روایات
770 subscribers
1 photo
1 file
3 links
از هیچ.
Download Telegram
آمده‌ایم جایی پس‌و‌پناه. غلاف کرده‌ایم پشت تخته‌سنگ‌های ته موج‌شکن. محسنو پوکه‌ی سیگار را گذاشته پشت گوشش و دارد توتون را کف دست چپش می‌مالد. سرش را بلند می‌کند، رو می‌کند به دریا ولی روی سخن‌ش با من است:
— یه جوکی بود می‌گفت: «یارو میاد میگه کتابم تموم شد. نوشتمش. - میگن اسمش چیه ؟ -میگه: اسب آمد. -بعد کتابشو باز می‌کنن می‌بینن از اول تا آخرش نوشته پیتی‌کو پیتی‌کو پیتی‌کو پیتی‌کو.» -حیرت‌انگیزه. جوکش‌ نه‌ها، کتابش. من اگر این کتاب دستم بیفته واو ‌به واو می‌خونمش.
[پوکه‌ی سیگار را از پشت گوشش برمی‌دارد می‌گذارد بین لبهاش و شروع می‌کند به مکیدن توتون. چندتا مک که می‌زند، سیگار را برمی‌دارد و صاف‌و‌صوف می‌کند.]
اضافه می‌کند:
—نوشته باید طبیعی باشه [توتون کف دستش را جمع‌و‌جور می‌کند] مثل خود زندگی. [نورو بگیر رو دستم.] یعنی خیلی هنر کنن مثل خود زندگی باشن؛ قمصور، تکراری، لَنگ، بی‌اَدویه، یک‌نواخت...
زندگیه، رمان داستایفسکی نیست که.
[دوباره مک می‌زند. کف دستش را می‌تکاند و سر سیگار را می‌پیچد.]
— تو آخرین اتفاق زندگی‌تو یادت میاد ؟
[و کبریت می‌کشد زیرِ سیگاری]
با نفس توی حبس ادامه می‌دهد:
—اَرفَم اینه که، اَمّمممه‌ی اتفاق‌ا اُفتاده‌ن، تنها اتفاقی که نیفتاده منم.
[گوشه‌ی لبش را به پوزخند تاب می‌دهد، موذیانه لذت می‌برد از چیزی که گفته. سیگاری را پاس می‌دهد]
—اَرف جدیدی هم نمونده، اَمّه‌ی حرفا رو زده‌ن. فقط مونده اَرف آخر، که اونم من ‌می‌زنم‌.
[به تغیّر شق می‌ایستد، همه‌ی سیاهی چشمش شده مردمک. چشم‌هاش شهلا شده، از کُنج می‌خندند. نفسش را هوف بیرون می‌دهد.]
—یه چیزی دارم مینویسم، نه میشه یه واو بهش اضافه کرد نه ازش کم. استارتشو زده‌م. فقط نمیدونم تا کجا ادامه‌ش بدم. دیالوگ دو نفره. یکی می‌پرسه «چه خبر ؟» اون یکی میگه «سلامتی.» باز می‌پرسه «چه خبر؟» اون یکی میگه: «سلامتی»
-چه خبر ؟
-سلامتی.
-چه خبر؟
[ساکت می‌شود. دستش را به نشانه‌ی سکوت جلوی روش می‌گیرد. مثل یک نابینا رو می‌گرداند به سمت دریا، انگار دارد با صورت پِی صدای برخورد سینه‌ی یک قایق با سینه‌ی‌ موج را می‌گیرد‌.]
حسینو یک پیک اضافه بر سازمان زد و مثل شتر نحر شده یه‌ور شد و سرش را گذاشت روی پام. له‌ و لورده شده بود. غروبش تا اینجا مست کرده بود و رفته بود خیابان ولی هنوز سیر نشده بود و داشت زیرلبی فحش و فضیحت می‌داد. یک‌هو انگار چیزی یادش آمده باشد پا شد نشست، گفت:
«محسنو گمونم دارم بال در میارم.»
با نگاه داشت می‌کاویدم.
گفتم: «سر جدّت یه حرف درست بزن. از خیابون بگو.»
گفت: «هیچی بوا، رفتیم مفصل اعلام برائت کردیم. هرچی نگفته بودیمو گفتیم. اتمام حجت کردیم. ولش کن ... دیدی دندون عقل می‌خواد دربیاد چجوریه ؟ پشت شونه‌هام همونجوری داره زق‌زق میکنه. ببین پِتّی، پُرزی چیزی در نیومده ؟ تِنجه نزده ؟»
گفتم:«فلک زده تو بال هم در بیاری کبابش می‌کنن، کو ببینم» و پیرهنش را بالا زدم.
دیدم ده‌بیست‌تایی ساچمه نشسته توی گوشت‌.
گفتم: «ها، دراومده. کود آهن هم برات ریختن پاش، ساچمه خوردی مردک، بذار درشون بیارم برات.»
سریع برگشت و پیرهنش را کشید پایین.
گفت: «دستشون نزنی‌ها، همینا تخمشه نه، از تو همینا در میاد.»
و خوش‌خوشک برای دوتامان پیک ریخت.
«چون خون توی تاریکی پیدا نیست»


تا عابرها به سمت جیغ رو برگردانند، تن دختر مثل دیوار خیس‌خورده‌ای نرم فرو می‌افتد. چماق‌دار میان نگاه‌های یخ‌زده‌ی عابرها سر باتومش را به خاک می‌مالد. دهان دختر عین گفتن «آ» باز مانده و سینه‌اش نفسِ کشیده شده برای ادای بقیه‌ی حروف کلمه‌ای را در خود نگه داشته.

