کانال عاشق های رومان 🥰😍❤️
2.08K subscribers
2 photos
2 links
سلام احترامات به شما
به گروه خودتان خوش آمدید
💢هر جای قانون خود را دارد💢
💢پس مطیع قانون باشید💢
💥۱_احترام کن تا احترام شوی💥
💥۲_در مجازی شخصیت مجازی نداشته باشید💥
💥۳بیدون اجازه شخصی مسچ نکنید💥
بهترین رومان ها ره از اینجا مطالعه کونین 🥰🥰❤️🥰
Download Telegram
اورا به دکتر اطفال بردم که یکی از دوستان معرفی کرده بودند که خیلی لایق ورسیده است، منم رفتم همانجاو پرسونل انجاگفت باید منتظر باشم تاامدن دکتر ...
بعد ده دقیقه انتظار شنیدم که گفتن دکتر تان امد بفرمایین داخل ،
سایه شخصی را روی راه‌رو دهلیز میدیدم که نزدیک من میشد سر بلند کردم از چیزیکه میدیدم به چشمانم باور نداشتم ، تقریبا عصر بود باآفتاب سوزان وقامت شخصی که روبرویم ایستاد بود ومانع تابش افتاب به صورتم شد که از هردوطرف شانه هایش روشنایی تشعشع افتاب بود و باعث شدفقط چهره اش را بیبنم برای لحظه‌یی قلبم از تپیدن ماند و دوباره سریع شد ضربانش لرزه به دست پایم انداخت پاهایم یاری ام نمیکرد که ایستاد بمانم دلم ضعف میرفت از دیدن کسیکه روبرویم ایستاد بود، برای دقایق اندک همه چیز از جمله زمان و مکان فراموشم شد و ساکت ماندم کاملا در روبروی هم !
خودش بود احمد ........ احمد ...‌‌
موهای ژلیده ‌قامت‌ش بنظرم بلند تر میامد هرچند انرژی سابق از رخسارش پیدا نبود اما جذاب‌تر شده بود باان ریش و سبیل هایش ...
طرفم دید گفت
__صنم !
با وقفه دوباره گفت؛
_ به به کی را میبنم بانو صنم خودتان هستین؟
+ به ، بلی
_چه عجب اینطرفا بعداینهمه وقت ، گمان کردم که ازوطن دور شدین، شایدم ساکن امریکا یا انگلستان؟
سرم را پایین انداخته گفتم
+ ممنون بیاد دارین مرادکتر؟
_ صد البته که بلی بانوی خوش قلب _پلنگگ_( نظربه علاقه من به پلنگ احمد قبل ها مرا پلنگگگ صدا میزد)
+ههههههههههه هنوزم که بیاد دارین
_ بلی ، فراموش نمیشه که هیچوقت.....
_خب بفرمایین ، لطفن سرپا نمانید

بعد گرفتن تاریخچه از عمر گفت ؛
تاثیر هوای گرم تابستان و افتابزده‌گی است حتمن احتیاط کنین و اگر مشکلی پیش امد من در خدمتم ، و بعد نمبرش را روی میز گذاشت گفت این نمبرم است همیش فعال میباشد
باتشکری بلند شدیم و اوهم مارا بدرقه کرد ....
امدیم و دوا گرفتیم ، بعد از خوردن دوا ها عمر دیگر هم حالش بد شد مجبور شدم تماس بگیرم بااحمد بعد گفت
_ مشکلی نیست فقط معده‌اش میکروبی است و این دوا کمکش میکنه میکروب ها ازبین بیروندواین حالت پیش امده ... بعد گذشت سه روز عمر حالش کاملا خوب شده بود
احمد بامن تماس گرفت وازصحت عمر میپرسید، گفتم که کاملا خوب است ....

** باگذشت یک ماه بعد یک روز در بیمارستان خودما بودم که با احمد روبرو شدم ، با تعجب پرسیدم انجا چیکار میکند اوهم همین سوال راازمن میپرسید ، وخیلی جالب‌تر به چپن سفیدی که برتن داشتم میدید....
اوهم همین سوال راازمن میپرسید
گفتم کارمند انجاهستم ، خیلی تعجب کرد ، و بعد گفت که یکی از دوستانش را اورده انجا ،
احمد رو بمن کرد وگفت؛
_ صنم مگر رشته خودت ادبیات نبود که حالا دکتر شدی؟
+ ادبیات بودم تمام شد ومنم تغییر رشته دادم
_ به به عجب کار عالی و بجا کردی
بعد از گذشت ساعتی کارهای مریض احمد تمام شد او را فرستاد و خودش روی صحن بود که مرا دید ، و یکطوری صدایم کرد بااشاره سرش ، منم نزدیکش رفتم محض کنجکاوی واحترام اورا به قهوه‌یی دعوت کردم واو باکمال میل قبول کرد ،
روی صحن بیمارستان جای خلوت وارامی نشستیم ، ماتقریبا دوستان قدیمی گفته میشدیم واین باعث میشد مطمین تر بنشنیم و قصه کنیم ،
احمد از دوره تخصص و مشکلات ش میگفت و همینطور که این سه سال را در چه فعالیت های مصروف بوده ...
امامیان اینهمه احمد بسیار خسته وشکسته بود دلیلش را پرسیدم گفت؛
_ قصه طولانی است صنم جان
زندگی خیلی تراژدی شده برایم ، ادم کاملا دلشکسته هستم که درانتظار مرگم ، روزنه های امید کاملا برویم بسته شدن
درانتظار حضور عزرایل‌ام که بیاید ومراباخودش بیبرد
+ چطور مگه چی شده که دکتر مثبت اندیش مارااینهمه منفی گرا کرده؟
_ عاشقی به این روز انداختیم ،
باتعجب به چشمانش دقیق دیده گفتم
+ عشق، عاشقی؟؟
_ بلی عشق
بعد نوشیدن یک اندازه قهوه‌اش ، بطرفم دیده گفت ؛
خلاصه میکنم صنم ، سه سال قبل عاشق شدم انهم بایک نگاه ، ماهمدیگر خودرا دوست داشتیم ، هرچند شاگرد مکتب بود وازمن کوچکتر هم بود اما عاشقش شدم ، فقط مشکل قومی بین ما بود خواستگار رفتم در اوایل چیزی نمیگفتن اما بعدن قبول نمیکردن ، سه سال را باهم بودیم صحبت میکردیم و میدیدیم ، بعضی از روزها باخود به مطب‌ام میبردمش ......
بعد مدتی جنجالها زیاد شد و فامیل فرحناز دخالت بسیار میکردند تاازمن خواست از زندگیش خارج شوم .....
فرحناز هم من را مجبور کرد وازمن تعهد گرفت تا اززندگیش خارج شوم نمیدانم فامیل‌اش بااو چی کردند که همچون درخواست کردازمن ...
حالا چهار ماهی میشود که از زندگیش خارج شدم و شایدم حالا ازدواج کرده باشه نمیدانم کجا است و کجارفت ....
همینطور احمد صحبت میکرد و من دست زیر الاشه به او میدیدم شاید اخرین حرفهایش را نفهمیدم ، بیاد خودم افتادم همان سالها که او عاشق فرحناز شده من عاشق او بودم
چه رویاهای که نامرئی هستن .... ای کاش باچشم میدیدیم
کاش احساسات درونی ما قابل دید میبود ، و همه علایق وارزوهای ما مرئی میبود ، ومیفهمیدیم ادمها چه میکشند شاید ان روزهای اخری که احمد بدرفتار شده بود عاشق فرحناز شده وهمه حواسش انجابوده
نمیدانم اما در درونم خودم را نفرین میکردم و گاهی غبطه میخوردم به اینکه فرحناز خوشبخت‌ترازمن بوده چون احمد اورا انتخاب کرده
کاش همان وقت میفهمیدم یاخودش میگفت و زودتر از زندگیش بیرون میشدم چقدر خودم را در اب اتش زدم ....
برای عشق بی سر انجامم، واقعن چی حس بدی دارد این حالت!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮏ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ . . .ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻡ !
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ !
ﺧﺪﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﮕﻮﯾﻢ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺵ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺑﺮﮒ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻧﺪﻩ . . .!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺡ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﭘﻮﭺ ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ . . .
در همین افکار بودم که احمد صدا کرد کجایی بانو
تکان خورده بخود امدم گفتم
+ هیچ همینجا ...
_ این بود سرگذشت من ازخودت نگفتی که
+ منم اووووفی کشیده هرانچیزیکه اتفاق افتاده بود را شرح کردم البته سانسور شده چون هیچ انرژی صحبت درمن باقی نماند بعد شنیدن این سرگذشت احمد
و هردو بحال خود میخندیدیم تقریبا اتفاق مشابه رخ داده بود ، آنروز به مشکل مانع اشکهایم میشدم .....
ما دوتا شده بودیم دلتنگ های شهر ، هردو بی میل به زندگی بودیم حتی انگیزه و هدف ما مشخص نبود ، دلگیر و غمدورن بودیم ....
اماخیلی همدردی میکردیم دقیقن مثل مرحم برزخم های همدیگر میماندیم ، دیگر حال هوای عاشقی نبود فقط فضای پاک دوستانه بود ( امااحمد هنوزم نمیفهمید که سه سال پیش عاشق او بودم ) میخاستم ان حس سه سال قبلم همچنان درون صحرای دلم دفن بماند ، هرچه بود اما ان حس مورد احترام من بود نه میخاستم ازبین بیرود و نه احمد ازان بفهمد ....
اما حالا دیگر سه سال قبل نبود ، حوادث بااحمد هم کارخودش را کرده بود بامنم .....

