جلب ساخت چون هوا تاریک بود صورتیو درست دیده…
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_چهارم
بافکر کردن به روزگار آینده در خیالات فرو رفتم ازیکه قراره بلاخره متینه ببینم خوشحال بودم اما از طرفی شخصیتی که مه به ای دوسال از متین به ذهن خود پرورش داده بودم برعکس بیرون شه ذهن مر به خود مخشوش ساخته به هر صورت کم مانده بلاخره شخصیت ای مرد گم نام هم به مه آشکار بشه
با یاد آوری چهره متین لبخندی روی صورتم نمایان شدو از جا بلند شده به دهلیز پیش بقیه رفتم
* * *
ای یک هفته انتظار هم به سرعت نور به پایان رسید
ای هفته یکی از شاغل ترین هفته های روزگار بود بیشترین اوقات ما به بازار رفتن و آمادگی گرفتن برای محفل پیش رو تمام شد امروز ظهر بعد از خوردن غذای چاشت همه گی داور هم جمع بودیم که تلیفون خونه به صدا آمد و مادر جواب دادن ، ظاهراً با مادر متین در حال صحبت بودن بعد از قطع تماس مادر رو به بابا گفتن
مادر: متین خونه آماده امشاو قراره مردا خانوادینا به خونه ما بیاین
بابا: خو خوش میاین
با شنیدن ای گپ استرسی که به طول ای یک هفته سراغم آمده بود چندین برابر شد تا حد امکان کوشش میکردم به جلو جمع کدام عکس العمل غیر ارادی انجام ندم آمادگی ها لازمه برای شب گرفتیم تا در پذیراینا کدام کم و کاستی صورت نگیره و تا حد امکان به مهمان خونه در نظافت و پاکی او سلیقه به خرج دادیم بلاخره ساعت های 9 شب بعد از اتمام غذا زنگ در سرا به صدا در آمد ما دخترا به منزل بالا رفتیم و مادر و بابا همراه با برادرا برای پذیرایی به بیرون رفتن از استرس زیاد داخل دهلیز نشسته وپاهاخو تکان میدادم که باصدای مهرماه داخل اطاق تاریک شدم
مهرماه: نگار زود شو بیا دگه
مه: هیسس چی گپه آهسته حالی صدا تو میشنون
مهرماه صدا خو پائین تر آورد و با اشاره گفت
مهرماه: خیلی خوب حالی بیا اینجی زود کن که میرن
با عجله به سمتی که مهرماه اشاره میداد رفتم و از کلکین اطاق به سمت مهمان هایکه از بیرون به طرف منزل میامادن میدیدم
مه: میگم اگه کسی مار ببینه بد میشه بیا او طرف بریم
مهرماه: کسی متوجه نمیشه بابا چراغ خاموشه فعلا هرکی مصروف خودخو هست دلجم
مه: مطمینی؟
مهرماه: ها مطمینم حالی یک دقیقه چوپ کن متینه پیدا کنم
مهرماه: اوووو عجب هیکلی داره ای آغا داماد ما😂
باحرف مهرماه هرچی بین جمیعت مهمانا که حدوداً 5 یا 6 نفری بودن دنبال متین می گشتم نمیدیدم تا بلاخره چشمم به مرد قد بلند و خوش هیکلی که فکر کنم لباس افغانی قهوه ای رنگ یخن دوخته با کُتی که به لباس او هم خوانی داشت به تن داشت توجع مه به خود جلب ساخت چون هوا تاریک بود صورتیو درست دیده…
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_پنجم
مهرماه: هی عرفان بگو متین چیرقم چیزیه؟
عرفان: کاملاً عادی مثل همه ای آدما ، شاخو دُم هم نداره
مهرماه: شوخی ندارم خودی تو بگو دگه
عرفان: مه نفهمیدم ما نگاره به متین دادیم یا تو که ایقذر کنجکاوی
مهرماه: خیلی خری
عرفان: بی تربیت گوستاخ😡
مهرماه که از حرف زدن با عرفان چیزی دستگیر او نشد طرف عرفان چشمی داور داده به سمت عبید رفت هرچی هم که با چشم و ابرو بری او اشاره میدادم که ساکت شه سازگار نبود
مهرماه: لالا شما بگین لطفاً!
عبید: بدی بچیم حالی وقت ای گپا نیه
مهرماه با شنیدن ای حرف صورت معصومانه به خود گرفت و بیشتر ازی اسرار نکرد عرفان و عبید هم با گرفتن وسایل سمت مهمان خانه به راه افتادن بعد ازیکه از چایو میوه تیار کردن راحت شدیم دوباره هردوی ما به منزل بالا رفتیم دگه همگی به شمول مادر و مهرسا هم پائین پیش مردا بودن بعد از یک ساعتی مهمانا هم از خونه بیرون شدن و به خانه خود رفتن و قرار شد امروز که دوشنبه بود دوشنبه هفته آینده مراسم نکاح و دو روز بعدش هم محفل شیرینی خوری بگیرن
* * *
امروز 5 شنبه هست و پوهنتون ماهم روزا 5 شنبه معمولاً تعطیله دیشب مادر متین به مادر تلیفون کردن و قرار شد امروز با اونا برای خرید زیورات و بعضی وسایلا دگه همراه با لباس شب محفل به بازار بریم باز هم هیجان و استرس به سراغم آمده چون به ای خرید متین هم باما هست و برای اولین بار قرار شد از نزدیک اور ببینم ساعت های 9 صبح آماده شده و با مادر داخل حویلی منتظر بودیم تا مادر متین هم تشریف فرما بشن بعد از دقایقی با صدای زنگ در سرا از خونه بیرون شدیم اول با مادرش سلام علیکی کرده و بعد به خود متین که کنار دروازه ای موتر با یخن قاق سیاه و پتلون لِی به تن داشت و تکیه به دروازه موتر ایستاده بود سلام کوتاهی دادم که او هم با حالت مغرورانه و کاملاً جدی سر تکان داد و داخل موتر نشست ازی حرکتش متعجب و البته کمی هم ناراحت شدم فکر نمیکردم اولین دیدار ما ایرقم سرد و بی احساس باشه
به هر حال بعد ازیکه مادر داخل موتر نشستن خواستم کنار شان به دروازه پشتی بشینم اما با اسرار زیاد مادرش اجباراً به سِت جلو کنار خود او نشستم بین راه در حالیکه به اختلاطا مادرو خاله گوش سپرده بودم بیرونه تماشا میکردم تا رسیدن به مقصد سرم کاملا به سمت مخالف متین چرخانده بود که گردنم شخ شده بود
ابتدا به دوکان طلا فروشی و بعداً هم برای خرید لباس عروس و لوازم آرایشی و دیگه وسایل مورد ضرورت به بقیه دوکانها سر زدیم و تمام لوازم مربوط به ای خریده انجام دادیم به تمام ای…
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_پنجم
مهرماه: هی عرفان بگو متین چیرقم چیزیه؟
عرفان: کاملاً عادی مثل همه ای آدما ، شاخو دُم هم نداره
مهرماه: شوخی ندارم خودی تو بگو دگه
عرفان: مه نفهمیدم ما نگاره به متین دادیم یا تو که ایقذر کنجکاوی
مهرماه: خیلی خری
عرفان: بی تربیت گوستاخ😡
مهرماه که از حرف زدن با عرفان چیزی دستگیر او نشد طرف عرفان چشمی داور داده به سمت عبید رفت هرچی هم که با چشم و ابرو بری او اشاره میدادم که ساکت شه سازگار نبود
مهرماه: لالا شما بگین لطفاً!
عبید: بدی بچیم حالی وقت ای گپا نیه
مهرماه با شنیدن ای حرف صورت معصومانه به خود گرفت و بیشتر ازی اسرار نکرد عرفان و عبید هم با گرفتن وسایل سمت مهمان خانه به راه افتادن بعد ازیکه از چایو میوه تیار کردن راحت شدیم دوباره هردوی ما به منزل بالا رفتیم دگه همگی به شمول مادر و مهرسا هم پائین پیش مردا بودن بعد از یک ساعتی مهمانا هم از خونه بیرون شدن و به خانه خود رفتن و قرار شد امروز که دوشنبه بود دوشنبه هفته آینده مراسم نکاح و دو روز بعدش هم محفل شیرینی خوری بگیرن
* * *
امروز 5 شنبه هست و پوهنتون ماهم روزا 5 شنبه معمولاً تعطیله دیشب مادر متین به مادر تلیفون کردن و قرار شد امروز با اونا برای خرید زیورات و بعضی وسایلا دگه همراه با لباس شب محفل به بازار بریم باز هم هیجان و استرس به سراغم آمده چون به ای خرید متین هم باما هست و برای اولین بار قرار شد از نزدیک اور ببینم ساعت های 9 صبح آماده شده و با مادر داخل حویلی منتظر بودیم تا مادر متین هم تشریف فرما بشن بعد از دقایقی با صدای زنگ در سرا از خونه بیرون شدیم اول با مادرش سلام علیکی کرده و بعد به خود متین که کنار دروازه ای موتر با یخن قاق سیاه و پتلون لِی به تن داشت و تکیه به دروازه موتر ایستاده بود سلام کوتاهی دادم که او هم با حالت مغرورانه و کاملاً جدی سر تکان داد و داخل موتر نشست ازی حرکتش متعجب و البته کمی هم ناراحت شدم فکر نمیکردم اولین دیدار ما ایرقم سرد و بی احساس باشه
به هر حال بعد ازیکه مادر داخل موتر نشستن خواستم کنار شان به دروازه پشتی بشینم اما با اسرار زیاد مادرش اجباراً به سِت جلو کنار خود او نشستم بین راه در حالیکه به اختلاطا مادرو خاله گوش سپرده بودم بیرونه تماشا میکردم تا رسیدن به مقصد سرم کاملا به سمت مخالف متین چرخانده بود که گردنم شخ شده بود
ابتدا به دوکان طلا فروشی و بعداً هم برای خرید لباس عروس و لوازم آرایشی و دیگه وسایل مورد ضرورت به بقیه دوکانها سر زدیم و تمام لوازم مربوط به ای خریده انجام دادیم به تمام ای…
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_ششم
مه: ههههه فکرکنم مرنشناخت
مهرماه: هموته معلوم میشه
_ ای نگاره مهرسا جان تو درست ببین
بلاخره بعد از لحظاتی مهرسا باور او شد که خواهر او هستم به همو اثنا متین هم داخل شد و با مهرماه سلام علیکی کرد و بعد طرف مهرسا دیده لبخندی زد که باعث شد مهرسا بیشتر به آغوش مه جا بگیره
مهرماه: خیلی خوب مهرسا جان بیا باهم بریم پائین نگاره هم که دیدی
مهرسا: مه هیچ جا نمیام تو برو😢
هرقدر مهرماه اسرار کرد مهرسا قانع نمیشد و بیشتر گریه میکرد تا بلاخره متین مانع شد
متین: بگذار مهرماه جان امینجی راحته تو برو راحت باش از محفل لذت ببر!