قطره‌ی خونی از گوش دختر نشت می‌کند، توی شیار گوشش می‌لغزد، خودش را مثل یک گوشواره از لاله‌ی گوش دختر می‌آویزد و روی زمین می‌چکد. چماق‌دار پوتینش را روی چکه می‌گذارد و مثل له‌ کردن یک ته‌سیگار پاشنه‌ی پاش را می‌چرخاند. قطره‌ی دوم روی پوتین می‌افتد. نگاه مبهوت عابرها روی دختر، چماق‌دار، خودشان- خودشان، چماق‌دار، دختر می‌چرخد. ولوله‌ی گنگی بین‌شان بلند می‌شود. چماق‌دار با آرامشی سنگ‌دلانه پشت به عابر‌هایی که تازه یخ خون‌‌شان دارد باز می‌شود به یکی از کوچه‌ها می‌پیچد.

چکه‌های خون یکی یکی روی هم می‌افتند. نعلبکی وارونه‌ی خون با اضافه‌ شدن قطره‌های بعدی لمبُر می‌خورد و با هُل یکی‌شان با کش و قوس توی شیب پیاده‌رو می‌لغزد. لای شیار کاشی‌های پیاده‌رو راه می‌افتد، به راست می‌پیچد و عرض خیابان را از روی خطوط عابر پیاده طی می‌کند، تابلوی توقف ممنوع را دور می‌زند، لای پاهای میخ‌شده‌ی دست‌فروش‌ها قیقاج می‌رود و خودش را از پاچه‌ی شلوار پیرمردی بالا می‌کشد. دور مچ دست پیرمردی که توی جیبش مشت شده می‌پیچید و مشت را علم می‌کند. پیرمرد با بالا رفتن مشتش فریادی می‌زند بی‌کلمه. چند فریاد ترش‌کرده‌ی دیگر بلند می‌شود‌. جوابِ داد عابرها این بار گلوله‌‌ی تفنگ‌دارهای آماده‌باش سر چهار‌راه است. چند تن دیگر می‌افتند و بهت مثل مهی از جلوی چشم‌ها کنار می‌رود. صدای شلیک جنجال میکند. کاکُل مشت‌ها حالا جوری از ابر دود باروت به آسمان پرت می‌شود انگار آسمان مقصر است.

باریکه‌ی خون از شلوار مرد پایین می‌آید. دور تا دور میدان بالای سر جنازه‌‌های بی‌سوگوار می‌رود. رگه‌های خون‌شان را مثل گیس توی خودش می‌بافد و از لای دست و پای ازدحام پی آدرسی که رد پوتین می‌دهد می‌رود. آخرین رد مثل یک‌ نقطه ته جمله‌ جلوی دری نیمه‌باز گذاشته شده. نرم پله‌ها را بالا می‌رود، نقش‌های پوتین را یکی یکی می‌لیسد و توی پاگرد آخری می‌ایستد.
چماق‌دار تو می‌رود و با ته پوتین در را به هم می‌کوبد. یک مُهر خونی پایین در روی مُهرهای دیگر کوبیده می‌شود. لبا‌س‌هاش را که می‌آویزد پلیسه‌های خون خشک از لباس می‌تکد. نوک انگشتش را با زبان نم می‌کند و پلیسه‌ها را کف دست جمع می‌کند و پای گلدان می‌ریزد. کف دستش را لیس می‌زند و زبان را به سقش می‌مالد. شب‌پره‌‌ای پشت پنجره‌ دارد تو رفت‌وبرگشتی پیوسته، سرش را به شیشه می‌کوبد. چماق‌دار سمت پنجره می‌رود. پرده‌ها را کیپ تا کیپ می‌کشد، چراغ‌ها را خاموش می‌کند و توی حمام می‌رود. سر باریکه‌ی خون مثل ماری از زیر در تو می‌لغزد. چماق‌دار توی تاریکی حمام دارد از بَر خون دست‌ و صورتش را می‌شوید. باریکه‌ی خون توی لباس آویخته‌ی چماق‌دار می‌رود و خودش را قد لباس می‌کند. کمربند را روی سوراخ آخری می‌بندد، پوتین‌ها را پاش می‌کند، باتوم را به کمرش می‌زند و به طرف حمام می‌رود. چماق‌دار دمِ درِ حمام به کف دست‌هاش نگاه می‌کند، چیزی نمی‌بیند.
[چون خون توی تاریکی پیدا نیست]

