شعر بخوانیم
هرکه گردد پاکطينت محرم دلها شود
هرکه درخون صاف گردد قابل ميناشود
از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت
هرکه با ناکس نشيند عاقبت رسواشود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي
صبر کن گوهر شناس قابلي پيدا شود
اين زبان را چون کليدی دان در گنج سخن
پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم درهر شورهزاری کاشتن بیحاصلیاست
صبر کن تا يک زمين قابلي پيدا شود
آسياب رزق ما در گردش است اي مدعي
با دوصد خون جگر يکلقمه نان پيداشود
صائب تبریزی
هرکه گردد پاکطينت محرم دلها شود
هرکه درخون صاف گردد قابل ميناشود
از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت
هرکه با ناکس نشيند عاقبت رسواشود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي
صبر کن گوهر شناس قابلي پيدا شود
اين زبان را چون کليدی دان در گنج سخن
پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم درهر شورهزاری کاشتن بیحاصلیاست
صبر کن تا يک زمين قابلي پيدا شود
آسياب رزق ما در گردش است اي مدعي
با دوصد خون جگر يکلقمه نان پيداشود
صائب تبریزی