بعد از رفتن مهرماه متین دوباره همو آدم سرد و بی احساس شد و تا آخر هم هیچ گپی بین ما رد و بدل نشد
متین هر لحظه با تماس گرفتن به برادر خو احساس خفه گی خو بیان میکرد و شکایت از محفل داشت که چی وقت ای مراسم خسته کن و بی معنی تمام میشه و گاهی هم نگاهی چپ چپی به مه می انداخت به تمام او مدت ذهنم مخشوش رفتار زشت متین نسبت به خودم بود و احساس شکسته گی میکردم حتی جرعت پرسیدن علت ای کارایو هم نداشتم هرلحظه با قورت کردن آب دهان خود بغضی که از اول محفل به گلونم ایجاد شده بوده پنهان می کردم نمی خواستم کسی متوجه غوغای داخل درون مه بشه بخصوص خود متین بلاخره بعد از دقایقی که به مه طولانی ترین لحظات عمرم بود مادر متین همراه با فیلم بردار بالا پیش ما آمدن و از برکت بد خُلقی ها متین فیلم بردار هم از فیلم گرفتن پشیمان شده بود و سر انجام ای شب خسته کن و دلگیر به اتمام رسید بعد از اتمام محفل همگی ما راهی خانه های خود شدیم و داماد هم خسته گی محفله بهانه کرده خیلی زود غیب شد
* * *
فعلاً سه روز از روز محفل میگذره به مدت ای سه روز هیچ خبری از متین ندارم نی تماسی گرفته و نی هم خودش به خانه ما آمده ازی رفتار او هرقدر که فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم فقط یک چیز به ذهنم خطور می کنه او هم ایکه هیچ علاقه ای به ای پیوند نداره چون کاملاً به قِسم بیگانه ها رفتار می کنه مگم ممکنه یکی که تازه نامزد شده باشه به ای حد در مقابل نامزد خو بی تفاوت رفتار کنه شاید هم اور به ای ازدواج مجبور ساختن یا شاید هم از چهره مه اصلا خوشیو نیامده و دختر رویاهایش مه نباشم 😔
داخل اطاقم شیشته و در حال مطالعه کردن و یاد گرفتن مضمون "اقتصاد خورد" بودم که لرزش صدای گوشی احساس کردم زمانی که مبایله برداشتم متوجه زنگ تماس از شماره ای ناشناس شدم اما جواب ندادم حوصله جروبحث با یک مزاحم تلیفونی نداشتم که تماس به بار سوم برقرار شد ایبار ناچاراً جواب دادم
مه: بلی؟
_ بلی سلام نگار؟؟
مه: بلی بفرمائین شما؟
_ مه متین هستم نشناختی؟
ازیکه متین زنگ زده بود کاملاً شوکه شده بودم😳با تردید دوباره صداخو بلند کردم
مه: بلی آغامتین!
متین: چری دیر جواب دادی؟
مه: چون شماره ناشناس بود به فکر مزاحم شدم
متین: خووو _ چیزه _ میخواستم بگم مه فردا دوباره طرف آلمان میرم مادرم گفتن به تو زنگ زنم و تور امشاو به خونه ما دعوت کنم اگه میایی بیام دنبال تو
وقتی از رفتن خو گفت کاملاً شوکه شدم باورم نمی شد به ای زودی تصمیم به رفتن بگیره ما حتی درست همدیگره ندیده بودیم وهیچ شناختی از همدیگر پیدا نکردیم پس چری باید به ای زودی بره چری باید مه حالی از رفتن او باخبر بشم؟ هیچ جوابی به گفتن نداشتم آرام و ساکت فقط به فکر فرو رفته بودم که متین دوباره به حرف آمد
متین: الو نگار هستی؟
مه: ب _ بلی
متین: بیام دنبال تو یا نی؟
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_ششم
مه: ههههه فکرکنم مرنشناخت
مهرماه: هموته معلوم میشه
_ ای نگاره مهرسا جان تو درست ببین
بلاخره بعد از لحظاتی مهرسا باور او شد که خواهر او هستم به همو اثنا متین هم داخل شد و با مهرماه سلام علیکی کرد و بعد طرف مهرسا دیده لبخندی زد که باعث شد مهرسا بیشتر به آغوش مه جا بگیره
مهرماه: خیلی خوب مهرسا جان بیا باهم بریم پائین نگاره هم که دیدی
مهرسا: مه هیچ جا نمیام تو برو😢
هرقدر مهرماه اسرار کرد مهرسا قانع نمیشد و بیشتر گریه میکرد تا بلاخره متین مانع شد
متین: بگذار مهرماه جان امینجی راحته تو برو راحت باش از محفل لذت ببر!
بعد از رفتن مهرماه متین دوباره همو آدم سرد و بی احساس شد و تا آخر هم هیچ گپی بین ما رد و بدل نشد
متین هر لحظه با تماس گرفتن به برادر خو احساس خفه گی خو بیان میکرد و شکایت از محفل داشت که چی وقت ای مراسم خسته کن و بی معنی تمام میشه و گاهی هم نگاهی چپ چپی به مه می انداخت به تمام او مدت ذهنم مخشوش رفتار زشت متین نسبت به خودم بود و احساس شکسته گی میکردم حتی جرعت پرسیدن علت ای کارایو هم نداشتم هرلحظه با قورت کردن آب دهان خود بغضی که از اول محفل به گلونم ایجاد شده بوده پنهان می کردم نمی خواستم کسی متوجه غوغای داخل درون مه بشه بخصوص خود متین بلاخره بعد از دقایقی که به مه طولانی ترین لحظات عمرم بود مادر متین همراه با فیلم بردار بالا پیش ما آمدن و از برکت بد خُلقی ها متین فیلم بردار هم از فیلم گرفتن پشیمان شده بود و سر انجام ای شب خسته کن و دلگیر به اتمام رسید بعد از اتمام محفل همگی ما راهی خانه های خود شدیم و داماد هم خسته گی محفله بهانه کرده خیلی زود غیب شد
* * *
فعلاً سه روز از روز محفل میگذره به مدت ای سه روز هیچ خبری از متین ندارم نی تماسی گرفته و نی هم خودش به خانه ما آمده ازی رفتار او هرقدر که فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم فقط یک چیز به ذهنم خطور می کنه او هم ایکه هیچ علاقه ای به ای پیوند نداره چون کاملاً به قِسم بیگانه ها رفتار می کنه مگم ممکنه یکی که تازه نامزد شده باشه به ای حد در مقابل نامزد خو بی تفاوت رفتار کنه شاید هم اور به ای ازدواج مجبور ساختن یا شاید هم از چهره مه اصلا خوشیو نیامده و دختر رویاهایش مه نباشم 😔
داخل اطاقم شیشته و در حال مطالعه کردن و یاد گرفتن مضمون "اقتصاد خورد" بودم که لرزش صدای گوشی احساس کردم زمانی که مبایله برداشتم متوجه زنگ تماس از شماره ای ناشناس شدم اما جواب ندادم حوصله جروبحث با یک مزاحم تلیفونی نداشتم که تماس به بار سوم برقرار شد ایبار ناچاراً جواب دادم
مه: بلی؟
_ بلی سلام نگار؟؟
مه: بلی بفرمائین شما؟
_ مه متین هستم نشناختی؟
ازیکه متین زنگ زده بود کاملاً شوکه شده بودم😳با تردید دوباره صداخو بلند کردم
مه: بلی آغامتین!
متین: چری دیر جواب دادی؟
مه: چون شماره ناشناس بود به فکر مزاحم شدم
متین: خووو _ چیزه _ میخواستم بگم مه فردا دوباره طرف آلمان میرم مادرم گفتن به تو زنگ زنم و تور امشاو به خونه ما دعوت کنم اگه میایی بیام دنبال تو
وقتی از رفتن خو گفت کاملاً شوکه شدم باورم نمی شد به ای زودی تصمیم به رفتن بگیره ما حتی درست همدیگره ندیده بودیم وهیچ شناختی از همدیگر پیدا نکردیم پس چری باید به ای زودی بره چری باید مه حالی از رفتن او باخبر بشم؟ هیچ جوابی به گفتن نداشتم آرام و ساکت فقط به فکر فرو رفته بودم که متین دوباره به حرف آمد
متین: الو نگار هستی؟
مه: ب _ بلی
متین: بیام دنبال تو یا نی؟
یعنی باید قبول کنم؟ بعداز تمام بی توجعی های که به مه داشت باید به رفتن رازی میشدم؟؟
تاخواستم جواب مثبتی بدم باجمله ای بعدی او تمام بدنم به جوش و خروش آمد ورفتارم خارج از کنترولم در آمد
متین: البته مجبور نیستی بیایی اگه نمی خواهی میتونم مادر خو بفهمانم
مه: نی فردا امتحان دارم نمی تونم بیام از طرف مه از خاله جان معذرت خواهی کنین خداحافظ
باقطع تماس یک عقده ای خیلی بدی گروگان گیر گلونم شده بود هیچ وقت تا ای اندازه خود خو کوچک و حقیر نه شمرده بودم مه کسی بودم که از رفت و آمد های نامزد خود از سفر هم باید به آخرین دقایق خبر شم حتا شماره ای هم ازو نداشته باشم حال اینا همه به کنار کسیکه قراره تمام عمر خو همرای او سپری کنم از دیدن مه بیزاره و بخاطری ندیدن مه به مادر خو دنبال دلیل میگرده مگم مه چی کم دارم که باید لیاقت چنین رفتاری داشته باشم او چی عیبی است که تا حال متوجه نشدم ولی متین با یکبار دیدن سرسری از مه بیزار شده با فکر کردن در مورد ای مسائل بی صدا شروع کردم به گریه کردن نفهمیدم تا چی اندازه به همان حالت بودم که بعد از دقایقی کتابه کنار گذاشته و برای آرام ساختن ذهن خود خوابیدم ساعت های 5 عصر از اطاق بیرون شده و به دهلیز پیش بقیه رفتم
تاخواستم جواب مثبتی بدم باجمله ای بعدی او تمام بدنم به جوش و خروش آمد ورفتارم خارج از کنترولم در آمد
متین: البته مجبور نیستی بیایی اگه نمی خواهی میتونم مادر خو بفهمانم
مه: نی فردا امتحان دارم نمی تونم بیام از طرف مه از خاله جان معذرت خواهی کنین خداحافظ
باقطع تماس یک عقده ای خیلی بدی گروگان گیر گلونم شده بود هیچ وقت تا ای اندازه خود خو کوچک و حقیر نه شمرده بودم مه کسی بودم که از رفت و آمد های نامزد خود از سفر هم باید به آخرین دقایق خبر شم حتا شماره ای هم ازو نداشته باشم حال اینا همه به کنار کسیکه قراره تمام عمر خو همرای او سپری کنم از دیدن مه بیزاره و بخاطری ندیدن مه به مادر خو دنبال دلیل میگرده مگم مه چی کم دارم که باید لیاقت چنین رفتاری داشته باشم او چی عیبی است که تا حال متوجه نشدم ولی متین با یکبار دیدن سرسری از مه بیزار شده با فکر کردن در مورد ای مسائل بی صدا شروع کردم به گریه کردن نفهمیدم تا چی اندازه به همان حالت بودم که بعد از دقایقی کتابه کنار گذاشته و برای آرام ساختن ذهن خود خوابیدم ساعت های 5 عصر از اطاق بیرون شده و به دهلیز پیش بقیه رفتم
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_هفتم
بابا: از متین هم کدام خبری داری؟ از روز محفل اصلاً دیده نمیشه
با یاد آوری از گپ متین دوباره رنجم تازه شد اما با لحن بی تفاوتی گفتم
مه: بلی چند دقیقه پیش زنگ زد فردا دوباره حرکت کرده میره
بابا: میره؟ کجا میره؟
مه: آلمان
مادر: یعنی چی که میره هنوز دو هفته هم از آمدنیو نشده چری ایقدر زود نیکه کدام مشکلی پیش آماده؟
نمی فهمیدم به جواب مادر چی بگم اما نمی خواستم کسی در مورد ما از چیزی با خبر بشن بناءََ مجبور به دروغ گفتن شدم
مه: دقیق نمیفهمم اما فکر کنم به کار و باریو کدام مشکلی پیش آمده رفتنی شده بلاخره چی امروز چی فردا باید بره دگه
از شب محفل همه متوجه رفتارا مشکوکانه متین شده بودن وظاهراً هیچ یک از اعضای خانه ازی رفتن بی موقع متین راضی به نظر نمی رسیدن اما به جلو مه بیشتر ازی به ای مسعله دامن نزدن و ساکت بودن هربار متوجه رنجش مادر بخاطری خود میشدم که ای بیشتر موجب عذاب مه می شد اما نمی تونستم کدام گپ قناعت بخش برای تسلای دل اینا بزنم چون خودم واقعاً از درون نابود بودم وقتی خودم علت ای رفتارا متینه متوجه نمی شدم چی رقم باید به مادر توضیحات میدادم پس آرام ماندن و سکوته ترجیع داده به آینده ای نامفهموم خود فکر می کردم
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_هفتم
بابا: از متین هم کدام خبری داری؟ از روز محفل اصلاً دیده نمیشه
با یاد آوری از گپ متین دوباره رنجم تازه شد اما با لحن بی تفاوتی گفتم
مه: بلی چند دقیقه پیش زنگ زد فردا دوباره حرکت کرده میره
بابا: میره؟ کجا میره؟
مه: آلمان
مادر: یعنی چی که میره هنوز دو هفته هم از آمدنیو نشده چری ایقدر زود نیکه کدام مشکلی پیش آماده؟
نمی فهمیدم به جواب مادر چی بگم اما نمی خواستم کسی در مورد ما از چیزی با خبر بشن بناءََ مجبور به دروغ گفتن شدم
مه: دقیق نمیفهمم اما فکر کنم به کار و باریو کدام مشکلی پیش آمده رفتنی شده بلاخره چی امروز چی فردا باید بره دگه
از شب محفل همه متوجه رفتارا مشکوکانه متین شده بودن وظاهراً هیچ یک از اعضای خانه ازی رفتن بی موقع متین راضی به نظر نمی رسیدن اما به جلو مه بیشتر ازی به ای مسعله دامن نزدن و ساکت بودن هربار متوجه رنجش مادر بخاطری خود میشدم که ای بیشتر موجب عذاب مه می شد اما نمی تونستم کدام گپ قناعت بخش برای تسلای دل اینا بزنم چون خودم واقعاً از درون نابود بودم وقتی خودم علت ای رفتارا متینه متوجه نمی شدم چی رقم باید به مادر توضیحات میدادم پس آرام ماندن و سکوته ترجیع داده به آینده ای نامفهموم خود فکر می کردم
متین وقت رفتن هم حاضر نشد بخاطری خداحافظی با پدر و مادرم به دم خانه ما بیایه فقط با یک تماس کوتاه از مه خداحافظی کردو رفت که ای بی احترامی و بی پروائی او به مقابل خانواده ما باعث رنجش بابا شده بود و برای اولین بار با پدر او که دوست صمیمی و چندین ساله اینا بود تماس گرفته و با لحن تُندی جنجال و احساس دلخوری کردن ای بحث مسخره تا ماه های زیادی به داخل خونه تبسره میشد چون متین حتی لازم ندید با یک تماس کوتاه از بابا و بقیه معذرت خواهی کرده و ابراز پشیمانی کنه
* * *
دو سالو 4 ماه از رفتن متین گذشت...