سرش را که بلند می‌کند پرهیب یک نظامی را جلوش می‌بیند که بخار حمام ستاره‌های سردوشی‌ش را برده پشت ابر. چماق‌دار لخت و عور بی‌هوا به لباس سلام نظامی‌ می‌دهد. کسی آزادباش نمی‌دهد. صدای جر خوردن هوا رد باتوم است. خون چماق‌دار می‌جهد و باریکه‌ی خون جاخالی می‌دهد که به خون چما‌ق‌دار آلوده نشود. چماق‌دار انگار که پِی شده باشد روی زمین می‌افتد. باتوم توی هوای زوزه می‌کشد و روی گرده‌های چماق‌دار می‌نشیند. حالا که لش چماق‌دار صدای مشک می‌دهد باریکه‌ی خون پنجره را باز می‌کند، به خیابان برمی‌گردد و شعار‌های نصفه‌کاره‌ی دیوارها را کامل می‌کند.
فوگ




سرباز جنگی‌ای حین برگشت از خطّ مقدّم مفقود می‌شود. خانواده‌اش بعد از شش ماه او را در یکی از روستاهای
مسیر برگشت پیدا می‌کنند. هویّت جدیدی اتخاذ کرده و بجز یک خاطره چیزی خاطرش نیست.


فاطمه

نامه می‌نوشتیم برای هم. اگر یک وقت هم نامه‌ دیر می‌رسید می‌نشستم پای رادیو. آن‌هایی که اسیر می‌شدند توی رادیو پیام می‌دادند. اسم خودشان و خونواده‌شان را می‌گفتند تا ما خبردار شویم. یک ژاکت براش دوخته بودم. می‌گفتند روی لباس نظامی‌ش می‌پوشید. حالا خودش یادش نیست. خودش فقط همان شب عملیات را یادش هست. وقتی پیداش کردیم ما را هم نمی‌شناخت. می‌گفتیم حسین برادرت اینجاست. برادرت زنده‌‌ست. می‌گفت من خودم برادرم را خاک کرده‌م.

***

رحمان


تو کوچه، تو مدرسه، تو رادیو– همه‌جا داشتند سرود جنگی پخش می‌کردند. جلوی مسجد ماشین ماشین آدم می‌بردند. حسین هفده سالش بود که رفت جنگ. به‌خاطر فرار از مدرسه هم رفت. من هم دو سه ماه بعدش رفتم. پشت سر حسین کارهای باغ افتاده بود گردن من. دو شب بعد ازین‌که جلوی امامزاده سوار مینی‌بوس شویم، پشت خط مقدّم بودیم. حسین خبردار شده بود. شبی که من رسیدم شب عملیّات بود. ترسش هم از همین بود. فکر می‌کرد من هم جلو باشم، خط مقدّم جبهه. عملیّات آن شب لو رفته بود. جلو مثل روز روشن بود. راننده‌ی آمبولانس برگردانده بودش عقب. می‌گفت برمی‌داشته پشت دست جنازه‌ها را یکی یکی‌ نگاه می‌کرده. دنبال من می‌گشته. زیر فشار تیر و ترکش زده بوده به سرش. فکر می‌کرده من کشته شده‌ام. من پشتِ خط بودم. مسئول دوش و دست‌شویی‌ها. بچّه بودم. وقتی به صف‌مان کردند من ساکم‌ را گذاشته بودم زیر پام تا بلند به نظر برسم.

***

راننده‌ی آمبولانس


آن‌هایی را که می‌دیدم می‌توانند خودشان را بکشند بالا را سوار آمبولانس می‌کردم. منور که می‌زد می‌دیدی چقدر جنازه ریخته روی زمین. مثل باران داشت خمپاره می‌ریخت. دیدم یکی وسط جاده یک جنازه کول کرده. جنازه سر هم نداشت. دلم سوخت. از کمر تا پوتین خیس خون بود. سوارش کردم. در عقب خراب بود. گفتم در را هم نگه دار. زمین از خاکریز و خمپاره تاول‌تاول شده بود. تا برسیم سنگرِ بهداری هوا روشن شده بود. ترمز که زدم دوباره جنازه‌‌اش را کول کرد و رفت دور از سنگر بهداری توی یک خاک ریز. مچ جنازه را محکم گرفت و خوابید. ظهر تا بیدار شد بنا کرد دنبال جنازه گشتن. ما جنازه‌ها ر‌ا بار زده بودیم و فرستاده بودیم عقب. تا فهمید پیاده زد به راه.

