❤🔥3❤2
❤🔥2😍2💔1
❤4
❤2❤🔥2
هُنالك في أعماقنا ركن لا يتوقف فيه المطر…
گوشهای در اعماق ما وجود دارد که هرگز باران در آنجا قطع نمیشود...
@Germany202
گوشهای در اعماق ما وجود دارد که هرگز باران در آنجا قطع نمیشود...
@Germany202
❤3
❤2💔2
❤🔥2❤2
❤3❤🔥2👍1
به اعتقاد من،
آن زمانى كه صرف مطالعه میشود،
زمان محسوب نميشود.
من با گذشتن از صفحهاى به صفحهاى ديگر،
از مرزها میگذرم و به كلبههاى افسانهاى وارد میشوم.
#كريستين_بوبن | 📚 ديوانهوار
@Germany202
آن زمانى كه صرف مطالعه میشود،
زمان محسوب نميشود.
من با گذشتن از صفحهاى به صفحهاى ديگر،
از مرزها میگذرم و به كلبههاى افسانهاى وارد میشوم.
#كريستين_بوبن | 📚 ديوانهوار
@Germany202
❤3❤🔥2
❤2😍2👍1
الحب المزيف والطيور
المهاجرة كلما أساء لها الجو أعلنت الرحيل....
عشقِ دروغين مانند
پرندگانِ مهاجر است؛
هر وقت هوا برایش بد شود،
کوچ میکند...
@Germany202
المهاجرة كلما أساء لها الجو أعلنت الرحيل....
عشقِ دروغين مانند
پرندگانِ مهاجر است؛
هر وقت هوا برایش بد شود،
کوچ میکند...
@Germany202
❤2👍2
❤2❤🔥2
❤2😍2👍1
أنت مختلفة عن النساء الاخریات
حتی فستان الذی ترتدینه
الورد المرسوم علیه
لایذبل!
تو با زنان دیگر فرق میکنی
حتی پیراهنی که میپوشی
گلی که برآن نقش بسته
پژمرده نمیشود!
@Germany202
حتی فستان الذی ترتدینه
الورد المرسوم علیه
لایذبل!
تو با زنان دیگر فرق میکنی
حتی پیراهنی که میپوشی
گلی که برآن نقش بسته
پژمرده نمیشود!
@Germany202
❤2❤🔥2👍1
❤3👍3
❤2😍2👍1
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِی
زین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
#مولانا
@germany202
من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِی
زین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
#مولانا
@germany202
❤🔥3❤3