فصل عاشقانه ها
*** بعداز گذشت پنج ماه _ این مدت من و احمد خیلی صمیمی شده بودیم و روزای اخر هفته باهم میدیدیم میگفتیم و میخندیدیم ، دیگر در انتظار مرگ نبودیم و نه ناامیدی مارا دنبال میکرد ، در مجموع زمان بخوبی و خوشی میگذشت
مابرای هم وقت میگذاشتیم و از درد همدیگر کاستیم

_روزی احمد امد دنبالم بیمارستان و هردو رفتیم در کافه‌یی نزدیک بیمارستان ( کافه همیشگی خودما) ، مرا دعوت کرده بود به یک قهوه که کارت دعوت را اسم گذاشته بود (قهوه بااحمد) ، منم باخوشی قبول کردم
احمد آنروز طور دیگری صحبت میکرد هیجان و اندک بیقراری را بخوبی میشد در حرکات و سخنانش دید، بعد نوشیدن قهوه و قصه های اینکه مادرش امده کابل و حرف حدیث های چهارطرف، ... وهمینطور باگذشتن حدود یک ساعتی ....
♡احمد بلندشد و پیش پایم نشست وگفت؛

》شاید که اتفاق بیفتد دوباره تو
از کوچه‌های خسته‌ما باز بگذری
شاید در گلوی سکوت شب فراق
از آسمان شهر به پرواز بگذری《(م.خ)

و جعبه کوچک را جلویم گرفت و باز گفت؛
_ هرچند این کار راباید خیلی وقت میکردم حتی سه سال قبل انگار خدا نخواسته بوده تاحالا ، ولی
حالام دیر نیست صنم _ بانوی من
_آیا بامن ازدواج میکنی؟
منکه حیران و هاج واج مانده بودم واتفاقی بود ناگهانی گفتم؛
+ احمدددددد چیکار میکنی تو چه میگی؟
_میگم بامن ازدواج میکنی پلنگم؟
گویا درون دره‌یی یخی پرت شدم سرد شده بودم و سبک فکر کردم اشتباه میشنوم یاهم خوابم ، اما احمد همچنان روبرویم نشسته برزمین ودستش بسویم دراز است و ان خنده قشنگش از چشمانش موج میزد ......
از جایم بلند شدم هردو دستم را قاب صورتم کردم چیزی به ذهنم نمیرسید که بگویم ، یاشایدم خیلی هیجان زده شدم
بعد چنددقیقه باصدای احمد بخود امدم
_ صنم بامن ازدواج میکنی؟
با دستان لرزان جعبه راگرفتم و باز کردم که انگشتر داخل ان خودنمایی میکند ، گفتم
+ لطفن بلند شو احمد
ازجایش بلند شد دستم را در دستانش گرفت مستقیم به چشمانم دید و گفت
_ انگشتر را جلویت نگرفتم چون مطمینم تصمیم گرفته نمیتانی اینقدر زود ، برایت وقت میدهم بعدازاین تمام عمرم باتوست هروقت تصمیم گرفتی جعبه را بیار که دستت کنم خودم ، بانرمی دستم را فشرده گفت ؛
_ بگذار هیجان چشمانت فقط وفقط مال من باشد ، وهمینطور نگاهم‌کن صنم
+ سری تکان داده گفتم تو که از گذشته و تمام مسایلم میدانی از نظری که حالا به ادمها دارم و ....
حرفم را بریده گفت
_ کافیست بمن اعتماد داشته باشی و مراباور کنی بامن صادق باشی ، من تورا باتمام همین مشکلات و گذشته‌ات قبول دارم ، به قول خودت گذشته که گذشت چه ارزشی در اینده دارند ادمهای که رفتن؟؟
بیبن برایت گفتم که فکر کن بعد تصمیم بگیر هردو تجربه زیاد داریم و تقریبا مشابه ، ارزش زندگی ، خوشی ها وتلخی هایش بیشتر به مانمایان است ، همانطور که دل تو از زندگی گرفته بود ازمنم همچنان گرفته بود، ولی میتانیم کنار هم باشیم تکیه گاه هم باشیم دوست و رفیق باشیم ، آفتاب که در سرزمین ماغروب کرده را دوباره به طلوع برسانیم ، باهم ....
صنم من کنار توبیشتر آرامش دارم ، شاید نیم دیگر واقعی من تو هستی که بعد یک عالم جستجو ومشکلات پیدایت کردم باتو من کاملم.........
باور کن طوریکه ما باهم هستیم نیمه واقعی ما درون همدیگر است انقدر ارامش داریم باهم که کوچکترین حس بیگانه‌گی نیست بین ما گویا سالهاست ماباهم هستیم ، فکر کن جز مادوتا ایا کسی دیگری میتانست براینهمه مشکلات ما غلبه کند؟
و میشد مارا به زندگی عادی برگرداند؟
صنم باور کن مادر تقدیر همدیگر رقم خوردیم تو برای منی ومنم برای تو هستم ....
احمد درست میگفت ما نیمه واقعی هم بودیم و سالها بود درون هم زندگی میکردیم که همدیگر را گم کردیم!
واینک زمان باهم بودن ما بود
○ انروز زبانم حرکت‌اش راازدست داده بود وبیشتر به اشاره اکتفاکردم و بعد باجعبه انگشتر ازکافه بیرون امدیم تانزدیک های خانه همراهیم کرد
رویایی نامرئی
�قسمت ششم
�نویسنده ز. نافانی

تانزدیک های خانه احمد همراهیم کرد...
بعداینکه ازاحمد خداحافظی کرده امدم خانه شام تاریک بود تقریبا ....‌
شب با ذوق وشادی درونی تمام غذایم راخوردم و بعدا به اتاقم رفتم ، جعبه انگشتر که احمد برایم داده بود را گذاشتم پیش رویم ....
قلم را براشتم در کتابچه که پیش دستم بود نوشتم؛
در گذرگاه زمان
زندگی باهمه تلخی وشیرینی خودمیگذرد...
عشق میمیرد
رنگ ها رنگ دگرمیشوند ...
و
فقط خاطره هاست که چه
شیرین چه تلخ
دست ناخورده به جامیمانند

باورم نمیشد دوباره به احمد رسیدم و وحالا پیشنهادی دارم ازطرفش ، دیگر ازان هیجانات عاشقانه خبری نبوده تا ذوق کنم و پر بال بکشم اما تا دل تان بخواهد پخته شده بودم ،
هرچند فقط ۲۴ سال داشتم اما اندازه یک ادم ۵۰ ساله با تجربه بودم ، دیگر نه طبیعت برق میزد و نه بادها زلفانم را نوازش میکرد ...... اما
اینبار ته دلم ارامش بود و شادی عمیق ابدی ، به قول احمد شاید ما نیمه گمشده همدیگر بودیم ومن به این حرفش هیچ شک نداشتم ....
واگر همچون مشکلات را سپری نمیکردیم ارزش همدیگر را درک نمیتوانستیم ...
متوجه شدم دوری احمد و گذشت زمان اندکی هم مهرش راازدلم کم نکرده ، هنوزم احمد همان مرد افسانه‌یی من بود ، هنوزم وقتی به او فکر میکردم خودم را فراموش میکردم . هنوزم تمام سلول های تنم خواستار احمد بودند ،
مثل درختی که
به سوی آفتاب قد می کشد
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی
خواهشِ احمد...》ش《

صبح مثل هرروز دیگر حاضر شدم رفتم بیمارستان ، عادت کرده بودم با جمعیت بزرگ مردم ، و مهربانتر از قبل ها بودم ، ممکن قلب های که درد میکشند نرم تر هم میشوند
هفته‌ی یکی دوبار بااحمد میدیدم و برهمین روند تقریبا یک ماهی گذشت
از بیمارستان نسبت به هرروزی زودتر بیرون امدم مریض هم نبود و خودم خسته بودم که احمد را انسوی سرک دیدم بدون اطلاع قبلی ،
و او نسبت بر هرزمانی شاد تر بود از آنسوی سرک اشاره میکرد که پیشش بروم ، ازپیش موترها یکی یکی گذشته پیشش رسیدم،
از دستم گرفته به راه افتاد ....
همینطور کوچه هاراباهم قدم میزدیم متوجه شدم مرا سمت کوچه خاطرات ما میبرد ...
وقتی وارد کوچه شدیم به چشمانم دیده بعد گفت؛
اولین بار که بیرون از دانشگاه باهم قدم میزدیم ازاین کوچه گذشتیم ، وآغاز داستان ماازاینجاست ، روبرویم ایستادشد وگفت؛
می خواهم بگویم تو دنیای منی صنم
می خواهم بگویم با تو بودن چه لذتی داره ...
اگر یک روز نبینمت چقدر دلم برایت تنگ میشود صنمم
نبودنت برایم پایان زندگیست !!
می خواهم بگویم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …
هر طور که باشی دوست دارم !!
غم تو را به شادی دیگران نمیدهم !!
می خواهم بگویم اگه حتی من را هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..
جایگاه همیشگی تو قلب من است !!
حاضرم قشنگترین لحظه هایم رابا سخت ترین دقایقت عوض کنم صنم خودم
مکث کرد به چشمانم دقیق‌تر شده گفت ؛
می خواهم بگویم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگی احمد است صنم !!
در حد پرستش دوست دارم …!
بوسه‌یی برپشت دستم نشاند

هرسخنی که از زبانش بیرون میشد ذوق میکردم برای زندگی کردن ، هربار لبخند میزد هنوزم مرده و دوباره زنده میشدم
آنروز خدا را هزاران بار شکر گذاربودم بخاطر احمد و داشتنش
دیگر حتی اگر مرگ سراغم مییامد باآغوش باز قبولش میکردم
هرچه دلشکسته‌گی داشتم احمد درمانش کرد
به گذشته و اتفاقاتش میخندیدم ، خوشحال بودم ازاینکه احمد را درزمان درست کنارم داشتم ارزش اینهمه درد کشیدن راداشت
حس میکردم از نو متولد شدم باخودم میگفتم؛
++++ تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی
من آن سکوت شکسته در آسمان توام
تو دنیا و آفتاب منی
چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی
برای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی
روان در اوج خیالم چو رود می مانی
همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی
نفس پس از گذرت از حساب می افتد
و تو دلیل نفس های بی حساب منی
رها مکن غزلم را همیشه با من باش
که ختم خاطره انگیزه شعر ناب منی

سرم راآهسته برسرشانه احمد گذاشتم و گفتم برای من بمان فقط برای من و بگذار ازامروز به بعد این کوچه واین درختان شاهد خوشبختی ماباشد
بازهم روبرویم ایستادشده دستانش را قاب صورتم کرده گفت؛