***

حسین

یکی دعای کمیل می‌خواند، یکی دعای توسل می‌خواند یکی قرآن می‌خواند، یکی وصیّت‌نامه می‌نوشت. همه داشتند پیش‌پیش خودشان را با مرگ روبه‌رو می‌کردند. عراقی‌ها فهمیده‌ بودند. عملیات لو رفته بود. رحمان هم عدل پشت سر من راه افتاده بود آمده بود جلو. کربلای پنج چند شب پشت سر هم بود. یک شب این گردان، یک شب آن گردان. ما لشگر سی و پنج المهدی بودیم.
حرکت کردیم. یکی یکی از زیر قرآن رد شدیم. بیرون– توپ فرانسوی وقتی می‌زد سینه‌ی سنگر انگار زلزله می‌آمد. صداش تا دو ساعت تو سر آدم می‌پیچید. منور خوشه‌ای که می‌زد، بیرونِ سنگر عین روز روشن می‌شد. توپولوف عراقی هم توی هوا. خمپاره که می‌خورد زمین ترکش‌هاش مثل هیزم سرخ پخش می‌شد. ترکش، خمپاره، توپولوف، تیر مستقیم. از سنگر آمدیم بیرون. از سینه‌ی خاکریز راه افتادیم. دیدیم لشگر جلویی نشسته‌‌اند. جلو نمی‌رفتند. به بریدگی بین دوتا خاکریز رسیده بودیم. از این دهنه مثل باران داشت تیر می‌بارید. چهارلول ضدهوایی را راست زمین کرده بودند و رو به دهنه داشتند باهاش آدم می‌زدند. من و هم‌کلاسیم‌ با هم آمده بودیم. به هوای در رفتن از صف بیرون زدیم. همین که از صف بیرون زدیم یکی گلنگدن کشید. گفت «کجا ؟!» یقه‌‌مان را گرفت. عمامه سرش بود با لباس بسیج. گفت «کو اسلحه‌تون ؟» گفتیم «ما اسلحه نداریم. امدادگریم. کوله‌پشتی ما باند هست و گاز.» گفت «برین جلو. یک قدم اگه برگردین عقب رگبارو تو شکم دوتاتون خالی می‌کنم.» با هُل رفتیم. مسافت بین دوتا خاکریز هم زیاد بود. هرچی جلوتر هم می‌رفتی وضع بدتر می‌شد. آنهایی که از خاکریز بیرون می‌زدند یکی در میان مثل برگ‌ می‌ریختند. همه ترس و موج انفجار گرفته بودشان. خیلی‌ها جلو‌تر را که دیدند در رفتند. گردان از هم پاشید. یکی می‌دید سرباز‌ها دارند فرار می‌کنند ایستاده بود رو به بچّه‌ها می‌گفت «بچّه‌ها دارین کجا می‌رین ؟ چرا در می‌رین ؟ نیگا کنین، جلوتر گنبد امام‌ رضاست. بیاین زیارت کنین.» لت‌و‌پار بود. نمی‌شد جلو رفت. یکی آرپی‌جی برداشته بود مثل چماق دور سرش تاب می‌داد می‌گفت «می‌خوام تک‌ تیر زنشون‌‌و بزنم.» وسط پیشانی‌ش مثل ستاره روشن شد. پرت شد چهار متر آن‌طرف‌تر. داشتند درومان می‌کردند. هرکی به هرکی شده بود. همه داشتند در می‌رفتند. دیگر کسی نبود دستور پیشروی بدهد. برگشتیم.‌ آتش مستقیم کمتر شد. ولی خمپاره هنوز پشت خاکریز هم می‌زد.
زمین زیر پامان می‌لرزید. راه برگشت یک مسیر خاکی باریک بود، دوطرفش آب. آمبولانس آمده بود و زخمی‌ها را می‌برد. خمپاره که می‌زد جاش اندازه یک چاله گود می‌شد.
موج خمپاره پرتم کرد چهارمتر آن‌طرف‌تر. بلند شدم و بجز سوت چیزی نمی‌شنیدم. رو‌ زمین پُر تا ‌پر جنازه بود. اولین بار بود این همه مرده یک‌جا می‌دیدم. یک آن منوّر‌ که زد زیر نور منوّر بین جنازه‌ها دست رحمان را دیدم. افتاده بود تو چاله‌ی خمپاره. سر که نداشت. از پشت دستش شناختمش. از زگیل‌های پشت دستش. بچه‌سال تر از من هم بود. انداختمش رو کولم که برگردم عقب. زره‌پوش، تانک، نفربر، آمبولانس– همه داشتند چراغ خاموش برمی‌گشتند عقب. پوتین‌هام پُر خون شده بود. راه که می‌رفتم چلپ‌چلپ می‌کرد. گردن جنازه هم لخ‌لخ می‌خورد به گردنم. بلند بلند گریه می‌کردم و نعره می‌زدم ولی صدام به گوش خودم هم نمی‌رسید. نه خستگی، نه ضعف، نه ترس، نه سرما– هیچ‌چی احساس نمی‌کردم. فقط راه می‌رفتم.