به ای مدت چند تماس گرفته و هربار هم با لحن سردی سلام علیکی کردو مقدار پولی که به حساب مه روان میکرده یاد آور می شد و بس...
حال دگه ازیکه هیچ احساسی نسبت به مه نداره کاملاً مطمعن شدم و رفتارهای متین در کل عادی شده اما ازی بی تفاوتی او به هیچ یک از اعضای خانواده به جز مهرماه چیزی نگفتم نخواستم آتش دردی که در دل یک مادر بخاطری فرزند او روشن شده بوده سوزان تر بسازم رفت و آمد بین خانواده ما و خانواده متین کمرنگ شده بود و چندین بار بابا بخاطری درخواست طلاق نزد خانواده پویا رفتن اما هربار هم با چهره ای عصبانی به خانه بر می گشتن مه قربانی دوستی بی معنی که بین پدرا ما بود شده بودم که هیچ اختیاری از خود نداشتم فقط به بخت بدی که روزگار به مه رقم زده بود معیوسانه میدیدم
تا ایکه یک شب پدر و مادر متین به در خواست پدرم به نان شب دعوت شدن او شب بعد از صَرف غذای شب بابا سر موضوع مجدداً باز کردن
* * *
دو سالو 4 ماه از رفتن متین گذشت...
به ای مدت چند تماس گرفته و هربار هم با لحن سردی سلام علیکی کردو مقدار پولی که به حساب مه روان میکرده یاد آور می شد و بس...
حال دگه ازیکه هیچ احساسی نسبت به مه نداره کاملاً مطمعن شدم و رفتارهای متین در کل عادی شده اما ازی بی تفاوتی او به هیچ یک از اعضای خانواده به جز مهرماه چیزی نگفتم نخواستم آتش دردی که در دل یک مادر بخاطری فرزند او روشن شده بوده سوزان تر بسازم رفت و آمد بین خانواده ما و خانواده متین کمرنگ شده بود و چندین بار بابا بخاطری درخواست طلاق نزد خانواده پویا رفتن اما هربار هم با چهره ای عصبانی به خانه بر می گشتن مه قربانی دوستی بی معنی که بین پدرا ما بود شده بودم که هیچ اختیاری از خود نداشتم فقط به بخت بدی که روزگار به مه رقم زده بود معیوسانه میدیدم
تا ایکه یک شب پدر و مادر متین به در خواست پدرم به نان شب دعوت شدن او شب بعد از صَرف غذای شب بابا سر موضوع مجدداً باز کردن
بابا: ببین منان جان خودتو میفهمی که دوستی مه وتو باهم پایداره مه از دوران جوانی تا به حال تور میشناسم و دختر خو هم بخاطری همی دوستی بین ما به بچه تو دادم فکر میکردم دخترم با فامیل تو خوشبخت میشه به اساس اعتمادی که به تو و فامیل محترم تو داشتم هیچ تحقیقاتی در مورد متین انجام ندادم و بدون فکر کردن دختری مثل دسته ای گل خو به شما دادم
منان: بد هم ندیدی هر کی دگه هم به جا تو می بوود بدون ایکه فرصته از دست بده ای وصلته قبول میکرد
بابا: البته که میداد چون چهره واقعی شمار کسی ندیده
باشنیدن ای حرف رنگ از روخ پدر متین پرید وبا صدای عصبی گفت
منان: آهسته آهسته ای حرمتار می شکنی عزیز !
_متوجه رفتار خو باش
بابا: حرمتا دقیقاً روزی شکسته شد که متین بدون خبر و خداحافظی از ما رفت و حتی پشت خو هم نگاه نکرد و هموته که میبینیم هیچ تلاشی برای خواستن خانم خود هم انجام نمیده حتی یکبار هم باما تماس نگرفته که در مورد ای موضوع به ما خاطر جمعی بده پس ازی واضع معلومه که هیچ علاقه ای به دختر مه نداره مه نمیتونم تا آخر عمر شاهد انتظار کشیدن و رنج دیدن دختر خو باشم بهتره هم مار وهم خودخو ازی رنجش آزاد کنیم و طلاق نگاره بدین تا روزگار و سرنوشت ماهم معلوم شه
پدر متین که تا این دم به گپا بابا پوزخند میزد و حرفا بابا جدی نمی گرفت بعد از شنیدن نام طلاق عصبانی شده تا حد امکان کوشش میکرد جلو عصبانیت خو بگیره
کاکامنان: تو به هوش خو هستی که چی میگی؟ به خانواده ما رسم طلاق وجود نداره دختریکه نامیو به نام خانواده ما بسته شد نمیتونه به هیچ عنوان حرف از جدایی و طلاق به زبان بیاره
بابا: اما ایرقم هم که منصفانه نیه نگار تا چی وقت باید به پای بچه نامرد تو بشینه
کاکا: یعنی چی که تا چی وقت؟ مجبوره تا آخر عمر به پای شوهر خو بشینه زنا ما و شما دختر نبودن؟ همو قسمی که خانم تو تا حالی به پا تو شیشته دختر تو هم وظیفه یو است
منان: بد هم ندیدی هر کی دگه هم به جا تو می بوود بدون ایکه فرصته از دست بده ای وصلته قبول میکرد
بابا: البته که میداد چون چهره واقعی شمار کسی ندیده
باشنیدن ای حرف رنگ از روخ پدر متین پرید وبا صدای عصبی گفت
منان: آهسته آهسته ای حرمتار می شکنی عزیز !