_
تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست
ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم
و تو را آنگونه که میخواهی دوستت دارم
ای مهربان – پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود
و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید
تبسمی از تو مرا کافیست که از هیچ به همه چیز برسم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روی شانه هایت بگذارم….از عشق تو…..
از داشتن تو…اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
عاشقانه ترین روز و رویایی‌ترین روز رابااحمد رومانتیکم سپری کردم روی ابرها قدم میزدم، وتا نزدیک خانه همراهی‌ام کرد مثل همیشه و بالبخند خداحافظی کردیم ،
باخوشحالی وصف ناشدنی وارد حویلی شدم چند قدمی گذاشته بودم که دروازه تک تک شد، برگشتم دروازه راباز کردم که احمد بود گفت؛
_ مهمان نمیخواهی دکترصنم؟
دهانم از تعجب باز مانده بود تا چیزی بگویم صدای پدرم امد که میگفت؛
_ دخترم کی است؟
احمد صدا زد کاکاجان مهمان است
پدرم با خوشرویی احمد را به داخل دعوت کرد واحمد هم امد دست‌های پدرم را به نشانه احترام بوسید و طرف مهمانخانه رفتن ، منکه ازحیرت دهانم هنوز باز مانده بود با صدای مادرم بخود امدم که گفت صنم کجاست
گفتم ؛
+ هستم اینه امدم مادرجان ......
هستم اینه آمدم مادرجان ....
وقتی داخل اتاق شدم دیدم خانمی نشسته واحمد هم رفت کنارش نشست ، بادیدن من خانم ازجابلند شدبامن احوالپرسی کرده گرم گرم از رویم میبوسید و ازدستم گرفت مرا کنارش نشاند
فهمیدم که مادر احمد است گفت؛
دخترم تو شاید خبر نداشته باشی که ایی بار دومم است که به خواستگاری تو میایم به احمد بچیم ...
رنگم از شرم سرخ شد و چیزی نگفتم همینطور سرم پایین بود که مادرش گفت ؛
حاجی جان اجازه میتین که اولادا بیرن چند لحظه‌یی باهم صحبت کنند
پدرم گفت درست است بفرماین اولادا....
بعد بلند شدیم ورفتیم اتاق خودم ، کنار هم نشستیم بدون هیچ حرفی فقط به هم میدیدیم ....‌
بعد بلندشدم رفتم جعبه انگشتر را اوردم دادم دست احمد و دست چپم را بسویش دراز کردم ....
ان لحظه چشمان هردوی ما مملو از اشک شوق بود انگشتر را دستم کرد و نگین انرا بوسید وگفت پیوند مامبارک بزودی میشوی ملکه خودم پلنگ خوشگلم ،
دران لحظه از خوشحالی در لباسم جا نمیشدم برای اولین بار همدیگر را در آغوش گرفتیم انگار دنیا را در اغوش داشتم
ان لحظه من صاحب دوتاقلب بودم ، گفتم؛
+من ازتو شکایت دارم احمد
_ چراعزیزم
+ چطور من ازهمه چی بی خبرم مادرت در غیابم امده و تو اشنا شدی بااینها اما من بی خبرم
_ مردان واقعی باید همینطور باشن عزیزم ، با پدرت از روزی اشنا شدم که امده بود بیمارستان خیلی مرد نازنینی است دیگر بیشتر ازاین طاقت نداشتم انتظار بکشم یکماه گذشت اماتو جواب ندادی ، مادرم طاقتش به تنگ امد و وارد عمل شد
+ وایی مادرجان چقدر فوق العاده هستن خیلی هم کار عالی کرد ....

شام همان روز فامیل احمد باخوشحالی رفتن و قرار شد اخر هفته بیایند فامیل‌ما هم از احمد وخانوادش خوششان امده بود و هیچ ممانعت نداشتن فقط منتظر جواب خودم بودند
بلی راهم گفتم چله نامزدی بر دستان هم کردیم و رسما نامزد شدیم .......
دراین میان من واحمد هرروزی همدیگر را میدیدیم ، احمد درکابل حویلی نسبتا بزرگ و سرسبز خرید وآنهم در بهترین منطقه که من دوست داشتم ....
و هرروز مصروف خریداری و اماده کردن خانه بودیم
از رنگ گرفته تا دیزاین کلکین ، پرده ، و باغچه حویلی را به ذوق همدیگر اماده کردیم
احمد روبروی کلکین اتاق خواب ما درخت بهی غرس کرد وگفت؛
_ من از بهی ها بهترین خاطرات را دارم ...
ههههههههههههههه خندیده و بیاد روزای رفتم که از بهی های حویلی برایش میبردم وانهم بهترین هایش را و احمد با چه ذوق و تعریف تمجید نوش جان میکرد
به احمد دیده و گفتم؛
+یک اعتراف کنم برایت مرد افسانه‌یی من
چیه پیشی من بیگو
+ من سه سال پیش دقیقن همان روزیکه ادرس دانشکده ادبیات المانی را ازمن میگرفتی عاشقت شدم ،
روزییکه برایت بهی اوردم و از کوچه خاطرات میگذشتیم عاشقت بودم ، دلبستگی من از دیروز امروز نیست بتو بلکه از سه سال قبل است احمدم
احمد که تاان لحظه باچشمان بزرگ شده طرفم میدید گفت ؛
واقعن؟؟؟؟
+ بلی واقعن!
__ توخیلی بدی صنم ، چرااینهمه وقت برایم نگفتی؟
+ نتانستم ، انوقت ها عاشقت میشدم که بی هیچ کلامی ازهم جدا شدیم و سالها بی خبر ماندیم اما ازعشقت ذره‌یی هم کم نشد
احمد آهی کشیده چهره‌اش کمی درهم وغمگین شد بعد مکث گفت؛
میفهمی صنم کاش همان وقت برایم گفته بودی تااینهمه رنج غم بی دلیل نصیب ما نمیشد ، درابتدا برایت خیلی توجه کردم اما تو همیش سرد برخورد میکردی ، تو کوچکترین وابستگی بمن نداشتی چه برسد برعاشقی ،
یک روزی خیلی با ذوق آمدم دانشکده شما و میخواستم بیبنمت ، که شما امتحان داشتین به گمانم بیست فیصد بود پشت صنف تان منتظر بودم که پسری با قد متوسط و موهای خرمایی اولین نفر بیرون امد ، از او پرسیدم امتحان چیوقت تمام میشود گفت؛
تازه آغاز شده و ایقه زود تمام نمیشه
گفتم ؛ توچطور اینقدر زود بیرون امدی؟
گفت؛ امروز اصلا ارام بوده نمیتانم تمام فکرم جای دیگر است بعدامتحان کاری مهمی دارم که میخایم انجام بتم تااووقت اماده میکنم خودرا
گفتم؛ چی کاری؟
گفت؛ امروز قرار است به کسی که دوستش دارم اظهار علاقه کنم برای همین نتانستم سوالات را حل کنم

ای کاش آنروز نمیپرسیدم و لال میشدم که کیست او دختر وکنجکاوی نمیکردم او بچه که نامش را رامین میگفت
گفت؛
__ بیبن عاشق او صنفی ماهستم ازهمو روزای اول همو که چادر زرد داره
و تنها چادر زردرنگ توبودی ....
چقدر خدا خدا میکردم که اشتباه گفته باشد ،
گفتم؛ نامش چیست؟
گفت؛ صنم!
آه چه ضربه سنگین برفرقم خورد ودیگربخود نفهمیدم ....
ضربان قلبم بالا رفت و از شدت عصبانیت گفتم ؛
ازکجا معلوم که صنم از تو خوشش بیایه یانی؟
گفت؛ نه مطمینم منرا دوست داره ازحرکاتش میفهمم او بمن نظر خاصی دارد بخدا لالاجان ماهمدیگه ره دوست داریم و صنم رویش نمیشه به مه بگویه ، اگه نی زیاد توجه میکنه به مه ......
دیگر تحمل نتانستم فکرکردم راست میگوید!!!
برای همین زیاد بتو نزدیک نشدم دگه و توهم که سردترشدی ورفتی فراموشم کردی دیگر شک‌م به یقین مبدل شد، فکرکردم باتو وقتم هدر میرود ، چون تو کسی دیگری را میخواهی انقدر بی استعداد بودم که نتانستم پافشاری کنم برایت اگه نی او وقتا هنوز فرحناز وارد زندگیم نشده بود ....

ادامه دارد......
رویایی نامرئی
قسمت هفتم
نویسنده__ ز. نافانی

اگه نی او وقتا هنوز فرحناز وارد زندگیم نشده بود ....

به تعجب ماندم چه تقدیری ...... به ناحق به احمد تهمت زدم که در موجودیت فرحناز بامن سرد شده بوده اما نه .....
گفتم؛
+ گناه بزرگ را رامین در حق ماکرده چندین بار بمن پشنهاد ازدواج داد برایش گفتم تو مثل برادرم هستی وکوچکترین حسی در مقابلت ندارم ولی او حماقت اش از حد گذشته واینقدر جرات کرد که بتو اینطوری گفته چه بد ....‌..
+ درحقیقت احمد بعد اینکه ازتو دور شدم معنایی واقعی عشق رادرک کردم ولی اووقت دگه راهی نبود ...... اما ____ هردوی ماارزش باهم بودن را باز درک نمیتانستیم عزیزم اگه انوقت برایت میگفتم شاید اماده نبودیم امروز که تورا دارم زخم هایم مرحم شدن بمیرم هم هیج غم ندارم
احمد دستش را اهسته بر لبانم گذاشت گفت
_ هییسس چپ صنم!
_ هیچوقت نامی از مرگ مردن نشنوم از زبانت
_زنده میمانیم و هرانقدری که زنده ماندیم لذت میبریم از زندگی و دنیا انتقام تمام روزای بد را میگیریم باهم

این عشق ماندنی این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن سرودنی‌ست
من پاکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای با مرگ
اگر که شیوه تو آزمودنی‌ست.....
به هم میدیدیم ودلباخته‌تر ازهمیشه بودیم
کابوس نبودی که رهایت بکنم
ازخاطره عشق جدایت بکنم
انقدر عزیزی که دلم میخواهد
هرچیزی که دارم فدایت بکنم _
حالا دیگر به عشق باور کامل داشتم ، باور داشتم دوتا قلب واقعن برای هم می تپد واین چقدر زیباست ... و من غرق در شادی بودم اینکه قلب های عاشق به هرشکلی باشد بالاخره به هم میرسد ...‌

بعداز گذشت چند هفته‌یی خانه و حویلی ما اماده شد
وآماده گی های ازدواج ماهم به اخر رسیده بود ، یکی از هتل های مشهور شهر کابل را انتخاب کردیم ، البته به خواست احمد که میخواست محفل ما باشکوه و مجلل باشد
♡♡♡♡یک شب قبل محفل شب حنا بود
وقتی باهم روبرو شدیم اززیبایی هم انگشت به دهان ماندیم
اولین بار بود که احمد را انطور میدیدم ، دقیقن اوهم مرا در لباسهای سبز نکاح اولین بار بود میدید....
احمدم مثل ماه میدرخشید با لباسهای افغانی سفید و واسکت سیاه افغانی ، باان چهره مردانه و استوارش و ان چشمان رویایی که سالهابود خواب راازمن ربوده بود
( درحقیقت با هربار نگاه کردن به او بیشتر عاشقش میشدم )
در عمل انقدر مصمم ومحکم بود که روی قولش میشد قسم خورد وایمان داشت ، هرکسی هم جای من میبود همینطور دیوانه‌وار عاشقش میشد ....
امادوست داشتن من در ناخوداگاه من جاداشت و حکم میکرد جدا از زیبایی او ....