آمبولانس کنارم‌ ترمز کرد. گفت «این‌ چیه کول کردی ؟» گفتم‌ «برادرمه. باید ببرمش خونه.» عقب سوارم‌ کرد. زخمی‌ها را روی هم کپه کرده بود. رحمان را انداختم روی زخمی‌ها و خودم هم پایین پای‌شان. با پام در را گرفته بودم. یکی‌دست نداشت، یکی پا نداشت. تو دست‌اندازی‌ها دادشان بلند می‌شد. ما تا رسیدیم هوا روشن شده بود. رسیدیم به «سه‌راهی». اورژانس بود. یک سنگر بزرگ بود و چندتا تخت و پزشک. کمک‌های اوّلیه می‌دادند و می‌فرستادند عقب. تا ماشین ترمز زد پریدم پایین، رحمان را کول کردم که برگردم عقب. هوا روشن شده بود. تو همان سنگر، وقتی رحمان کولم بود یکی پتویی را عین قنداق بغل کرده بود. پرسیدم «این چیه ؟» گفت «برادرمه.» دوتا پا بود تو لباس غوّاصی. از اینجا به بالا را نداشت. از من پرسید «این چیه ؟» گفتم «برادرمه.» گفت «خوش‌به‌حالت. برادرت سالمه.»
پا به راه شدم. باید جنازه را برمی‌گرداندم و خاک می‌کردم.
آخرین قطره‌ی باران‌ شب پیش توی چاله‌ی ‌آب جلوی پای شاپور می‌افتد و عکس‌ش توی آب می‌لرزد. او به عکس خودش توی آینه‌ی موّاج نگاه می‌کند و زیپ کاپشنش را تا دماغ بالا می‌کشد. مینی‌بوس کارخانه لاستیک جلوش را می‌اندازد توی چاله و‌ جلو‌ش می‌ایستد. شاپور چند قدم جلوتر می‌رود و نگاهش را تا آنجا که چشم کار می کند پرت می‌کند ته کوچه‌ی روبرو. راننده‌ی مینی‌بوس به موازات نگاه او سرش را می چرخاند. دستی را می‌کشد و یک قلپ ‌چای می‌ریزد. «گمون نکنم امروز بیاد دیگه.». تفاله‌ی چای را جلوی پایش ‌می‌ریزد و شاپور هم‌زمان با صدای خواباندن دستی پاش را روی رکاب مینی‌بوس می‌گذارد.

غروب سرویس کارخانه انگار از عمد دوباره لاستیکش را می‌‌اندازد توی همان چاله. شاپور تا زلال شدن تصویر توی دود می‌ماند. به ته کوچه روبه رو نگاه میکند. ته کوچه سیاه می‌زند. لباس‌کار را زیر بغلش محکم می‌کند و عرض خیابان را طی می‌کند. یک قدم جلو یک‌ قدم عقب سمت سیاهی می رود. باد یک آیه را به گوشش می‌زند. شاپور به نرمه‌ی گوشش دست می‌کشد. تیره‌ی پشتش خفیف می‌لرزد. خودش را تا جلوی پارچه سیاه دو در دو می‌کشد. صدا و تصویر شاپور چند ثانیه مات می‌شود. زنی خودش را از ماشین ‌بیرون‌ می‌اندازد و توی خاک ‌می‌پلکد. شیون زن انگار داغ را تازه‌تر کرده باشد صدای شیون‌ زن‌های توی خانه یک‌باره بلند می‌شود. سه تا صغیر الیاس به دو می‌آیند و به ترتیب قد کنار هم دم در می‌ایستند. دست پرمویی روی‌ سر ته‌تاقاری می‌نشیند. دهانش باز مانده به گریه‌ای که معلوم‌ نیست از کی شروع شده. شاپور شانه‌ به شانه‌اش می‌ایستد. بین دوتا هِق سوالش را می‌پرسد و می‌رود. بچه‌ها به رفتنش نگاه می‌کنند. گیج‌ند. معلوم است هنوز نمی‌دانند اینکه پدرشان مرده یعنی فردا و پس فردا هم مرده.


فرداش وقتی غسّال داشت دستکش می‌پوشید شاپور حین تا زدن آستین از بین چندتا پیراهن مشکی رد می‌شود و سطل را برمی‌دارد. به تن سرد الیاس نگاه می‌کند و سطل آب را روی تن‌‌ش می‌ریزد. پشت در غسالخانه صدای هر روزِ پشت در غسالخانه می‌آید.


***

دومین مرده‌ای که عموم شست پدربزرگم بود. پدربزرگم تا یک روز قبل از اینکه محتاج سوند و قصری بشود هم پیری‌‌ش را گردن نگرفت. همیشه ادعا می‌کرد که «من سرم‌و بذارم رفته‌م.» این چند مدتی که توی جا افتاده بود را هم انداخته بود گردن بقیه که «شما نمی‌ذارین من بمیرم.»
مُرد. حالا این که خودش عمرش تمام شد یا من کمک کردم– نمی‌دانم. خودش راضی بود به مردن. بند یک نفس خلاصی بود که بالا نمی‌آمد. یکی به من گفته بود که چاره‌ش یک نخود تریاک است. بلندش می‌کند. من شش نخود تریاک گرفتم. از ثریا‌، کاسب بیوه‌ی محل. غروبش آن‌قدر دور و برش پلکیدیم تا همه رفتند. شش نخود را توی چای حل کردم و قاشق قاشق توی حلقش ریختم. ترسیده بود. حرف هم درست توی دهنش نمی‌گشت. لٌند و لٌند می‌کرد فقط. ته ِ استکان هم خالی کردم توی دهنش و کم‌کم نفسش چاق شد. خلقش نرم‌تر شد. با چشم پی کلاهش ‌گشت. کلاه‌ش را سرش گذاشتم و نشاندمش. نشست به تعریف کردن.