_متوجه رفتار خو باش
بابا: حرمتا دقیقاً روزی شکسته شد که متین بدون خبر و خداحافظی از ما رفت و حتی پشت خو هم نگاه نکرد و هموته که میبینیم هیچ تلاشی برای خواستن خانم خود هم انجام نمیده حتی یکبار هم باما تماس نگرفته که در مورد ای موضوع به ما خاطر جمعی بده پس ازی واضع معلومه که هیچ علاقه ای به دختر مه نداره مه نمیتونم تا آخر عمر شاهد انتظار کشیدن و رنج دیدن دختر خو باشم بهتره هم مار وهم خودخو ازی رنجش آزاد کنیم و طلاق نگاره بدین تا روزگار و سرنوشت ماهم معلوم شه
پدر متین که تا این دم به گپا بابا پوزخند میزد و حرفا بابا جدی نمی گرفت بعد از شنیدن نام طلاق عصبانی شده تا حد امکان کوشش میکرد جلو عصبانیت خو بگیره
کاکامنان: تو به هوش خو هستی که چی میگی؟ به خانواده ما رسم طلاق وجود نداره دختریکه نامیو به نام خانواده ما بسته شد نمیتونه به هیچ عنوان حرف از جدایی و طلاق به زبان بیاره
بابا: اما ایرقم هم که منصفانه نیه نگار تا چی وقت باید به پای بچه نامرد تو بشینه
کاکا: یعنی چی که تا چی وقت؟ مجبوره تا آخر عمر به پای شوهر خو بشینه زنا ما و شما دختر نبودن؟ همو قسمی که خانم تو تا حالی به پا تو شیشته دختر تو هم وظیفه یو است
#رمان ❤️
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_هشتم
بابا: اما مه که خانم خو به امان خدا رها نکردم مثل مرد واری از زن و اولادا خو نگهداری کردم
منان: متین هم ایکاره نکرده فکر می کنی خواستن یک شخص به اوته کشوری آسانه؟؟ او هم تا حد لازم سعی و تلاش خو میکنه دگه ایکه نمیشه ، نمیشه
عبید:خوب حالی اگه ایرقم نمیشه حدی اقل از طریق دگه خواهر مار روان کنیم بده مردم چی میگن زد تا آخر عمر هم متین نتونه خانم خو بخوایه یا شاید هم اصلاً ای قصده نداشته باشه
منان: مثلاً از کدام طریق تو اگه راه حلی داری بگو مه خودم ایکاره میکنم
عبید: از طریق قاچاقی
کاکامنان با شنیدن ای گپ پوزخندی زد و بعد با لحن تمسخر آمیزی گفتن
منان: تو به کدام غیرت خو اجازه میدی خواهر تو به دست یک قاچاقبر بیگانه تسلیم کنیم او هم تنهایی
عرفان: قرار نیه که تنها بره اگه شوهر بی غیرتی داره شکر برادرایو مثل شیر پشت خواهر خو ایستادن در ضمن قاچاقبر هم آشنایه تضمینی به مدت کم میتونه مار او طرف مرز تیر کنه
منان: حالیکه وقت خود شما تصمیما خو بین خو بگرفتیم چری مار اینجی خواستین؟
بابا: چون ما سر ما از احترام باز میشه مثل بچه تو هرکاری سر به خود انجام نمیدیم مه تور فقط بخاطریکه بعد از ما و شوهر نگار کلان و اختیار داریو هستی خواستیم متین که جواب تماسا ما نمیده حدی اقل تو ازو اجازه بخوای که ما بتونیم خانمیو به پیشیو بفرستیم در ضمن فکر پولیو هم نباش مه خودم مصارف نگاره به دوش میگیرم فکر نکن که از دادن مصارف دختر خو کدام هراسی دارم
منان: نخیر لازم نکرده مه از خود آبرو و حیثیت دارم فکر کردی به چهار قِران پول اجازه میدم به همه جا نام مر بد کنی؟ باز به ای مدت ما طلا و زیورات زیادی به نگار گرفتیم میتونه اونار بفروشه بقیه پول هم هرچی شد به جمع شوهریو میگم بفرسته
بابا: باشه قبول قصد مه فقط رسیدن نگار به مقصدیو هست بس
#دختری_با_ریشه_های_عمیق
#نگارنده_اسرا_تابش
#قسمت_هشتم
بابا: اما مه که خانم خو به امان خدا رها نکردم مثل مرد واری از زن و اولادا خو نگهداری کردم
منان: متین هم ایکاره نکرده فکر می کنی خواستن یک شخص به اوته کشوری آسانه؟؟ او هم تا حد لازم سعی و تلاش خو میکنه دگه ایکه نمیشه ، نمیشه
عبید:خوب حالی اگه ایرقم نمیشه حدی اقل از طریق دگه خواهر مار روان کنیم بده مردم چی میگن زد تا آخر عمر هم متین نتونه خانم خو بخوایه یا شاید هم اصلاً ای قصده نداشته باشه
منان: مثلاً از کدام طریق تو اگه راه حلی داری بگو مه خودم ایکاره میکنم
عبید: از طریق قاچاقی
کاکامنان با شنیدن ای گپ پوزخندی زد و بعد با لحن تمسخر آمیزی گفتن
منان: تو به کدام غیرت خو اجازه میدی خواهر تو به دست یک قاچاقبر بیگانه تسلیم کنیم او هم تنهایی
عرفان: قرار نیه که تنها بره اگه شوهر بی غیرتی داره شکر برادرایو مثل شیر پشت خواهر خو ایستادن در ضمن قاچاقبر هم آشنایه تضمینی به مدت کم میتونه مار او طرف مرز تیر کنه
منان: حالیکه وقت خود شما تصمیما خو بین خو بگرفتیم چری مار اینجی خواستین؟
بابا: چون ما سر ما از احترام باز میشه مثل بچه تو هرکاری سر به خود انجام نمیدیم مه تور فقط بخاطریکه بعد از ما و شوهر نگار کلان و اختیار داریو هستی خواستیم متین که جواب تماسا ما نمیده حدی اقل تو ازو اجازه بخوای که ما بتونیم خانمیو به پیشیو بفرستیم در ضمن فکر پولیو هم نباش مه خودم مصارف نگاره به دوش میگیرم فکر نکن که از دادن مصارف دختر خو کدام هراسی دارم
منان: نخیر لازم نکرده مه از خود آبرو و حیثیت دارم فکر کردی به چهار قِران پول اجازه میدم به همه جا نام مر بد کنی؟ باز به ای مدت ما طلا و زیورات زیادی به نگار گرفتیم میتونه اونار بفروشه بقیه پول هم هرچی شد به جمع شوهریو میگم بفرسته
بابا: باشه قبول قصد مه فقط رسیدن نگار به مقصدیو هست بس
منان: اما ای هم یاد تو باشه اگه هر اتفاقی به دختر تو افتاد از ما ندونی خودتو ای گپه پیشنهاد کردی و آمن ضامن سلامتیو هم به دوش خودتو هست صبا روز یخن گیر مه و یا بچه مه نباشی
مادر: خدا نکنه فال بد نبینین برادر انشالله که به سلامتی میرسن
منان: آدم باید شرایطه بسنجه خوهر جان مه نمام به آینده از خاطری دختر شما به جنجال بفتم
بابا: دعاهای ما پشت پناهیو است لازم نکرده تو فال وا کنی
کاکامنان: امیدوارم چیزی که تو میگی باشه مقصد از مه گفتن بود فقط خدا کنه پولا ما بیهوده هدر نره
عصبانیت از چهره بابا کاملا هویدا بود به زور و جبر کوشش میکردن به عصاب خود مسلط باشن تا کدام حرف خراب به مقابل حرفا ناسنجیده کاکا منان نزنن و ایجاد جنجال نکنن هر لحظه با فشردن انگشتان خود و گفتن کلمه شهادت به آسمان می دیدن و استغفار می کردن بعد ازیکه همه گی باهم به تفاهم رسیدن پدر مادر متین هم از منزل بیرون شدن و عرفان رو به طرف مه به بین جمع گفت
عرفان: هه 😏 مه گفتم ای خسور تو ایشته دست و دلباز شده نگو به او چند چوکه ناچیز طلاها تو خاطر جمع بوده بلاخره اونارم به ای طریق از چنگ تو بیرون می کنن
عبید: خوب بی ازو چی فکر کرده بودی آدمی که به قِران نقده میگه پول ایقذر مصارف گذافه میده؟
بابا: طلا اصلاً ارزش نداره فقط همی که دختر و بچه ما صحیح و سلامت به سر برسن کفایت میکنه
مادر: ها بخیر انشالله
و بعد متوجه اشکای جمع شده گی به چشمان زیبای مادر خو شدم علت ای اشکار می فهمیدم از اول همیشه وقتی مادر به رفتنم فکر می کردن هر لحظه اشک می ریختاندن اما ای بار چندین ترس دگه هم به اضطراب شان افزوده شد چون حالی هر دو فرزند خو به دست تقدیر سپردن که هیچ تضمینی هم به رسیدن مه و عرفان بدون کدام خوف و خطر وجود نداره
* * *
بلاخره طلاها هم فروخته شد و مابقی پول سفر مرم متین بدوش گرفت اوایل ازی طریق رفتن مه مخالفت نشان داد اما بعد از مدتی گفت اگر خواست و گریه های مادر او نمیبود هیچ وقت به رفتنم رضایت نشان نمیداد عرفان هم به طول ای مدت پولی که به خود از نوجوانی ذخیره کرده بود با خوشحالی جمع کرد سکیل زیر پاه خو هم فروخت و مابقی پول سفر اورم بابا جان به گردن گرفتن بعد از یک ماه سرگردانی به دنبال قاچاقبر معتبر تصمیم رفتن ما به دو روز بعد گرفته شد عرفان بابت ای سفر خییییلی خوشحال و هیجان زده بود چون رفتن به خارج از کشور رویایی چندین ساله او بود اما مه هیچ کدام هیجانی برای رفتن نداشتم شاید اگر رفتار متین نسبت به مه کمی هم خوب و عاشقانه میبود احساس مه هم فرق می داشت اما اخلاق سرد و رویه ای تند او هربار بیشتر به ترسو اضطراب مه می افزائید
مادر: خدا نکنه فال بد نبینین برادر انشالله که به سلامتی میرسن
منان: آدم باید شرایطه بسنجه خوهر جان مه نمام به آینده از خاطری دختر شما به جنجال بفتم
بابا: دعاهای ما پشت پناهیو است لازم نکرده تو فال وا کنی
کاکامنان: امیدوارم چیزی که تو میگی باشه مقصد از مه گفتن بود فقط خدا کنه پولا ما بیهوده هدر نره
عصبانیت از چهره بابا کاملا هویدا بود به زور و جبر کوشش میکردن به عصاب خود مسلط باشن تا کدام حرف خراب به مقابل حرفا ناسنجیده کاکا منان نزنن و ایجاد جنجال نکنن هر لحظه با فشردن انگشتان خود و گفتن کلمه شهادت به آسمان می دیدن و استغفار می کردن بعد ازیکه همه گی باهم به تفاهم رسیدن پدر مادر متین هم از منزل بیرون شدن و عرفان رو به طرف مه به بین جمع گفت
عرفان: هه 😏 مه گفتم ای خسور تو ایشته دست و دلباز شده نگو به او چند چوکه ناچیز طلاها تو خاطر جمع بوده بلاخره اونارم به ای طریق از چنگ تو بیرون می کنن
عبید: خوب بی ازو چی فکر کرده بودی آدمی که به قِران نقده میگه پول ایقذر مصارف گذافه میده؟
بابا: طلا اصلاً ارزش نداره فقط همی که دختر و بچه ما صحیح و سلامت به سر برسن کفایت میکنه
مادر: ها بخیر انشالله
و بعد متوجه اشکای جمع شده گی به چشمان زیبای مادر خو شدم علت ای اشکار می فهمیدم از اول همیشه وقتی مادر به رفتنم فکر می کردن هر لحظه اشک می ریختاندن اما ای بار چندین ترس دگه هم به اضطراب شان افزوده شد چون حالی هر دو فرزند خو به دست تقدیر سپردن که هیچ تضمینی هم به رسیدن مه و عرفان بدون کدام خوف و خطر وجود نداره
* * *
بلاخره طلاها هم فروخته شد و مابقی پول سفر مرم متین بدوش گرفت اوایل ازی طریق رفتن مه مخالفت نشان داد اما بعد از مدتی گفت اگر خواست و گریه های مادر او نمیبود هیچ وقت به رفتنم رضایت نشان نمیداد عرفان هم به طول ای مدت پولی که به خود از نوجوانی ذخیره کرده بود با خوشحالی جمع کرد سکیل زیر پاه خو هم فروخت و مابقی پول سفر اورم بابا جان به گردن گرفتن بعد از یک ماه سرگردانی به دنبال قاچاقبر معتبر تصمیم رفتن ما به دو روز بعد گرفته شد عرفان بابت ای سفر خییییلی خوشحال و هیجان زده بود چون رفتن به خارج از کشور رویایی چندین ساله او بود اما مه هیچ کدام هیجانی برای رفتن نداشتم شاید اگر رفتار متین نسبت به مه کمی هم خوب و عاشقانه میبود احساس مه هم فرق می داشت اما اخلاق سرد و رویه ای تند او هربار بیشتر به ترسو اضطراب مه می افزائید
رمان عشق آتشین
قسمت اول
نویسنده هدا (عباسی)
این داستان مربوط دختر به اسم مرحبا میشه که عاشق یک پسر مغرور به اسم رضوان میشود این عشق یک عشق آتشین میباشد که دو نفر به آتش میزند
از زبان مرحبا 😊
اول حمل بود و بسیار هوایی خوش آیند و من هم در خواب شیرین به سر میبوردم که با صدای زنگ موبایلم از خواب شیرینم بیدار شدم
اوفففففف این کی است که مزاحم خواب من شد با چشمان بسته موبایلم ره اوکی کردم که با صدای چیغ مسکا رو به رو شدم زود از جایم پریدم و صدای قلبم به خوبی شنیده میشد
مرحباـ ای خدا ازت نگذره مسکا بگو کی مورده که ای قسم چیغ میزنی
مسکا ـ وای دختر بنظرم تو باز خواب بودی نکنه یادتت رفته امروز روز اول دانشگاه است ساعت دیدی باید حالی آماده میبودی اما خانم محترم خواب است 😒
مرحبا ـ به طرف ساعت دیدم که 7:30صبح است وای ناوقت شده من حالی زود آماده میشم بسیار معذرت میخایم که ده خواب مانده بودم 🤦🏻♀️
مسکا ـ بخیز زیاد سخنرانی نکن زودتر آماده شو پرنسس😜
مرحبا ـ وای مسکا تو هم چقدر کنایه میزنی آینه رفتم خدا حافظ👋🏻
مسکا ـ خدا حافظ 👋🏻
از زبان مسکا 🙂
مرحبا یک دختر بسیار مقبول با چشم های عسلی پوست سفید قد بلند اندام متوسط است اما بسیار شوخ جنگره و لجباز است من مرحبا مکتب با هم به پایان رساندیم و امتحان کانکور دادیم که خوشبختانه هر دوی ما در رشته های که دوست داشتیم کامیباب شدیم مرحبا از طفلایت عاشق طب بود و من هم به حقوق علاقه داشتم که بلاخره به رویا های خود رسیدیم و کامیباب شدیم 🥰
مرحبا:آماده شده حرکت کردم به سوی دانشگاه اولین روزم بود و بسیار خوشحال بودم که بلاخره به آروزیم میرسم داخل دانشگاه شدم و در داخل دانشگاه متوجه مسکا شدم با خوشحالی سمت من آمد من ره به آغوش گرفت
مسکا: مرحبا بلاخره به آرزو های ما رسیدیم
مرحبا : ها جانم من هم زیاد خوشحال استم مسکا ره از آغوشم جدا کردم و با هم خدا حافظی کرده هر دو راهی صنف های خود شدیم طرف ساعت نگاه کردم اوووو وااای که چقدر ناوقت شده با قدم های پر سرعت راهی صنف شدم که در راه با یک شخص برخورد کردم و تمام کتاب هایم به زمین پخش شد سر مه با بسیار اعصبانیت بلند کردم که با دیدن یک پسر جذاب که چشم هایش سبز بود رو به رو شدم غرق دیدن پسر بودم که با تکان دست جلوی چشمم از افکار بیرون شدم
پسر : فکرت کجا است خانم پیشروی تان ره بیبینین
مرحبا: اصلاشما با عجله سمت من آمدین و بیبین که تمام کتاب هایم ره به زمین انداختین بجای که معذرت بخاین مره سر زنش میکنین 😒
پسر : اوووو وای اصلا شما باید معذرت میخاستین نی من خب وقت ندارم که همرای هر بی شخصیت گفت گو کنم بیازو تمام دختر دانشگاه محو مقبولیم میشن😏
مرحبا: شما چی گفتین اصلا چهره تان ره به آینه نگاه کردین به کدام جرعت برمن گفتین بی شخصیت بی شخصیت شما استین و من مثل او دخترای های که شما فکر میکنین اصلا او قسم نیستم 😠متوجه حرف زدن تان باشین
پسر : خب زیاد سخنرانی نکن حوصله ندارم بی شخصیت 😏
مرحبا: میخاست که بره مام بسیار خشمگین بودم و داد زدم بی شخصیت خودتت استی آدم روانی با گفتن روانی استاد شد و روی خود دور داد با خشم که از چشمانش معلوم میشد به طرف من آمد وای کم بود از ترس قلبم استاد شوه
پسر: تو چی گفتی مره گفتی روانی هااااااا🗣️
مرحبا : چیغ نزن بلی شما ره گفتم روانی که متوجه دستش شدم که میخاست بلایم بلند کنه از ترس چشم هایم محکم بستم و دست هایم ره ده رویم گرفتم.....