هرچند من لباس سبز روشن (نکاح) ساده برتن کرده بودم و زیادهم ارایش نکردم اما همگی میگفتن باید خیلی اسپند دود کنیم که از نظر شان در امان باشیم ، حسودان زیادی از هم جنس های خودم با طرز دید جالب به احمد نگاه میکردن میترسیدم چشمش نزنند ، واین حالتم رااحمد دیده خنده میکرد میفهمید چه فکرمیکنم اهسته در گوشم گفت؛
_ عروس زیبایم مطمین باش زیباتر از تو نشدم و هزاران چهره های زیبا هم نمیتواند در مقابل چهره ماه تو برابر شوند ،
صنم این رنگ سبز به پوست سفید تو چقدر مییاید هیچوقت ندیده بودم سبز بپوشی ، دوست دارم بعدازاین بیشتر سبز بپوشی پیشی‌گگم
باحرف اخرش لبخندم به خنده مبدل شد ....
احمد از ناز بسیار بمن پیشی وپلنگ میگفت ( قشنگترین واژه بود برایم)..... بردستان همدیگر حنا گذاشتیم ....
و باهمین حال محفل روز عروسی ماهم بخوبی و خوشی کامل گذشت همه چیز بسیار عالی بود ، واین قشنگ ترین روز در زندگی ماماندگار شد ،

وهمینطور زنده‌گی مشترک ماکنارهم آغاز شد .
فامیل احمد هم امده بودند کابل ، چون حویلی ما کلان بود اتاق زیاد داشت ،
احمد دو برادر دیگر و یک خواهر داشت که هرسه شان محصلین دانشگاه بودند ، پدر احمد هم دکتر بود که وظیفه خودرا به کابل تبدیل کرده بود و یک برادرش هم طب میخواند با خواهرش که به تازه‌گی کامیاب شده بود و تقریبا یک فامیل دکتر شده بودیم ....
مادراحمد کاملا مثل مادر خودم بود و مرا مثل ساره دخترش دوست داشت ....

*******
سه‌ونیم سال از ازدواج ما میگذشت
و دراین میان خداوند دوگانه‌گی پسر برایم داد ، دو پسر سالم خیلی زیبا ونازنین که دوساله هستن به نامهای هشام و حسام ، زیبایی هر دو پسرم به پدر شان رفته ....
و دراین مدت از زندگی و از بودن کنار احمد بسیار خوش بودم و زنده‌گی که باان هزاران مشکل داشتم حالا کنار احمد تبدیل به بهشت رویایی شده بود وازاین بابت خدا را هزاران بار سپاس گذاربودم و سجده شکر بجا میکردم ،
روزهاباهم بیمارستان میرفتیم و شام برمیگشتیم و اکثر شبها نوکری باهم بودیم و بچه هایم راهم میبردیم
ومادراحمد همچنان خیلی خوب مراقبت میکرد از نواسه هایش
امادراین آواخر کسالت شدید پیدا کردم تا بیمارستان که احمد باموترش میرساندم هم به مشکل میرفتم سردردی های عجیب داشتم و کم کم بی حوصله‌گیم بیشتر میشد ......
امادراین آواخر کسالت شدید پیدا کردم تا بیمارستان که احمد باموترش میرساندم هم به مشکل میرفتم سردردی ها واستخوان دردی های عجیب داشتم و کم کم بی حوصله‌گیم بیشتر میشد ،

در طول عمرم واین سه ونیم سال چنین سردردی و استخوان دردی را تجربه نکرده بودم! هرچند کمبود ویتامین دی داشتم اما خون بینی های مزمن پیداکردم .....
کم کم به تشویشم هم افزوده میشد ، هزاران فکر نارام کننده ونابجا در ذهنم خطور میکرد و قرار را ازمن گرفته بود
اما نمیخواستم کسی ازاین حالتم آگاه شود ، دردهای ناگهانی مرا وادار کرد که بعضی تست های ازمایش انجام بدهم ، اما چیزی خاصی پیدانکردم جز کمخونی مفرد ، اندکی خیالم راحت شد اما ته دلم احساس خوب نداشتم .....
بازم به جواب ازمایش که میدیدم کمی بهتر میشدم و حالا دیگر دلم نمیخواست زندگی کنار احمد و طفل هایم را ازدست بدهم
چون بااحمد بهترین پدر مادر به بچه های ما بودیم ...
برای اینده هزاران خیال شیرین کنارهم بافته بودیم ،
گاهی باخود فکر میکردم نکند خداحالا میخواهد دعاهای چندین سال قبل مرا مستجاب کند _ ذهن ادمی است دیگر اما به مرگ و روز جداشدن از احمد فکر میکردم
ناگهان اشک هایم به باریدن میگرفت _ دوست داشتم برای احمد زنده بمانم تا مردن ...

☆روزی خیلی خسته و کسل از خواب بلند شدم و آماده شده سمت بیمارستان روان شدم پیاده وبدون احمد، همیش باقدم زدن حالم بهتر میشد ، هوای معتدل انروز هم زیبابود اما شدیدا زرد و پائیری .....
خش خش برگهای ریخته شده درختان زیر پایم میگفتن صنم تامیتانی لذت بیبر ازاین فضا، نمیدانم چرا حرص گرفته بودم برای دیدن تک تک جاده ها و دوکان های شهرومردم ، وافتاب که به اهسته‌گی سر بلند کرده بود از پشت کوه هاومیدرخشید .....
اواخر ماه میزان بود و گرد خاک نسبتا کمتر شده بود _ قدم زده به درب بیمارستان رسیدم کاکارفیع( گارد دروازه) از دیدنم متعجب شده پیش امده گفت؛
دکترصایب خیریت باشد امروز وقت نامدین؟
+ خیریت است کاکاجان دلم شد امروز وقتتر بیایم.
درست است دکترصایب شکر که خیریت است بفرمایید ...

بعدا اماده شده به ویزیت مریضان رفتم هنوز دوستان شیفت شبانه نرفته بودن ، وقتی مرا دیدن باخوشحالی رفتن که استراحت کنند ، و چندنفری باهم ماندیم
بعد ساعتی احمد تماس گرفت وارخطا شده بود از رفتنم بدون اطلاع ، گفتم کاملا خوبم فقط دلم خواست زودتر و پیاده بیایم ، احمد گفت؛
درسته بانوی نازنینم منم حالا بیمارستان رسیدم ، پس امروز غذای چاشت میایم دنبالت باهم میریم دوتایی، مهمان من میباشی خوبه؟؟
+ باشه، خوبه عزیزم
بعد خداحافظی مصروف کارم شدم ، ساعت های نو نیم روز بود که به بخش معلومات خواسته شدم
وقتی وارد شدم ، مسول گفت؛
آن خانم به دیدن شمااماده و به پشت سرم اشاره کرد ...
وقتی به پشتم نگاه کردم ، کم بود شاخ بکشم از تعجب !
خدای من مادر شمس بود.............
پیش رفتم احوالپرسی کرده به اتاقم دعوتش کردم ، روبروی هم نشستیم و چای تازه دم را در گیلاس انداخته ونزدشان گذاشتم ...
مادر شمس خیلی خسته ومملو از بغض بنظر میامد مثل کسی که عزا دار باشد سراپا لباس سیاه برتن کرده بود و دور چشمانش کاملا حلقه سیاه گرفته بود ، ازآن تازه‌گی وجوانی وغرور اصلا خبری نبود و کاملا ساکت بود ، به صحبت کردن شروع کردم از احوال خانواده شان پرسیدم و ....... ودل نادل ازشمس پرسیدم ، مادرش که تاان لحظه به پایین نگاه میکرد سرش رابالا آورده گفت؛
نمیدانم ___نمیدانم شاید خوب باشد ...‌‌
اشک در چشمانش حلقه کرد ، نمیفهمیدم چی شده
یک کارتن نه چندان بزرگ را پیش رویم گذاشت وگفت؛
شمس برایت امانت‌ی فرستاده که باید من دست تو بدهم این دَین اوبود بمن ، در حقیقت منم اگاه نیستم درون ان چیست ، اماهرچه است مال توست بگیر تا دیندار پسرم نمانم ، و بعد به عکسی که روی میزم بود نگاه کرده گفت اینها کی هستن ،
+ پسرانم و شوهرم احمد ...
بااهی مملو از درد حرفم را قطع کرده رو بمن گفت شمس‌ام توراخیلی دوست داشت صنم میفهمی !
وهمینطور بمن چشم دوخته بود وپلک نمیزد ، گفت؛
بگذار خوب بیبنمت دختر ، این یگانه خواست شمس بود که تورا ازچشم او بیبنم ، تو دنیای شمس بودی !
گفتم؛
+ مادر جان حالاکه گذشته ها گذشته دگه ...‌.
میان حرفم پریده گفت؛
__ کاش گذشته تکرار میشد کاش‌نگذشته بود!....
بعد دستکولش راگرفته ازجایش بلند شد واشک هایش را پاک کرده گفت ؛
__ خداحافظ صنم ..... ، صنم شمس من!
حرف اخرش را باادای خاصی گفت پشت بمن شد ورفت ....
نفهمیدم این کارهایش به معنی چه بود ..... به کارتن که شمس برایم فرستاده بود میدیدم نمیفهمیدم داخل ان چیست
شروع کردم به باز کردن که یک جعبه شیشه‌یی انتیک به چراغ خواب شباهت داشت و داخل ان گلهای خشکیده و مایع بود و پشت ان گروپ های کوچک داشت ، لین اش رابه برق وصل کردم وقتی روشن کردم نام خودم را دیدم پشت ان...

باخودم گفتم چقدر جالبست که اولین تحفه شمس را مادرش برایم اورده بعد این سالهای طولانی .... چطور حالام بیاد دارد مرا ؟
خیلی کنجکاو بودم ،متوجه نامه‌یی شدم که داخل کارتن بود وقتی بازش کردم شمس نوشته بود؛ ......
بیاین دوستا به گروپ جدید
رویایی نامرئی
قسمت هفتم
نویسنده__ ز. نافانی

اگه نی او وقتا هنوز فرحناز وارد زندگیم نشده بود ....