«تا چادر‌هامون پیاده سه روز راه بود، از کوه اگر ‌می‌اومدی. من قد دو روز غذا داشتم. بازی بازی می‌رفتم. چوب دستم‌و پرت می‌کردم، بعد می‌دویدم تا چوب‌دست. می‌دیدی تا غروب دویدی. شب تو کوه می‌خوابیدم وقتی هم‌قدّ تو بودم. غروب روز سوم بود که غذام تموم شد و راهم هم گم کرده بودم. معطل نکردم. پا به راه شدم. از گشنگی سنگ بسته بودم به نافم. یه روز تو ‌کوه داشتم دور خودم می‌چرخیدم. قدرت خدا چشمم افتاد به یه‌ میش. از گله جا مانده بود. خودش اومد پیش پام. کنارم وایساد تا من سرم‌و بذارم رو سینه‌ش و شیر بخورم. راه که افتادم پشت سرم ‌راه افتاد. یه روز پا به پام اومد و شیرم ‌داد. سینه‌ش خشک شده بود ولی هنوز داشت پشت سرم ‌می‌اومد. غروب فرداش دیدم چادرهامون از دور داره سیاه می‌زنه. همین که چشمم به چادرهامون افتاد دست و پام هم انگار جون گرفت. یه سنگ قدّ یه کف دست‌و زدم دو‌کپّه کردم و با لبه‌ی تیزش میش‌و حلال کردم. پوستش هم کندم و کردمش توی پوست. گذاشتم آتیش که ذغال شد گذاشتمش وسط ذغال. »
به خوردن گوسفند نرسید. یک نفس چاق کشید و بیرون داد. سینه‌اش تا ته پایین رفت و دیگر بالا نیامد. فرداش عموم شاپور داشت مثل یک دلاک پدربزرگم را کیسه می‌کشید.
مادربزرگم‌ هم سه‌چهار ماه بعد از پدربزرگم مرد.


***

هنوز آمبولانس نرسیده. هرکی رد می‌شود دست می‌کند توی‌جیبش و پول‌ خردی، اسکناسی می‌اندازد روش. نچ‌نچ می‌کنند و رد می‌شود. چندتایی دورش ایستاده‌اند. دلش را ندارند پتو را بزنند کنار و ببینند بچّه بچّه‌ی کیست. ماشین چندقدم جلوتر است. از باریکه‌ی خونی که از زیر پتو راه افتاده چاله‌ای پر شده. از پتو تا ماشین یک خط قرمز و یک خط سیاه کشیده شده. آدم‌هایی که دور پتو ‌جمع شده‌اند خودشان هم نمی‌دانند چرا به این نتیجه می‌رسند که باید شاپور را صدا کنند. شاپور می‌آید.
به‌ چاله‌‌ای که پرِ خون شده نگاه می‌کند. زانو می‌زند پای پتو. دستش را دور پتو حلقه‌ می‌کند و پتو را جمع می‌کند. راه باز می‌شود. مراد دیگر کارگر کارخانه نیست.




شاپور توی تشییع جنازه‌ی بچّه دست‌به سینه، دور از قبر ایستاده. یکی خودش را از لای جمعیت می‌کشد بیرون و کنار شاپور می‌ایستد. پیرمرد کلاه سبز رنگ‌ و ‌رو ‌رفته‌ای سرش گذاشته.
«غسل و کفن مرده ثواب داره. تو دلش هم داری. میگن اگر هفت‌تا مرده بشوری میری بهشت.»
مراد به قبرهای خالی ردیف شده نگاه می‌کند. با سرِ انگشت‌هاش می‌شمارد. «یک، دو، سه، چهار…»؛ روی چهار مکث می‌کند. سر انگشت شستش را به چهار می‌مالد بعد با همان دوتا نرمه‌ی گوشش را می‌گیرد.


***



چون توی خواب مٌردم فکر می‌کردم خواب دیده‌م که مٌرده‌م. هرچی هم می‌گذشت می‌گفتم هنوز بیدار نشده‌م. خواب هم خوبه دیگه. بلند نمی‌شی لباس بپوشی بری سر کوچه تو سرما وایسی، سوارمینی‌بوس شی توی اون بوی پا و دهن و کارگر‌ها، بری کارخونه تا غروب پشت لیفتراک بشینی و هی گاز–ترمز کنی. ولی اونقدر خوابیدم که دیگه دستم اومد مرده‌م. نمی‌شد کاری‌ش کرد. الان گمونم بچه‌هام هم فهمیده‌ند من مرده‌م. دلم برای نسرین و اون سه‌تا بچه تنگ شده. بدترین جای مردن همین دلتنگیشه. الان حتی قیافه‌ی خودم هم درست یادم‌ نیست. اون‌ها هم بعد یک سال قیافه‌ی اونی که سر سفره می‌نشست براشون کمرنگ می‌شه ولی می‌فهمند یکی هست که‌ نیست. سیروس آبروریزی کرد. توی چهلمم، غروب، داشتند جمع می‌کردند برن– بالای سر من دست نسرین‌و گرفت. نسرین هم جلوی همه خوابوند تو گوشش. رفته بود به همه گفته بود می‌خوام بالا سر زن و بچه‌ی داداشم باشم. نسرین هم گفته بود هروقت سیاه‌مو درآوردم بعد. سر همین الان دوساله که سیاه‌شو درنیاورده. اینارو همون اول‌ها خودش میومد بالای سرم بهم می‌گفت. می‌فهمیدم هر پنج‌شنبه میان بالا سرم. احساس خیسی می‌کردم هر پنج‌شنبه. بعد تاریک شدم. حس کردم دارم نشت می‌کنم به زمین. انگار داشتم به خورد زمین می‌رفتم، پخش می‌شدم. گذشت. حالا یک کاج دوساله‌ام. با دو متر قد.