ادامه داره منتظر نظریات تان هستم 😊
قسمت اول
نویسنده هدا (عباسی)
این داستان مربوط دختر به اسم مرحبا میشه که عاشق یک پسر مغرور به اسم رضوان میشود این عشق یک عشق آتشین میباشد که دو نفر به آتش میزند
از زبان مرحبا 😊
اول حمل بود و بسیار هوایی خوش آیند و من هم در خواب شیرین به سر میبوردم که با صدای زنگ موبایلم از خواب شیرینم بیدار شدم
اوفففففف این کی است که مزاحم خواب من شد با چشمان بسته موبایلم ره اوکی کردم که با صدای چیغ مسکا رو به رو شدم زود از جایم پریدم و صدای قلبم به خوبی شنیده میشد
مرحباـ ای خدا ازت نگذره مسکا بگو کی مورده که ای قسم چیغ میزنی
مسکا ـ وای دختر بنظرم تو باز خواب بودی نکنه یادتت رفته امروز روز اول دانشگاه است ساعت دیدی باید حالی آماده میبودی اما خانم محترم خواب است 😒
مرحبا ـ به طرف ساعت دیدم که 7:30صبح است وای ناوقت شده من حالی زود آماده میشم بسیار معذرت میخایم که ده خواب مانده بودم 🤦🏻♀️
مسکا ـ بخیز زیاد سخنرانی نکن زودتر آماده شو پرنسس😜
مرحبا ـ وای مسکا تو هم چقدر کنایه میزنی آینه رفتم خدا حافظ👋🏻
مسکا ـ خدا حافظ 👋🏻
از زبان مسکا 🙂
مرحبا یک دختر بسیار مقبول با چشم های عسلی پوست سفید قد بلند اندام متوسط است اما بسیار شوخ جنگره و لجباز است من مرحبا مکتب با هم به پایان رساندیم و امتحان کانکور دادیم که خوشبختانه هر دوی ما در رشته های که دوست داشتیم کامیباب شدیم مرحبا از طفلایت عاشق طب بود و من هم به حقوق علاقه داشتم که بلاخره به رویا های خود رسیدیم و کامیباب شدیم 🥰
مرحبا:آماده شده حرکت کردم به سوی دانشگاه اولین روزم بود و بسیار خوشحال بودم که بلاخره به آروزیم میرسم داخل دانشگاه شدم و در داخل دانشگاه متوجه مسکا شدم با خوشحالی سمت من آمد من ره به آغوش گرفت
مسکا: مرحبا بلاخره به آرزو های ما رسیدیم
مرحبا : ها جانم من هم زیاد خوشحال استم مسکا ره از آغوشم جدا کردم و با هم خدا حافظی کرده هر دو راهی صنف های خود شدیم طرف ساعت نگاه کردم اوووو وااای که چقدر ناوقت شده با قدم های پر سرعت راهی صنف شدم که در راه با یک شخص برخورد کردم و تمام کتاب هایم به زمین پخش شد سر مه با بسیار اعصبانیت بلند کردم که با دیدن یک پسر جذاب که چشم هایش سبز بود رو به رو شدم غرق دیدن پسر بودم که با تکان دست جلوی چشمم از افکار بیرون شدم
پسر : فکرت کجا است خانم پیشروی تان ره بیبینین
مرحبا: اصلاشما با عجله سمت من آمدین و بیبین که تمام کتاب هایم ره به زمین انداختین بجای که معذرت بخاین مره سر زنش میکنین 😒
پسر : اوووو وای اصلا شما باید معذرت میخاستین نی من خب وقت ندارم که همرای هر بی شخصیت گفت گو کنم بیازو تمام دختر دانشگاه محو مقبولیم میشن😏
مرحبا: شما چی گفتین اصلا چهره تان ره به آینه نگاه کردین به کدام جرعت برمن گفتین بی شخصیت بی شخصیت شما استین و من مثل او دخترای های که شما فکر میکنین اصلا او قسم نیستم 😠متوجه حرف زدن تان باشین
پسر : خب زیاد سخنرانی نکن حوصله ندارم بی شخصیت 😏
مرحبا: میخاست که بره مام بسیار خشمگین بودم و داد زدم بی شخصیت خودتت استی آدم روانی با گفتن روانی استاد شد و روی خود دور داد با خشم که از چشمانش معلوم میشد به طرف من آمد وای کم بود از ترس قلبم استاد شوه
پسر: تو چی گفتی مره گفتی روانی هااااااا🗣️
مرحبا : چیغ نزن بلی شما ره گفتم روانی که متوجه دستش شدم که میخاست بلایم بلند کنه از ترس چشم هایم محکم بستم و دست هایم ره ده رویم گرفتم.....
ادامه داره منتظر نظریات تان هستم 😊
رمان عشق آتشین
قسمت دوم
نویسنده هدا (عباسی)
چند لحظه گذشت اما هیچ ضربه احساس نکردم با ترس چشم هایم باز کردم دیدم هیچ کسی نبود یک نفس راحت گرفتم و به سرعت سمت صنف رفتم با داخل شدن به صنف متوجه استاد شدم که در صنف بود ایجازه گرفته وارد صنف شدم متوجه درس بودم که یکبار صدایی خنده شخصی از پشت آمد که استاد اعصبانی شده گفت رضوان بیرون شو از صنف خاستم بیبینم که ای بی نزاکت کی است وای با دیدن شخص متعجب شدم امو روانی بود یعنی اسمش رضوان است نی دیگه یعنی ای همصنفی مه است یک اوفففف کشیدم و روی مه به سمت استاد دور دادم و رضوان با خشم از صنف بیرون شد تا آخر ساعت اصلا نامد و درس بلاخره به اتمام رسید بسیار خسته شده بودم و با مسکا راهی خانه شدیم به خانه رسیدم که یک سلام بلند دادم که مادرم آمد
شگوفه (مادر) سلام دخترم خوش آمدی
مرحبا :خوش باشی مادر جان خوب هستی
شگوفه:خوب هستم تو چطور هستی روز اول دانشگاه چطور بود
مرحبا : خوب استم خوب بود درس ها زیاد بود بسیار خسته شدیم
شگوفه: برو دخترم به اطاقت خسته گیت رفع شوه باز به شام صدایت میکنم تا او وقت پدر جانت هم میایه
مرحبا :درست است مادر جان و رفتم به اطاقم
از زبان رضوان 🙃
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم رفتم آماده شدم که به دانشگاه برم دیدم ساعت بسیار ناوقت شده و زود بیدون صبحانه طرف دانشگاه رفتم و در راه عجله داشتم که با یک دختر تصادف کردم بسیار اعصبانی شدم با بلند کردن سر دختر تمام اعصبانیتم ره سرش خالی کردم اما او هم کم نه آورد ماشالله شش متر زبان داشت و جوابم پس داد با با دیدن اقدر جرعتش واقعین اعصبانیتم صد برابر شد برش بی شخصیت گفتم و میخاستم به صنف برم که صدا زد بی شخصیت خودتت روانی با شنیدن کلمه روانی خوده کنترول کرده نتانستم با خشم به طرفش رفتم و گفتم کی ره روانی گفتی او هم که ترس در چشمانش واضیح معلوم میشد گفت توره میخاستم در مقابل اقدر جرعتش یک درس درست حسابی برش بتم دست مه بلند کردم که سیلی بزنمش با دیدن ترس ده صورتش به خود آمدم و از اونجه دور شدم و در راه خود را سرزنش داشتم که چطو بالایی یک دختر دست بلند میکردم با سرعت داخل صنف شدم و چند لحظه بد استاد آمد میخاست درس شروع کنه که یک شخص با عجله وارد صنف شد با دیدنش حیران بودم یعنی چی ای همصنفی من است یک اوف کشیدم و او متوجه من نشد و در جای خود نشست و استاد درس شروع کرد که یکبار در موبایلم مسج آمد مسج باز کردم از طرف امید برادرم بود که دو سال از من کرده کوچک تر بود یک فکاهی برم سند کرده بود بعد خاندن فکاهی یکبار خنده بلند از پیشم سر زد که متوجه شدم همه طرف من میبینن و استاد مره از صنف بیرون کرد میخاستم امید بکشم که مره ده پیش روی همه گی به خصوص او دختر ضایع کرد دیگه تا ساعت آخر به صنف نرفتم و راهی خانه شدم بسیار روز خراب بود درَ خانه ره باز کردم و بیدون کدام حرف به اطاقم رفتم
که درَ تک تک شد و خواهرک خوردم آسیه داخل آمد
آسیه : سلام لالا جان خوب هستی
رضوان : علیکم سلام شادخت کوچک خوب استم تو چطور هستی
آسیه خوب استم لالا جان
رضوان : شکر که خوب هستی طرف آسیه دیدم که میخاست کدام حرف برم بزنه اما نه میتانست بگو جان لالا چی شده .......