به تعجب ماندم چه تقدیری ...... به ناحق به احمد تهمت زدم که در موجودیت فرحناز بامن سرد شده بوده اما نه .....
گفتم؛
+ گناه بزرگ را رامین در حق ماکرده چندین بار بمن پشنهاد ازدواج داد برایش گفتم تو مثل برادرم هستی وکوچکترین حسی در مقابلت ندارم ولی او حماقت اش از حد گذشته واینقدر جرات کرد که بتو اینطوری گفته چه بد ....‌..
+ درحقیقت احمد بعد اینکه ازتو دور شدم معنایی واقعی عشق رادرک کردم ولی اووقت دگه راهی نبود ...... اما ____ هردوی ماارزش باهم بودن را باز درک نمیتانستیم عزیزم اگه انوقت برایت میگفتم شاید اماده نبودیم امروز که تورا دارم زخم هایم مرحم شدن بمیرم هم هیج غم ندارم
احمد دستش را اهسته بر لبانم گذاشت گفت
_ هییسس چپ صنم!
_ هیچوقت نامی از مرگ مردن نشنوم از زبانت
_زنده میمانیم و هرانقدری که زنده ماندیم لذت میبریم از زندگی و دنیا انتقام تمام روزای بد را میگیریم باهم

این عشق ماندنی این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن سرودنی‌ست
من پاکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای با مرگ
اگر که شیوه تو آزمودنی‌ست.....
به هم میدیدیم ودلباخته‌تر ازهمیشه بودیم
کابوس نبودی که رهایت بکنم
ازخاطره عشق جدایت بکنم
انقدر عزیزی که دلم میخواهد
هرچیزی که دارم فدایت بکنم _
حالا دیگر به عشق باور کامل داشتم ، باور داشتم دوتا قلب واقعن برای هم می تپد واین چقدر زیباست ... و من غرق در شادی بودم اینکه قلب های عاشق به هرشکلی باشد بالاخره به هم میرسد ...‌

بعداز گذشت چند هفته‌یی خانه و حویلی ما اماده شد
وآماده گی های ازدواج ماهم به اخر رسیده بود ، یکی از هتل های مشهور شهر کابل را انتخاب کردیم ، البته به خواست احمد که میخواست محفل ما باشکوه و مجلل باشد
♡♡♡♡یک شب قبل محفل شب حنا بود
وقتی باهم روبرو شدیم اززیبایی هم انگشت به دهان ماندیم
اولین بار بود که احمد را انطور میدیدم ، دقیقن اوهم مرا در لباسهای سبز نکاح اولین بار بود میدید....
احمدم مثل ماه میدرخشید با لباسهای افغانی سفید و واسکت سیاه افغانی ، باان چهره مردانه و استوارش و ان چشمان رویایی که سالهابود خواب راازمن ربوده بود
( درحقیقت با هربار نگاه کردن به او بیشتر عاشقش میشدم )
در عمل انقدر مصمم ومحکم بود که روی قولش میشد قسم خورد وایمان داشت ، هرکسی هم جای من میبود همینطور دیوانه‌وار عاشقش میشد ....
امادوست داشتن من در ناخوداگاه من جاداشت و حکم میکرد جدا از زیبایی او ....

هرچند من لباس سبز روشن (نکاح) ساده برتن کرده بودم و زیادهم ارایش نکردم اما همگی میگفتن باید خیلی اسپند دود کنیم که از نظر شان در امان باشیم ، حسودان زیادی از هم جنس های خودم با طرز دید جالب به احمد نگاه میکردن میترسیدم چشمش نزنند ، واین حالتم رااحمد دیده خنده میکرد میفهمید چه فکرمیکنم اهسته در گوشم گفت؛
_ عروس زیبایم مطمین باش زیباتر از تو نشدم و هزاران چهره های زیبا هم نمیتواند در مقابل چهره ماه تو برابر شوند ،
صنم این رنگ سبز به پوست سفید تو چقدر مییاید هیچوقت ندیده بودم سبز بپوشی ، دوست دارم بعدازاین بیشتر سبز بپوشی پیشی‌گگم
باحرف اخرش لبخندم به خنده مبدل شد ....
احمد از ناز بسیار بمن پیشی وپلنگ میگفت ( قشنگترین واژه بود برایم)..... بردستان همدیگر حنا گذاشتیم ....
و باهمین حال محفل روز عروسی ماهم بخوبی و خوشی کامل گذشت همه چیز بسیار عالی بود ، واین قشنگ ترین روز در زندگی ماماندگار شد ،

وهمینطور زنده‌گی مشترک ماکنارهم آغاز شد .
فامیل احمد هم امده بودند کابل ، چون حویلی ما کلان بود اتاق زیاد داشت ،
احمد دو برادر دیگر و یک خواهر داشت که هرسه شان محصلین دانشگاه بودند ، پدر احمد هم دکتر بود که وظیفه خودرا به کابل تبدیل کرده بود و یک برادرش هم طب میخواند با خواهرش که به تازه‌گی کامیاب شده بود و تقریبا یک فامیل دکتر شده بودیم ....
مادراحمد کاملا مثل مادر خودم بود و مرا مثل ساره دخترش دوست داشت ....

*******
سه‌ونیم سال از ازدواج ما میگذشت
و دراین میان خداوند دوگانه‌گی پسر برایم داد ، دو پسر سالم خیلی زیبا ونازنین که دوساله هستن به نامهای هشام و حسام ، زیبایی هر دو پسرم به پدر شان رفته ....
و دراین مدت از زندگی و از بودن کنار احمد بسیار خوش بودم و زنده‌گی که باان هزاران مشکل داشتم حالا کنار احمد تبدیل به بهشت رویایی شده بود وازاین بابت خدا را هزاران بار سپاس گذاربودم و سجده شکر بجا میکردم ،
روزهاباهم بیمارستان میرفتیم و شام برمیگشتیم و اکثر شبها نوکری باهم بودیم و بچه هایم راهم میبردیم
ومادراحمد همچنان خیلی خوب مراقبت میکرد از نواسه هایش
امادراین آواخر کسالت شدید پیدا کردم تا بیمارستان که احمد باموترش میرساندم هم به مشکل میرفتم سردردی های عجیب داشتم و کم کم بی حوصله‌گیم بیشتر میشد ......
امادراین آواخر کسالت شدید پیدا کردم تا بیمارستان که احمد باموترش میرساندم هم به مشکل میرفتم سردردی ها واستخوان دردی های عجیب داشتم و کم کم بی حوصله‌گیم بیشتر میشد ،

در طول عمرم واین سه ونیم سال چنین سردردی و استخوان دردی را تجربه نکرده بودم! هرچند کمبود ویتامین دی داشتم اما خون بینی های مزمن پیداکردم .....
کم کم به تشویشم هم افزوده میشد ، هزاران فکر نارام کننده ونابجا در ذهنم خطور میکرد و قرار را ازمن گرفته بود
اما نمیخواستم کسی ازاین حالتم آگاه شود ، دردهای ناگهانی مرا وادار کرد که بعضی تست های ازمایش انجام بدهم ، اما چیزی خاصی پیدانکردم جز کمخونی مفرد ، اندکی خیالم راحت شد اما ته دلم احساس خوب نداشتم .....
بازم به جواب ازمایش که میدیدم کمی بهتر میشدم و حالا دیگر دلم نمیخواست زندگی کنار احمد و طفل هایم را ازدست بدهم
چون بااحمد بهترین پدر مادر به بچه های ما بودیم ...
برای اینده هزاران خیال شیرین کنارهم بافته بودیم ،
گاهی باخود فکر میکردم نکند خداحالا میخواهد دعاهای چندین سال قبل مرا مستجاب کند _ ذهن ادمی است دیگر اما به مرگ و روز جداشدن از احمد فکر میکردم
ناگهان اشک هایم به باریدن میگرفت _ دوست داشتم برای احمد زنده بمانم تا مردن ...

☆روزی خیلی خسته و کسل از خواب بلند شدم و آماده شده سمت بیمارستان روان شدم پیاده وبدون احمد، همیش باقدم زدن حالم بهتر میشد ، هوای معتدل انروز هم زیبابود اما شدیدا زرد و پائیری .....
خش خش برگهای ریخته شده درختان زیر پایم میگفتن صنم تامیتانی لذت بیبر ازاین فضا، نمیدانم چرا حرص گرفته بودم برای دیدن تک تک جاده ها و دوکان های شهرومردم ، وافتاب که به اهسته‌گی سر بلند کرده بود از پشت کوه هاومیدرخشید .....
اواخر ماه میزان بود و گرد خاک نسبتا کمتر شده بود _ قدم زده به درب بیمارستان رسیدم کاکارفیع( گارد دروازه) از دیدنم متعجب شده پیش امده گفت؛
دکترصایب خیریت باشد امروز وقت نامدین؟
+ خیریت است کاکاجان دلم شد امروز وقتتر بیایم.
درست است دکترصایب شکر که خیریت است بفرمایید ...

بعدا اماده شده به ویزیت مریضان رفتم هنوز دوستان شیفت شبانه نرفته بودن ، وقتی مرا دیدن باخوشحالی رفتن که استراحت کنند ، و چندنفری باهم ماندیم
بعد ساعتی احمد تماس گرفت وارخطا شده بود از رفتنم بدون اطلاع ، گفتم کاملا خوبم فقط دلم خواست زودتر و پیاده بیایم ، احمد گفت؛
درسته بانوی نازنینم منم حالا بیمارستان رسیدم ، پس امروز غذای چاشت میایم دنبالت باهم میریم دوتایی، مهمان من میباشی خوبه؟؟
+ باشه، خوبه عزیزم
بعد خداحافظی مصروف کارم شدم ، ساعت های نو نیم روز بود که به بخش معلومات خواسته شدم
وقتی وارد شدم ، مسول گفت؛
آن خانم به دیدن شمااماده و به پشت سرم اشاره کرد ...
وقتی به پشتم نگاه کردم ، کم بود شاخ بکشم از تعجب !
خدای من مادر شمس بود.............
پیش رفتم احوالپرسی کرده به اتاقم دعوتش کردم ، روبروی هم نشستیم و چای تازه دم را در گیلاس انداخته ونزدشان گذاشتم ...
مادر شمس خیلی خسته ومملو از بغض بنظر میامد مثل کسی که عزا دار باشد سراپا لباس سیاه برتن کرده بود و دور چشمانش کاملا حلقه سیاه گرفته بود ، ازآن تازه‌گی وجوانی وغرور اصلا خبری نبود و کاملا ساکت بود ، به صحبت کردن شروع کردم از احوال خانواده شان پرسیدم و ....... ودل نادل ازشمس پرسیدم ، مادرش که تاان لحظه به پایین نگاه میکرد سرش رابالا آورده گفت؛
نمیدانم ___نمیدانم شاید خوب باشد ...‌‌
اشک در چشمانش حلقه کرد ، نمیفهمیدم چی شده
یک کارتن نه چندان بزرگ را پیش رویم گذاشت وگفت؛
شمس برایت امانت‌ی فرستاده که باید من دست تو بدهم این دَین اوبود بمن ، در حقیقت منم اگاه نیستم درون ان چیست ، اماهرچه است مال توست بگیر تا دیندار پسرم نمانم ، و بعد به عکسی که روی میزم بود نگاه کرده گفت اینها کی هستن ،
+ پسرانم و شوهرم احمد ...
بااهی مملو از درد حرفم را قطع کرده رو بمن گفت شمس‌ام توراخیلی دوست داشت صنم میفهمی !
وهمینطور بمن چشم دوخته بود وپلک نمیزد ، گفت؛
بگذار خوب بیبنمت دختر ، این یگانه خواست شمس بود که تورا ازچشم او بیبنم ، تو دنیای شمس بودی !
گفتم؛
+ مادر جان حالاکه گذشته ها گذشته دگه ...‌.
میان حرفم پریده گفت؛
__ کاش گذشته تکرار میشد کاش‌نگذشته بود!....
بعد دستکولش راگرفته ازجایش بلند شد واشک هایش را پاک کرده گفت ؛
__ خداحافظ صنم ..... ، صنم شمس من!
حرف اخرش را باادای خاصی گفت پشت بمن شد ورفت ....
نفهمیدم این کارهایش به معنی چه بود ..... به کارتن که شمس برایم فرستاده بود میدیدم نمیفهمیدم داخل ان چیست
شروع کردم به باز کردن که یک جعبه شیشه‌یی انتیک به چراغ خواب شباهت داشت و داخل ان گلهای خشکیده و مایع بود و پشت ان گروپ های کوچک داشت ، لین اش رابه برق وصل کردم وقتی روشن کردم نام خودم را دیدم پشت ان...