***




شاپور با پول بازخریدش یک وانت مزدا خریده و کارش شده جمع کردن گبّه. توی یکی ‌از همین روستاها زنی کولی خودش را می‌اندازد روی کاپوت ماشین و التماس شاپور می‌کند که شوهرش را برساند بیمارستان. شاپور مریض را می‌گذارد لای پتو، بغل می‌کند و می‌گذارد عقب، زن را می‌نشاند جلو و می‌راند سمت شهر. می‌کٌند یک، می‌کند دو، می‌کند سه و می‌افتد توی جاده. دست به دنده می‌برد برای چهار و یاد حرف پیرمرد توی قبرستان می‌افتد. زیرچشمی زن کولی را برانداز می‌کند. زن تو هول ‌و‌ ولاست. لب‌های درشت زن می‌لرزد. دوتا توی سر گاز می‌زند. ماشین سرفه می‌کند و دک می‌زند. توی آینه عقب را می‌پاید و ماشین را سمت کُند‌رو می‌راند. گاز–ترمز می‌کند و روی بی‌خبرش را رو به زن می‌گیرد.
«نترس، می‌رسیم. تازه تعمیره. فقط سرعت بالا ریپ می‌زنه.»
زن از توی شیشه عقب وانت را نگاه می‌کند و گنگ مویه می‌کند.
چند کیلومتر جلوتر سرعت کم‌ می‌کند. ماشین را توی دل‌دل زدن شانه‌ی جاده نگه می‌دارد. کاپوت را بالا می‌زند. دست می‌برد توی شکم ماشین و هرچیزی را سر جای خودش سفت می‌کند. برمی‌گردد پشت فرمان. دنده را جا می‌زند و دستش را سر زانوی زن می‌گذارد. می‌گوید: « امیدت به خدا باشه، من وسیله‌ام. بچه هم دارین ؟» روی پیشانی و‌گردن سبزه‌ی دانه‌های ریز عرق نشسته. هاله‌ی سیاه دور چشم‌هاش از سرمه‌‌ست. زن‌ به‌جای جواب نم چشم‌هاش را خشک می‌کند. شاپور به خال سبز پشت دست زن نگاه می‌کند.