ادامه داره نظریات تان ره خواهان استم
قسمت دوم
نویسنده هدا (عباسی)
چند لحظه گذشت اما هیچ ضربه احساس نکردم با ترس چشم هایم باز کردم دیدم هیچ کسی نبود یک نفس راحت گرفتم و به سرعت سمت صنف رفتم با داخل شدن به صنف متوجه استاد شدم که در صنف بود ایجازه گرفته وارد صنف شدم متوجه درس بودم که یکبار صدایی خنده شخصی از پشت آمد که استاد اعصبانی شده گفت رضوان بیرون شو از صنف خاستم بیبینم که ای بی نزاکت کی است وای با دیدن شخص متعجب شدم امو روانی بود یعنی اسمش رضوان است نی دیگه یعنی ای همصنفی مه است یک اوفففف کشیدم و روی مه به سمت استاد دور دادم و رضوان با خشم از صنف بیرون شد تا آخر ساعت اصلا نامد و درس بلاخره به اتمام رسید بسیار خسته شده بودم و با مسکا راهی خانه شدیم به خانه رسیدم که یک سلام بلند دادم که مادرم آمد
شگوفه (مادر) سلام دخترم خوش آمدی
مرحبا :خوش باشی مادر جان خوب هستی
شگوفه:خوب هستم تو چطور هستی روز اول دانشگاه چطور بود
مرحبا : خوب استم خوب بود درس ها زیاد بود بسیار خسته شدیم
شگوفه: برو دخترم به اطاقت خسته گیت رفع شوه باز به شام صدایت میکنم تا او وقت پدر جانت هم میایه
مرحبا :درست است مادر جان و رفتم به اطاقم
از زبان رضوان 🙃
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم رفتم آماده شدم که به دانشگاه برم دیدم ساعت بسیار ناوقت شده و زود بیدون صبحانه طرف دانشگاه رفتم و در راه عجله داشتم که با یک دختر تصادف کردم بسیار اعصبانی شدم با بلند کردن سر دختر تمام اعصبانیتم ره سرش خالی کردم اما او هم کم نه آورد ماشالله شش متر زبان داشت و جوابم پس داد با با دیدن اقدر جرعتش واقعین اعصبانیتم صد برابر شد برش بی شخصیت گفتم و میخاستم به صنف برم که صدا زد بی شخصیت خودتت روانی با شنیدن کلمه روانی خوده کنترول کرده نتانستم با خشم به طرفش رفتم و گفتم کی ره روانی گفتی او هم که ترس در چشمانش واضیح معلوم میشد گفت توره میخاستم در مقابل اقدر جرعتش یک درس درست حسابی برش بتم دست مه بلند کردم که سیلی بزنمش با دیدن ترس ده صورتش به خود آمدم و از اونجه دور شدم و در راه خود را سرزنش داشتم که چطو بالایی یک دختر دست بلند میکردم با سرعت داخل صنف شدم و چند لحظه بد استاد آمد میخاست درس شروع کنه که یک شخص با عجله وارد صنف شد با دیدنش حیران بودم یعنی چی ای همصنفی من است یک اوف کشیدم و او متوجه من نشد و در جای خود نشست و استاد درس شروع کرد که یکبار در موبایلم مسج آمد مسج باز کردم از طرف امید برادرم بود که دو سال از من کرده کوچک تر بود یک فکاهی برم سند کرده بود بعد خاندن فکاهی یکبار خنده بلند از پیشم سر زد که متوجه شدم همه طرف من میبینن و استاد مره از صنف بیرون کرد میخاستم امید بکشم که مره ده پیش روی همه گی به خصوص او دختر ضایع کرد دیگه تا ساعت آخر به صنف نرفتم و راهی خانه شدم بسیار روز خراب بود درَ خانه ره باز کردم و بیدون کدام حرف به اطاقم رفتم
که درَ تک تک شد و خواهرک خوردم آسیه داخل آمد
آسیه : سلام لالا جان خوب هستی
رضوان : علیکم سلام شادخت کوچک خوب استم تو چطور هستی
آسیه خوب استم لالا جان
رضوان : شکر که خوب هستی طرف آسیه دیدم که میخاست کدام حرف برم بزنه اما نه میتانست بگو جان لالا چی شده .......
ادامه داره نظریات تان ره خواهان استم
رمان عشق آتشین
قسمت سوم
نویسنده هدا(عباسی)
آسیه : شما از کجا فهمیدین که من چیزی میخایم 😳
رضوان:خب توره من کلان کردیم و از چشمانت میدانم که چی میخواهی 😉
آسیه : بلی لالا جان بعد وفات مادرم شما و لالا امید مره کلان کردین پدرم هم که همیشه بخاطر کار خارج از کشور میباشه شما تمام دارایم در این دنیا هستین😔
رضوان: شادختم کوچکم اصلا ای چهره غمگین برت خوب نه میگه غمگین نشو پرنسسم خواست الله است😇
آسیه : اما لالا جان مادرم بخاطر مه وفات کرد 😔
رضوان: اشششش🤫 دیگه ایتو نگویی مادرم وقتی که فهمید تو دختر استی زیاد خوش بود چون عاشق دختر بود ما هم زیادخوش بودیم که صاحب خواهر میشیدیم اما وقت تولد تو داکتر هابه پدرم گفتن که بین شما فقد یکی تان زنده میمانید مادرم با اصرار زیاد پدر مه راضی کرد تا تو زنده بمانی و خودش دیار فانی ره ودا گفت ای همه گیش خواست الله است دیگه ایتو نگویی که باز ناراحت میشم
آسیه :درست است لالا جان دیگه تکرار نه میشه
رضوان : آفرین به شادخت هوشیار مه خب حالی بگو چی میخواستی ؟
آسیه: لالا جان فردا تولد بهترین دوستم است زینب و مره هم دعوت کرده اگر ایجازه شما باشه میخایم ده تولدش کنارش باشم
رضوان: البته که میتانی اما به شرط که خودم میبرمت
آسیه: واقیعن لالا شمامیبرین مره
رضوان :بلی خودم میبرمت
آسیه : تشکر لالا شما بهترین برادر دنیا استین شکر که دارم تان
رضوان :شکر که مام تو شادخت مقبول دارم خب شادختم فعلا من میخایم بخابم خسته استم باز گپ میزنیم
آسیه درست است لالا جان
رضوان: بعد رفتن آسیه به فکر مادرم رفتم چقدر کم وقت پیشم بود چرا اقدر زود ماره تنها ماند خیلی دلتنگش شدیم کاش پیشم میبود ده همین فکر بود که یکبار او دختر یادم آمد نه میفامم چرا اما یک حس داخل قلبم احساس کردم اما مهم نبود چشم هایم پت کرده به خواب رفتم
(مرحبا)
صبح با صدایی اذان بیدار شدم وضو گرفته نمازم را ادا کردم و آماده رفتن به دانشگاه شدم یک سرپتلونی سیاه با پتلون سفید چادر سیاه کرمچ سفید دستکول سفید و ساعت سیاه پوشیدم و کمی آرایش کردم و یک نگاه از سر تا پاهم خود ره به آینه دیدم واقعین زیبا شده بودم و به مسکا تماس گرفتم که بعد دو بوق جواب داد
مسکا: وای سلام پرنسس چطو که امروز وقت بیدار شودی
مرحبا: سلام شکر خوب استم تو خوب هستی مچم چی وقت تو نزاکت یاد میگیری بیغیر کنایه زدن دیگه کار یاد نداری 😒
مسکا:ای مرحبا تو چقه پشت گپ میگردی یک شوخی کردم
مرحبا : خب زیاد سخنرانی نکن آماده هستی
مسکا: بلی آماده هستم تو چطو آماده هستی
مرحبا :بلی پس فعلا باز ده دانشگاه میبینیم
مسکا : درست است خدا حافظ 👋🏻
قسمت سوم
نویسنده هدا(عباسی)
آسیه : شما از کجا فهمیدین که من چیزی میخایم 😳
رضوان:خب توره من کلان کردیم و از چشمانت میدانم که چی میخواهی 😉
آسیه : بلی لالا جان بعد وفات مادرم شما و لالا امید مره کلان کردین پدرم هم که همیشه بخاطر کار خارج از کشور میباشه شما تمام دارایم در این دنیا هستین😔
رضوان: شادختم کوچکم اصلا ای چهره غمگین برت خوب نه میگه غمگین نشو پرنسسم خواست الله است😇
آسیه : اما لالا جان مادرم بخاطر مه وفات کرد 😔
رضوان: اشششش🤫 دیگه ایتو نگویی مادرم وقتی که فهمید تو دختر استی زیاد خوش بود چون عاشق دختر بود ما هم زیادخوش بودیم که صاحب خواهر میشیدیم اما وقت تولد تو داکتر هابه پدرم گفتن که بین شما فقد یکی تان زنده میمانید مادرم با اصرار زیاد پدر مه راضی کرد تا تو زنده بمانی و خودش دیار فانی ره ودا گفت ای همه گیش خواست الله است دیگه ایتو نگویی که باز ناراحت میشم
آسیه :درست است لالا جان دیگه تکرار نه میشه
رضوان : آفرین به شادخت هوشیار مه خب حالی بگو چی میخواستی ؟
آسیه: لالا جان فردا تولد بهترین دوستم است زینب و مره هم دعوت کرده اگر ایجازه شما باشه میخایم ده تولدش کنارش باشم
رضوان: البته که میتانی اما به شرط که خودم میبرمت
آسیه: واقیعن لالا شمامیبرین مره
رضوان :بلی خودم میبرمت
آسیه : تشکر لالا شما بهترین برادر دنیا استین شکر که دارم تان
رضوان :شکر که مام تو شادخت مقبول دارم خب شادختم فعلا من میخایم بخابم خسته استم باز گپ میزنیم
آسیه درست است لالا جان
رضوان: بعد رفتن آسیه به فکر مادرم رفتم چقدر کم وقت پیشم بود چرا اقدر زود ماره تنها ماند خیلی دلتنگش شدیم کاش پیشم میبود ده همین فکر بود که یکبار او دختر یادم آمد نه میفامم چرا اما یک حس داخل قلبم احساس کردم اما مهم نبود چشم هایم پت کرده به خواب رفتم
(مرحبا)
صبح با صدایی اذان بیدار شدم وضو گرفته نمازم را ادا کردم و آماده رفتن به دانشگاه شدم یک سرپتلونی سیاه با پتلون سفید چادر سیاه کرمچ سفید دستکول سفید و ساعت سیاه پوشیدم و کمی آرایش کردم و یک نگاه از سر تا پاهم خود ره به آینه دیدم واقعین زیبا شده بودم و به مسکا تماس گرفتم که بعد دو بوق جواب داد
مسکا: وای سلام پرنسس چطو که امروز وقت بیدار شودی
مرحبا: سلام شکر خوب استم تو خوب هستی مچم چی وقت تو نزاکت یاد میگیری بیغیر کنایه زدن دیگه کار یاد نداری 😒
مسکا:ای مرحبا تو چقه پشت گپ میگردی یک شوخی کردم
مرحبا : خب زیاد سخنرانی نکن آماده هستی
مسکا: بلی آماده هستم تو چطو آماده هستی
مرحبا :بلی پس فعلا باز ده دانشگاه میبینیم
مسکا : درست است خدا حافظ 👋🏻
رمان عشق آتشین
قسمت چهارم
نویسنده هدا (عباسی)
مرحبا: از خانه میخاستم بیرون شوم که پدر جانم صدا کرد
حسن (پدر):مرحبا
مرحبا:بلی پدر جان سلام صبح تان بخیر خوب استین
حسن: سلام دخترم صبح تو هم بخیر میری به دانشگاه دخترم
مرحبا: بلی پدر جان کاری داشتین همرایم
حسن: نخیر دخترم فقد امروز تولد خواهرت است زینب فکر کنم فراموشت شده بود
مرحبا: اووووو واااای چطو فراموشم شده بود تشکرر پدر جان که به یادم آوردین
حسن : خواهش دخترم کمی وقت تر بیا درست است
مرحبا : درست است پدر جان خدا حافظ
از خانه بیرون شدم و بسیار ناراحت بودم چون ما یک فامیل چهار نفره استیم مادر جانم پدر جانم و یگانه خواهرم زینب که امروز تولدش است و 17سالش میشد با ناراحتی سمت دانشگاه رفتم که داخل دانشگاه و مسکا نامده بود میخاستم که به صنف برم باز همرای رضوان روبر رو شدم اصلا حوصله دعوا همرای شه نداشتم میخاستم از پهلویش بگذرم که مانعیم شد
رضوان : هی تو🗣️
مرحبا: با من هستی 🙄
رضوان: مگر غیری تو دیگه کسی هم اینجه تشریف داره امم؟
مرحبا: نخیر کسی نیست بفرما چی میخایی بگویی وقت ندارم 🤨
رضوان: اسمت چیست؟
مرحبا: به تو چیی هممم🤨
رضوان: وای دختر تو چقدر بداخلاق هستی من چقدر با ارامش همرایت صحبت میکنم اما تو جنگ میکنی
مرحبا: خوب میکنم حوصله چرت پرت های ناق تو نیست اصلا خوب نیستم
رضوان:چرا چی شده؟
مرحبا :اصلا به تو چییی چرا در هر کاری دیگران غرض داری سرت ده کار خودتت باشه و همرای من اصلا کار نگیر درست است
رضوان: اما مه فقد ..
مرحبا:حرف رضوان نیم ماند و من رفتم به صنف مسکا آمد تمام ماجرا برش قصه کردم و بسیار ناراحت بود که چرا او قسم رویه کردم
مسکا: بیبین مرحبا درست است که روز اول او قسم با هم آشنا شدین اما او میخاست که بار دوم تلافی کنه اما تو چی کردی ای کارت؟اصلا درست نبود مرحبا
مرحبا: میفامم درست نبود اما حالی چی کاری از دستم خاسته است که انجام بتم تو یک مشوره بتی لطفااا
مسکا: مه یک پیشنهاد دارم برت اما میفامم که تو اصلا قبولش نه میکنی اما تنها چاره همین است
مرحبا: اوففف بگو چی پیشنهاد همم🙄
مسکا : از رضوان معذرت بخایی
مرحبا:.....
ادامهداره نظریات تان ره خواهان استم 🥰
قسمت چهارم
نویسنده هدا (عباسی)
مرحبا: از خانه میخاستم بیرون شوم که پدر جانم صدا کرد
حسن (پدر):مرحبا
مرحبا:بلی پدر جان سلام صبح تان بخیر خوب استین
حسن: سلام دخترم صبح تو هم بخیر میری به دانشگاه دخترم
مرحبا: بلی پدر جان کاری داشتین همرایم
حسن: نخیر دخترم فقد امروز تولد خواهرت است زینب فکر کنم فراموشت شده بود
مرحبا: اووووو واااای چطو فراموشم شده بود تشکرر پدر جان که به یادم آوردین
حسن : خواهش دخترم کمی وقت تر بیا درست است
مرحبا : درست است پدر جان خدا حافظ
از خانه بیرون شدم و بسیار ناراحت بودم چون ما یک فامیل چهار نفره استیم مادر جانم پدر جانم و یگانه خواهرم زینب که امروز تولدش است و 17سالش میشد با ناراحتی سمت دانشگاه رفتم که داخل دانشگاه و مسکا نامده بود میخاستم که به صنف برم باز همرای رضوان روبر رو شدم اصلا حوصله دعوا همرای شه نداشتم میخاستم از پهلویش بگذرم که مانعیم شد
رضوان : هی تو🗣️
مرحبا: با من هستی 🙄
رضوان: مگر غیری تو دیگه کسی هم اینجه تشریف داره امم؟
مرحبا: نخیر کسی نیست بفرما چی میخایی بگویی وقت ندارم 🤨
رضوان: اسمت چیست؟
مرحبا: به تو چیی هممم🤨
رضوان: وای دختر تو چقدر بداخلاق هستی من چقدر با ارامش همرایت صحبت میکنم اما تو جنگ میکنی
مرحبا: خوب میکنم حوصله چرت پرت های ناق تو نیست اصلا خوب نیستم
رضوان:چرا چی شده؟
مرحبا :اصلا به تو چییی چرا در هر کاری دیگران غرض داری سرت ده کار خودتت باشه و همرای من اصلا کار نگیر درست است
رضوان: اما مه فقد ..
مرحبا:حرف رضوان نیم ماند و من رفتم به صنف مسکا آمد تمام ماجرا برش قصه کردم و بسیار ناراحت بود که چرا او قسم رویه کردم
مسکا: بیبین مرحبا درست است که روز اول او قسم با هم آشنا شدین اما او میخاست که بار دوم تلافی کنه اما تو چی کردی ای کارت؟اصلا درست نبود مرحبا
مرحبا: میفامم درست نبود اما حالی چی کاری از دستم خاسته است که انجام بتم تو یک مشوره بتی لطفااا
مسکا: مه یک پیشنهاد دارم برت اما میفامم که تو اصلا قبولش نه میکنی اما تنها چاره همین است
مرحبا: اوففف بگو چی پیشنهاد همم🙄
مسکا : از رضوان معذرت بخایی
مرحبا:.....
ادامهداره نظریات تان ره خواهان استم 🥰
بخاطر خواست شما دوستا امشب دو قسمت نشر کردم نظریات تان ره خواهان استم 😊
رمان عشق آتشین
قسمت پنجم
نویسنده هدا (عباسی)
مرحبا: چیییییییی حتا فکر شه هم نکنی بمیرم هم از او معذرت نه میخایم مه ده زندگیم تا هنوز از کسی معذرت نخاستیم و نه میخایم هممم
مسکا : بیبین مرحبا اقدر ضد و غرور اصلا خوب نیست عاقبت خوب نداره یک معذرت چی است که نه میتانی خواسته
مرحبا: هیچ وقتی از او معذرت نه میخایم دیگه ای موضوع ره اصلا باز نکنی فامیدی
مسکا : درست است خودتت بهتر میفامی من صنف دارم خدا حافظ
مرحبا: درست است خدا حافظ
اوففف مسکا رفت و من در صنف تنها ماندم فکر هوشم به گپ های مسکا بود مه چطور باید از او مغرور معذرت میخاستم ای امکان نداشت اما حق با مسکا بود او درست میگفت گناه من بود یک معذرت چی است که من ضد کردم میرم یک معذرت میخایم خیر خلاص ها ای بهترین فکر است همین کار میکنم رضوان پسر بد نیست شاید من اوره بد فکر کرده باشم میخاستم برم رضوان پیدا کنم و همرایش گپ بزنم از صنف بیرون میشدم که پیش در با یک نفر تصادف کردم به شدت به زمین خوردم و پایی راستم به شدتت درد داشت اخخ بلند گفتم و به زمین نشستم سر مه بلند کردم که رضوان دیدم
رضوان : خوب هستی چیزت خو نشده
مرحبا: خوب استم فقد کمی پایم افگار شد
رضوان: زیاد درد میکنه بریم پیش داکتر
مرحبا: نخیر خوب استم گپی مهم نیست میخاستم که بلند شوم اما دوباره به زمین خوردم
دیدم که رضوان دست خود را پیش کرد اما گفتم تشکر خودم بلند میشم
رضوان :بتی دست ته کمکت کنم
مرحبا : نخیر نه میخایم تشکر
رضوان: درست است خودتت بهتر میفامی میخاست بره و من هم از زمین بلند میشدم که کم بود دوباره به زمین بخورم که یکی شخص از بازویم گرفت و کمک کرد دیدم رضوان بود نخیر ضرورت نیست خودم گپم تمام نشده بود که رضوان گفت
رضوان: گپ نزن راه برو
مرحبا: چپ شدم بعد گپ رضوان دیگه چیزی نگفتم مره به چوکی بورد و گفت
رضوان : بیشین
مرحبا : تواز من خفه استی
رضوان : مهم نیست
مرحبا : معذرت میخایم
رضوان: مهم نیست خانم مغرور من قهر نیستم 😉
مرحبا : من مغرور نیستم از خود اسم دارم 🤨
رضوان :خب ازت اسم ته پرسان کردم اما نگفتی من هم برت خانم مغرور میگم 😜
مرحبا : اوفففف نگو مغرور اسمم مرحبا است
رضوان: واو اسمت زیباست من هم رضوان استم
مرحبا: خوش شدم
رضوان: من هم خوش شدم راستی یک گپ
مرحبا: بفرما
رضوان :...
قسمت پنجم
نویسنده هدا (عباسی)
مرحبا: چیییییییی حتا فکر شه هم نکنی بمیرم هم از او معذرت نه میخایم مه ده زندگیم تا هنوز از کسی معذرت نخاستیم و نه میخایم هممم
مسکا : بیبین مرحبا اقدر ضد و غرور اصلا خوب نیست عاقبت خوب نداره یک معذرت چی است که نه میتانی خواسته
مرحبا: هیچ وقتی از او معذرت نه میخایم دیگه ای موضوع ره اصلا باز نکنی فامیدی
مسکا : درست است خودتت بهتر میفامی من صنف دارم خدا حافظ
مرحبا: درست است خدا حافظ
اوففف مسکا رفت و من در صنف تنها ماندم فکر هوشم به گپ های مسکا بود مه چطور باید از او مغرور معذرت میخاستم ای امکان نداشت اما حق با مسکا بود او درست میگفت گناه من بود یک معذرت چی است که من ضد کردم میرم یک معذرت میخایم خیر خلاص ها ای بهترین فکر است همین کار میکنم رضوان پسر بد نیست شاید من اوره بد فکر کرده باشم میخاستم برم رضوان پیدا کنم و همرایش گپ بزنم از صنف بیرون میشدم که پیش در با یک نفر تصادف کردم به شدت به زمین خوردم و پایی راستم به شدتت درد داشت اخخ بلند گفتم و به زمین نشستم سر مه بلند کردم که رضوان دیدم
رضوان : خوب هستی چیزت خو نشده
مرحبا: خوب استم فقد کمی پایم افگار شد
رضوان: زیاد درد میکنه بریم پیش داکتر
مرحبا: نخیر خوب استم گپی مهم نیست میخاستم که بلند شوم اما دوباره به زمین خوردم
دیدم که رضوان دست خود را پیش کرد اما گفتم تشکر خودم بلند میشم
رضوان :بتی دست ته کمکت کنم
مرحبا : نخیر نه میخایم تشکر
رضوان: درست است خودتت بهتر میفامی میخاست بره و من هم از زمین بلند میشدم که کم بود دوباره به زمین بخورم که یکی شخص از بازویم گرفت و کمک کرد دیدم رضوان بود نخیر ضرورت نیست خودم گپم تمام نشده بود که رضوان گفت
رضوان: گپ نزن راه برو
مرحبا: چپ شدم بعد گپ رضوان دیگه چیزی نگفتم مره به چوکی بورد و گفت
رضوان : بیشین
مرحبا : تواز من خفه استی
رضوان : مهم نیست
مرحبا : معذرت میخایم
رضوان: مهم نیست خانم مغرور من قهر نیستم 😉
مرحبا : من مغرور نیستم از خود اسم دارم 🤨
رضوان :خب ازت اسم ته پرسان کردم اما نگفتی من هم برت خانم مغرور میگم 😜
مرحبا : اوفففف نگو مغرور اسمم مرحبا است
رضوان: واو اسمت زیباست من هم رضوان استم
مرحبا: خوش شدم
رضوان: من هم خوش شدم راستی یک گپ
مرحبا: بفرما
رضوان :...
رمان عشق آتشین
قسمت ششم
نویسنده هدا (عباسی)
رضوان: میشه با هم دوست باشیم دوست های صمیمی
مرحبا: 😳😳دوست باشیم
رضوان: بلی دوست چرا تعجب کردی فقد دوست های عادی 😝
مرحبا: درست است پس دوست میشم همرایت دوست خوبم
رضوان : پرتی چک ره به افتخار دوستی ما 😉
مرحبا :🖐🏻 با رضوان صحبت میکردیم که استاد و دیگه شاگردان هم داخل صنف شدن و رضوان رفت به جای خود نشست هر لحظه چهره رضوان پیش چشمانم بود نه میفامم با هر بار دیدنش یک حس احساس کردم نه میفامم چی بود اما فکر میکردم خوب نیست و یک حس آتشین است ده تمام ساعت درسی متوجه رضوان بودم یک حس درونم بود نه میفامم چی بلاخره درس به اتمام رسید و من با عجله بیرون شدم و به طرف یک فروشگاه رفتم و به زینب یک ساعت خیلی مقبول خریدم و طرف خانه حرکت کردم در باز کردم با دیدن خانه واقیعن متعجب شدم خانه خیلی مقبول شده بود تمام خانه پر از بادکنک های سیاه طلایی دیزاین شده بود محو دیدن خانه بود که که صدایی مادرم به گوشم رسید
شگوفه: سلام دخترم امدی
مرحبا : بلی مادر جان خوب استین
شگوفه: خوب استم خوش معلوم میشی کدام گپ شده
مرحبا : نخیر مادر جان بخاطر تولد زینب خوشحال استم
شگوفه: خو دخترم همیشه خوش باشی برو خود آماده کن که مهمان ها میاین
مرحبا : درست است مادر جان
(رضوان)
از پوهنتون خانه رفتم واقیعن روز عالی بود زیادخوش شدم که با مرحبا دوست شدم واقیعن نه میفامم او دختر چی داشت اما بسیار وابسته شده بودم برش با خوشی داخل خانه شدم اما بسیار خسته بودم میخاستم بخابم که با آسیه رو به رو شدم واقیعن عالی شده بود
آسیه :سلام لالا جان خوش آمدی
رضوان: علیکم خوش باشی چطوری شادختم
آسیه : خوب استم لالا جان تو چطور استی
رضوان : وله خوب استم بسیار خسته میخایمم بخابم
آسیه: خواب میشین😔
رضوان: بلی چرا ناراحت شودی راستی جایی میری آماده شودی
آسیه: لالا جان دیروز خو همرای تان گپ زدم یاد تان رفته 😔 امروز تولد بهترین دوستم زینب است
رضوان: اووووو واقعین فراموشم شده بود 🤦🏻♂️
آسیه: گپی نیست لالا جان شما خسته استین برین بخوابین
رضوان: پس تولد دوستت چی میشه یعنی نه میری
آسیه: نخیر لالا جان گپی نیست باز برش تبریکی میتم که دیدمش
رضوان : اما او ناراحت میشه باز
آسیه: مهم نیست
رضوان: نخیر مهم است تو میری و خودم هم میبرمت چند لحظه صبر خوده آماده میکنم میایم باز با هم میریم
آسیه: جدی لالا جااان
رضوان: بلی توره مه جگرخون دیده نه میتانم شادختم
آسیه :شما بهترین برادر جهان استین برین آماده شوین من اینجه منتظر استم
رضوان: درست است
(آسیه)
ما یک فامیل چهار نفره استیم من برادرانم و پدرم مادرم وقت به دنیا امدن من وفات کردن و پدرم همیشه بخاطر کار هایش خارج از کشور میباشه و زیاد نه میاین و دو برادرم که یکیش رضوان و دیگرش امید است رضوان 22سال داره و بسیار مهربان مغرور و مقبول است همیشه مثل پدر مادر برم بوده امید 20سالش است او هم شوخ اما بسیار جدی میشه اما من واقعین هر دوی شان ره پیش از حد دوست دارم چون هیچ وقت ایجازه ندادن که یک لحظه ناراحت باشم
.
.
.
رضوان: آماده شدم بریم
آسیه:واو لالا چقدر شیک شودی
رضوان : تشکر شادختم بریم که ناوقت میشه
آسیه درست است لالا جان بریم
(مرحبا)
به اطاقم رفتم دلیل خوشحالیم فقد بخاطر ای بود که با رضوان دوست شده بودم زیاد خوش بودم خود آماده کردم و یک پراهن سیاه بف با چپلی های بلند پوشیدم مو هایم بلند بستم و کمی آرایش کردم یک چرخ زدم و پاین رفتم با زینب رو به رو شدم یک پراهن بف سیاه طلایی پوشیده بود مو هایش باز بود و کمی آرایش ظریف دخترانه کرده بود واقعین زیبا شده بود رفتم و به آغوش گرفتمش و گفتم تولدتت تبریک شادختم
زینب: تشکر پرنسس من
مرحبا: راستی خیلی زیبا شودی 😍
زینب: نی دیگه در مقابل ای زیبایی تو اصلا معلوم هم نه میشم
مرحبا: نی دیگه اقه شکسته نفسی نکن خیلی زیبایی
زینب: تشکر خواهر مقبولم چشم های نازت زیبا است
مرحبا : مشغول حرف زدن با زینب بودم و آهسته آهسته همه آمده بودن در تک تک شد کسی نبود و من رفتم در باز کنم دیدم آسیه بود با دیدنش بسیار خوشحال شدم و به آغوش گرفتمش بعد احوال پرسی با آسیه متوجه شخص پشت سر آسیه شدم از تعجب دهانم باز مانده بود.......
ادامه دارد 🥰
قسمت ششم
نویسنده هدا (عباسی)
رضوان: میشه با هم دوست باشیم دوست های صمیمی
مرحبا: 😳😳دوست باشیم
رضوان: بلی دوست چرا تعجب کردی فقد دوست های عادی 😝
مرحبا: درست است پس دوست میشم همرایت دوست خوبم
رضوان : پرتی چک ره به افتخار دوستی ما 😉
مرحبا :🖐🏻 با رضوان صحبت میکردیم که استاد و دیگه شاگردان هم داخل صنف شدن و رضوان رفت به جای خود نشست هر لحظه چهره رضوان پیش چشمانم بود نه میفامم با هر بار دیدنش یک حس احساس کردم نه میفامم چی بود اما فکر میکردم خوب نیست و یک حس آتشین است ده تمام ساعت درسی متوجه رضوان بودم یک حس درونم بود نه میفامم چی بلاخره درس به اتمام رسید و من با عجله بیرون شدم و به طرف یک فروشگاه رفتم و به زینب یک ساعت خیلی مقبول خریدم و طرف خانه حرکت کردم در باز کردم با دیدن خانه واقیعن متعجب شدم خانه خیلی مقبول شده بود تمام خانه پر از بادکنک های سیاه طلایی دیزاین شده بود محو دیدن خانه بود که که صدایی مادرم به گوشم رسید
شگوفه: سلام دخترم امدی
مرحبا : بلی مادر جان خوب استین
شگوفه: خوب استم خوش معلوم میشی کدام گپ شده
مرحبا : نخیر مادر جان بخاطر تولد زینب خوشحال استم
شگوفه: خو دخترم همیشه خوش باشی برو خود آماده کن که مهمان ها میاین
مرحبا : درست است مادر جان
(رضوان)
از پوهنتون خانه رفتم واقیعن روز عالی بود زیادخوش شدم که با مرحبا دوست شدم واقیعن نه میفامم او دختر چی داشت اما بسیار وابسته شده بودم برش با خوشی داخل خانه شدم اما بسیار خسته بودم میخاستم بخابم که با آسیه رو به رو شدم واقیعن عالی شده بود
آسیه :سلام لالا جان خوش آمدی
رضوان: علیکم خوش باشی چطوری شادختم
آسیه : خوب استم لالا جان تو چطور استی
رضوان : وله خوب استم بسیار خسته میخایمم بخابم
آسیه: خواب میشین😔
رضوان: بلی چرا ناراحت شودی راستی جایی میری آماده شودی
آسیه: لالا جان دیروز خو همرای تان گپ زدم یاد تان رفته 😔 امروز تولد بهترین دوستم زینب است
رضوان: اووووو واقعین فراموشم شده بود 🤦🏻♂️
آسیه: گپی نیست لالا جان شما خسته استین برین بخوابین
رضوان: پس تولد دوستت چی میشه یعنی نه میری
آسیه: نخیر لالا جان گپی نیست باز برش تبریکی میتم که دیدمش
رضوان : اما او ناراحت میشه باز
آسیه: مهم نیست
رضوان: نخیر مهم است تو میری و خودم هم میبرمت چند لحظه صبر خوده آماده میکنم میایم باز با هم میریم
آسیه: جدی لالا جااان
رضوان: بلی توره مه جگرخون دیده نه میتانم شادختم
آسیه :شما بهترین برادر جهان استین برین آماده شوین من اینجه منتظر استم
رضوان: درست است
(آسیه)
ما یک فامیل چهار نفره استیم من برادرانم و پدرم مادرم وقت به دنیا امدن من وفات کردن و پدرم همیشه بخاطر کار هایش خارج از کشور میباشه و زیاد نه میاین و دو برادرم که یکیش رضوان و دیگرش امید است رضوان 22سال داره و بسیار مهربان مغرور و مقبول است همیشه مثل پدر مادر برم بوده امید 20سالش است او هم شوخ اما بسیار جدی میشه اما من واقعین هر دوی شان ره پیش از حد دوست دارم چون هیچ وقت ایجازه ندادن که یک لحظه ناراحت باشم
.
.
.
رضوان: آماده شدم بریم
آسیه:واو لالا چقدر شیک شودی
رضوان : تشکر شادختم بریم که ناوقت میشه
آسیه درست است لالا جان بریم
(مرحبا)
به اطاقم رفتم دلیل خوشحالیم فقد بخاطر ای بود که با رضوان دوست شده بودم زیاد خوش بودم خود آماده کردم و یک پراهن سیاه بف با چپلی های بلند پوشیدم مو هایم بلند بستم و کمی آرایش کردم یک چرخ زدم و پاین رفتم با زینب رو به رو شدم یک پراهن بف سیاه طلایی پوشیده بود مو هایش باز بود و کمی آرایش ظریف دخترانه کرده بود واقعین زیبا شده بود رفتم و به آغوش گرفتمش و گفتم تولدتت تبریک شادختم
زینب: تشکر پرنسس من
مرحبا: راستی خیلی زیبا شودی 😍
زینب: نی دیگه در مقابل ای زیبایی تو اصلا معلوم هم نه میشم
مرحبا: نی دیگه اقه شکسته نفسی نکن خیلی زیبایی
زینب: تشکر خواهر مقبولم چشم های نازت زیبا است
مرحبا : مشغول حرف زدن با زینب بودم و آهسته آهسته همه آمده بودن در تک تک شد کسی نبود و من رفتم در باز کنم دیدم آسیه بود با دیدنش بسیار خوشحال شدم و به آغوش گرفتمش بعد احوال پرسی با آسیه متوجه شخص پشت سر آسیه شدم از تعجب دهانم باز مانده بود.......
ادامه دارد 🥰