باخودم گفتم چقدر جالبست که اولین تحفه شمس را مادرش برایم اورده بعد این سالهای طولانی .... چطور حالام بیاد دارد مرا ؟
خیلی کنجکاو بودم ،متوجه نامه‌یی شدم که داخل کارتن بود وقتی بازش کردم شمس نوشته بود؛ ......
رویایی___نامرئی
#قسمت____هشت
#نویسنده_____ز.نافانی
نامه را باز کردم ، شمس نوشته بود؛

چه باک که پاییز در مجاورت ماست
خانه بعد از اتفاق تو برگریزان است !
سلام صنم من !
امیدوارم تو خوب باشی ای یگانه دلیل تپیش های قلبم، دختر رویاهایم ، دلیل بودن شمس ، تو بودی که فهمیدم من جوانم و ارزو شوق دارم ، تو صنم فقط تو معنی زندگی را برایم فهماندی ، تو بودی که من به خلقت زیبای خدا پی بردم ، با نگاه کردن بتو من خودم را پیدا کردم ، تو معنی سرزنده‌گی و دلشادی من هستی و بودی و برای همیش میمانی ، تو عشق اول واخر شمس میمانی حتی در ابدیت ماباهم هستیم شک ندارم به این!
زیباترین تصویر زندگیم چشمان زیبای تو بود وقتی بمن میدیدی ، مخصوصا ان وقتی که باد ها به موهای تو هجوم برده و کشان کشان سوی من باعطر میاوردن .....
آه صنم ان عطر تو ان عطر مخصوص تورا هرشب به بسترم واتاقم پخش میکردم بفکر اینکه تو کنارم هستی خوابم میبرد و باعطر تو بیدار میشدم ، انگار چشمان تو مرا جادو و محسور کرده، به هرطرفی میبنم جز چشمان تو چیزی نیست ....
میدانم صنم حالا زمانی زیادی گذشته و وقت این حرفها نیست ، اما فقط میخواهم اینرا بدانی که شمس تااخرین نفسهایش به پای تو ماند ، شمس هیچوقت تورا ترک نکرد این حرفهاشاید اعتراف اخرین من باشد اخرین دوست داشتن های که در زندگی زبانم حرکت میکند ومیگوید صنم ....!!!
خیلی دوستت دارم بینهایت و تا لایتنهایی!
حالا دقیق‌تر بخوان لطفن عشق یگانه من؛
هرچند فهمیدن حقیقت بعد تقریبا چهارسال خیلی سخت است ، امافهمیدن حق من وتوست که باید درموردم بدانی،
بلی صنم
فامیلم به بسیار مشکل راضی شدن که به خواستگاری تو بیایند، وقتیکه فامیلم داخل حویلی شما شدن میخواستم باتو تماس بگیروم ازخوشحالی ، اما سردردی شدید مانع تماسم باتو شد فامیلم خیلی زود دوباره برگشتن به محض برگشت انهاقبل ازاینکه موتر را روشن کنم خون از دماغم فوران شد چشمانم سیاهی رفت بخود نفهمیدم دیگر تابیمارستان که پدرم راننده‌گی میکرد .....
شدیدا حالت ناخوش برایم دست داد حتی چندروزی نتانستم باتو بتماس باشم ، همگی وارخطا شده بودن ، ازمایشات را انجام دادم ، اما دکترا چیزی نمیگفتن فقط اینکه عادی است ، طاقت نیاورده نزد دکترم رفتم که رفیق خیلی صمیمی بودیم، به قول تو بااصرارهای عجیب غریبم راضی‌اش کردم تا واقعیت را بگوید با پریشانی که در چشمانش اشکار دیده میشد گفت که سرطان دارم!
باخودم قهقه خندیدم باورم نمیشد اما واقعیت داشت ....
از دکترم که عتیق نام داشت وعده گرفتم که به هیچکسی چیزی نگوید واوهم به ناچار قبول کرد ، بعدا باخودم فکر کردم هرطوری باتو پیش بروم در نیمه راه بی من میمانی ، چه حالا باشد یا چندسال بعد .... بهتر همان است که پاپس بکشم هرچه زودتر ، وبر همین دلیل باتو سرد وسنگین رفتار میکردم تااینکه خودت خسته شده و خواستار این شدی که رهایت کنم منم قبول کردم!
اماصنم تو چی میفهمی که من چی کشیدم ، به عشقی که همه چیزم را فدا کردم حالا باید رهایش میکردم درحالیکه یکقدم مانده بودم به تو......
هندوستان رفتم و تحت شیمی درمانی قرار گرفتم تاچند مدتی زنده بمانم بالاخره باتمام اینها توانستم چهارسال تاب بیاورم ....
میدانی عشقم ، چهارسال تمام مثل سایه دنبالت بودم چهره غمگین تورا میدیدم ، خوش تورا میدیدم ، هرروز وظیفه رفتنت را میدیدم امادیگر خودم را نشانت ندادم .....
و حتی حویلی که بادکتراحمد خریدین راهم دیدم ، روز ازدواج‌ات هم باتو بودم حتی تا خانه تان همراهی‌ات کردم... شبها نزدیکت بودم فقط یک دیوار فاصله بود بین ما ، ازاینکه میدیدم توبااحمد خوشحالی منم خوش بودم ، حتی شاهد بچه هایت هم بودم ......
صنم امروز اگر این واقعیت راگفتم دلیلش هم اینست که نمیخواهم توفکر کنی شمس تو رانیمه راه رهاکرد واین بزرگترین خیانت عشق تلقی میشد، عزیزم من تااخرین روز از عمرم راتااخرین نفسم باتوهستم من بیوفا نبودم بیوفا این تقدیرمابود که باور نداشتیم هردوی ما ،
هنوزم به نیرومندی عشقم باورمندم صنم به توان عشقم باورمندم ، دلم میگه مابزودی همدیگر راملاقات میکنیم در ابدیت دیگر کسی بین ما نخواهد بود صنم من!
در این مدت چهارسال فامیل بیچاره ام از بس وضعیتم را خراب میدیدن خودشان خود راضی بودن هرطوری شده تورا بمن برسانند اما مانع شدم ، بعد کم کم برایشان گفتم که من مریضم دیگر برای من رویایی ازدواج نبافید!
میدانی همین اکنون که این نامه را مینوسم در اتاقم هستم شاید چند ساعت بعد عملیات من باشد نمیدانم زنده میمانم یاخیر اما حالتم خیلی خراب است ، دوبار قبل هم عمل شدم امااینار شاید زنده نمانم اینرا دلم میگوید ، برایت یک یادگار دارم این گلهای خشکیده یادگار روزای اول عاشقی ماست و این عکس که از اخرین روزای عمرم است خواستم یکبار دیگر بمن نگاه کنی صنم من.....
اگر مادرم به قول خودش وفا کرده باشد و باید همین اکنون که تو این نامه را میخوانی چهل روز از مرگم گذشته باشد عشق یگانه من !
در الماری که این امانت های تورا گذاشته بودم به مادرم گفته بودم و او قول داد که هرچه بخواهم همان میکند من گفتم که وقتی پیش تو امد نگاهت کند تا من رادر چشمان تو بیبند که چطور پسرش زندگیش را درون ان چشمان سپری کرده ........
خوب صنم بیشتر ازاین ورق گنجایش حرفهایم راندارد و این اشکهای لعنتی بسیار مانع نوشتن میشه ....
بازم تکرار میکنم صنم دوستت دارم بسیار.... حالا من باید بروم وقت سفر رسیده عزیزجانم ، بازم مثل این هشت سال که درانتظار تو میسوزم ومیسازم عشق جانم در انتظار میمانم بازو هایم واغوشم برای تو باز خواهند ماند شمس اینجاست وبرای امدنت لحظه های ابدیت را مثل همیش خواهد شمرد! قسمت من ازتو شمارش لحظات بود و بس .....
فقط اخرین خواهشی دارم ازتو !
اگر در زندگانی ازمن نشدی لطفن دنیای دیگرت رابرای من باش!
تورا به امان خدا میسپارم!

نامه تمام شد و متوجه عکس شمس شدم ، هنوزم لبخند میزد و بطرفم مشتاقانه تماشا داشت واین اخرین تصویر شمس بود....
دیگر حالم را نفهمیدم بغض که در طول خواندن نامه ریسمان برگلویم محکم بسته بود انگار باز شد ،
احساس کردم از قله بلندی پرت شدم در کنترول خودم نبودم قلبم به شدت درد گرفته بود که بر در دیوار میکوبیدم نفس گرفته نمیتانستم چیغ کشیدم اشک ریختم مثل پرنده نیمه بسمل بروی زمین افتادم .....
چقدر زمان گذشت نمیدانم ، همینکه یکی مرابلند کرده در آغوش گرفت بخود امدم.....
چقدر زمان گذشت نمیدانم ، همینکه یکی مرابلند کرده در آغوش گرفت بخود امدم ، سر برگرداندم باچهره ترسیده احمد روبرو شدم سر و صورتم بوسیده مدام میگفت؛
چی شده صنم توخوبی صنم؟؟؟
مراتکان میداد ، من همچنان اشک هایم روان بود و چیزی نمیگفتم ، احمد مانع اشک هایم نشد بلندم کرد در چوکی نشاندم و نگران بطرفم میدید و اشکهایم را پاک میکرد از صورتم ، کم کم بخود امدم احمد مرااغوشش گرفته بود نوازشم میکرد ، بدون حرفی بلند شدم رفتم صورتم را شستم به خودم دیدم کاملا چشم ها وگونه هایم سرخ شده بود از شدت گریه ....
چند لحظه‌یی نشستم و سر صورتم را منظم کردم و از دستشویی بیرون رفتم ، دیدم احمد هرطرف نگران قدم میزند ....
نزدیک رفتم وگفتم برویم احمد ، دور خورد بطرفم دید و دستم راگرفت و گفت ؛ برویم عزیزم
درموتر نشستیم و طبق قرار چاشت در یکی از رستورانت های شهرنو احمد دعوتم کرده بود ، در این لحظات احمد اصلا در مورد نگرانی من صحبت نکرد از هرچیزی میگفت تا بهتر شوم ، رستورانت رسیدیم و غذا فرمایش داد ، گویا احمد خیلی بیقرار بود برای فهمیدن این حالتم اما دندان برجگر گرفت و چیزی نگفت تا بعد از خوردن غذا رو بمن کرده گفت؛
صنم چطور شد که امروز به اولین بار قرار مارا فراموش کنی ، میفهمی بیشتر از ده بار همرایت بتماس شدم اما جواب ندادی خیلی ترسیدم امدم بالا که تورا به حالت بسیار ناخوش دیدم ، عزیزم نمیدانم حالا وقتش است یاخیر اما خیلی کنجکاوم که بدانم تورا چی شده ، از سلما پرسیدم صنم کجاست گفت ؛
خانمی بدیدنش امده بود رفتن اتاقش بعد رفتن خانم هم صنم از اتاقش بیرون نشده ، یعنی ان خانم باعث این حالت توشده؟؟
آن خانم کی بوده عزیزم؟
باخودم بفکر بودم و نمیفهمیدم حالا وقتش بود یاخیر که در مورد مرگ شمس بگویم ، اما کنجکاوی احمد اجازه نمیداد به وقت دیگری بگذارمش ،
بغضم را فرو داده رو به احمد کردم ، هردو لحظه‌یی به چشمان هم خیره ماندیم بعد گفتم ؛
+ احمد ..... شمس رابیاد داری؟
شمس، شمس اهابلی ، همان ......
+ بلی همان شمس فلسفه گو......
میدانی احمد ، شمس مرده !
چشمان احمد به دوبرابر اندازه طبیعی ان بزرگ شد گفت؛
چیییی؟؟ شمس مرده؟ چطو یعنی؟
+ امروز آن خانم مادر شمس بود ، امده بود امانت که شمس بیادگار برایم گذاشته بود را تحویل من کند
خوب ان امانت چه بود؟
کارتن نه چندان بزرگ که مادر شمس داده را به انجاهم باخود برده بودم رابه احمد نشان دادم ، نامه و عکس راهم نشان دادم
گفت؛
این شمس است؟؟
+ بلی
یعنی حالادیگر بین مانیست مرده؟ ....
+ باتاسف بلی به ابدیت پیوست ....
احمد جگرخون شد لحظه‌ی چند به عکس خیره شد وگفت؛
بااین جوانی حیف شد...... بیبن صنم پشت عکس ادرس قبرستان نوشته شده گفته که ؛》 صنم اخرین خواهشم ازتو اینست که فقط یکبار برسر قبرم بیایی، تا روحم در ارامش قرار بیگرد (بازم دوستت دارم)《
_ آه .....‌ میخایی ، میروی عزیزم؟
+ بلی این اخرین خواهش شمس است
جوان نامراد درکش میکنم حتمن خیلی سختی کشیده ، جوانیش باخاک یکسان شد صدحیف!
احمد بامهربانی تمام بامن رفتار میکرد ، بعد ظهر برایم وقتش را خالی کرد و باهم روانه قبر شمس شدیم !
وقتی سرقبرستان رسیدیم ، چشمم از دور به قبری افتاد که یک مرد و زن روی ان افتاده و گریه میکند نزدیکتر شدم ،
قلبم از تپیش ماند ...
بلی قبر شمس بود ، روی سنگ عکس شمس نقش شده بود ، قابل باور نبود برایم ...
حالا دیگر شمس در سینه خرواری از خاکها خوابیده بود و باید میان قبرستان ها جسجویش میکردم ، با قدم های سست و لرزان به قبر شمس نزدیک شدم ، هنوزم نمیشد باور کنم مرده!
وقتی سایه‌ام بالای سر ان مرد افتاد سرش را بلند کرد پدر شمس بود ....
باچشمان سرخ بلند شد و طرفم میدید صداکرد؛
خانم بس کو دگه لطفا باگریه شمس ما برنمیگرده ، مادر شمس دوباره بامن روبرو شد ، پدرو مادرش فقط بمن میدیدن و اشک هایشانرا پاک میکردند چیزی نمیگفتن ، احمد گفت؛
زندگی سرتان باشد ، خداوند صبر بته بشما غم اخرتان باشه کاکاجان
پدرش باآه و اشک سرش را شور داده گفت؛
سلامت باشین ، امروز ۴۱ روز از مرگ بچه نازنینم میگذره اما باور نمیتانم که اوره بادست های خود دفن کدیم!
و هردو پدر مادر زار زار گریه میکردن ،
با غمی که همه وجودم را دربر گرفته بود برشانه‌ی مادرشمس دست گذاشتم و گفتم خداوند به همه ماصبر بته مادرجان ،
مادرش رو برگرداند و مرا محکم بغل گرفت لحظه‌یی باهم اشک ریختیم ، مدام میگفت؛
_ تو بوی شمس مرامیدهی ، نمیتانم دوری دلبندم را تحمل کنم صنم قلبم اتش گرفته ، خدایاااااااااا مراهم بیبر نزد جگرگوشه نازنینم .... زار زار هق میزد
پدر شمس اشکهایش را پاک کرده مادر شمس را از آغوشم گرفته و دلداریش میداد ، گفت؛
بیاخانم جان بگذار صنم باشمس تنها بماند، شمس بچه منم بود دنیایم اتش گرفته کمرم شکست پسر جوانم راخودم بادستان خودم خاک کردم ، اما به شمس قول دادی خانم خودخوری و جگرخونی نکنی بیا بیرویم خانم نکن اینطوری بس است همینقدر اه ناله ! کور کردی خودت را بیا بیرویم دستش راگرفته رو بما کرد وگفت ؛
_ خدا حافظ تان ،
بعد حرکت کردند و مادر شمس را کشان کشان باخود بسوی موترش برد .....
انگار ان غرور سابق شان باخاک یکسان شده بود خیلی شکسته و غمگین بودند ...
رفتم سر قبرشمس نشستم ، به عکس شمس میدیدم ، تمام خاطراتم از روز اول دیدن شمس تااخرین روز برایم تکرار میشد .......
اشکهایم هم فوران میکرد ، ندای درونم میگفت؛
+اینجا درون قبر کیست صنم؟ میفهمی او شمس است
همان شمس که هشت سال عمرش را برای تو داد ، اما واقعن که تو ارزش اوره نفهمیدی ، اماچرا
+ در واقعیت چرا نمیفهمیدم باانکه بین ما چیزی پنهان نمانده بود ، نمیدانم چرا دوستش نداشتم ، باانهمه پافشاری و جان نثاری اش ...
باز ندا به صداامده گفت ؛
یک زنده‌گی رابااحمد سپری کردی کافیست ، زنده‌گی دیگری را باشمس اغاز کو ...
تکان خورده باصدای بلند گفتم ، نییییی
احمد حیران حیران بطرفم میدید گفت؛
چه شده صنم؟
سرم را بلند کرده گفتم؛
+ چیزی نی احمد ...
دست بردم برسنگ قبر صورتش و شعرش را لمس کردم نوشته بود؛
عاقبت در دام می افتیم ما
دام ما ای کاش در کوی تو باد
تیر ما هم از کمانی می رسد
آن کمان ای کاش ابروی تو باد
شمس'صنم
همینطور چشمم روی نام خودم و شمس قفل ماند
احمد آهسته کنارم نشست و دستانم را در دست گرفته گفت؛
صنم سوختن برای عشق را من خیلی خوب درک میکنم وقتی یکی را دوست داشته باشی واو تورا نخواهد خود عین بار بار مردن و زنده شدن میماند ، من حق ندارم مانع حس شمس نسبت به تو باشم ، به همه ما ثابت شد او واقعن دیوانه‌وار دوستت داشت ، اما منم عاشق توهستم و اینطوری اشک ریختن تورا دیده ندارم ، خداوند روح شمس را ارام داشته باشد بلند شو بیرویم عزیزتر ازجانم ، پسرانت انتظار مادر را دارند ، ماهمه نیازمند تو وآغوش گرمت هستیم صنم !
احمد از دستم گرفته گفت ؛
بیا خانه بیرویم کافیست دیگرصنم بس کن گریه را ...
به احمد دیده سری تکان داده بلند شدیم و از ارامگاه شمس دور شدیم پیش موتر رسیدیم و یکبار دیگر از دور نگاهی به قبر شمس انداختم و درموتر نشسته حرکت کردیم .....
دور شدم از شمس ، شمسی که دیگر زنده نبود ، شمس که دیگر شاهد احوالم نبود ، شمسی که همچون سایه چهارسال بدنبالم بود ولی حالا دیگر همدیگررا نمیدیدیم حتی پهنان از دیده های من .....
خداحافظت مجنون شیدا و دلشکسته من !

** رفتیم خانه اما دیگر زندگی مثل قبل نبود .....
رویایی____نامریی
#قسمت____نهم(آخر)
#نویسنده_______ز.نافانی

رفتیم خانه اما دیگر زندگی مثل قبل نبود ....
ناخوداگاه ترسی در وجودم پیدا شده بود ، ترس جدای از احمد و بچه هایم بیشترازهمه ازارم میداد ، شبها خواب نمیرفتم مثل دیوانه ها بالا پایین راه میرفتم از درد زیاد دست پایم میسوخت یاهم میخوابیدم میترسیدم از خوابم ...
به وظیفه یگان روز میرفتم تقریبا رهایش کرده بودم کم کم احساس میکردم براستی عمرم به اخر رسیده ، صحتم هرروز بدتر میشد ، از ان صنم مست و سرخ سفید دیگر خبری نبود لاغر سفید و بیحال بودم وهمیش غرق در افکارم ، مادراحمد خیلی به تشویشم بود ....
اما نمیفهمیدم در چه حالی هستم فکر اینده احمد و طفل هایم خیلی مضطرب‌ام کرده بود ، درانتظار آینده سیاه بودم که از اعماق تنم بمن تلقین میشد ومانع ان شده نمیتوانستم
گاهی به عکس شمس میدیدم ومتعجب در فکر میماندم که پشت ان همان شعر نوشته بود
عاقبت در دام می افتیم ما
دام ما ای کاش در کوی تو باد
تیر ما هم از کمانی می رسد
آن کمان ای کاش ابروی تو باد

***
شک من به یقین مبدل میشد ، منم دچار مریضی ناعلاج شدم، شاید همان مریضی باشکوه که شمس در انتظارش بود.....
چندین باری احمد متوجه نگرانی و اشک‌من شد اما فکرش را منحرف کردم وگفتم چشمم چیزی رفته ، یاچشم دردم ، اما سردردی شدید من احمد راهم به تشویش ساخته بود ، باانکه کتمان میکردم امااومتوجه بود
اوفکر میکرد فشار وظیفه و خانه داری است همیش در بود نبودش کنارم حواسش بامن بود ، وهمیش درتماس بود بامن باهرشکلی ممکن ..... و بیشتر مرا به تفریح میبرد ...
تااینکه روزی ازمن خواست با طفل ها پارک برویم ..................

☆☆☆☆☆☆☆ احمد ؛
_ زندگی کنار صنم شده بود عین بهشت دیگه بیشتر ازاین نمیشد ادم خوشبخت باشد وباامدن هشام وحسام در زندگی ما خوشی های خانواده ما دوچند شد ،
منم تا میتوانستم به خواست صنم رسیده‌گی میکردم ، صنم زن بینهایت مهربان وواقعن دوست داشتنی بود درکنار صورت زیبایش به اخلاق نرم لیطفش ایمان اورده بودم ، نه تنها من بلکه پدر مادرم ومتباقی هم خیلی دوستش داشتن ، صنم شده بود عروس مثال زد همگی از خوش برخوردی و رفتارش ....

اما دراین اواخر رنگش سفیدتر وخودش بیحال تر بود خیلی لاغر شده بود و ریزش مو همچنان اورا ناراحت کرده بود ، چون موهایش را خیلی دوست داشت، وروی ان حساس بود
چنان بی حوصله بود که حتی بامنم مثل قبل ها حرف نمیزد نمیفهمیدم چراانطور شده ، گاهی فکر میکردم مرگ شمس باعث این حالت صنم شده امانه!
بخاطر تبدیل هوا وتغییرروحیه صنم از او خواستم باهم پارک بروییم با پسرانم ، و اوهم موافقت کرد چهارتایی رفتیم به میله و باهم خوش میگذشتاندیم ...
که بعد ساعتی ، صنم ازحال رفت و ضعف کرد _
عاجل اوردم بیمارستان وهمان روز تست کامل انجام دادیم و در انتظار ان ماندم ، خیلی میترسیدم ودلم بیقرار بود، بیقراری که تاحالا تجربه نکردم ، نمیدانم چطور اما فکرای خطرناک از ذهنم میگذشت زندگی بدون صنم حتی تصورش وحشت زده میکرد مرا وازان چیزیکه تصور میکردم خیلی ترس داشتم ...

****** شش ماه بعد
تلفونم مدام زنگ میخورد اما دوست نداشتم جواب بدهم بیچاره مادرم نگران بود ، اما پسرش تابلیت های که خورده بود منتظر ماند تا چی میکند بااو جواب میدهد یاخیر امااین اخرین تلاش برای خودکشی ارام بود ....
نمیدانم چقدر زمان گذشت یابهتر بگویم چند روز گذشت وقتی بخود امدم دیدم بازم من همان احمد تیره بخت زنده هستم نه خودکشی حرام است نمیتوانم اینکارراکنم ...‌ اما در نبود صنمم چطور زنده بمانم ، صنم راازدست دادم اوهم رفت ......
در تاریکی وسکوت بر جایم نشستم و مثل همیش ان روز را باخودم مرور میکردم ....
بعد انروز که تست معاینات کامل شد و صدفیصد معلوم شد که صنم سرطان دارد وباتاسف که دیگر کار از کار گذشته بود _ پاهایم سست شد وبرزمین افتادم چطور من نفهمیدم که سرطان در مرحله اخر رسیده چطور ....
دیگر از اسمان بر زمین خوردم ، بر بیقراری های دلم پی بردم انوقت ....
طبق نامه‌یی شمس او صنم را پیش خودش میخواست، اما من اخرین تلاش های خودم را کردم
هرچه که داشتم ونداشتم را صرف صنم کردم خارج بردمش اما صنم فرشته‌یی بودکه بال کشیده بود و زودتر میخواست بیرود ، در آخرین روزای زندگی صنم مثل روح شده بود سفید لاغر بدون مو اما بیشتر ازهمیشه دوستش داشتنی بود برای من ، خواهش کردم که نرود اما نه ....
چقدر پیش خدا عذر زاری کردم شبها صنم را ازش خواستم امانه ....
اای کاش من سرطان میگرفتم اما صنم نه حاضر بودم عمرم رابدهم اما صنم زنده بماند ، سر بر زانو های صنمم انقدر گریه میکردم تاازحال میرفتم ، حال تمام اعضای خانواده ما و از صنم شان کم از من نبود ، گویا سرطان صنم به یکباره‌گی خودش را نشان داد و اراده کرد اورا بیبرد ،
یاشاید این توان عشق شمس بودکه یکسال بعد مرگش صنم راهم پیشش خواست !!
که من وصنم از درک آن عاجز بودیم
من ماندم میان حسرت عشق شمس و درمانده‌گی خودم !

● سه ماه از فوت صنم میگذرد گویا سه هزار قرن پیر شدم سه هزار قرن از او دورم ، صنم ازمن قول گرفته بود که؛
( که بچه هایم رابزرگ میکنی و به ثمر میرسانی ، و در نبودم باخوشی زندگی میکنین __ وعده کو که عمل کنی و هیچوقت کمر خم نکنی زیربار مشکلات من از دور ها همیشه تورا میبنم و دعایم باتوست ومثل همیشه کنارت هستم احمدم..... به مسلک ات ادامه میدهی و پیشرفت میکنی، قول بیتی احمد تو که دوست داشتی جراح قلب شوی میری و تخصص دوم‌ات را در بخش قلب میگیری ، لطفن درمقابل سختی های زندگی پشتوانه محکم بچه های ما باش جگرگوشه‌ی صنم ، صنم فدای چشمای سیاه خماری تو شوه ، بچه هارا تنهانگذاررررر ..............
اینرا گفت وخودش ازدنیا رفت!! )
دستان سردش در دستان ناامید من ماند و روحش صعود کرد بر بلندای آسمانها ......
صنم بچه هارا به من و مادرم سپرده گفت مثل اولاد خودت بزرگ کنی مادرجان و مراگفت ؛ زندگی کن اگر کسی پیدا شد که به دلت بود حتمن ازدواج کنی نمیخایم زجر بکشی وتنها بمانی تااخر .....

در نبود صنمم در حدود سه ماه چشمانم از بس اشک ریختم خیلی دیدش ضعیف شده ، در ظاهر ضعیف وپژمرده شدم اما در درونم صدبار بیشتر ، فقط و فقط بخاطر صنم و بچه هایم هنوز سرپاهستم ، وعده کرده بودم با صنم ....

********* روزها بیاد صنم در کوچه خاطرات همچون دیوانه گان میرفتم و بیادش گل توضیح میکردم و روزا سرقبرش درد دل میکردم از نبودنش که چقدر سخت میگذرد ،
قبر صنم کنار قبر شمس بود ، خودش خواهش کرده بود ....
منم قبول کردم شاید اینطوری روح هردو ارام بیگرد به عشق باور داشتم و خودم را خیلی ناتوان احساس میکردم که بخواهم دخالتی در میان هردو داشته باشم
•••
حالا درخت بهی ما بزرگ شده بود و بهی میکرد روزها دوتا بهی باخود میبردم و بیادش میخوردم و درکوچه های که بااو قدم میزدم دیوانه وار اشک میریختم و میرفتم ... بچه هاهم کمی بزرگ شده بودند مادرم خیلی خوب از انها مراقبت میکرد امامن دیگر قصد ازدواج نکردم برای همیش .....
چون این دل واین تن صرف به صنم بود ، بارفتن او چراغهای امیدمنم خاموش شد!
درون من قبرستانی وسیع از حسرت دورماندن بود خاکهای متعفن که بوی مرگ گرفته بودند ، ودر اندامم استخوانهای مانده بودند که فقط درد میکشیدند
دیگر کار منم شد لحظه شماری برای مرگ و پیوستن به صنم ،
شبها پابرهنه میرفتم کنار قبر صنم رو به اسمان دراز میکشیدم وبرایش شعر میگفتم مبادا دلتنگم شود
امــروز
دلــم تنگ دیــروزی است
که میگفتــی :
“فردایــت را می ســـازم …”
😪😪😓😔😭😭😢

کنارخاک های قبرش نوشتم
هر شب که اسم تو را میبرم به روز
شرمنده ام که بی تو نفس میکشم هنوز

صنم ! دلم لحظه ای را می خواهد ! که تو باشی …
همین کنار نزدیک به من ، درست روبروی چشم هایم
همنفس نفسهایم
خیره شوم به لبهایت ، دست بکشم به تک تک اعضای صورتت
بعد چشمهایم را ببندم و … ” ببوسمت ”
آن لحظه دنیای من تمام می شود .
” به خدا که واقعاً تمام می شود “
بر من بتاب پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم....
_ صنم یگانه عشق اول و اخرمن بود که نامرئی و ناپدید شد و رفت به هوادیگر دنیا هیج صنمی نداشت
یگانه رویایی نامرئی من عشق نامرئی من چه زود تمام شدخوشبختی هایم ، فقط چهارسال باصنم بودم کاش سه سال قبل تر هم بااو بودم ، صنم نیمه واقعی من بود که رفت و باز مرا گمشده خودش کرد ......
اکثرشبها کنار قبرش میخوابیدم رو به اسمان بودم و خیال میکردم نکیر منکر امده اند وبر قبرغه هایم فشار میدهد ومن در تنگنای نبودن صنم جز تاریکی قبر چیزی دیگری نمیدیدم!
وصنم
به وسعتِ یک آه
طولانی تر از خیابان هاي‌ تنهائی
درمن ممتد میشد…

پایان
نظریات تان خواهانم دوستان عزیز خدا کنه از رومان که به نشر گذاشتم خوش تان امده باشه ❤️