وقتی می‌رسند مرد کولی مرده. شاپور عهده‌دار می‌شود. بعد از تک‌ و دوی کفن‌ و دفن اولین مشتری دنبال مجوز‌می‌رود و یک اتاقک ‌یخچالی‌ برای حمل متوفی پشت مزدا می‌زند. می‌افتد دنبال مرده. مرده کنترات می‌کند.
آقای تکرار بعد از اینکه چندتا داستان نوشت با نوشتن حال نکرد. خودش را بازخرید کرد و خواست خودِ داستان باشد. مستمع‌آزاد شد. آمد سر چهارراه فردوسی کنار نیم‌کت پیاده‌رو یک چهارپایه علم کرد و نشست به روزنامه‌‌ باطله خواندن. کمتر از یک هفته آقای تکرار معمّا شد. شد گره داستان. همه به صرافت افتادند حلّش کنند. نشد. «منتظر کسی هستی ؟ گم کرده ‌داری ؟ بِپّایی ؟ مخبری ؟ » آقای تکرار نه هم نگفت. هرکی تکرار را مکرر دیده بود یا نقل‌ش را شنیده بود شد راوی. مساله از چهارراه آن‌طرف‌تر هم رفت. خبر به خبرنگار و کاسب و مستند‌ساز و عابر و علاف رسید. دکه‌‌داری که روزنامه‌ باطله‌هایش را به آقای تکرار می‌داد و خودش را محق‌تر از بقیه می‌دید، کنارش نشست. «تو کی‌ای ؟ چرا هیچی نمی‌گی ؟ چرا بند کردی به اینجا ؟ داری داستان میشی‌ها.» و آقای تکرار از درون پوزخند زده بود. فرداش دکه‌دار با روزنامه‌ی روز برگشته بود و تیتر را گرفته بود جلو روی آقای تکرار. «مردی که دیروزنامه‌ می‌خواند.» این تازه روایت اول از قصه‌ی آقای تکرار بود. البته آقای تکرار متن داستان را نخواند. عادت داشت خبر‌ها را فردای آن روز بخواند. معتقد بود خبر امروز قصه‌ی فرداست.
والعهده علی‌الراوی. راست و دروغش گردن خود گوینده. من بازگو می‌کنم فقط. می‌گفت تاریک روشن صبح بوده. یک غسل بیشتر تا اذان نمانده. لباس تمیز و لیف و مکینه‌اش را بقچه کرده‌ و راه افتاده. بین مهمانسرا و حمام عمومی دوتا کوچه بیشتر نیست. صدای کوچه هنوز‌ بلند نشده. چراغ‌ها تک و توک روشن‌ند. آن وقتِ صبح نهایتاً دو سه تا سگ چانه‌شان را بلند کنند و تا ده قدم با نگاه همراهی‌ت کنند. دُور و بر مهمانسرا شاید یکی دو‌تا آشی یا کله‌پزی تازه باز کرده‌ باشند. محله پر از مهمان‌سراست. همه غریب‌ند آنجا و از حرف و حدیث‌های این محل بی‌خبرند. بوی صابون و واجبی از سر کوچه جای حمام را جار می‌زند. پیش‌تر رفته. نرسیده به کاشی‌های شبنم‌زده‌‌ی «گرمابه‌‌ی فخار» سپوری را روبه‌روی خودش می‌بیند. سپور زیرچشمی او را پاییده. دیده مسیر او سمت گرمابه رفته نگاهش را دزدیده و روی نیم‌دایره‌ای حمام را دور زده. او هم بی‌خبر از همه‌جا سرش را پایین انداخته و سه تا پله رفته پایین، توی مِه رقیقِ رختکن. ‌"حمومی" پشت دخل نشسته. خمارِ صبح سرش را بلند کرده و با یک چشم آرام پلک زده. چشم‌هاش پیه‌گرفته و خاکستری‌ست. موهاش سفیدِ حنا بسته. حمومی از طبقِ لُنگ‌ها یکی‌ش را گذاشته‌ جلوی یارو، روی میز. کشوی میز را کشیده و‌ کشو با جیغ خفیفی باز شده. کلید و پلاکِ گرد نخ شده‌ای را روی لنگ گذاشته. پشت سر حمومی، به دیوار چندتا قاب عکس آویز شده: پهلوان‌های لُنگ‌پیچِ زانوزده، دیو سپید تو دست‌ و پای رستم و چند بیت شعر مردی و مردانگی‌‌. یارو کلید را برداشته و کمدی هم‌نمره با پلاک جُسته. لباس‌هاش را کنده و لنگ را دور خودش پیچیده و از هشتی رد شده. توی صحن اصلی بخار پیچیده. مه غلیظ و پژواک قطره‌های آب که توی سقف گنبدی می‌پیچد. دلاک‌ها هنوز نیامده‌اند. زیر یکی از دوش‌ها رفته. آب داغ را باز کرده و صدای آب گوشش را پر کرده. صدای قیژ باز شدن در را پشت سرش نشنیده. یکی بنا می‌کند کمرش را کیسه کشیدن. خیال می‌کند که کیسه‌کش آمده. ولی جاش اینجا اینجا زیر دوش نیست. می‌خواهد بچرخد ولی تنش تمام لمس شده. هرچی حرف راجع به حمام‌های عمومی شنیده بوده یک‌باره یادش می‌آید. خواسته دادی هواری کند، صداش هم در نمی‌آمده. صدای خنده‌ی دلاک غیب را از بین صدای آب می‌شنیده ولی. تا طلسم باطل شود و بر‌گردد- صدای پای دلاک ترق‌توروق دور شده. شیر آب را بسته‌نبسته جلدی سمت رخت‌کن رفته. حمومی ‌پشت دخل نشسته هنوز. رو به یارو با یک چشم آرام پلک‌ زده. یارو جلوی دخل ایستاده. دو دل که چه بگوید. چشمش به عکس خودش بالای سر حمومی می‌افتد. دوباره برق از سرش می‌پرد. پابلندی می‌کند و به عکسش نزدیک‌تر می‌شود. عکسش هم پابلندی می‌کند. آینه‌ست. برای خودش توی آینه دست تکان‌ می‌دهد تا مطمئن شود. عکس دست تکان نمی‌دهد. در عوض پشت سرش توی آینه حمومی با لنگ حین رد شدن لبخندی زده و دستش را بلند کرده و از در حمام بیرون‌ رفته. دست و‌ پای یارو عین بید بنا کرده به دروشیدن. حرف که درست توی دهنش نمی‌گشته، با ترس و تضرّع چند کلمه سرهم کرده. پرسیده تو بودی ؟ کی بود ؟ از ما بهترون بود ؟ حمومی هم با یک چشم پلک‌زده، پاچه‌هاش را کشیده بالا و از زیر میز سُر داده جلو. گفته اگر پاهاش این شکلی بودن، آره. ما بودیم.
Forwarded from تکانه‌ها (Mohsen Emamverdi)
«شبِ شکارِ ماه؛ داستان کوتاه».pdf
257.7 KB


تمام راه‌های انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بن‌بست‌ها مختلف‌اند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمی‌کنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچی‌کردن و لگدکردن متن‌هاست و اوضاع اقتصادی و قیمت‌های مبهوت‌کننده‌ی کتاب. ـــــ با همه‌ی این چیزها تصمیم گرفته‌ام داستان‌های کوتاه‌ام را یکی‌یکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم.


داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستان‌های مجموعه‌داستانی‌ست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتن‌اش بودم، مجموعه‌داستان «رام‌کردن ابرها».

می‌توانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دل‌خواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشته‌ام:


ـــ راه‌های خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM